ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_67 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم سپ
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_68
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
خودرا رهانیدم و گفتم
_باشه میخوابم
_دیگه حالا؟
اخم هایش را درهم کشیدو گفت
_ یادته بهت گفته بودم به شهرام نچسب؟
در پی سکوت من فریاد زدو گفت
_یادته یا نه؟
سرم را تکان دادم فرهاد صدایش را پایین اوردو گفت
_جلوی سفره خونه.....
حرفش را قطع کردم و گفتم
_مرجان خانم گفت برو اونطرف من که کنار شما ایستاده بودم
_تو حرف منو باید گوش کنی یا مرجان و ؟
در پی سکوت من دستش را زیر چانه ام زدو گفت
_با توام ؟
به چشمانش خیره شدم باورم نمیشد فرهاد از ظهر تا غروب که اینقدر مهربان و ارام شده بود دوباره به رفتارهای قبلش بازگشته مشتی به بازویم کوبیدو گفت
_من امشب سه تا ارامبخش خوردم که ختم بخیر بشه ، که نزنم لهت کنم ، جوابمو بده سگ تر از اینم نکن .
سوالش را فراموش کرده بودم لبم را گزیدم وگفتم
_اتفاق خاصی نیفتاده اقا فرهاد.
با سیلی فرهاد نقش زمین شدم فرهاد لگدی به ران پایم زدوبا عربده گفت
_ رفتی از اون فلان فلان شده شماره گرفتی بعد میگی اتفاق خاصی نیوفتاده؟
نصیحت های مرجان کارم را خراب کرد من ادم ایستادن تو روی فرهاد نبودم
وحشیانه مرا از موهایم بلند کرد با گریه گفتم
_بخدا من اینکارو نکردم.
_شمارش تو کیفت بود
_من ازش نگرفتم شاید انداخته توی کیفم
_چسبیدنت به شهرا م چی؟ اونم نکردی؟
کشان کشان مرا به اتاق خواب برد روی تخت پرتم کردو گفت
_میخوابی یا کتک میخوری؟
اشکهایم را پاک کردم و گفتم
_میخوابم
برخاستم تخت را دور زدم انتهایی ترین قسمت تخت نشستم
فرهاد سیگارش را روشن کردو گفت
_حواستو جمع کن، از این به بعدکوچکترین پا کج گذاشتنت و مثل امشب ساده ازت نمیگذرم بخدا میکشمت .
از حرف زدن میترسیدم اما به زور گفتم
_چرا به من تهمت ......
_فقط خفه شو و بگیر بخواب ، یک کلمه دیگه حرف بزنی دندونهاتو خورد میکنم
اشکهایم را پاک کردم دراز کشیدم و زیر پتو خودم را مخفی کردم .
با صدای زنگ تلفن برخاستم فرهاد کنارم نبود ، به سمت تلفن رفتم با دیدن شماره اش یاد کارهای دیشبش افتادم اما به ناچار گوشی را برداشتم وگفتم
بله
مکثی کردو گفت
_ حاضری؟
_سلام ،برای چی؟
_بریم خونه عمه ت دیگه
کمی سکوت کردم فرهاد ادامه داد
_الو
_میشه بعدا بریم؟
_نخیر اماده شو نیم ساعت دیگه خونه ام
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_68 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم خو
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_69
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
موهایم را بالاجمع کردم و بافتم مانتو و شلوار مشکی ام را پوشیدم و شالم را روی سرم انداختم خوشبختانه از دعوای دیشب اثری روی صورتم نبود فرهاد وارد خانه شدو گفت
_بریم؟
_من اماده ام
_وسایل بر نداشتی؟
_چی بردارم؟
_دودست لباس بردار شهرام و مرجان هم میان ، یکی دو روز بمونیم
کیفم را زمین گذاشتم ، فرهاد چمدان را از بالای کمد پایین اورد لباس هایمان را جمع کردم ، فرهاد روبرویم ایستاد ترس وجودم را گرفت ارام گفت
_چرا گفتی بعدا بریم؟
به چشمانش خیره ماندم فرهاد تکرار کرد
_چرا؟
_اخه بریم کجا؟
_شناسنامتو بیاریم دیگه
کمی مکث کردم وگفتم
_شما مطمئنی میخوای منو بگیری؟
فرهاد از سوالم جاخوردو گفت
_اره ، چطور مگه؟
_وقتی به من اعتماد نداری چرا میخوای اینکارو کنی؟
_این حرف و کی یادت داده؟
_هیچ کس یادم نداده
_مرجان یادت داده؟
_نه
فرهاد ساکت شد من ادامه دادم
_شما فکر کن کسی یادم داده، جوابمو بده، میخوای منو بگیری هرشب کتکم بزنی؟
قیافه فرهاد حق بجانب شدو گفت
_من توی این یک ماه روی تو دست بلند کردم؟
_ولی دیشب اینکارو کردید
_خودت باعث شدی
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم فرهاد گفت
_راه بیفت بریم
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_69 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم م
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_70
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
ساعت چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم ادرس را دادم و جلوی خانه عمه ایستاد بغض راه گلویم را بست فرهاد پیاده شدو گفت
_چطوری بریم تو
_کلید خونه اربابه
فرهاد نگاهی به در انداخت و از ان بالارفت در را برایم باز کرد وارد حیاط شدیم اب روی حوض پراز برگ و خاک بود دریچه تخلیه اب حوض پای درختان را کشیدم حیاط پر شده بود از نارنج عطر نارنج گیج کننده بود پله ها را بالا رفتیم روی ایوان ایستادم اهی کشیدم دست دراز کردم یک نارنج چیدم ویاد عمه افتادم لحظه ایی صدایش در گوشم پیچید
_گلجان، اینقدر نارنج نچین هنوز نرسیده
اشک روی گونه ام غلطید فرهاد اشکم را پاک کرد و گفت
_اینجارو دوست داری ؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم _دوست دارم تا ابد اینجا بمونم .
فرهاد لبخندی زدو گفت
_پس من چی؟
این حرف فرهاد مرایاد رفتار دیشبش انداخت ، نمیدانم چهره ام چطور تغییر حالت داد که فرهاد متوجه شد، کمی فاصله گرفت و گفت
_درو چطوری باز کنم
_عمه همیشه یه کلید یدک توی اون گلدون بالایی میذاشت
فرهاد در را باز کرد و گفت
_زود باش شب شد
وارد خانه شدم گوشه گوشه خانه عمه مرا یاد گذشته می انداخت رنج این چند وقت دور بودن از امنیتی که عمه کتی برایم ساخته بود ،همه بغض شده بود توی گلویم ، به سراغ کمد عمه رفتم کشوی مدارک را باز کردم ، سند خانه و شناسنامه را برداشتم کارت عابر بانکم را هم برداشتم که فرهاد گفت
_این چیه؟
_عمه همه ارث پدریشو به خیریه دادو این خونه رو گذاشت برای من.
فرهاد کارت را نشان دادو گفت
_این چیه؟
_دویست ملیون پول ریخت به حسابم که من ماه به ماه سودشو بگیرم و زندگی کنم.
اخم های فرهاد در هم رفت.
سپس گفت
_دیگه سند نداری؟
_نه
_پس ارث پدرت چی؟
_بابام ناراحتی قلبی داشت همه چیشو فروخت خرج درمانش کرد ما از بی جا و مکانی اومدیم خونه عمه م
فرهاد فکری کرد و گفت
_اگر تموم شد بریم؟
_لباس هامو بر دارم ؟
_تو هر چی بخوای من برات میخرم این لباس ها به چه دردت میخوره؟
_دوسشون دارم
فرهاد با بی میلی گفت
_خیلی خوب
وارد اتاق خودم شدم فرهاد بدنبالم وارد شد وگفت
_عجب اتاقی داشتی؟
اتاق من روبه باغ پشتی بود پنجره های بزرگ نمای اتاق را زیبا کرده بود یک تخت صورتی گوشه اتاقم بود کمدی پر از کتاب و پر از عروسک داشتم لباسهایم را جمع کردم لپ تابی که عمه دوماه قبل از مرگش برایم خریده بود را جمع کردم از داخل کشو گوشی ام را در اوردم به همراه شارژرش همه را داخل کیف گذاشتم فرهاد گفت
_گوشی هم داشتی؟
سر مثبت تکان دادم
فرهاد کیفم را برداشت و گفت
_ بریم
ازخانه خارج شدم و گفتم
_یه لحظه صبرکن
_چیکار داری؟
_میخوام خونه عمه م را بسپارم به همسایمون
_چرا؟
_حواسش باشه بره جارو کنه ، عوضش نارنج ها رو بفروشه برای خودش
تو بشین تو ماشین خودم میرم
_تورو که نمیشناسه
_خیلی خوب بیا باهم بریم
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#تلنگر
هدف از زندگی فقط شاد بودن نیست، بلکه مفید بودن، شرافتمند بودن، دلسوز و غمخوار بودن است.
تفاوت دارد كه فقط زندگی کرده ای
یا خیلی خوب زندگی کرده ای.🌹
🍂🌱🍂🌱🍂🌱
@reyhane11
🍂🌱🍂🌱🍂🌱
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_70 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم س
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_71
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
در زدیم لحظاتی بعد پیرمردی در را باز کرد و با لحجه شمالی اش روبه فرهاد گفت
_بفرمایید
هنوز مرا ندیده بود با لبخند گفتم
_سلام
سرچرخاند و گفت
_ به به سلام گل جان خانم، کجایی دختر
_خوبی مش مراد؟
_خداروشکر
_خاله زری خوبه؟
_اونم خوبه ، تو کجا رفتی دختر ؟ میگن ارباب بهجت .....
کلامش را بریدم و گفتم
_اقا فرهاد شوهرمه
مش مراد خندیدو گفت
_ بیا یید تو شام اینجا بمونید
_نه ما کار داریم باید بریم ، میخواستم کلید خونه عممو بدم شما حواست به اینجا باشه نارنج های باغ رو هم بفروش مال خودت
مش مراد ابرویی بالا انداخت و گفت
_هفته پیش پسر کوچیکمو فرستادم از در رفت بالا یه سری به حیاط زدم
_مش مراد کلید ساز بیار قفل و عوض کن
_چشم خانم
_شماره کارتتو بده من پول قفل درو بریزم به حسابت
فرهاد دست در جیبش فرو برد کیفش را در اورد مقداری اسکناس به مش مراد داد سپس کارت ویزیتش را هم به او دادو گفت
_این شماره منه ، کاری داشتی زنگ بزن
چشم
خداحافظی کردیم به محض اینکه سوار ماشین شدیم فرهاد گفت
_عسل، هزار تومن از این پولی که توی کارتته بدون اجازه من حق نداری خرج کنی، در ضمن گوشیتم حق نداری روشن کنی
چهره ام غمگین شدو گفتم
_چرا؟
_چون من دارم میگم.
سپس ماشین را روشن کرد و از روستا خارج شد.
به ویلای اجاره ایی که شهرام رزرو کرده بود رفتیم بعد از سلام و احوالپرسی وارد اتاق شخصی مان شدیم فرهاد روی تخت دراز کشید و من مشغول باز کردن موهایم شدم . کشش بستن موهایم باعث درد در ریشه سرم شده بود. کمی موهایم را ماساژ دادم به سمت فرهاد چرخیدم چشمانش را بسته بود ارام گفتم
_بیداری؟
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_71 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم در
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_72
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
چشمانش راباز کردو گفت
_ اره
در پی سکوت من گفت
_چی کارم داری؟
_میشه یه خواهشی کنم؟
فرهاد سرجایش نشست و گفت
_جانم عزیزم
_میشه من گوشیمو روشن کنم؟
دوباره اخم هایش در هم رفت و گفت
_گوشی میخوای چیکار؟
_به دوستام زنگ بزنم
_دوستات کین؟
_شما نمیشناسیشون ، دوستای مدرسه ام .
فرهاد فکری کرد و گفت
_باشه روشن کن ولی شمارتو به هیچ کس حق نداری بدی
گوشی ام را به شارژ زدم فرهاد که خوابش برد از اتاق خارج شدم ، گوشی ام را روشن کردم و روی کاناپه هانشستم مرجان از پشت دستی به موهایم کشید و گفت
_هزار ماشالا چقدر موهات پرپشته، اون برادر شوهر بداخلاقم کوفتش بشه اینهمه خوشگلی
از حرف مرجان خجالت کشیدم ، لبخند روی لبانم نقش بست مرجان گفت
_گوشی خریدی؟
_نه گوشی خودمه ، رفتم خونه عمه م اوردم.
_شمارتو بگو ببینم
شماره ام را گفتم و مرجان در گوشی اش وارد کرد .
وارد حیاط شدم
از دفترچه تلفن گوشی ام فاطمه را پیدا کردم و شماره اش را گرفتم لحظاتی بعد فاطمه جیغ زدو گفت
_وای گلجان سلام
_سلام فاطمه خوبی؟
_کجایی تو دختر؟
_ازدواج کردم
صدای فاطمه را غم گرفت وگفت
_اره شنیدم ، با بهجت خان .....
_نه با اون ازدواج نکردم با پسر برادرش ازدواج کردم
فاطمه با ذوق گفت
_خدا را شکر ، دعوتم میکنی خونه ات؟
خونه م تهرانه
_مامانم نمیزاره بیام
_شاید با شوهرم اومدم دیدمت
_باشه عزیزم ،منتظرم
_فعلا خداحافظ
گوشی را قطع کردم
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_72 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم چش
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_73
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
به همراه مرجان مشغول درست کردن شام شدیم ریتا با گوشی اش بازی میکرد ، شهرام مشغول درست کردن زغال برای جوجه کباب بود
فرهاد از اتاق خارج شدسلام کرد و روی کاناپه لمید و گفت
_عسل جان
چرخیدم و گفتم
_بله
_یه لیوان اب بیار برام
یک لیوان اب برایش بردم
اب را نوشید و گفت
_قلیون من کجاست؟
شهرام وارد خانه شدو گفت
_تو حتما باید یه دودی به ریه هات بزنی؟ یا قلیون یا سیگار اره؟
فرهاد لبخندی زدو گفت
_در نهایت من با ریه داغون میمیرم ، تو با ریه سالم.
مرجان خندیدو گفت
_استدلالت تو حلقم
ساک قلیانش را برداشت و گفت
_عسل بیا اینو اب پر کن
تنگ را برایش اب پر کردم
فرهاد قلیان را برپا کرد و مشغول کشیدن شد سپس گوشی ام را برداشت.
از اشپزخانه تحت نظر داشتمش ، با وجود اینکه کاری نکرده بودم اما استرس داشتم
فرهاد اخمی کرد سرش را بالا گرفت با نگاهش بدنبال من میگشت
سرم را پایین انداختم فرهاد گفت
_عسل، یه لحظه بیا
تمام وجودم ریخت به استرسش نمی ارزید گوشی را که کنار گذاشت حتما خاموش میکردم.
نزدیکش رفتم و گفتم
_بله
_این عکس توإ؟
نشستم و با استرس گفتم
_اره چطور؟
_اینجوری میرفتی بیرون؟
نگاهی به عکسم انداختم و گفتم
_حیاط خونه دوستمه
_دوستت کیه؟ فاطمه
_بله
فرهاد گوشی را کنار گذاشت و گفت
_چایی داریم؟
_الان برات میارم
وارد اشپزخانه شدم مرجان ارام گفت
_چی بود مگه؟
_با بلیز دامن موباز بودم. یه کلاه داشتم.
مرجان تچی کردو گفت
_اصلا این مدلی نبودها ، شانس تو غیرتی شده
با یک لیوان چای سمتش رفتم
شهرام فرهاد را صدا زدو گفت
_با قلیونت بیا اینجا جوجه هارو درست کنیم.
فرهاد به ایوان رفت از فرصت استفاده کردم گوشی را خاموش کردم و داخل کیفم گذاشتم
ریتا به اشپزخانه امدو گفت
_مامان من گوشیتو بردارم؟
_باشه مامان برو بردار
ریتا هم به حیاط رفت
میز شام را چیدیم بعد از صرف شام
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_73 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم به
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_74
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
بعد از صرف شام به پیشنهاد ریتا به شهر بازی رفتیم .
ریتا با ذوق گفت
_بابا من میخوام قایق سوار شم
شهرام لبخندی زدو گفت
_باشه عزیزم قایق ها دو نفرس با عسل سوار شید
لبخند ریتا محو شدو گفت
_با تو سوار میشم
_من نمیتونم بابا حوصله ندارم با عسل برو دیگه
ریتا اخم کرد و گفت
_ اصلا نمیخوام.
مرجان نزدیک ریتا رفت و ارام گفت
_کارت خیلی زشته ریتا، مگه زن عمو چیکارت کرده
_ازش بدم میاد
فرهاد تچی کرد و گفت
_عسل ، میخوای باهم سوار شیم؟
بغض کرده بودم ، اما دلم نمیخواست کسی بغضم را ببیند ، ارام گفتم
_من اصلا قایق دوست ندارم
سپس نگاهی به ریتا که با اخم مرا نگاه میکرد انداختم .
فرهاد دستم را گرفت گفت
_ خوش میگذره ها
_نمیخوام
_اما من دوست دارم سوار شم
_با ریتا سوار شو
ریتا خندیدو گفت
_اخ جون با عمو فرهاد میرم
سپس پرید صورت فرهاد را بوسید دستش را کشید فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت
_چهار نفرشو سوار شیم ، تو و مرجان هم بیایید
ریتا اخم کرد و گفت
_نه اون دوست نداره
فرهاد و ریتا رفتند
مرجان دستم را گرفت و گفت
_از ریتا ناراحت نشو ، من از طرف اون ازت معذرت میخوام
بغضم را فروخوردم و گفتم
_اشکال نداره
_راستی اون چی بود توی گوشیت؟
_هیچی ، یه عکس بود ، حیاط خونه دوستم شبیه پارکه گیر داده بود به اون
ببینم؟
گوشیمو خاموش کردم
_چرا؟
_ولش کن به استرسش نمی ارزه
_مگه تو گوشیت چیزی هست؟
_نه ولی فرهاد یه چیزی پیدا میکنه . حوصله دعوا ندارم
_دیشب دعواتون شد ؟
_راستی مرجان خانم؟
_جانم
فرهاد تو کیف من شماره اون پسره که تو سفرهدخونه بود و پیدا کرد
مرجان متحیر گفت
_چی؟
_هرچی گفتم من نمیدونم باور نکرد
مرجان لبش را گزید و گفت
_ لابد حواسمون نبوده انداخته تو کیفت
سپس مکثی کردو گفت
_دعواتون شد؟
اشک در چشمانم جمع شدو گفتم
_اره
چه پسرهای عوضی ای بودند.کی انداختند ما نفهمیدیم، اشکهاتو پاک کن داره میاد
اشکهایم را پاک کردم و گفتم
_من بی گناه بودم ولی فرهاد باور نکرد
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_74 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم بع
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_75
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
فرهادو ریتا نزدیک ماشدند ریتا گفت
_با عمو کلی به من خوش میگذره
فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت
_خیلی خوبه بیا بریم سوار شیم
سرم را به علامت نه تکان دادم فرهاد دستم را گرفت و گفت
_بیا بریم ترن سوار شیم
_من میترسم
_ترس نداره
سپس ارام و با لبخند گفت
_شاید از ترس بچسبی به من و اینطوری مثل غریبه ها رفتار نکنی
_اقا فرهاد خواهش میکنم
فرهاد پوزخندی زدو گفت
_اقا فرهاد ؟ الان اقا فرهاد نشونت میدم
با اخرین التماسم ترن حرکت کرد ، فرهاد دستش رادور گردنم انداخت مؤذب بودم با اولین شیب تند سرم را روی سینه اش گذاشتم فرهاد خندید و گفت
_اقا فرهاد اره؟
ناخواسته خندیدم و گفتم
_تروخدا منو سفت بگیر الان میفتم
سپس جیغی زدم و گفتم
_میترسم
فرهاد خندیدو گفت
_حقته، از این به بعد هرشب ترن سواری میکنیم .
از ترن که پایین امدیم مرجان با خنده گفت
_میترسی عسل؟
شهرام نزدیک امد و گفت
_تو نمیترسی؟
مرجان نگاهی به ترن کردو گفت
_نه ترس نداره که
شهرام دست مرجان را گرفت و گفت
_ بیا بریم
مرجان خنده اش را جمع کرد و گفت
_نه حالم بد میشه
شهرام مرجان را کشید و گفت
_ بیا بریم توکه نمیترسیدی
مرجان دستش را کشید و با خنده گفت
_دروغ گفتم میترسم
همه خندیدیم فرهادرو به شهرام گفت
_من دود ریه هام کم شده ، اگر اجازه هست بریم سفره خانه
شهرام سر تاسفی تکان دادو گفت
_بریم خونه بکش، من خوابم میاد
_خوب شما برید، من و عسل میاییم .
اصلا دوست نداشتم جمع دو قسمت شود ریتا گفت
_من با عمو فرهاد میام خونه
شهرام رو به ریتاگفت
_نخیر
مرجان مداخله کرد و گفت
_خوب تو هم بمون دیگه
شهرام خمیازه ایی کشید و گفت
_توهم بمون یعنی شماهم با فرهاد میای اره...
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ریحانه 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 #پارت_75 #رمان_آنلاین_عسل به قلم ✍️ #فریده_علیکرم فر
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
#پارت_76
#رمان_آنلاین_عسل
به قلم ✍️ #فریده_علیکرم
نیمه های شب بودکه به خانه امدیم ،مرجان ارام در گوشم گفت
_خوابت میاد؟
_نه
فرهاد که خوابید بیا تو پذیرایی باهم صحبت کنیم
_باشه
وارد اتاق شدیم فرهاد در را بست و گفت _خوش گذشت بهت؟
_اره خوب بود
بافت موهایم را باز کردم برس را برداشتم موهایم را شانه زدم فرهاد خیره به من بود ارا م گفت
_هیچ وقت موهاتو نزدی؟
_یه چند بار پایینشو کوتاه کردم،مرجان خانم هم اخرین بار نزدیک سی سانتشو زدتا پشت زانوم بود،بابام تا زنده بود اجازه نمیداد بعد مرگشم عمه م نزاشت کوتاه کنم
_اذیت نمیشی؟
_نه ، یاد بابام میفتم ، شبها منو بغل میکرد موهامو بو میکرد میگفت بوی مادرتو میده
_عکس باباتو نداری؟
_چرا تو لپ تابم هست
_عکس مامانتو چی؟
_من اصلا مامانمو ندیدم
_حتی عکسشو؟
_اره، عمه م نشونم نداد
_بابات چی؟اونم نشونت نداد؟
_نه، میگفتن نداریم.
_مگه میشه ؟
_بابام میگفت تو شبیه مادرتی، اما عمه میگفت از مامانت خوشگلتری
_ببینم عسل؟ خاله و دایی هم نداری؟
_نه مادرم تک فرزند بوده
پدرو مادرش هم مردند
پدر بزرگ مادر بزرگم و بابام تو امامزاده هاشم دفنن عمه هم اونجاست
_مادرت چی؟
_مادرم تبریزه
_چرا اونجا مگه ترک بوده؟
_بابام معلم بود رفته اونجا درس بده مادرم فوت شده، شناسنامه من هم صادره از تبریزه، تا پنج سالگی اونجا بودیم.البته من زیاد یادم نیست.
فرهاد اهی کشید و گفت
_فردا میریم امامزاده هاشم، تبریز هم مییبرمت سر قبر مادرت.
_من که بلد نیستم اونجارو
_شهر و خیابونتونم بلد نیستی؟
_نه
_پیداش میکنم
_چطوری؟
_اسم و فامیل و تاریخ فوتش را بگی پیدا میکنم برات
لبخند روی لبانم نشست وگفت
_ارزومه برم سر قبر مادرم
_اسمش چی بود؟
_گلاب نظری
_تاریخ فوتش کیه؟
_با تولد من یکیه بیستم ابان سال.....
_تو ابانی؟
_بابام شناسناممو واسه عید همون سال گرفته هشت ماه بزرگتر
_چرا؟
_نمیدونم
فرهاد به فکر فرو رفت و سپس خوابید از اتاق خارج شدم مرجان چای مینوشید کنارش نشستم مرجان گفت
_خوابید؟
_اره
_صبح میخوان با شهرام برن صیغه نامتون را بگیرن
_از خانه ارباب
_اره، ارباب دیگه کجا بود ؟ قدیم ارباب بوده هننوز روش مونده دوره ارباب رعیتی تموم شده
_صیغه نامه میخوان چی کار؟
_نمیدونم،لازم نیست اما اصرار دارن برن...
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/reyhane11/20739
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁