.[🖤].
فخرالتجار ادامه داد:
_ به هر صورت! دختره پایش را کرده توی یک کفش که می خواهد برود فرنگستان... می گویم خوش داری به من بگویند قواد بغدادی؟
فتاح خندید. عرق چینش را جا به جا کرد:
_ نه فخری جان! این نقل ها چیست... اتفاقا اگر برود بد هم نیست. من و عروسم که شش ماه آزگار است مریم را می گوییم تا برود... اما خودش قبول نمی کند. مدام می گوید: آدم توی خانه ی خودش بیش تر چیز یاد می گیرد...
فخرالتجار با تعجب نگاهی به فتاح انداخت و پرسید:
_ یعنی از نظر شما مانعی ندارد که دختر به فرنگ برود؟!
فتاح آرام سرش را بالا برد.
_ نه!
_ببینم! تو که این جا بابت حجاب دختر به این قاعده خون دل می خوری، اجازه می دهی که دختر بروز در دیار کفر؟!
_ بله!
_ من نمی فهمم...
فتاح عرق چینش را از روی سر برداشت و گفت:
_ الیوم، مملکت ما از دیار کفر پلیدتر است!
دست کم در کفرستان به قاعده ای آزادی هست که هرکسی آن طور که خواست، زنده گی کند، اما این جا اجبار است که آن طور که دیگران می خواهند، زنده گی کنیم!
آدم باید آن طور زنده گی کند که خدا می خواهد، اما اگر نشد، آن طور که خودش می خواهد، به ز آن طور است که دیگران می خواهند...
📚منِاو
✍رضا امیرخانی
#زن #آزادی #حجاب
@roghe_ir