🚫مهم🚫
رفقا یه مشکلی برام پیش اومده و خب از طرفی هم امتحانات مهم مستمر و بعد از اون امتحانات خرداد ماه باعث شده که من وقت زیادی برای کانال نداشته باشم و خب اگر مشکلم حل نشه شاید نتونم دیگه ادامه بدم .
به همین دلیل مجبورم از امروز به بعد هر وقت که وقتم آزاد بود پارت بدم .نمیدونم چقدر طول میکشه. نمیدونم چند روز نمیتونم پارت بدم اما سعی میکنم زود به زود بیام و امیدوارم که مجبور به پاک کردن کانال نشم.
باز هم میگم .نمیتونم زمان دقیق پارت گذاری بهتون بگم چون شاید بعضی مواقع بد قولی بشه و نتونم پارت رو بدم اما سعی میکنم لااقل دو یا سه روز یکبار پارت رو بدم بهتون .
بازم معذرت میخوام و امیدوارم که درکم کنید و لفت ندید .
یاعلی مدد
سلام رفقا
امیدوارم حالتون خوب باشه
آمار کانال رو که دیدم واقعا ناراحت شدم اما اشکالی نداره .
یه پارت براتون ارسال میکنم .امیدوارم خوشتون بیاد و نظرات فراموش نشه😊❤️
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۳ محمد :با لبخند نامه رو برداشتم و به طرف پایین رفتم .بچه ها کنار
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۴
محمد : کنارش نشستم .بیحالی و بی جونی کاملا توی صورتش مشخص بود .چشمای مظلومش بسته بود و چقدر خوشحال بودم که بیهوشه و من میتونم توی این فرصت بهش نگاه کنم .چون وقتی بیدار بشه نمیتونم توی چشمای معصومش زل بزنم . دستمال رو توی آب کردم و بیرون آوردم .ابش رو گرفتم و روی پیشونیش گذاشتم .با قرار دادن دستمال تکون ریزی خورد اما بازم ناله میکرد و هزیون میگفت .بچه ها با ناراحتی و غم بهش نگاه میکردن .درسته .بعد این اتفاقات و سختی هایی که کشید حالا هم باید درد رو تحمل کنه. دستمال دیگه ای رو برداشتم و توی آب گذاشتم و بعد از این که آبش رو گرفتم جاش رو با دستمالی که روی پیشونیش بود عوض کردم .دستمال داغ داغ شده بود .مگه کلا دو دقیقه شد که دستمال اینقدر زود حرارت بدنش رو جذب کرد و داغ شد 💔
..................
نمیدونم چقدر گذشت که بچه ها هم دراز کشیده بودن و به خواب رفته بودن .این چند روز نتونستیم به پرونده برسیم و خب این اتفاقاتی که برای رسول افتاد باعث شد حال همه خراب بشه .دستم رو روی پیشونیش گذاشتم .خداروشکر تبش خیلی پایین تر اومده بود و خطر رفع شده بود .نگاهم به صورتش خورد .گوشه لبش زخم بود. خیلی فکر کردم که چه اتفاقی براش افتاده اما با فکری که به ذهنم خطور کرد ثانیه ای نفسم رفت. اون زخم ،زخم گوشه لبش اثر دست من بوده .اثر سیلی ای بود که سه روز پیش توی گوشش زدم .محسن رفته بود تا یکم کار هارو انجام بده .بچه ها هم خواب بودن .آروم نزدیک رسول شدم و صورتش رو بوسیدم .دستم رو روی صورتش ،طرفی که سیلی زده بودم کشیدم و زیر لب گفتم: دستم بشکنه که دست روت بلند کردم داداشم 🥺💔
رسول: با صدای محو کسی پلکام رو از هم باز کردم .انگار یه وزنه صد کیلویی به چشمام زده بودن که نمیتونستم راحت بازشون کنم .جون توی بدنم نبود .نگاهی به اطراف کردم .نمازخونه بودم .یعنی چی؟پس مگه من توی سلول بازداشتگاه نبودم؟ حامد با دیدن چشمای بازم با خوشحالی صدام کرد که باعث شد بقیه بچه ها هم از خواب بیدار بشن .آروم به زور بلند شدم که آقا محمد اومد سمتم تا کمک کنه .نمیدونم چیشد .یه لحظه تلخ شدم. یه لحظه تمام خاطرات این سه روز مثل یه فیلم از جلوی ذهنم عبور کرد .تلخم کرد .خوردم کرد .باعث شد یه لحظه از خود بی خود بشم و نزارم محمد دستم رو بگیره و با لحن سردی گفتم: ن.نیازی...نیست.
محمد :با صدای سردش نگاهم به چشماش خورد .به من گفت؟ آره. آره محمد ببین با این بچه چیکار کردی که اونی که همیشه بهت احترام میذاشت حالا اینقدر از دستت ناراحت شده. خودم کردم .خودم کاری کردم که داداشم الان اینجوری باشه😔
حامد: تازه چشمام رو باز کردم که دیدم رسول بهوش اومد سریع صداش کردم که بچه ها هم بیدار شدن. خواست بلند بشه که محمد رفت کمکش کنه اما رسول با لحن سردی گفت نیازی نیست .
غم توی چشمای محمد رو دیدم .درک کردم که چقدر ناراحت کننده هست که برادرت جلوی همه باهات سرد رفتار کنه اما چرا محمد ناراحت شد؟مگه خودش جلوی همه ی ما با رسول سرد نبود؟مگه خودش به رسول سیلی نزد ؟مگه خودش به رسول نگفت براش اهمیت نداره پس چرا الان فرو ریخت ؟چرا شکست ؟مگه خودش دل رسول رو نشکوند خوب پس تاوان بوده شکستن دلش توسط رسول .تاوان کاری بود که با رسول کرد .😔💔اما من حاضر نیستم حال بد رسول رو ببینم .حتی حاضر نیستم حال بد محمد و بقیه رو ببینم و تنها توی این موقعیت میتونم سکوت کنم .چون اگر بخوام طرف رسول رو بگیرم محمد ناراحت میشه و اونم کمی حق داره و اگر بخوام طرف محمد رو بگیرم رسول ناراحت میشه و میدونم که اونم خیلی بد دلش شکست. اونم توسط محمدی که براش مثل مهدی شده بود 💔
رسول: رو به حامد کردم و گفتم:من چرا اینجام؟
حامد: داداشم توقع که نداشتی تا ابد تو زندان باشی. بی گناهیت مشخص شد.
رسول: پس الان میتونم برم؟
داوود: آره. تو دیگه ازاد شدی
رسول: به زور ایستادم .بدنم درد میکرد و کوفته بود .سرم درد میکرد و گیج می رفت. بچه ها با بلند شدن من ایستادن و نگاهم کردن .بدون اینکه به محمد نگاه کنم از کنارش رد شدم که صداش بلند شد .
محمد: کجا میری رسول ؟
رسول: اخ .ببخشید فرمانده هواسم نبود که باید ازتون اجازه بگیرم😒با اجازتون میخوام برم یکم بگردم .میخوام یکم راه برم و خاطرات رو توی ذهنم بیارم .میدونی که کدوم خاطرات رو میگم؟؟😏همون خاطراتی که توی مشهد داشتیم .اونی که توی شهر امام رضا روبه روی حرم قول دادی اما زدی زیرش .اونو میارم و خاطرات این سه روز .سیلی ای که زدی ،حرفی که زدی ،این که گفتم جوری میرم که بودنم خاطره بشه و گفتی برو💔گفتم که میرم. حالا هم میرم. ما مثل هم نیستیم. شما قول دادی و زدی زیرش اما من قول دادم و پاش وایمیستم🥺🖤میرم ،میرم تا شاید بتونم حرفات رو فراموش کنم
محمد:رسول چرا اینجوری میکنی؟ چرا تلخ شدی؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. حرفای رسول و محمد 💔
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۴ محمد : کنارش نشستم .بیحالی و بی جونی کاملا توی صورتش مشخص بود .
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۵
رسول: هه .تلخ شدم؟نه تلخم کردی .با حرفات تلخم کردی محمد .یا بهتره بگم با حرفات تلخم کردی فرمانده 🥺 از هر کسی توقع داشتم به جز تو .به جز تویی که برام شده بودی مثل مهدی .داشتم نبود مهدی رو عادت میکردم چون تو بودی اما حالا...💔محمد بد کردی .شاید نفهمیدی اما شکستیم .قلبم رو، دلم رو ،غرورم رو شکستی. محمد نمیخواستم باور کنم حرفات رو اما با اون حرفی که زدی همش باورم شد باورم شدددددد(با فریاد و بغض )
باورم شد که ایندفعه واقعا پشتم خالی شد .باورم شد که داداشم کسی که پشت و پناهم شده بود ترکم کرد .😭باورم شد که اون حرفا حرفای خودت بود .محمد هیچ وقت نمیفهمی ولی دلم رو شکوندی. حالا توقع نداشته باش با دو تا نگاه ناراحتت ببخشمت.محمد خودت خوب میدونی من میبخشیدم اگر این حرفا رو نمیزدی. اگر مثل آقا محسن و بقیه بچه ها پشتم بودی .اما نبودی...💔محمد خوب میدونی اولین بار که اون رفتار رو باهام کردید بخشیدم چون فهمیدم که توی دلتون هیچ چیزی نیست اما حالا نمیتونم راحت ببخشمت .چون ایندفعه اول نبود .دو دفعه شد. دو دفعه که به فکر قلب شکسته من نبودی .دو دفعههههه💔
محمد اسلحه لازم نبود ..تو باحرفات منو کشتی🖤محمد تو نمی فهمی اما من میفهمم.خیلی سخته آدمایی که دوستشون داری یه دفعه پشتتو خالی کنن😭💔فقط یه سوال دارم ازت .
مثلا اگر یه روز بمیرم
دلت برام خنده هام
قهر کردنام
مسخره بازیام
حرفام
تنگ نمیشه!؟💔
هیچ وقت یادم نمیره چی گذشت تا گذشت
حامد:رسول حرفاش رو زد .با گریه و حال بد از نمازخونه خارج شد اما محمد بود که بهت زده ایستاده بود و به جای خالی رسول نگاه میکرد .انگار اونم مثل ما باورش نشده بود که این همه درد توی قلب رسول بود که الان دیگه نتونست تحمل کنه و به زبون اوردش😔🖤
رسول: حرفام رو زدم و از سایت خارج شدم.حرفام دست خودم نبود انگار داشت خفم میکرد که حالا با گفتنشون حالم بهتر شد .اما من هیچ وقت دوست نداشتم دل بشکنم و میدونم که محمد الان دلش شکست .اما دست خودم نبود. با هر قدمی که میزدم خاطرات توی ذهنم میومد .حرف های خودم و محمد .
-(یه جوری میرم که بودنم خاطره بشه)
(برو)
فریاد برو گفتنش توی ذهنم تداعی شد .یه لحظه نتونستم راه برم .چشمام رو بستم و اشکام ریخت .اشکام ریخت که چطور جلوی همه نابودم کرد .مردمی که از کنارم عبور میکردن بعضی هاشون با ترحم و بعضی هاشون با ناراحتی و بعضی دیگر هم با خنده نگاهم میکردن .اما اونا هیچ کدوم از دل پر من که دیگه داره لبریز میشه خبر ندارن .خبر ندارن که داداشم باهام اینجوری رفتار کرد و قلبم و مچاله کرد 💔
آروم راه افتادم سمت بهشت زهرا .خواستم از خیابون رو بشم که سرم درد گرفت .همون جا ایستادم .چشمام رو بستم و دستم رو به سرم گرفتم .یکدفعه صدای بوق ماشین اومد و دستم از جلو کشیده شد و افتادم بغل کسی که نجاتم داده بود .سرم درد میکرد و باعث میشد نتونم چشمام رو باز کنم .
محمد: وقتی رسول اون حرفارو زد تازه فهمیدم چیکار کردم .وقتی گفت اسلحه لازم نبود تو با حرفات منو کشتی فهمیدم حالش چقدر بده .بیرون که رفت حامد خواست بره دنبالش که دستش رو گرفتم و گفتم: خودم میرم دنبالش
راه افتادم و سریع از سایت خارج شدم .از دور مراقبش بود .با دیدن اشک ریختنش عذاب وجدان لحظه ای ولم نکرد .راه افتاد تا از خیابون رد بشه اما یکدفعه وسط خیابون ایستاد و دستش رو به سرش گرفت .نگاهم به ماشینی خورد که با سرعت داشت میومد و رسولی که از شدت درد سرش چشماش رو بسته بود و همونجا ایستاده بود .طی یه تصمیم ناگهانی دویدم و دستش رو کشیدم و اون بود که چون جون نداشت توی بغلم افتاد و همون موقع ماشین با سرعت بالایی از جایی عبور کرد که رسول تا چند دقیقه پیش اونجا ایستاده بود .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. اسلحه لازم نبود تو با حرفات منو کشتی💔
پ.ن. خیلی سخته ادمایی که دوستشون داشتی یه دفعه پشتتو خالی کنن🖤
پ.ن. بوق ماشین و نجات رسول توسط محمد ...
https://eitaa.com/romanFms
44.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۲۵
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی شد کنکورو خراب کردی؟
من:
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط جوونیای حامد و حسنین🤣>
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۵ رسول: هه .تلخ شدم؟نه تلخم کردی .با حرفات تلخم کردی محمد .یا بهت
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۶
رسول: به زور لای چشمام رو باز کردم و به چهره کسی که نجاتم داده بود نگاه کردم .محمد بود .اون اینجا چیکار میکنه ؟مگه توی سایت نبود ؟پس اینجا من توی بغلش چیکار میکنم ؟آروم دستم رو از سرم پایین آوردم و به چهره نگرانش نگاه کردم .نمیدونم چرا اما انگار این تلخ بودن و سردی رفتار من کمتر نشده بود.اروم از بغلش بیرون اومدم .یه سری مردم داشتن نگاهمون میکردن و یه سری هم با بی تفاوتی از کنارمون عبور میکردن .محمد با چهره ای که نگرانی درونش موج میزد بهم خیره بود .بعد از این که کامل بررسی کرد که اتفاقی برام نیوفتاده باشه نفسش رو بیرون داد و بهم نگاه کرد و گفت .
محمد: رسول حالت خوبه؟
رسول: خوبم
محمد: از سردی صداش یه لحظه تعجب کردم .اما سعی کردم به روی خودم نیارم و دوباره گفتم :برای چی سرت درد گرفت ؟چرا به فکر خودت نیستی ؟
رسول: برام مهم نیست دیگه
محمد: بلند شد و ایستاد .سریع از روی زمین بلند شدم و لباسم رو تکوندم.خیره شدم توی چشماش که حالا بی روح و خنثی بود .اما احساس کردم پشت پرده این خنثی بودن غم و ناراحتی و بغض هست .خواست بره که گفتم: کجا میری؟
رسول: هر جایی که یکم از آدم های بی معرفت و بد قول توی شهر دور باشم
رسول: نذاشتم محمد حرفی بزنه و سریع دور شدم .دم خیابون ایستادم و دستم رو بالا بردم تا تاکسی بگیرم .از شانس خوبم همون موقع تاکسی جلوی پام ترمز کرد و سوار شدم . در رو بستم و تاکسی حرکت کرد. سرم رو عقب برگردوندم .نگاهم به محمد خورد که همونجا ایستاده بود و سرش پایین بود. یه لحظه دلم لرزید و پشیمون شدم از نوع صحبتم باهاش اما چرا اون، اون روزا هواسش به دل شکسته من نبود ؟چرا نگفت با حرفاش نابودم میکنه ؟ نگاهم رو به جلو دادم به راننده گفتم بریم بهشت زهرا .فکر کنم الان بهترین جایی که میتونه آرومم کنه مزار داداشم هست و تنها کسی که میتونم راحت باهاش حرف بزنم داداشمه:)
راوی: بعد از حدودا ۱۰ دقیقه به بهشت زهرا رسید و بعد از حساب کردن کرایه تاکسی و تشکر از راننده در را بست و تاکسی رفت و او تنها ماند میان آن همه غم.به طرف مزار برادرش حرکت کرد .دیگر نمیدانست از میان درد و غم هایش کدام را برای برادرش بازگو کند و حال خود را بهتر کند .غم دوری از مهدی را بگوید یا غم حرف های محمد ؟کدام را بگوید تا آشوب درونش کمتر شود.
رسول: آروم کنار مزارش زانو زدم و نشستم .دستم رو روی سنگ سرد گذاشتم .خیلی سرد بود .گفتم: سلام داداشی .خوبی قربونت بشم ؟ببخشید هوا سرده ولی من برات چیزی نیاوردم که بندازم روی سنگت که سردت نشه🖤داداشی خوش میگذره ؟مامان و بابا چطورن؟خوش میگذره بدون من ؟معلومه دیگه. سه تایی نشستید از اون بالا منو میبینید و بهم میخندید .داداشی دیدی ؟دیدی چیشد ؟دیدی محمد بهم تهمت جاسوسی زد .نمیگم اشتباه کرد اما اونم میتونست مثل بقیه بگه پشتمه.بگه همراهمه. به هر حال .امروز منم باهاش خوب حرف نزدم . اونم هر چقدر باهام بد کرده بود نباید با بزرگترم اینجوری صحبت میکردم .داداشی میشه از اون بالا هوام رو داشته باشی ؟روی کمکت حساب کردم داداش :)
.............
نمیدونم چقدر حرف زدم .چقدر درد و دل کردم اما خالی شدم .انگار یه وزنه صد کیلویی رو از روی کمرم برداشتم .گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و روشن کردم .نگاهی به ساعت کردم .ساعت ۷و ۴۰ دقیقه رو نشون داد .پس اذان شده .چقدر زود گذشت .خواستم گوشی رو خواموش کنم که زنگ خورد .حامد بود .تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صدای عصبانی و بلندش توی گوشم پیچید .
حامد: از بعد از ظهر که رسول آزاد شد خبری ازش نداشتم .آقا محمد که اومد سایت با دیدن لباس خاکیش ترسیدم و به زور با کمک آقا محسن تونستیم از زیر زبونش حرف بیرون بکشیم و فهمیدیم چه اتفاقی افتاده . هر چقدر به گوشی رسول زنگ میزنم جواب نمیده .میترسم بلائی سرش اومده باشه .وای خدا من آخرش از دست این رسول سکته میکنم و نمیتونم حتی برم خاستگاری چه بشه به عقد و عروسی .بچه ها که از ظهر مشغول کار هاشون بودن دیگه خستگی از چهره هاشون میبارید .حالا هم که نیم ساعتی هست که در کنار بچه ها هستم و یه سره دارم به گوشی رسول زنگ میزنم اما جواب نمیده و لحظه به لحظه استرس من بیشتر میشه که نکنه اتفاقی براش افتاده .دوباره شماره اش رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو. داشت آخرین بوق هارو میخورد که یکدفعه تماس وصل شد و تلفنش رو جواب داد .با عصبانیت و صدای بلند گفتم: معلوم هست تو کدوم گوری هستی؟بیشعور نمیگی نگرانت میشیم؟؟😠
رسول:اول از همه سلام.دوم هم که حامد جان یکم آروم باش .پدر عروس خانم به داماد مو سفید زن نمیده توهم که حرص بخوری موهات سفید میشه.
حامد: رسول دهنت رو میبندی یا بیام ببندم؟
رسول:چه کاریه برادرم خودم میبندم😐
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.محسولی دردناک:)
پ.ن. رفت سر خاک برادرش
پ.ن.یکم شوخی با حامد توسط رسول🙃
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊