eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۴ محمد : کنارش نشستم .بیحالی و بی جونی کاملا توی صورتش مشخص بود .
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: هه .تلخ شدم؟نه تلخم کردی .با حرفات تلخم کردی محمد .یا بهتره بگم با حرفات تلخم کردی فرمانده 🥺 از هر کسی توقع داشتم به جز تو .به جز تویی که برام شده بودی مثل مهدی .داشتم نبود مهدی رو عادت میکردم چون تو بودی اما حالا...💔محمد بد کردی .شاید نفهمیدی اما شکستیم .قلبم رو، دلم رو ،غرورم رو شکستی. محمد نمیخواستم باور کنم حرفات رو اما با اون حرفی که زدی همش باورم شد باورم شدددددد(با فریاد و بغض ) باورم شد که ایندفعه واقعا پشتم خالی شد .باورم شد که داداشم کسی که پشت و پناهم شده بود ترکم کرد .😭باورم شد که اون حرفا حرفای خودت بود .محمد هیچ وقت نمیفهمی ولی دلم رو شکوندی. حالا توقع نداشته باش با دو تا نگاه ناراحتت ببخشمت.محمد خودت خوب میدونی من میبخشیدم اگر این حرفا رو نمیزدی. اگر مثل آقا محسن و بقیه بچه ها پشتم بودی .اما نبودی...💔محمد خوب میدونی اولین بار که اون رفتار رو باهام کردید بخشیدم چون فهمیدم که توی دلتون هیچ چیزی نیست اما حالا نمیتونم راحت ببخشمت .چون ایندفعه اول نبود .دو دفعه شد. دو دفعه که به فکر قلب شکسته من نبودی .دو دفعههههه💔 محمد اسلحه لازم نبود ..تو باحرفات منو کشتی🖤محمد تو نمی فهمی اما من میفهمم.خیلی سخته آدمایی که دوستشون داری یه دفعه پشتتو خالی کنن😭💔فقط یه سوال دارم ازت . مثلا اگر یه روز بمیرم دلت برام خنده هام قهر کردنام مسخره بازیام حرفام تنگ نمیشه!؟💔 هیچ وقت یادم نمیره چی گذشت تا گذشت حامد:رسول حرفاش رو زد .با گریه و حال بد از نمازخونه خارج شد اما محمد بود که بهت زده ایستاده بود و به جای خالی رسول نگاه میکرد .انگار اونم مثل ما باورش نشده بود که این همه درد توی قلب رسول بود که الان دیگه نتونست تحمل کنه و به زبون اوردش😔🖤 رسول: حرفام رو زدم و از سایت خارج شدم.حرفام دست خودم نبود انگار داشت خفم میکرد که حالا با گفتنشون حالم بهتر شد .اما من هیچ وقت دوست نداشتم دل بشکنم و میدونم که محمد الان دلش شکست .اما دست خودم نبود. با هر قدمی که میزدم خاطرات توی ذهنم میومد .حرف های خودم و محمد . -(یه جوری میرم که بودنم خاطره بشه) (برو) فریاد برو گفتنش توی ذهنم تداعی شد .یه لحظه نتونستم راه برم .چشمام رو بستم و اشکام ریخت .اشکام ریخت که چطور جلوی همه نابودم کرد .مردمی که از کنارم عبور میکردن بعضی هاشون با ترحم و بعضی هاشون با ناراحتی و بعضی دیگر هم با خنده نگاهم میکردن .اما اونا هیچ کدوم از دل پر من که دیگه داره لبریز میشه خبر ندارن .خبر ندارن که داداشم باهام اینجوری رفتار کرد و قلبم و مچاله کرد 💔 آروم راه افتادم سمت بهشت زهرا .خواستم از خیابون رو بشم که سرم درد گرفت .همون جا ایستادم .چشمام رو بستم و دستم رو به سرم گرفتم .یکدفعه صدای بوق ماشین اومد و دستم از جلو کشیده شد و افتادم بغل کسی که نجاتم داده بود .سرم درد میکرد و باعث میشد نتونم چشمام رو باز کنم . محمد: وقتی رسول اون حرفارو زد تازه فهمیدم چیکار کردم .وقتی گفت اسلحه لازم نبود تو با حرفات منو کشتی فهمیدم حالش چقدر بده .بیرون که رفت حامد خواست بره دنبالش که دستش رو گرفتم و گفتم: خودم میرم دنبالش راه افتادم و سریع از سایت خارج شدم .از دور مراقبش بود .با دیدن اشک ریختنش عذاب وجدان لحظه ای ولم نکرد ‌.راه افتاد تا از خیابون رد بشه ‌اما یکدفعه وسط خیابون ایستاد و دستش رو به سرش گرفت .نگاهم به ماشینی خورد که با سرعت داشت میومد و رسولی که از شدت درد سرش چشماش رو بسته بود و همونجا ایستاده بود .طی یه تصمیم ناگهانی دویدم و دستش رو کشیدم و اون بود که چون جون نداشت توی بغلم افتاد و همون موقع ماشین با سرعت بالایی از جایی عبور کرد که رسول تا چند دقیقه پیش اونجا ایستاده بود . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. اسلحه لازم نبود تو با حرفات منو کشتی💔 پ.ن. خیلی سخته ادمایی که دوستشون داشتی یه دفعه پشتتو خالی کنن🖤 پ.ن. بوق ماشین و نجات رسول توسط محمد ... https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۵ رسول: هه .تلخ شدم؟نه تلخم کردی .با حرفات تلخم کردی محمد .یا بهت
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: به زور لای چشمام رو باز کردم و به چهره کسی که نجاتم داده بود نگاه کردم .محمد بود .اون اینجا چیکار میکنه ؟مگه توی سایت نبود ؟پس اینجا من توی بغلش چیکار میکنم ؟آروم دستم رو از سرم پایین آوردم و به چهره نگرانش نگاه کردم .نمیدونم چرا اما انگار این تلخ بودن و سردی رفتار من کمتر نشده بود.اروم از بغلش بیرون اومدم .یه سری مردم داشتن نگاهمون میکردن و یه سری هم با بی تفاوتی از کنارمون عبور میکردن .محمد با چهره ای که نگرانی درونش موج میزد بهم خیره بود .بعد از این که کامل بررسی کرد که اتفاقی برام نیوفتاده باشه نفسش رو بیرون داد و بهم نگاه کرد و گفت . محمد: رسول حالت خوبه؟ رسول: خوبم محمد: از سردی صداش یه لحظه تعجب کردم .اما سعی کردم به روی خودم نیارم و دوباره گفتم :برای چی سرت درد گرفت ؟چرا به فکر خودت نیستی ؟ رسول: برام مهم نیست دیگه محمد: بلند شد و ایستاد .سریع از روی زمین بلند شدم و لباسم رو تکوندم.خیره شدم توی چشماش که حالا بی روح و خنثی بود .اما احساس کردم پشت پرده این خنثی بودن غم و ناراحتی و بغض هست .خواست بره که گفتم: کجا میری؟ رسول: هر جایی که یکم از آدم های بی معرفت و بد قول توی شهر دور باشم ‌ رسول: نذاشتم محمد حرفی بزنه و سریع دور شدم .دم خیابون ایستادم و دستم رو بالا بردم تا تاکسی بگیرم .از شانس خوبم همون موقع تاکسی جلوی پام ترمز کرد و سوار شدم . در رو بستم و تاکسی حرکت کرد. سرم رو عقب برگردوندم .نگاهم به محمد خورد که همونجا ایستاده بود و سرش پایین بود. یه لحظه دلم لرزید و پشیمون شدم از نوع صحبتم باهاش اما چرا اون، اون روزا هواسش به دل شکسته من نبود ؟چرا نگفت با حرفاش نابودم میکنه ؟ نگاهم رو به جلو دادم به راننده گفتم بریم بهشت زهرا .فکر کنم الان بهترین جایی که میتونه آرومم کنه مزار داداشم هست و تنها کسی که میتونم راحت باهاش حرف بزنم داداشمه:) راوی: بعد از حدودا ۱۰ دقیقه به بهشت زهرا رسید و بعد از حساب کردن کرایه تاکسی و تشکر از راننده در را بست و تاکسی رفت و او تنها ماند میان آن همه غم.به طرف مزار برادرش حرکت کرد .دیگر نمیدانست از میان درد و غم هایش کدام را برای برادرش بازگو کند و حال خود را بهتر کند .غم دوری از مهدی را بگوید یا غم حرف های محمد ؟کدام را بگوید تا آشوب درونش کمتر شود. رسول: آروم کنار مزارش زانو زدم و نشستم .دستم رو روی سنگ سرد گذاشتم .خیلی سرد بود .گفتم: سلام داداشی .خوبی قربونت بشم ؟ببخشید هوا سرده ولی من برات چیزی نیاوردم که بندازم روی سنگت که سردت نشه🖤داداشی خوش میگذره ؟مامان و بابا چطورن؟خوش میگذره بدون من ؟معلومه دیگه. سه تایی نشستید از اون بالا منو میبینید و بهم میخندید .داداشی دیدی ؟دیدی چیشد ؟دیدی محمد بهم تهمت جاسوسی زد .نمیگم اشتباه کرد اما اونم میتونست مثل بقیه بگه پشتمه.بگه همراهمه. به هر حال .امروز منم باهاش خوب حرف نزدم . اونم هر چقدر باهام بد کرده بود نباید با بزرگترم اینجوری صحبت میکردم .داداشی میشه از اون بالا هوام رو داشته باشی ؟روی کمکت حساب کردم داداش :) ............. نمیدونم چقدر حرف زدم .چقدر درد و دل کردم اما خالی شدم .انگار یه وزنه صد کیلویی رو از روی کمرم برداشتم .گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و روشن کردم .نگاهی به ساعت کردم .ساعت ۷و ۴۰ دقیقه رو نشون داد ‌.پس اذان شده .چقدر زود گذشت .خواستم گوشی رو خواموش کنم که زنگ خورد .حامد بود .تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صدای عصبانی و بلندش توی گوشم پیچید . حامد: از بعد از ظهر که رسول آزاد شد خبری ازش نداشتم .آقا محمد که اومد سایت با دیدن لباس خاکیش ترسیدم و به زور با کمک آقا محسن تونستیم از زیر زبونش حرف بیرون بکشیم و فهمیدیم چه اتفاقی افتاده . هر چقدر به گوشی رسول زنگ میزنم جواب نمیده .میترسم بلائی سرش اومده باشه .وای خدا من آخرش از دست این رسول سکته میکنم و نمیتونم حتی برم خاستگاری چه بشه به عقد و عروسی .بچه ها که از ظهر مشغول کار هاشون بودن دیگه خستگی از چهره هاشون میبارید .حالا هم که نیم ساعتی هست که در کنار بچه ها هستم و یه سره دارم به گوشی رسول زنگ میزنم اما جواب نمیده و لحظه به لحظه استرس من بیشتر میشه که نکنه اتفاقی براش افتاده .دوباره شماره اش رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو. داشت آخرین بوق هارو میخورد که یکدفعه تماس وصل شد و تلفنش رو جواب داد .با عصبانیت و صدای بلند گفتم: معلوم هست تو کدوم گوری هستی؟بیشعور نمیگی نگرانت میشیم؟؟😠 رسول:اول از همه سلام.دوم هم که حامد جان یکم آروم باش .پدر عروس خانم به داماد مو سفید زن نمیده توهم که حرص بخوری موهات سفید میشه. حامد: رسول دهنت رو میبندی یا بیام ببندم؟ رسول:چه کاریه برادرم خودم میبندم😐 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.محسولی دردناک:) پ.ن. رفت سر خاک برادرش پ.ن.یکم شوخی با حامد توسط رسول🙃 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
رفقا هواستون هست ۱۵ اردیبهشت کانالمون پنج ماهه میشه🙃❤️ دلم میخواد تا اون موقع ۶۰۰ نفره بشیم 🥺❤️ پس حمایتمون کنید
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۶ رسول: به زور لای چشمام رو باز کردم و به چهره کسی که نجاتم داده ب
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد: خوبه .حالا کجایی؟ رسول: قبرستون حامد: مگه من مسخره تو هستم .مسخره دارم میگم کجایی؟ رسول : وا .خب قبرستونم دیگه .بهشت زهرا هستم😐 حامد : صبر کن میام دنبالت . رسول: نه خودم دارم راه میوفتم. میام سایت . حامد: باشه .زود بیا .نمیدونی که چقدر همه رو نگران کردی ‌ رسول: می.گم...محمد هم اونجاست؟ حامد: آره. اونم از بعد از ظهر تا حالا نگران بود .نشون نمیداد اما مشخص بود که برای تو ناراحته.رسول نمیخوای... رسول:حالا میام حرف میزنیم .خدافظ حامد : خداحافظ رسول: نمیتونم تحمل کنم .نه میتونم ببینم محمد ناراحت باشه و نه خودم دلم میاد باهاش قهر باشم .رفتم و تاکسی گرفتم و آدرس یه خیابون پایین از سایت رو دادم . بعد از حدودا ۱۰ دقیقه رسیدم .کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم و به طرف سایت رفتم ‌.سعی کردم حرف هایی که میخوام بگم رو جمله بندی کنم اما انگار ذهنم بیشتر از اونی که فکر میکردم درگیر بود که اصلا نمیتونستم فکر کنم.بالاخره رسیدم و وارد شدم .از آسانسور خارج شدم که با جای خالی بچه ها روبه رو شدم .پس احتمالا رفتن نمازخونه .از همون پایین نگاهی به اتاق محمد انداختم .کسی داخل نبود .پس احتمالا اونم رفته نمازخونه .آروم به طرف نمازخونه رفتم .کفشم رو در اوردم و داخل شدم. بچه ها داشتن با هم حرف میزدن و هیچ کدوم حواسشون به من نبود .یکدفعه از پشت پریدم روی حامد که بدبخت دو متر پرید هوا و سکته کرد از ترس .بچه ها که اولش کپ کردن اما بعدش کم کم خندشون گرفت و سعی می کردن نخندن .خودمم خندم گرفته بود .شروع کردن به صحبت و با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفتم: چرا جلوی خودتون رو گرفتید ؟بابا بخندید 😂 حامد : که بخندن؟؟🤨دارم برات رسول . رسول: خب از اونجایی که الان روز روشن نیست باید بگم تو شب خاموش داری مامور امنیت رو تهدید میکنی؟؟ حامد : بله .مشکلی داری؟ رسول: نه داداش کی گفته .بیا اصلا من جونمم میدم برات . حامد: پشت چشمی نازک کردم و گفتم: خب حالا لازم نیست .من نیازت دارم فعلا :) رسول: باشه هر وقت خواستی در خدمتم رسول: نگاهی به اطراف کردم .محمد گوشه ای نشسته بود و داشت قرآن میخوند.نگاه خیره بچه ها رو حس کردم .سرم رو به طرفشون چرخوندم . رنگ نگاهشون غمگین بود .حامد با ناراحتی نگاهی به محمد کرد و بعد نگاهش رو به طرف من چرخوند و لب زد . حامد: نمیخوای ببخشیش؟رسول اونم فرمانده بوده .اونم مجبور بوده که اینجوری بگه 😔 رسول:نمیدونم یه دفعه چجوری بغض توی گلوم نشست .با صدای دورگه که بر اثر بغض بود لب زدم: اما من چی؟پس دل شکسته من چی؟پس غرور شکسته شده من چی؟ حامد خودت شاهدی .محمد حتی نزاشت من توضیح بدم و سیلی زد .پس جواب ناراحتی های من رو کی میده؟؟ حامد: سرم رو ناراحت پایین انداختم .رسول راست میگه اما محمد هم ناراحته .پشیمونه😔 رسول: آروم بلند شدم که نگاه بچه ها بهم خورد. لب زدم: میرم پیش محمد . سرم رو پایین انداختم اما میتونستم لبخند بچه هارو حس کنم .به طرف محمد رفتم .داشت قرآن میخوند و اینجور که مشخص بود اصلا هواسش به ما نبود .کنارش نشستم و به دیوار تکیه دادم .سرم رو به دیوار پشتم گذاشتم و چشمام رو بستم .متوجه نگاه محمد شدم. با صدای آرومش به خودم اومدم ‌.تازه فهمیدم حتی با وجود ناراحتی ای که ازش داشتم چقدر دلتنگ صدای با محبتش بودم 💔 محمد: چیکار کنم که ببخشی؟گفتم که معذرت میخوام . گفتم که ببخش .پس چرا جوابم رو ندادی؟چرا جوابم رو نمیدی؟ رسول: میتونی کاری کنی که دل شکسته من درست بشه؟محمد شاید فکر کنی مسخره بازی دارم در میارم اما من از هر کسی توقع داشتم به جز تو .تویی که شده بودی برادرم .تویی که توی قلبم جای مهدی رو پر کرده بودی .محمد الان تمام بچه های سایت منو به عنوان جاسوس میشناسن .اینو میخوای چیکار کنی؟نگاه عذاب آور اونارو میخوای چجوری جبران کنی؟💔🥺 محمد: تو ببخش .جلوی زمین و زمان وایمیستم که بهت نگاه چپ هم نکنن . رسول : میبخشم محمد .میبخشم چون برام برادری .شاید من برات برادر نباشم اما تو برای من هستی . شاید تو ناراحتم کردی اما من نمیخوام ناراحت کنم پس میبخشم . میبخشم محمد .میبخشم:) محمد: بغلش کردم و دم گوشش گفتم: خیلی مردی رسول .در ضمن تو برام از برادر هم عزیز تر شدی❤️ رسول: حالا که با محمد آشتی کردم انگار راحت شدم .خیلی خسته بودم و خوابم میومد .آروم دراز کشیدم و چشمام رو بستم و لب زدم: خیلی خوابم میاد .انگار صد ساله نخوابیدم ‌خسته ام . محمد: سرش رو روی پام گذاشتم و موهای فِرِش رو به هم ریختم و گفتم: بخواب داداش رسول .راحت بخواب . حامد:هممون شاهد حرف های محمد و رسول بودیم .چقدر خوشحالم که رسول و محمد آشتی کردن .حالا میتونم راحت برم کارای خاستگاری رو برای پس فردا انجام بدم ‌باید فردا به رسول هم بگم .بالاخره داداشش میخواد بره خاستگاری .باید بریم باهم کت و شلوار بخریم 🙃 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. آشتی کردن🙃 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊