#پارت421
💕اوج نفرت💕
به ساعت نگاه کردم.یک ربعی گذشته بود. تاکسی تلفنی درخواست کردم و از خونه بیرون رفتم. نمیدونم از پله ها بروم یا آسانسور. دلم رو به دریا زدم و دکمه ی آسانسور رو فشار دادم.
همزمان با باز شدن در دلم پایین ریخت. چشم هام رو بستم و با احتیاط بازشون کردم .دیدن فضای خالی آسانسور خوشحال شدم و داخلش رفتم.
وارد سالن پایین شدم. صدای عموآقا باعث شد که کمی بترسم.
از پشت دیوار آسانسور نگاهش کردم پشت به من ایستاده بود و با آقای خائف صحبت میکرد.
از خدا خواستم تا من رو نبینه اگر خائف هم بهم نگاه کنه باعث میشه تا سربچرخونه و نذاره برم. بسم الهی گفتم رد شدم . خوشحال از اینکه من رو ندیده از ساختمان بیرون رفتم.
سوار ملشینی که منتظرم بود شدم آدرس رو بهش دادم منتظرشدم تا به مقصد برسم.
خدا کنه همسرش خونه نباشه تا من راحت بتونم با هاش حرف بزنم. حتما نیست که دعوتم کرده.بیست دقیقه بعد وارد یک کوچه شدیم راننده از سرعتش کم کرد و پلاک خونه ها رو با دقت نگاه کرد .
بالاخره ایستاد کرایش رو حساب کردم و پیاده شدم.
تنها زنگ خونه ی ویلایی پروانه رو فشار دادم
صداش از تو ایفونشون پخش شد
_بله
نفس سنگینی کشیدم
_منم پروانه
_بیا تو عزیزم
در رو بازکرد.وارد حیاط کوچیکش شدم.
در ورودی بین حیاط و خونش رو باز کرد و با لبخند نگاهم کرد
با دیدنش دوباره بغضم گرفت.
توی آغوشش رفتم و اشک از چشم هام سرازیر شد.
نگران نگاه کرد و گفت
_چی شده اخه
با چشم های اشکی بهش نگاه کردم
_ نمیتونم بدون احمدرضا نمیتونم. هر جا نگاه میکنم میبینمش. صداش مدام تو سرم میپیچه، از فکرم بیرون نمیره.
گریم شدت گرفت
_چرا اینجوری شدم.من که فراموشش کرده بودم. من که دیگه بهش فکر نمیکردم.ما نمیتونیم با هم باشیم مادرش نمیزاره
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕