#جانم_به_قربانت_یا_زهرا😌
✨یه دنیا عشق به علی (ع) عاشقن
تو دنیا علی (ع) عاشق فاطمه (س) ست♥️
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
🥀#عکس_پروفایل_فاطمیه
🕊ویژه ی ایام فاطمیه🕊
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
8608435691.mp3
9.13M
#بـه_وقت_دلدادگی💔
😔یکمی حرف بزن...
علی (ع) نمیره🥀
🕊حرف رفتن نزن...
علی (ع) میمره.😭
🎤مهدی رسولی
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
ریحانه ی بهشتی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂 🔟قسمت دهم🌷 💠 عباس و عمو با هم از پله های ایوان پایین دویدند و زن عمو روی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂
1⃣1⃣قسمت یازدهم🌼
و صدای عباس بقدری بلند بود که حیدر شنید و ساکت شد.
احساس میکردم فکرش بهم ریخته و دیگر نمیداند چه کند که برای چند لحظه فقط صدای نفس هایش را می شنیدم.
انگار سقوط یک روزه موصل و تکریت و جاده هایی که یکی پس از دیگری بسته میشد، حساب کار را دستش داده بود که بجای پاسخ به هشدار عباس، قلب کلماتش برای من تپید: «نرجس! یادت نره بهم چه قولی دادی!» و من از همین جمله، فهمیدم فاتحه رسیدن به آمرلی را خوانده که نفسم گرفت، ولی نیت کرده بودم دیگر بی تابی نکنم که با همه احساسم خیالش را راحت کردم: «منتظرت میمونم تا بیای!» و هیچکس نفهمید چطور قلبم از هم پاشید!.
این انتظار به حرف راحت بود اما وقتی غروب نیمه شعبان رسید و در حیاط خانه به جای جشن عروسی بساط تقسیم آرد و روغن بین مردم محله برپا بود تازه فهمیدم درد جدایی چطور تا مغز استخوانم را میسوزانَد.
💠 لباس عروسم در کمد مانده و حیدر ده ها کیلومتر آن طرف تر که آخرین راه دسترسی از کرکوک هم بسته شد و حیدر نتوانست به آمرلی برگردد.
آخرین راننده کامیونی که توانسته بود از جاده کرکوک برای عمو آرد بیاورد، از چنگ داعش گریخته و به چشم خود دیده بود داعشی ها چند کامیون را متوقف کرده و سر رانندگان را کنار جاده بریده اند.
💠 همین کیسه های آرد و جعبه های روغن هم دور اندیشی عمو و چند نفر دیگر از اهالی شهر بود تا با بسته شدن جاده ها آذوقه مردم تمام نشود.
از لحظهای که داعش به آمرلی رسیده بود، جوانان برای دفاع در اطراف شهر مستقر شده و مُسن ترها وضعیت مردم را سر و سامان میدادند.
💠 حالا چشم من به لباس عروسم بود و احساس حیدر هر لحظه در دلم آتش میگرفت.
از وقتی خبر بسته شدن جاده کرکوک را از عمو شنید، دیگر به من زنگ نزده بود و خوب می فهمیدم چه احساس تلخی دارد که حتی نمیتواند با من صحبت کند.
احتمالاً او هم رؤیای وصال مان را لحظه لحظه تصور میکرد و ذره ذره میسوخت، درست مثل من! شاید هم حالش بدتر از من بود که خیال من راحت بود عشقم در سلامت است و عشق او در محاصره داعش بود و شاید همین احساس آتشش زده بود که بلاخره تماس گرفت.
💠 به گمانم حنجرهاش را با تیغ غیرت بریده بودند که نفسش هم بریده بالا می آمد و صدایش خش داشت: «کجایی نرجس؟» با کف دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و زیر لب پاسخ دادم: «خونه» و طعم گرم اشکم را از صدای سردم چشید که بغضش شکست اما مردانه مقاومت میکرد تا نفس های خیسش را نشنوم و آهسته زمزمه کرد: «عباس میگه مردم میخوان مقاومت کنن».
به لباس عروسم نگاه کردم، ولی این لباس مقاومت نبود که با لب هایی که از شدت گریه میلرزید، ساکت شدم و این بار نغمه گریه هایم آتشش زد که صدای پای اشکش را شنیدم.
💠 شاید اولین بار بود گریه حیدر را می شنیدم و شنیدن همین گریه غریبانه قلبم را در هم فشار داد و او با صدایی که به سختی شنیده میشد، پرسید :«نمیترسی که؟».
مگر میشد نترسم وقتی در محاصره داعش بودم و او ترسم را حس کرده بود که آغوش لحن گرمش را برایم باز کرد: «داعش باید از روی جنازه من رد شه تا به تو برسه!» و حیدر دیگر چطور میتوانست از من حمایت کند وقتی بین من و او، لشگر داعش صف کشیده و برای کشتن مردان و تصاحب زنان آمرلی، لَهلَه میزد.
💠 فهمید از حمایتش ناامید شده ام که گریه اش را فرو خورد و دوباره مثل گذشته مردانه به میدان آمد: «نرجس! بخدا قسم میخورم تا لحظه ای که من زنده هستم، نمیگذارم دست داعش به تو برسه! با دست قمر بنی هاشم (علیه السلام) داعش رو نابود میکنیم!».
احساس کردم از چیزی خبر دارد و پیش از آنکه بپرسم، خبر داد: «آیت الله سیستانی حکم جهاد داده؛ امروز امام جمعه کربلا اعلام کرد! مردم همه دارن میان سمت مراکز نظامی برای ثبت نام.
منم فاطمه و بچههاشو رسوندم بغداد و خودم اومدم ثبت نام کنم.
بخدا زودتر از اونی که فکر کنی، محاصره شهر رو می شکنیم!».
نمیتوانستم وعده هایش را باور کنم که سقوط شهر های بزرگ عراق، سخت ناامیدم کرده بود و او پی در پی رجز میخواند: «فقط باید چند روز مقاومت کنید، به مدد امیر المؤمنین (علیه السلام) کمر داعش رو از پشت می شکنیم!» کلام آخرش حقیقتاً حیدری بود که در آسمان صورت غرق اشکم هلال لبخند درخشید.
نبض نفس هایم زیر انگشت احساسش بود و فهمید آرامم کرده است که لحنش گرم تر شد و هوای عاشقی به سرش زد: «فکر میکنی وقتی یه مرد می بینه دور ناموسش رو یه مشت گرگ گرفتن، چه حالی داره؟ من دیگه شب و روز ندارم نرجس!» و من قسم خورده بودم نگذارم از تهدید عدنان باخبر شود تا بیش از این عذاب نکشد...
✍🏻نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📝ادامه دارد...
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•