eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۳ (صبح ساعت ۶) حامد: خیره شدم به رسول .رنگش یکم پریده بود .چشماش
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ محمد: نیم ساعتی هست که داوود و کیان یه عکس فرستادن و گفتن که این زن با هاتف دیدار داشته و اینجور که مشخصه باهاشون کار میکنه .عکس رو برداشتم دادم علی ببینه کی هست ‌. علی: آقا پیداش کردم . محمد :خب بگو علی: خب اقا سما سلطانی . ۲۷ ساله هست .همین ‌چیز خاصی نیست .سابقه هم نداره محمد: هوفف .باشه (یک ساعت بعد) محمد: سرم درد گرفته بود .یکدفعه در باز شد و حامد با چشمای اشکی داخل اومد .متعجب و با ترس بهش نگاه کردم ‌.سابقه نداشت حامد اینجوری اشک بریزه .فقط دو جا گریه کرد اینجوری .یه بار وقتی رفتیم مشهد و یه بار برای رسول و حال بدش.سریع بلند شدم و پرسیدم:چی شده حامد؟؟ حامد: ر.رس.ول😭 محمد: رسول چی شده حامد ؟؟😱 جواب بده دارم میگم رسول چیشده؟؟ حامد: رسول ..با سما سلطانی ملاقات داشته😭💔 محمد: چ..چی؟امکان نداره ؟ سریع از جام بلند شدم و به طرف میز مرکزی رفتم .بچه ها با دیدن من اشک هاشون رو پاک کردن و کنار رفتن .جلو رفتم و ایستادم .علی با ناراحتی فیلمی رو باز کرد و روی مانیتور انداخت .خدا شاهده با دیدن اون صحنه جون دادم .مردم و زنده شدم تا اون فیلم لعنتی تموم شد .ایندفعه بدون توجه به بچه ها اجازه دادم اشکام بریزه .اما چرا رسول؟اون که به من قول داده بود پیشم بمونه .اما نگفت شاید جلوم وایسته🥺💔نگفت شاید بشه یکی از متهم ها .اما اون که نخواست برای سهیل جاسوسی کنه پس الان چطور شد جاسوس؟؟💔چطور دلش اومد ... شمارش رو گرفتم .بچه ها با چشمای اشکی بهم نگاه میکردن .جواب داد و صدای خسته اش توی گوشم پیچید. رسول: جانم آقا 😪 محمد: سریع بیا سایت محمد: تلفن رو قطع کردم .خودم با صدای سردم یخ زدم پس رسول چی میشه. ولی به این صدا و قیافه خسته نمیاد جاسوس باشه .چطور ممکنه🥺چطور ممکنه برادر مهدی جاسوسی بکنه. حامد: حالم دست خودم نبود .نمیتونم باور کنم رسول جاسوسی کنه .من مطمئنم اشتباه شده .من رسول رو میشناسم. من این همه سال با رسول رفیق بودم .برام برادر بود بعد الان باور کنم که جاسوسی میکنه😭😭 آقا محمد به آقای عبدی اطلاع داد و آقای عبدی با ناراحتی گفت باید رسول رو دستگیر کنیم .ولی من چطور میتونم همچین چیزی رو تحمل کنم .مگه میشه داداشت رو دستگیر کنن و تو حرفی نزنی؟مگه میشه به داداشت تهمت جاسوسی بزنن و تو ساکت بمونی؟نه نمیشهههههه😭 نمیشه دید و حرف نزد .نمیشه ببینی داداشت رو میبرن و تو نمی تونی حرفی بزنی😭 نمیشههههه. داوود : حالم خوب نبود .چرا دقیقا وقتی پامون رو توی سایت گذاشتیم و برگشتیم باید همچین خبری بشنوم .اما من نمیتونم باور کنم ‌مگه میشه رسول مظلومی که حتی کلی شکنجه شد تا به سهیل اطلاعات نده جاسوس باشه. این حتما پاپوشه .اما چه جور پاپوشی که خود رسول با متهم دیدار داشته😭 راوی: هیچ کدام در ذهنشان نمیگنجید آن رسول مظلوم و ساکت که حاضر نشد به سهیل و رضایی اطلاعات بدهد و با ان ها همکاری کند چگونه میتواند جاسوس باشد .محمد غمگین بود .سعی میکرد نشان ندهد اما در دلش غوغایی بر پا بود .حدودا بیست دقیقه از تماس محمد با رسول می گذشت که از دور رسول را دیدند که با چهره ای خسته اما با قدم هایی تند و استوار به سمتشان می آمد. رسول که به آنها رسید با لبخند همیشگی اش گفت . رسول: سلام .چیشد دوباره استاد رسول رو صدا کردید ؟ 😁 محمد :با صدای سردی گفتم: فقط یه کلمه بگو .فقط یه کلمه بگو تو با این زن ملاقات داشتی؟؟ رسول: از صدای محمد تعجب کردم .برای چی اینجوری حرف میزد. نگاهم به عکس خورد .او..اونا از کجا اینو دیدن؟؟😱نکنه متوجه شدن😬 با صدای عصبانی و بلند محمد به خودم اومدم .همه نگاهشون به ما بود و من نگاهم به محمد و بچه ها که ناراحت نگاهم میکردن . محمد: جوابم رو بده .گفتم تو با این زن ملاقات داشتیییی؟ ؟؟(با صدای بلند و عصبانی) رسول: ا..اره😓 محمد: عصبانی شدم .خیلی غیر ارادی دستم بالا رفت و محکم توی صورت رسول خورد .با صداش خودمم تعجب کردم چه بشه به رسول . رسول: با بهت خیره شدم به محمد که به من سیلی زد .دستم روی گونه ام رفت و با چشمای لرزون بهش خیره شدم. محمد زد تو گوش من؟همون محمدی که گفت تا ابد همراهمه؟ محمد: بغض رو توی چشماش میدیدم. بدون اینکه بهش نگاه کنم رو به دو تا از بچه های بازداشتگاه گفتم: ببرینش بازداشتگاه. بچه ها: چشم . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. جاسوس🥺💔 پ.ن.محمد سیلی زد بهش:)!💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۴ محمد: نیم ساعتی هست که داوود و کیان یه عکس فرستادن و گفتن که ای
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: این محمد اون محمد قبلی نبود .همونی نبود که قبل از اینکه برم خونه سرم رو روی شونه اش گذاشتم و با حرف هاش بهم آرامش هدیه داد .این اون محمد نبود .اون محمد حاضر نبود خار توی پای من بره ولی این محمد خودش با دستای خودش زد تو گوشم .نمیتونم باور کنم ‌.امکان نداره .محمد به من قول داد همیشه پشتم باشه .توی مشهد قول داد .اون توی شهر امام رضا گفت همیشه پیشم میمونه اما حالا چیشد که این شد؟؟چیشد که زد و به فکر قلب من نشد.چیشد که زد و نفهمید شکستم ‌.نفهمید با ضربه ای که زد قلبم شکست .دلم شکست .غرورم شکست .نفهمید و زد .زد و رفت. بدون هیچ حرفی 😭💔نفهمید با ضربه ای که زد نابودم کرد .خوردم کرد .نفهمید و زد 😭💔 دو نفر اومدن و دستم رو گرفتن .اما من هیچ عکس العملی نداشتم .قلبم تیر میکشید .معلومه که باید تیر بکشه .اگه به خودم بود می گفتم باید ایست کنه و تمام . آخرین تصویری که دیدم صورت خیس از اشک بچه ها بود و وارد راهرو شدیم و منو بردن به بازداشتگاه.پاهام قدرت حرکت نداشت و به زور کشیده میشد.وارد سلول شدم .بغض داشتم .دلم میخواست بشینم کف زمین و گریه کنم و بگم این حق من نبود .حق منی که هیچ کاری نکردم این سیلی نبود .اخ محمد .این سیلی وقتی که کاری نکردم حکم زهر داشت برام.آروم با قدم های سست به طرف تخت گوشه اتاق رفتم .مطمئنم الان محمد داره از پشت دوربین منو می‌بینه. ای کاش به جای اینکه جسمم رو ببینه روح زخم خورده ام رو میدید .قلب شکسته ام رو میدید .دل پُرَم رو میدید .غرور شکسته شدم رو میدید .اما ندید .فقط جسمم رو دید.نفسم بالا نمیومد. نه این ..این حق من نبود .نمیتونم تحمل کنم .چطور تونستن .یعنی باورشون شده؟؟یعنی فکر میکنن من جاسوسی میکنم؟اما چطور؟اونا که میدونستن من همچین آدمی نبودم .اونا که میدونستن من جونم رو برای کشورم میدم .اونا چرا؟😭💔😭💔 قلبم تیر میکشید .دستم رو روش گذاشتم .زیر لب گفتم :میدونم شکستی میدونم .اما تحمل کن .بالاخره میفهمن .شاید دیر اما میفهمن🥺💔 آروم اما پر درد به دیوار تکیه دادم و قلبم رو مالش دادم .چشمام رو بستم و زیر لب گفتم: خیلی خستم. خوابم میاد💔 نمیدونم چقدر درد کشیدم و کسی نبود که بهم کمک کنه و قرص بده .اما دیگه به دردش عادت کردم .میگن بعضی دردا وقتی یکم ازشون بگذره فراموششون نمیکنی فقط باهاشون انس پیدا میکنی .برات عادی میشن .درد قلب منم همین بود. بهش عادت کردم .از بس اشکام بی صدا روی صورتم ریخته بود دیگه چشمام می‌سوخت .خوابم میومد .روی تخت دراز کشیدم و یه دستم رو زیر سرم و دست دیگه ام رو روی قلبم گذاشتم و چشمام رو بستم . صدای سیلی توی مغزم میپیچید .درد داشت .خیلی خیلی درد داشت . از خواب پریدم .صورتم خیس از عرق شده بود و نفسم بالا نمیومد. دستم به سمت یقه لباسم رفت اما پشیمون شدم ‌اکسیژن برای این زندگی به چه دردم میخوره .بزار لااقل بمیرم .نفسم لحظه به لحظه بیشتر می گرفت و میتونستم به وضوح صورت خیس از عرقم رو حس کنم ‌.درد وحشتناکی توی قفسه سینم حس میکردم وچشمام داشت بسته میشد که در به صدا در اومد سریع دو تا از افراد اسپری رو توی دهنم گذاشتن و فشار دادن ‌.نفسم بهتر شد اما دیگه حال نداشتم حتی چشمام رو باز کنم ‌.اونا هم که دیدن حالم بهتر شده بدون حرف اما با صورت های ناراحت از سلول خارج شدن . محمد: حالم خوب نبود .هنوز باورم نمیشه ‌.اون این کار رو کرد .باورم نمیشه من زدم توی گوشش؟🥺با صدای عصبی و گرفته محسن نگاهم به سمتش کشیده شد . محسن: محمد اشتباه کردی .خیلی هم بد اشتباه کردی .محمد فقط یه درصد احتمال بده رسول جاسوس نباشه .فقط یه درصد احتمال بده اون بی گناه الان توی بازداشتگاه باشه .محمد بد کردی .نباید میزدی اما زدی. میدونستی حالش خوب نیست اما زدی. محمد اون یادگار رفیق صمیمیت بود .یادگار مهدی بود .برادر خودت بود اما بهش اطمینان نکردی و زدی. فقط دعا کن اشتباه نگم .وگرنه فکر نمیکنم دیگه بتونی توی چشماش نگاه کنی 💔دعا کن بر خلاف چیزی که میگم باشه چون در غیر این صورت نه اون رسول سابق میشه،نه تو محمد قبل هستی. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. این محمد اون محمد قبل نبود 💔 پ.ن. حرف های رسول خیلی غم داشت 😭 پ.ن‌. اون یادگار مهدی بود 🖤 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اینم یه پارت هدیه🙃❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا