+یه اقدام نادرست آقای رییسی ؟
- رفتن برای افتتاح اون سد لعنتی 💔
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت1
رسول : با بهت به وال نگاه میکردم باورم نمی شد محمد پر پر شده درد قلبم شروع شده بود ولی محمد مهم تر بود آقای عبدی رو به روم بود
آقای عبدی: رسول خوبی ؟ چیزی شده
رسول: خودم پرت کردم تو بغل آقای عبدی هققق هام گوش فلک هم کر میکرد
آقای عبدی: رسول حرف بزن چیشده ؟
رسول: ماشین محمد آرپی جی خورده پر پر شد🥺😭
گوشی آقای عبدی زنگ خورد داوود بود
آقای عبدی: الووو داوود چه خبر شده حالتون خوبه محمد خوبه ؟
داوود: آقا محمد خوبه از ماشین موقع انفجار خودشون پرت کردن بیرون
آقای عبدی: هر خبری شد بهم بده مراقب باشید رسول نگران نباش حالشون خوبه
رسول: واقعا خوبه
از پله رفتم پایین پاهام جونی نداشت روی صندلی نشستم نفس عمیقی کشیدم تا درد قلبم کمتر بشه
با صدای گوشیم چشمام باز کردم عزیز بود
سلام عزیز ......
عزیز: سلام رسول مادر راستش عطیه داشت با محمد حرف میزد یکدفعه حالش بد شد محمد پیش تو هست حالش خوبه ؟
رسول: نگران نباش عزیز الان حرف زدیم حالش خوبه بچه ها پیشش هستن
عزیز: خداروشکر عطیه داشت از دست میرفت
رسول: نگران نباشید به زن داداش بگید مراقب خودشو کوچولو تو راهیش. باشه آب تو دلش تکون نخوره مراقب محمد هستیم زود میگم بیاد خونه خیال شما هم راحت بشه
عزیز: خدا نگه دارت باشه رسول مادر دستت درد نکنه 🙂🙃 خداحافظ
سیستم خاموش کردم رفتم تو نماز خونه یکم دراز کشیدم تا درد قلبم کمتر بشه چشمام بستم تو دنیای بی خبری رفتم
محمد: بعد از اون اتفاق نمیدونم چرا استرسم بیشتر شده بود نزدیک تهران بیشتر میشدیم این استرس بیشتر می شد نگران عطیه و رسول داداشم
بودم...........
رسول: با صدای علی چشمام باز کردم گفت نامه برام اومده گذاشت کنارم رفت صبحونه بخوره شروع کردم به باز کردن برگه با خواندنش باورم نمی شد بلاخره رسید حکمش چیزی که منتظرش بودم بلاخره آرزوم رسیدم قطره های اشک مهمون صورتم شده بود
آروم بلند شدم با همون لرزش دستام آروم وارد اتاق آقای عبدی شدم با احوال پرسی نامه رو دادم بهشون
آقای عبدی: رسول مطمئنی ؟؟
رسول: بله آقا
آقای عبدی: باشه بفرما اینم مهرش قبول کردم هر موقع بخوام باید بیای تفهیم شد ؟
رسول: چشم آقا از اتاق خارج شدم
توی این چند سال قبل از این که سایت بیام خارج زندگی میکردم از زندگیم کارم اونجا هیچکس نمیدونست حتی کوچیک ترین چیز زندگیم
(یک ساعت بعد )
با پیامی که برام اومده بود باورم نمیشد یعنی وقتش شده بعد از ۴سال همه و ببینیم وسایل جمع کردم ماشین روشن کردم رفتم سمت فرودگاه از پله برقی ها مهدیه با همون حجب و حیایی که داره با دو تا فسقلی اومدن
مهدیه من نگاهم کن قربونت بشم
مهدیه: رسسسسسسول 😭
رسول: جان رسول
وای من فدای شما دو تا بشم فرشته های بابا رسول
یکیتون مانی منی تو مانیا منی فسقلی های من
بیایین بغلم
بدویییید.......
بچه ها رسوندم خونه خودم راه افتادم سمت فرماندهی سپاه با حکمی که داشتم فرماندهی نیروی امنیتی کل کشور دستم بود وارد اتاق کارم شدم سخت بود دوری از بچه ها ولی تا چند ماه این طوری هست بعد از اون میرفتم. خان تومان سوریه برای دفاع از حرم بی بی زینب
محمد : وارد سایت شدم همه حالمو میپرسیدن. رفتم سمت اتاق آقای عبدی پشت سرم بچه ها همه اومدن چشم چشم کردم تا رسول ببینم. ولی نبود بچه ها هم نگاهشون مثل من بود که انگار یه تیکه از پازلی گم کردن آقای عبدی متوجه پریشونیمون شده بود دستش آروم گذاشت رو شونم نشوندم روی صندلی
آقای عبدی: راستش رسول از این رفته جای دیگه
محمد و بچه ها:
چیییییییی رفته کجا
آقای عبدی: بعد از با خبر شدن حالت که خوبی بچه ها آسیب ندیده با حکمی که آورده بود رفت جایی که دوست داره
محمد: کجا آقا تروخدا بگین باید ببینمش
آقای عبدی: سپاه
داوود: چییییی سپاه چرا ؟
آقای عبدی: رسول تا یکی دوماه دیگه اعزام میشه سوریه برای دفاع از حرم بی بی زینب
محمد:کور کر شده بودم رسول بدون من خداحافظی من رفته در محکم باز کردم با صورت قرمز اشکی سوار ماشین شدم که با نشستن من بچه ها هم اومدن اونا هم دست کمی از من نداشتن
...........................
ادامه تابعد ........
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#دلداده_فصل¹ #رمان_گاندویی #پارت1 رسول : با بهت به وال نگاه میکردم باورم نمی شد محمد پر پر شده درد
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063
لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆
منتظر نظر های قشنگ شما هستم
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
آیدی بنده 🔆
هنوز منبعی از رمان های گاندویی کهحالتوخوبکنهپیدانکردی؟!🤔
میخوامیهکانالمعرفیکنمباکلے رمان متنوع
برایهمہیسلیقهها:)))☺️🌿
مذهبی/شادوغمگین/عاشقانھ/پلیسی/
جنایی/و....
درموردهرچیزیکه یه رمان خوب میکنه :))🌱
همراهباکلیعکسوفیلموادیتِقشنگوجذاب!🔥😉
صبرکن اول این رمان بخون کنجکاو میشی بعدی بخونی مطمئن باش 😎🧐
انفجاری عظیم که همه چیز را از هم پاشید………..
حال بین من و تو انفجاری قوی تر در حال رخ دادن است .. .
کاش این انفجار رخ ندهد تا منو تو از هم نپاشیم … .
ولی صبر کن این …………انفجار مقدمه زندگیمان
است شاید از هم بپاشیم ولی این مقدمه فصلی نو در زندگیمان است
پس چرا از آن فرار کنیم….
لعنت به ساعت هایی که جلو نمی روند/ خواب می مانند/ کار نمی کنند/ کوک نمی شوند/ عقب می مانند/ و از رفتن خسته میشوند/ این بلاها از وقتی به سر آدم میاد که منتظر کسی باشی که دوسش داری…
(در آن سو) 👇
کاش بدونی/ حتی لحظه هایی که بهت فکر میکنم/ چقدر مست و شاد میشم/ چقدر سرخو شانه از کنار تمام غم هام میگذرم/ و با دلتنگی هام کنار میام/ ای کاش همه اینارو بدونی/ و باور داشته باشی که قلبم فقط مخصوص توست
🔸https://eitaa.com/romanFms 🔸
قابی که تکرار نخواهد شد...
شهید رئیسی سخنرانی میکند
شهید امیرعبداللهیان گوش میدهد
و شهید نصرالله همزمان سخنرانی دارد
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#دلداده_فصل¹ #رمان_گاندویی #پارت1 رسول : با بهت به وال نگاه میکردم باورم نمی شد محمد پر پر شده درد
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت2
🖇️سعید: محمد طوری رانندگی میکرد هر لحظه امکان فروپاشی ماشین و تصادفش بود خیلی سریع میرفت خودمون محکم نگه داشتیم تا زود به فرماندهی سپاه برسیم استاد رسول خدا بگم چیکارت نکنه ما رو تو به کشتن ندی رسول نیستی 😂
با صدای ترمز ماشین که حس میکردم رد ترمزش روی آسفالت ها مونده ماشین خاموش شد با بچه ها پیاده شدیم با نشون دادن کارت شناسایی وارد شدیم خیلی شلوغ بود این حجم از جمعیت تو اینجا قابل تصور نیست با پرس و جو اسم رسول رفتیم سمت اتاقش برام عجیب بود تا اسمش آوردم فردی که بهمون گفت اخمی زیاد عصبانیت آدرس داد نمیدونم توی روز اول چرا برخورد ها سنگینی روی خودمون احساس می کردم
زمان به سرعت سپری می شد پشت در اتاق رسیدیم با زدن در توسط محمد رفتن تو ماهم پشت سرش راه افتادیم محمدی که تا خود اینجا عصبی بود یکدفعه آروم شده بود به روبه روش نگاه میکرد
رسولی که با لباسی یه دست سبز رنگ سپاه سر سجاده سجده بود نگاه میکرد با بلند شدن رسول از سجده معلوم بود نمازش تموم شده ذکر میگفته شروع کرد سجاده رو جمع کردن با همون حال شروع کرد به حرف زدن
🖇️رسول : شرمنده همتون هستم وقتی یه جا پای عقل و منطق جاش با قلب عوض میکنه کاری هم نمیشه کرد یکیشون قربانی اون یکی میشه حلالم کنید میدونم 🥺😢 سخته که بگین حلال شدم
محمد تو بی وجود منم میتونی باشی پس انقدر مروارید حروم نکن دلم میشکنه 💔😭🥺 نمیخوام فرماندهی که شکسته شده رو ببینم
سعید بعد از من داماد شو نزار حسرت یه عروسی برای رفیقات بمونه پس زود داماد شو که داری پیر میشی .........
فرشید کمرنگ خان مراقب خودت باش با این که نتونستم پای حرف دلت بشینم دم آخری ببخشید
انشاالله زود میدونم اون چیزی که میخوای داره تو دلت لحظه شماری میکنی شاید بشه مطمئن باش میشه بد به دلت راه نده چشم انتظار نزار اون طرف مقابل و............
و اما داوود دهقان فداکار گروه داوود با وجود من که نیستم تو گروه از خودت مراقبت کن دوباره سوپر من نشی فیلم دهقان فداکار ۲ بشی همیشه آروزی داداش کوچیک تر داشتم وقتی تو اون ی تو گروه شدی ته تغاری شدی همون آرزویی که رسیدم بهش شدی داداش کوچیکه حالا هم میگم اگه از این داداش کوچیکه من مراقبت نکنی اون ور پل صراط ولت نمیکنم ..........
محمد: رسول تا آخرین کلمات سرش پایین بود مشغول بازی با تسبیح بود آروم آروم سرشو بالا گرفت نگاه مون کرد صورتش پر از اشک بود در مقابل ما چی دیگه اشک های ما قطره نبود دریا بود که حکم طغیان بهش داده بودن آروم آروم رفتم سمتش از روی زمین بلندش کردم گرفتمش تو آغوشم آروم تو گوشش زمزمه کردم من داداش کوچیکه رو سالم میخوام ها مراقب قلبت باش رسول نفهمم مراقب نبودی رسول با همون لرزش صداش آروم گفت چشم
یکی یکی از بچه ها بغلش کردن شروع کردن گریه خداحافظی
......................(چندی بعد)............................
محمد: سرم کنار پنجره بود به قطرات بارون نگاه میکردم که از وقتی از پیش رسول اومدیم شروع به باریدن گرفته بود به رسولی که دیگه ندارمش فکر میکردم دیگه پیشش نیستم بهش بگم برو بخواب داری از پا میوفتی بگم غذا بخور دو روز هست نخوردی جون نداری به قول خودش قهوه دوبل خورده تا چند روز بیداره بمونه نره به خوابه
از همون بچگی لجباز و یه دنده بود نمیگم بی اهمیت هست به خودش نه سلامتیش رو گذاشته برای کارش بی توجه بهش هست
.....................💔🥺.............................
ادامه تابعد یه پارت دلی دیگر 💔😢
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#دلداده_فصل¹ #رمان_گاندویی #پارت2 🖇️سعید: محمد طوری رانندگی میکرد هر لحظه امکان فروپاشی ماشین و تص
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت3
محمد: تو خونه نشسته بودم مشغول کار بودم که با صدای عطیه سرم طرفش بردم.
جانم خانمم........
عطیه: محمد کجایی رفتی تو فکر ؟
محمد: هیچی عزیزم نگران نکن خودتو به فکر اون فسقلی هم باش تو نگران میشی اونم نگران میشه
عزیز: محمد و عطیه زود باشید الان مهمون ها میرسن
محمد: عزیز نگفتی کی هست ؟
عزیز: نمیدونم والا از اون داداشت بپرس مهمون دعوت کرده رفته خرید کرده اومده میگه سه تا مهمون دارم میگم کیه میگه خودتون میفهمید
هر موقع تو تونستی مغز داداشت بخونی منم میخونم 😂
محمد: عزیز به خدا خودم هم نمیدونم چی تو اون مغز سیم ظرفشویی شما چی هست خودم کشف نکردم 😂
عطیه: محمد خودت میدونی داداش رسول خوشش نمیاد سیم ظرفشویی بهش بگی اون دفعه که یادت نرفته انداختت تو حوض آب
محمد: نه یادم نرفته
با صدای زنگ حیاط از جا بلند شدم رفتم سمت در بازش کردم رسول بود با یه پسر و دختر کوچولو خوشگل و یه خانم اومدن تو نکنه اون مهدیه خانم باشه
رسول: سلام ایشون مهدیه همسر من. این دو تا کوچولو مانی و مانیا دوقلو های من
عزیز: الهی دورتون بگردم من بیایین اینجا زندگی های عزیز
...................چندی بعد ......................
محمد: مانی و مانیا بغلم بودن رسول تو حیاط بود داشت تلفن حرف میزد خیلی طول کشید بچه ها رو گذاشتم از بغلم پایین رفتم سمت رسول دستش رو قلبش بود نشسته بود روی پله ها
یا خدااااا رسول داداش خوبی؟
یکدفعه رسول ..........
.............................
ادامه تا دلی دیگر 💔
تو خماری 😂😁
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063
لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆
منتظر نظر های قشنگ شما هستم
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
آیدی بنده 🔆
دختری از تبار پاییز
رقیه جان
تولدت مبارک عزیزم
امشب شب تولدت هست و از خدا میخوام به آرزوهایی که توی قلبت هست و در صورتی که به سودت هست برسی🙂🫂
تولدت مبارک🥲🎂