آن داغ ننگخورده که میخندد
بر طعنههای بیهُده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بیآغاز
عصیان ریشهدار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستارهها همه خاموشند
اینجا فرشتهها همه گریانند
اینجا شکوفههای گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
فروغ فرخزاد
امروز برای کلاس تقویتی پس از ۶۰ روز رفتیم مدرسه ، مثل همیشه ته نشستیم و انقدر خندیدیم(بعد کلاس) که روده بر شدیم،تو راه برگشتم افتادیم به جون این بیلبیلک دایره ای هایی که روشون میچخری و پس از شکستن کمر راهی خانه شدیمD: