بنیفاطمه مادرخداآفرید_۲۰۲۲_۱۲_۱۲_۰۸_۳۴_۴۸_۷۵۱.mp3
9.51M
#بـه_وقت_دلدادگی💔
✨مادر خدا آفرید به خاطرت بهشت و
بعد خاکمو با عشق تو سرشت و🦋
♥️بعد اسمتو رو قلب من نوشت و
🎤مجید بنی فاطمه
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
🕯#فاطمیه
🖤زندگی به سبک یاس نبوی
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
ریحانه ی بهشتی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂 6⃣1⃣قسمت شانزدهم🌼 💠 در فضای تاریک و خاکی اتاق و با نور اندک موبایل، بلاخره
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂
7⃣1⃣قسمت هفدهم🌼
💠 ما زنها همچنان گوشه آشپزخانه پنهان شده و دیگر کار مان از ترس گذشته بود که از وحشت اسارت به دست داعشی ها همه تن و بدنمان میلرزید.
اما غیرت عمو اجازه تسلیم شدن نمیداد که به سمت کمد دیواری اتاق رفت، تمام رختخواب ها را بیرون ریخت و با آخرین رمقی که به گلویش مانده بود، صدایمان کرد: «بیاید برید تو کمد!».
💠 چهارچوب فلزی پنجره های خانه مدام از موج انفجار میلرزید و ما مسیر آشپزخانه تا اتاق را دویدیم و پشت سر هم در کمد پنهان شدیم.
آخرین نفر زن عمو داخل کمد شد و عمو با آرامشی ساختگی بهانه آورد: «اینجا ترکش های انفجار بهتون نمیخوره!».
💠 اما من میدانستم این کمد آخرین سنگر عمو برای پنهان کردن ما دختر ها از چشم داعش است که نگاه نگران حیدر مقابل چشمانم جان گرفت و تپش های قلب عاشقش را در قفسه سینه ام احساس کردم.
من به حیدر قول داده بودم حتی اگر داعش شهر را اشغال کرد مقاوم باشم و حرف از مرگ نزنم، اما مگر میشد؟.
💠 عمو همان جا مقابل در کمد نشست و دیدم چوب بلندی را کنار دستش روی زمین گذاشت تا اگر پای داعش به خانه رسید از ما دفاع کند.
دلواپسی زن عمو هم از دریای دلشوره عمو آب میخورد که دست ما دختر ها را گرفت و مؤمنانه زمزمه کرد: «بیاید دعای توسل بخونیم!».
در فشار وحشت و حملات بی امان داعشی ها، کلمات دعا یادمان نمی آمد و با هرآنچه به خاطر مان میرسید از اهل بیت (علیهم السلام) تمنا میکردیم به فریاد مان برسند که احساس کردم همه خانه میلرزد.
💠 صدای وحشتناکی در آسمان پیچید و انفجار هایی پی در پی نفس مان را در سینه حبس کرد.
نمی فهمیدیم چه خبر شده که عمو بلند شد و با عجله به سمت پنجره های اتاق رفت.
حلیه صورت ظریف یوسف را به گونه اش چسبانده و زیر گوشش آهسته نجوا میکرد که عمو به سمت ما چرخید و ناباورانه خبر داد: «جنگنده ها شمال شهر رو بمبارون میکنن!».
💠 داعش که هواپیما نداشت و نمیدانستیم چه کسی به کمک مردم در محاصره آمرلی آمده است.
هر چه بود پس از ۱۶ ساعت بساط آتش بازی داعش جمع شد و نتوانست وارد شهر شود که نفس ما بالا آمد و از کمد بیرون آمدیم.
تحمل این همه ترس و وحشت، جان مان را گرفته و باز از همه سخت تر گریه های یوسف بود.
حلیه دیگر با شیره جانش سیرش میکرد و من می دیدم برادر زاده ام چطور دست و پا میزند که دوباره دلشوره عباس به جانم افتاد.
💠 با ناامیدی به موبایلم نگاه کردم و دیگر نمیدانستم از چه راهی خبری از عباس بگیرم.
حلیه هم مثل من نگران عباس بود که یوسف را تکان میداد و مظلومانه گریه میکرد و خدا به اشک عاشقانه او رحم کرد که عباس از در وارد شد.
مثل رؤیا بود؛ حلیه حیرت زده نگاهش میکرد و من با زبان روزه جام شادی را سر کشیدم که جان گرفتم و از جا پریدم.
💠 ما مثل پروانه دور عباس می چرخیدیم که از معرکه آتش و خون، خسته و خاکی برگشته و چشم او از داغ حال و روز ما مثل شمع میسوخت.
یوسف را به سینه اش چسباند و می دید رنگ حلیه چطور پریده که با صدایی گرفته خبر داد: «قراره دولت با هلی کوپتر غذا بفرسته!» و عمو با تعجب پرسید: «حمله هوایی هم کار دولت بود؟».
💠 عباس همانطور که یوسف را می بویید، با لحنی مردد پاسخ داد: «نمیدونم، از دیشب که حمله رو شروع کردن ما تا صبح مقاومت کردیم، دیگه تانک هاشون پیدا بود که نزدیک شهر میشدن».
از تصور حمله ای که عباس به چشم دیده بود، دلم لرزید و او با خستگی از این نبرد طولانی ادامه داد: «نزدیک ظهر دیدیم هواپیما ها اومدن و تانک ها و نفربر هاشون رو بمبارون کردن! فکر کنم خیلی تلفات دادن! بعضی بچه ها میگفتن ایرانی ها بودن، بعضی هام میگفتن کار دولته» و از نگاه دلتنگم فهمیده بود چه دردی در دل دارم که با لبخندی کمرنگ رو به من کرد: «بچه ها دارن موتور برق میارن، تا سوخت این موتور برق ها تموم نشده میتونیم گوشی هامون رو شارژ کنیم!».
💠 اتصال برق یعنی خنکای هوا در این گرمای تابستان و شنیدن صدای حیدر که لب های خشکم به خنده باز شد.
به همت جوانان شهر، در همه خانه ها موتور برق مستقر شد تا هم حرارت هوا را کم کند و هم خط ارتباط مان دوباره برقرار شود و همین که موبایلم را روشن کردم، ۱۷ تماس بی پاسخ حیدر و آخرین پیامش رسید: «نرجس دارم دیوونه میشم! توروخدا جواب بده!».
💠 از اینکه حیدرم این همه عذاب کشیده بود، کاسه چشمم لرزید و اشکم چکید.
بلافاصله تماس گرفتم و صدایش را که شنیدم، دلم برای بودنش بیشتر تنگ شد.
نمیدانست از اینکه صدایم را می شنود خوشحال باشد یا بابت این همه ساعت بی خبری توبیخم کند که سرم فریاد کشید: «تو که منو کشتی دختر!».
✍🏻نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📝ادامه دارد...
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
سلام مادر غمخوارم🖤
عالم فدای چادر خاکی تو،🖤
😔عالم فدای نالههای شب و روز تو…
و جان من فدای مهربانی تو که بیشک به من ناقابل هم خواهد رسید.🕊
🦋مرا دریاب که بی مهر تو هیچ هستم.
💞السَّلَامُ عَلَيْکَ یا فاطمة الزَّهرا 💞
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•