•°•°ره رو عشق°•°•
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۰ حامد: به طرف داوود رفتم .انگار پاهام حتی جون نداشت که وزنم رو تح
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۵۱
فرشید :سریع رفتم توی اتاق .سما سلطانی روی تخت نشسته بود و اسلحه رو روی سرش گذاشته بود و چشماش رو بسته بود .با عصبانیت فریاد زدم:اسلحه رو بنداززز😠
هیچ واکنش نشون نداد که بلند تر از قبل فریاد زدم:گفتم بندازش😠
سما سلطانی:اسلحه رو انداختم .یه زن اومد تو و دستبند رو به دستم زد .میدونم چیکارتون کنم .منتظر باشید انتقام میگیرم.
فرشید: سریع از اتاق خارج شدم و به طرف بچه ها رفتم .نگاهی به اطراف انداختم .داوود و حامد و کیان و اقا محسن نبودن .یعنی هنوز نتونستن محبی رو دستگیر کنن؟
فکرم رو به زبون آوردم.
فرشید:پس بقیه کجان؟
معین:چیزه😬
فرشید:چیزی شده؟ چرا جواب نمیدید؟
خواستم حرف دیگه ای بزنم اما نگاهم به آمبولانس خورد و بعد از اون داوودی که بی جون روی برانکارد بود و تکنسین داشت با سرعت علائم حیاتی رو چک میکرد و حامد هم پشت سرش با گریه میومد .عقب تر از حامد هم کیان میومد .انگار هنوز باورم نشده بود .با پاهای لرزون رفتم سمتشون .داوود رو سوار آمبولانس کردن .خواستم سوار بشم اما حامد با گفتن جمله ی(من باهاش میرم)سریع سوار شد و در آمبولانس بسته شد.
محسن:رو کردم سمت معین و گفتم:معین تو و سعید و امیرعلی سریع متهم رو ببرید .فرشید تو هم وقتی امبولانس دوم جنازه ی محبی رو آورد به بیمارستان سریع بیا.رو کردم سمت کیان و گفتم:تو هم بیا بریم بیمارستان .
بچه ها:چشم .
کیان:هنوز تو شک صحنه ای که دیدم بودم .آقا محسن که دید حال خوبی ندارم خودش پشت ماشین نشست و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
تصویر رنگ پریده و خونی داوود ثانیه ای از جلوی چشمم کنار نمیرفت. سرم رو پایین انداختم. دوباره اشکام ریخت .دوباره ...
اگر بلائی سرش بیاد نمیتونم تحمل کنم .داوود برام برادر شده .نه تنها داوود بلکه همه ی بچه ها .نه تنها برای من بلکه برای هممون عزیزن .
حامد: توی آمبولانس نشستم. دستای خونی داوود رو بین دستام گرفتم. خون از لای انگشتاش ریزش داشت و قطره قطره کف آمبولانس میریخت .پرستاری که کنارم نشسته بود داشت علائم حیاتیش رو بررسی میکرد . ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشته بود و سرم رو به دستش وصل کرد .آمپولی به سرم اضافه کرد و مشغول بررسی شد .اشکام روی صورتم میریخت و از صورتم روی دست داوود فرود میومدن.زیر لب گفتم:خیلی نخوابی ها. تو باید بلند بشی و باهم منتظر برگشتن رسول بشیم .حق نداری بری 🥺
با فشرده شدن دستم نگاهم رو به چشمای نیمه باز و خمار داوود دادم .با شک بهش نگاه کردم .پرستار که چشمای بازش رو دید رو به من گفت .
پرستار:آقا باهاشون صحبت کنید تا نخوابه .سعی کنید بهوش نگهش دارید .
حامد: با بغض لب زدم:داوود داداش زود خوب میشی .تو فقط نخواب .
داوود با بیحالی ماسک رو از صورتش پایین آورد و با صدای خش دار و تکه تکه ای لب زد.
داوود:مر..ا..قب..خو..دت.ون..و..ر.س.ول..با..شید..حل..ال.م..کن..ید🖤(مراقب خودتون و رسول باشید .حلالم کنید )
حامد: این حرف رو نزن .چیزی نشده که داری اینجوری میگی .یه تیر کوچیکه.همین .زود خوب میشی .
نگاهم به داوود خورد . چشماش روی هم رفت و دستش از دستم پایین افتاد .ناباور خیره شدم بهش .نه اون حق نداره بره .اون نمیتونه منو ترک کنه .نهههههه
راوی:پرستار فورا به طرف داوود رفت و نبضش را چک کرد .با حس نکردن نبض با صدای بلند و وحشت زده ای فریاد زد:تند تر برو .بیمار نبض نداره
حامد با شنیدن این حرف از جانب پرستار اشک هایش تند تر از قبل روی صورتش ریخت و با گریه نام داوود را به زبان می اورد .پرستار به سرعت شروع به احیای قلبی کرد .بعد از چند ثانیه دوباره نبضش را گرفت .باز هم نبضی حس نکرد .اینبار دیگر سراغ تنفس دهان به دهان رفت و شروع به دادن تنفس کرد .اما انگار داوود کوله بار سفر خود را بسته بود و قرار بود دیگر به پیش مهدی برود و انگار قرار بود رسول باری دیگر عزادار شود🖤
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.حلالم کنید💔
پ.ن. ضربان حس نکرد 😱
پ.ن.داوود کوله بار سفر خود را بست...
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اینم پارت هدیه
با اینکه هنوز دو نفر مونده اما اشکال نداره😉
انشاالله اون دونفر هم عضو بشن🙂
نظر فراموش نشه
سلام سلام
ظهرتون بخیر
بریم سراغ پارت زیبا و هیجانی و یزیدی و احساسی امروزمون😁
-همه چیز رو گفتم ؟😂
-آره پس بریم سراغش 😉
•°•°ره رو عشق°•°•
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۱ فرشید :سریع رفتم توی اتاق .سما سلطانی روی تخت نشسته بود و اسلحه
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۵۲
حامد:با صدای پرستار خیره شدم بهش .آروم لب زد.
پرستار:خداروشکر برگشت فقط نبضش ارومه سریع باید عمل بشه .تیر به جای حساسی خورده و چون جوون هست و خونریزی زیادی داره و همچنین مشخصه کمبود خون داره حالش خوب نیست اصلا .
حامد :خداروشکر🥺
بالاخره به بیمارستان رسیدیم .سریع از آمبولانس خارج شدیم و داوود رو به اتاق عمل منتقل کردن. پشت در اتاق عمل ایستادم .یه لحظه حس کردم دیگه جونی توی پاهام ندارم فقط تونستم دستم رو به دیوار بگیرم و سر خوردم .سرم رو به دیوار تکیه دادم و برگشتم به چند دقیقه قبل .اینکه داوود رفت و برگشت. درست مثل رسول .هر دو دوست دارن آدم رو سکته بدن. سرم رو روی زانوم گذاشتم و دوباره چشمه ی اشکم جوشید .با صدای زنگ تلفنم سرم رو بلند کردم و نگاهی به گوشیم کردم. نورا بود .نمیخواستم جواب بدم اما ممکنه کار مهمی داشته باشه. روی دکمه پاسخ زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صداش توی گوشم پیچید .
نورا:سلام خوبی؟
حامد:سلام .ممنون شما خوبی؟
نورا:ممنون .چیزی شده؟ چرا صدات گرفته؟
حامد: انگار دوباره منتظر بودم حرفی زده بشه .قطره اشکی روی صورتم ریخت. با بغض و اشک لب زدم:نورا دعا کن .یکی از رفیقام آسیب شدیدی دیده .دعا کن خوب بشه🥺
نورا:وای خدا به مادرش برگردونه اون بنده خدارو. نگران نباش .خدا هواسش به بنده هاش هست .
حامد:ببخشید عزیزم من باید برم .بعدا باهات حرف میزنم .
نورا:باشه مراقب خودت باش .
حامد: چشم .خداحافظ.
نورا:خدانگهدار
حامد:خواستم بلند بشم که نگاهم به ته راهرو افتاد.اقا محسن و کیان با سرعت به طرفم اومدن.اقا محسن که بهم رسید دیگه مراعات نکردم و خودم رو توی بغلش انداختم با بغض لب زدم:آقا توی آمبولانس نبضش رفت و برگشت😭آقا دعا کنید توروخدا
محسن:نگران نباش .داوود قوی تر از این حرف ها هست .
کیان:دیگه حرفی زده نشد و همه منتظر پشت در اتاق عمل نشستیم .با اینکه خودمم حالم خوب نبود اما سعی کردم حامد رو آروم کنم و کمی هم موفق بودم.
........
نمیدونم چقدر گذشته اما احتمالا دو ساعتی هست که داوود توی اتاق عمل هست و ما همه بیرون در منتظر خبر سلامتیش.حدودا یک ساعت پیش بچه ها اومدن و حالا همه فقط به یه چیز فکر میکنیم .به اینکه داوود حالش چطوره. حامد خیلی بیحال بود .البته فرشید و سعید هم حال خوبی نداشتن و پریشونی از چهره هاشون مشخص بود .فقط امیدم به خدا هست .تصور اینکه اتفاقی برای داوود بیوفته حالم رو خراب میکنه .حامد روی زمین نشسته بود و من هم کنارش .سرش روی شونه ام بود و خودمم سرم رو به دیوار تکیه داده بودم و سعی میکردم جلوی بغضی که توی گلوم نشسته بود رو بگیرم .با صدای ایستادن بچه ها نگاهی بهشون کردم که دیدم دکتر داره میاد .حامد هم سریع بلند شد .نزدیک بود زمین بخوره اما تعادلش رو حفظ کرد .به زور به طرف دکتر رفت. سریع پشتش رفتیم .دکتر که قیافه های وحشت زده مارو دید خودش به حرف اومد .
دکتر:عینک رو از چشمم پایین آوردم و لب زدم:تیر به ناحیه حساسی خورده بود و خطر جانی براش داشت .پرستار گفت توی آمبولانس ایست قلبی کرده و با توجه به خونریزی شدیدی که داشته و همینطور کم خونی ای که داشته خطر رو براش رقم زده .خوشبختانه تونستیم تیر رو از بدنش خارج کنیم .اما خب به خاطر خونریزی شدید فعلا باید توی بخش مراقبت های ویژه باشه .اگر تا ساعت ۱۰ شب بهوش نیاد احتمال داره بره کما .امیدوارم که هر چه زودتر بهوش بیاد. به پرستار میگم با توجه به گروه خونی بیمار براش خون بیاره چون باید حتما بهش خون وصل بشه .
حامد: دکتر رفت اما من همونجا موندم .نمیتونم باور کنم .یعنی چی؟امکان نداره .مگه میشه به همین راحتی یکی بره کما .دوباره چشمه ی اشکم جوشید .با وحشت سرم رو به اطراف تکون میدادم و همون طور هم به عقب میرفتم تا جایی که به دیوار پشت سرم برخورد کردم.روی زمین سقوط کردم و صدای هق هق گریه ام توی فضا پیچید .
کیان:با شک نگاهی به بچه ها کردم .همشون مثل من تعجب کرده بودن .مگه میشه ؟این حرف هایی که دکتر زد در مورد همون داوودی هست که پایه ی شیطونی هامون بود؟در مورد داوودی بود که باهم با رسول شوخی میکردیم؟چیشد که اینجور شد؟
حامد به دیوار تکیه داد و دوباره اشک ریختنش شروع شد .در اتاق عمل باز شد .دوتا پرستار تخت رو به طرف ما آوردن. داوود بیهوش روی تخت بود .چهره بشدت رنگ پریده اش اعصابم رو خراب میکرد .دستش خونی بود و انگشتر عقیقی که رسول براش هدیه خریده بود خونی شده بود .ناخودآگاه ذهنم رفت به همون روزی که رسول براش انگشتر رو خرید و چه مسخره بازی هایی انجام دادیم .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.حال خرابش💔
پ.ن.بهوش نیاد میره کما🥺🖤
پ.ن.گذشته...
پ.ن.انگشتر عقیق!هدیه رسول به داوود❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
دوستان اگر فکر میکنید با موندن در کانال بنده و خوندن این رمان وقتتون تلف میشه لطفا ترک کنید .
من چیزی ندارم که اون دنیا بابت وقت تلف شده شما بدم پس برید تا منم مدیون نباشم
شهادت مظلومــانه بـاب الحوائج ،امــام جواد (ع) رو تسلیت عرض میکنم..🖤
سلام .
امشب شب تولد یکی از گل دخترای کانالمون هست .رفیق گلم
نویسنده رمان تکیه گاه امن🙃
از همینجا و از راه دور تبریک میگمبهش .
بنت الحسین جان امیدوارم در کنار خانواده ات زندگی ای سرشار از آرامش و خوشبختی داشته باشی . انشاالله ۱۲۰ ساله بشی و به آرزوهات برسی🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂