eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۷ محمد: موندن توی اون اتاق حکم قتلگاه رو برام داشت .نخواستم توی س
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد :نگاهی به من کرد .انگار میخواست بفهمه من در موردش چه فکری میکنم .پلکام رو آروم باز و بسته کردم که اشکام با سرعت از هم سبقت گرفتن و روی صورتم ریختن.انگار حسمو فهمید که لبخند زد ..یه لبخند تلخ تر از زهر 💔 دوباره به محمد نگاه کرد .انگار داشت توی چشماش دنبال یه نشونه ریز میگشت.اما انگار چشمای شیشه ای محمد هیچ نشونه ای نداشت ،که رسول با بهت و اشک هایی که توی چشماش بود بهش نگاه کرد محمد:جناب آقای رسول صالحی .تو الان به عنوان جاسوس اینجایی .پس سکوت کار درستی نیست. رسول: محمد...یعنی..واقعا..فراموش کردی منو؟ محمد:سکوت کردم. حرفی نداشتم که بزنم. حامد: رسول سرش رو با بهت تکون داد .باورش نمی شد این محمد همونی باشه که باهامون میخندید . همون محمد همراه باشه ‌ با چشمای بارونی به من نگاه کرد .انگار میخواست ازم بپرسه این همون محمده...انگار میخواست فقط بهش بگم محمد داره شوخی میکنه. اما شوخی نبود .محمد رفتار هاش جدی تر از جدی بود .خیلی سرد و جدی💔نمیتونستم تو چشمای مظلومش نگاه کنم .سرم رو پایین انداختم . محمد: بشین غذات رو بخور . داوود : رسول پوزخندی زد و عقب عقب رفت و روی تخت نشست .سرش رو با دستاش محاصره کرد .که دوباره صدای خشن محمد بلند شد . محمد: نشنیدی چی گفتم؟بشین غذات رو بخور 😠 کیان: رسول گنگ آقا محمد رو نگاه میکرد .باورش نمی شد. بمیرم برات داداش .🥺💔 حامد:محمد دو قدم جلو رفت و انگشت اشاره اش رو جلوی صورت رسول گرفت و گفت . محمد: اینکه بخوای حرفی بزنی یا نزنی ،اعتراف کنی یا نکنی همش به خودت مربوطه .اما بهتره بهت پیشنهاد بدم کار خودت رو سخت تر نکنی.حالا هم‌برو غذات رو بخور. رسول: میرم اما نمیرم غذا بخورم .یه جوری میرم که بودنم براتون خاطره بشه .میرم چون خستم از بی معرفتی دنیا و بعضی ادماش🥺💔 محمد: برو ... محسن: محمد حرف هاش رو زد بدون نگاه کردن به رسول از سلول بیرون اومد و از کنار ما رد شد .اما رسول مات و مبهوت داشت به مسیر خروج محمد نگاه میکرد . حامد: با چشمای اشکی سرم رو پایین انداختم .از محمد بعید بود که اینجوری بخواد دل بشکنه اما شکست .دل داداش رسولش رو شکست 💔خواستم بیرون بیام که صدای رسول متوقفم کرد . رسول: تو..تو ..چی؟شما..ها هم..معتقدید ..من جاسوسم؟ حامد: اگر تنها توی زندگیم به یه نفر اعتماد داشته باشم اون تویی رسول🥺نگران نباش .زود میای بیرون . فرشید: رسول توروخدا یکم غذا بخور .ببین صورتت رنگ پریده هست .اینجوری خودت رو هم نابود میکنی محسن: بچه ها باید بریم . رسول نگران نباش.کمکت میکنیم.قول میدم مدرکی بدست بیارم که نجات پیدا کنی . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. محمد دل شکست 💔 پ.ن. یه جوری میرم که بودنم خاطره بشه:)🖤 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
خب باتوجه به اینکه نظرات خیلی کم بود دیگه خیلی ناراحت شدم😐😂💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا