🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۵ رسول: هه .تلخ شدم؟نه تلخم کردی .با حرفات تلخم کردی محمد .یا بهت
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۶
رسول: به زور لای چشمام رو باز کردم و به چهره کسی که نجاتم داده بود نگاه کردم .محمد بود .اون اینجا چیکار میکنه ؟مگه توی سایت نبود ؟پس اینجا من توی بغلش چیکار میکنم ؟آروم دستم رو از سرم پایین آوردم و به چهره نگرانش نگاه کردم .نمیدونم چرا اما انگار این تلخ بودن و سردی رفتار من کمتر نشده بود.اروم از بغلش بیرون اومدم .یه سری مردم داشتن نگاهمون میکردن و یه سری هم با بی تفاوتی از کنارمون عبور میکردن .محمد با چهره ای که نگرانی درونش موج میزد بهم خیره بود .بعد از این که کامل بررسی کرد که اتفاقی برام نیوفتاده باشه نفسش رو بیرون داد و بهم نگاه کرد و گفت .
محمد: رسول حالت خوبه؟
رسول: خوبم
محمد: از سردی صداش یه لحظه تعجب کردم .اما سعی کردم به روی خودم نیارم و دوباره گفتم :برای چی سرت درد گرفت ؟چرا به فکر خودت نیستی ؟
رسول: برام مهم نیست دیگه
محمد: بلند شد و ایستاد .سریع از روی زمین بلند شدم و لباسم رو تکوندم.خیره شدم توی چشماش که حالا بی روح و خنثی بود .اما احساس کردم پشت پرده این خنثی بودن غم و ناراحتی و بغض هست .خواست بره که گفتم: کجا میری؟
رسول: هر جایی که یکم از آدم های بی معرفت و بد قول توی شهر دور باشم
رسول: نذاشتم محمد حرفی بزنه و سریع دور شدم .دم خیابون ایستادم و دستم رو بالا بردم تا تاکسی بگیرم .از شانس خوبم همون موقع تاکسی جلوی پام ترمز کرد و سوار شدم . در رو بستم و تاکسی حرکت کرد. سرم رو عقب برگردوندم .نگاهم به محمد خورد که همونجا ایستاده بود و سرش پایین بود. یه لحظه دلم لرزید و پشیمون شدم از نوع صحبتم باهاش اما چرا اون، اون روزا هواسش به دل شکسته من نبود ؟چرا نگفت با حرفاش نابودم میکنه ؟ نگاهم رو به جلو دادم به راننده گفتم بریم بهشت زهرا .فکر کنم الان بهترین جایی که میتونه آرومم کنه مزار داداشم هست و تنها کسی که میتونم راحت باهاش حرف بزنم داداشمه:)
راوی: بعد از حدودا ۱۰ دقیقه به بهشت زهرا رسید و بعد از حساب کردن کرایه تاکسی و تشکر از راننده در را بست و تاکسی رفت و او تنها ماند میان آن همه غم.به طرف مزار برادرش حرکت کرد .دیگر نمیدانست از میان درد و غم هایش کدام را برای برادرش بازگو کند و حال خود را بهتر کند .غم دوری از مهدی را بگوید یا غم حرف های محمد ؟کدام را بگوید تا آشوب درونش کمتر شود.
رسول: آروم کنار مزارش زانو زدم و نشستم .دستم رو روی سنگ سرد گذاشتم .خیلی سرد بود .گفتم: سلام داداشی .خوبی قربونت بشم ؟ببخشید هوا سرده ولی من برات چیزی نیاوردم که بندازم روی سنگت که سردت نشه🖤داداشی خوش میگذره ؟مامان و بابا چطورن؟خوش میگذره بدون من ؟معلومه دیگه. سه تایی نشستید از اون بالا منو میبینید و بهم میخندید .داداشی دیدی ؟دیدی چیشد ؟دیدی محمد بهم تهمت جاسوسی زد .نمیگم اشتباه کرد اما اونم میتونست مثل بقیه بگه پشتمه.بگه همراهمه. به هر حال .امروز منم باهاش خوب حرف نزدم . اونم هر چقدر باهام بد کرده بود نباید با بزرگترم اینجوری صحبت میکردم .داداشی میشه از اون بالا هوام رو داشته باشی ؟روی کمکت حساب کردم داداش :)
.............
نمیدونم چقدر حرف زدم .چقدر درد و دل کردم اما خالی شدم .انگار یه وزنه صد کیلویی رو از روی کمرم برداشتم .گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و روشن کردم .نگاهی به ساعت کردم .ساعت ۷و ۴۰ دقیقه رو نشون داد .پس اذان شده .چقدر زود گذشت .خواستم گوشی رو خواموش کنم که زنگ خورد .حامد بود .تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صدای عصبانی و بلندش توی گوشم پیچید .
حامد: از بعد از ظهر که رسول آزاد شد خبری ازش نداشتم .آقا محمد که اومد سایت با دیدن لباس خاکیش ترسیدم و به زور با کمک آقا محسن تونستیم از زیر زبونش حرف بیرون بکشیم و فهمیدیم چه اتفاقی افتاده . هر چقدر به گوشی رسول زنگ میزنم جواب نمیده .میترسم بلائی سرش اومده باشه .وای خدا من آخرش از دست این رسول سکته میکنم و نمیتونم حتی برم خاستگاری چه بشه به عقد و عروسی .بچه ها که از ظهر مشغول کار هاشون بودن دیگه خستگی از چهره هاشون میبارید .حالا هم که نیم ساعتی هست که در کنار بچه ها هستم و یه سره دارم به گوشی رسول زنگ میزنم اما جواب نمیده و لحظه به لحظه استرس من بیشتر میشه که نکنه اتفاقی براش افتاده .دوباره شماره اش رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو. داشت آخرین بوق هارو میخورد که یکدفعه تماس وصل شد و تلفنش رو جواب داد .با عصبانیت و صدای بلند گفتم: معلوم هست تو کدوم گوری هستی؟بیشعور نمیگی نگرانت میشیم؟؟😠
رسول:اول از همه سلام.دوم هم که حامد جان یکم آروم باش .پدر عروس خانم به داماد مو سفید زن نمیده توهم که حرص بخوری موهات سفید میشه.
حامد: رسول دهنت رو میبندی یا بیام ببندم؟
رسول:چه کاریه برادرم خودم میبندم😐
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.محسولی دردناک:)
پ.ن. رفت سر خاک برادرش
پ.ن.یکم شوخی با حامد توسط رسول🙃
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
رفقا هواستون هست ۱۵ اردیبهشت کانالمون پنج ماهه میشه🙃❤️
دلم میخواد تا اون موقع ۶۰۰ نفره بشیم 🥺❤️
پس حمایتمون کنید
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۶ رسول: به زور لای چشمام رو باز کردم و به چهره کسی که نجاتم داده ب
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۷
حامد: خوبه .حالا کجایی؟
رسول: قبرستون
حامد: مگه من مسخره تو هستم .مسخره دارم میگم کجایی؟
رسول : وا .خب قبرستونم دیگه .بهشت زهرا هستم😐
حامد : صبر کن میام دنبالت .
رسول: نه خودم دارم راه میوفتم. میام سایت .
حامد: باشه .زود بیا .نمیدونی که چقدر همه رو نگران کردی
رسول: می.گم...محمد هم اونجاست؟
حامد: آره. اونم از بعد از ظهر تا حالا نگران بود .نشون نمیداد اما مشخص بود که برای تو ناراحته.رسول نمیخوای...
رسول:حالا میام حرف میزنیم .خدافظ
حامد : خداحافظ
رسول: نمیتونم تحمل کنم .نه میتونم ببینم محمد ناراحت باشه و نه خودم دلم میاد باهاش قهر باشم .رفتم و تاکسی گرفتم و آدرس یه خیابون پایین از سایت رو دادم . بعد از حدودا ۱۰ دقیقه رسیدم .کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم و به طرف سایت رفتم .سعی کردم حرف هایی که میخوام بگم رو جمله بندی کنم اما انگار ذهنم بیشتر از اونی که فکر میکردم درگیر بود که اصلا نمیتونستم فکر کنم.بالاخره رسیدم و وارد شدم .از آسانسور خارج شدم که با جای خالی بچه ها روبه رو شدم .پس احتمالا رفتن نمازخونه .از همون پایین نگاهی به اتاق محمد انداختم .کسی داخل نبود .پس احتمالا اونم رفته نمازخونه .آروم به طرف نمازخونه رفتم .کفشم رو در اوردم و داخل شدم. بچه ها داشتن با هم حرف میزدن و هیچ کدوم حواسشون به من نبود .یکدفعه از پشت پریدم روی حامد که بدبخت دو متر پرید هوا و سکته کرد از ترس .بچه ها که اولش کپ کردن اما بعدش کم کم خندشون گرفت و سعی می کردن نخندن .خودمم خندم گرفته بود .شروع کردن به صحبت و با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفتم: چرا جلوی خودتون رو گرفتید ؟بابا بخندید 😂
حامد : که بخندن؟؟🤨دارم برات رسول .
رسول: خب از اونجایی که الان روز روشن نیست باید بگم تو شب خاموش داری مامور امنیت رو تهدید میکنی؟؟
حامد : بله .مشکلی داری؟
رسول: نه داداش کی گفته .بیا اصلا من جونمم میدم برات .
حامد: پشت چشمی نازک کردم و گفتم: خب حالا لازم نیست .من نیازت دارم فعلا :)
رسول: باشه هر وقت خواستی در خدمتم
رسول: نگاهی به اطراف کردم .محمد گوشه ای نشسته بود و داشت قرآن میخوند.نگاه خیره بچه ها رو حس کردم .سرم رو به طرفشون چرخوندم . رنگ نگاهشون غمگین بود .حامد با ناراحتی نگاهی به محمد کرد و بعد نگاهش رو به طرف من چرخوند و لب زد .
حامد: نمیخوای ببخشیش؟رسول اونم فرمانده بوده .اونم مجبور بوده که اینجوری بگه 😔
رسول:نمیدونم یه دفعه چجوری بغض توی گلوم نشست .با صدای دورگه که بر اثر بغض بود لب زدم: اما من چی؟پس دل شکسته من چی؟پس غرور شکسته شده من چی؟ حامد خودت شاهدی .محمد حتی نزاشت من توضیح بدم و سیلی زد .پس جواب ناراحتی های من رو کی میده؟؟
حامد: سرم رو ناراحت پایین انداختم .رسول راست میگه اما محمد هم ناراحته .پشیمونه😔
رسول: آروم بلند شدم که نگاه بچه ها بهم خورد. لب زدم: میرم پیش محمد .
سرم رو پایین انداختم اما میتونستم لبخند بچه هارو حس کنم .به طرف محمد رفتم .داشت قرآن میخوند و اینجور که مشخص بود اصلا هواسش به ما نبود .کنارش نشستم و به دیوار تکیه دادم .سرم رو به دیوار پشتم گذاشتم و چشمام رو بستم .متوجه نگاه محمد شدم. با صدای آرومش به خودم اومدم .تازه فهمیدم حتی با وجود ناراحتی ای که ازش داشتم چقدر دلتنگ صدای با محبتش بودم 💔
محمد: چیکار کنم که ببخشی؟گفتم که معذرت میخوام . گفتم که ببخش .پس چرا جوابم رو ندادی؟چرا جوابم رو نمیدی؟
رسول: میتونی کاری کنی که دل شکسته من درست بشه؟محمد شاید فکر کنی مسخره بازی دارم در میارم اما من از هر کسی توقع داشتم به جز تو .تویی که شده بودی برادرم .تویی که توی قلبم جای مهدی رو پر کرده بودی .محمد الان تمام بچه های سایت منو به عنوان جاسوس میشناسن .اینو میخوای چیکار کنی؟نگاه عذاب آور اونارو میخوای چجوری جبران کنی؟💔🥺
محمد: تو ببخش .جلوی زمین و زمان وایمیستم که بهت نگاه چپ هم نکنن .
رسول : میبخشم محمد .میبخشم چون برام برادری .شاید من برات برادر نباشم اما تو برای من هستی . شاید تو ناراحتم کردی اما من نمیخوام ناراحت کنم پس میبخشم . میبخشم محمد .میبخشم:)
محمد: بغلش کردم و دم گوشش گفتم: خیلی مردی رسول .در ضمن تو برام از برادر هم عزیز تر شدی❤️
رسول: حالا که با محمد آشتی کردم انگار راحت شدم .خیلی خسته بودم و خوابم میومد .آروم دراز کشیدم و چشمام رو بستم و لب زدم: خیلی خوابم میاد .انگار صد ساله نخوابیدم خسته ام .
محمد: سرش رو روی پام گذاشتم و موهای فِرِش رو به هم ریختم و گفتم: بخواب داداش رسول .راحت بخواب .
حامد:هممون شاهد حرف های محمد و رسول بودیم .چقدر خوشحالم که رسول و محمد آشتی کردن .حالا میتونم راحت برم کارای خاستگاری رو برای پس فردا انجام بدم باید فردا به رسول هم بگم .بالاخره داداشش میخواد بره خاستگاری .باید بریم باهم کت و شلوار بخریم 🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. آشتی کردن🙃
https://eitaa.com/romanFms
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۲۷
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۷ حامد: خوبه .حالا کجایی؟ رسول: قبرستون حامد: مگه من مسخره تو هستم .
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۸
حامد: رسول میای بریم ؟
رسول: آخه باید از محمد مرخصی بگیریم.
حامد: تو که مرخصی داشتی خودت بلند شدی سر خود اومدی منم محمد گفته اجازه میده.
رسول: باشه بریم. بریم که قراره لباسای دامادی داداشمون رو بخریم:)
حامد : انشاالله قسمت خودت 🙂
رسول: نه بابا .من یه بار تو عمرم عاشق شدم .خودش که باهام ازدواج نکرد ولی تمام بدبختی هاش برای من شد .
حامد :حالا این یکی انشاالله خوشبختی داشته باشه😁
رسول : حامد حس نمیکنی خیلی حرف میزنی داداش؟
حامد: نمیدونم ولی شاید چون تو گفتی یه چیزی باشه .دیگه نمی گم خوبه؟
رسول: عالی میشه اما بعید میدونم عملی بشه
حامد: چی عملی بشه؟
رسول: اینکه تو بتونی دیگه حرف نزنی😁
حامد: وقت دنیارو میگیری😬
رسول: تیکه کلام منو میدزدی؟
حامد: ببخشید .بیا بریم فقط .دیر شد .مغازه ها بستن .
رسول: بریم . راه افتادیم و رفتیم به سمت بازار .قراره فردا حامد و من و عمو بریم خاستگاری برای حامد .رسیدیم به یه پاساژ بزرگ .از بیرون نگاهی کردم .خب خداروشکر لباس های مردونه هم داره .رفتیم داخل پاساژ و از پشت ویترین مغازه ها کت هارو نگاه کردیم. نگاهم به یه کت خورد. لبخند خبیثی روی لبم نقش بست و رو به حامد گفتم: نظرت چیه اونو بگیریم؟؟
حامد: کدوم؟؟
رسول: این رو میگم .
حامد: نگاهم خورد به کت و شلوار بنفشی که رسول بهم نشون داد .یه لحظه به عقل رسول شک کردم .رو بهش گفتم: آخه مسخره من اینو بپوشم؟اینو تو باید بپوشی .اتفاقا خیلی بهت میاد .
رسول: نه داداش تو دامادی .من چیکارم آخه .
حامد: تو هم برادر دامادی 😁
رسول: برو تو ببینم .
حامد: داخل مغازه شدیم .داشتم کت هارو میدیدم که رسول صدام زد .برگشتم به طرفش که با کت و شلوار کرمی قشنگی روبه رو شدم .لبخندی از سلیقه خوبش روی لبم نقش بست .ازش گرفتم و رفتم و پرو کردم بیرون اومدم و رو به رسول گفتم: چطوره؟خوب شدم؟
رسول: نگاهم به حامدی خورد که با اون کت و شلوار خیلی قشنگ شده بود .از همین الان جواب مثبت رو مطمئنم میگیره داداشم .لبخندی به روش زدم و گفتم: عالیه .خیلی بهت میاد 🥺🙃
حامد: خب پس همین رو بر میداریم .تو چی انتخاب کردی؟
رسول: نمیدونم کدوم خوبه .
حامد:این چطوره؟
رسول: عالیه .بزار منم بپوشم :)
حامد: منتظرم
رسول: کت رو پوشیدم و بیرون رفتم .لبخندی زدم و گفتم: من چطورم؟
حامد: اینجوری بیای فکر میکنن تو دامادی 😂عالیه داداش .همین رو بردار .
رسول: باشه پس همین رو میخرم
رسول: کت هامون رو خریدیم .چند تا وسیله دیگه هم مثل عطر و... خریدیم و به سمت خونه حامد حرکت کردیم . پشت در ایستادم و حامد در زد .بعد چند ثانیه پدر حامد در رو باز کرد . سلام کردم .با دیدن من لبخند عمیقی زد و با صدای شادی گفت
پدر حامد: سلام رسول جان . کجایی تو پسر؟نمیگی یه پیر مرد اینجا منتظر بچش هست؟ باید اتفاقی برام بیفته که بیای پیشم
رسول: خدا نکنه عمو .ببخشید این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد و نتونستم بیام .امروز که اومدم دیگه .
حامد: میخواید من تا آخر کار اینجا روی پا به ایستم؟خب برید داخل ،حرف بزنید
رسول: عمو به پسرت بگو اینقدر حرف نزنه .اه بدم میاد .فکر کرده داره داماد میشه خوبه.
پدر حامد :تو دوباره چیکار کردی که این بچه داره گله میکنه؟حامد خجالت بکش بچه. فردا میخوای بری خاستگاری بعد هنوز رفتارات رو ادامه میدی؟
حامد: وااا😳بابا این داره دروغ میگه. مگه من اصلا چیکارش دارم😐
رسول: دیدی عمو همیشه طرف منه .پس کاری نکن که برم بهش الکی چیز بگم و تو تنبیه بشی 😁
حامد: برات دارم رسول
رسول: عمو ببین داره تهدید میکنه
حامد: باشه باشه غلط کردم اصلا
رسول: خوبه اما دیگه نکن .
حامد: چی نکنم؟
رسول: غلط دیگه😁
حامد: رسول میری تو یا خودم ببرمت ؟؟
رسول: با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم: اقا داماد نبینم حرص خوردنتو😁😂
حامد: رسولللللل .برو تو دیگه
رسول: حرص نخور پیر میشی داداش
حامد: نمیری؟
رسول: چرا چرا .با اجازه :)
(روز خاستگاری حامد)
رسول: حامد جان داداش نمیخوای بری گل و شیرینی رو بخری؟
حامد: چرا الآن میرم. دستی به موهام کشیدم و عطری که به سلیقه رسول خریدم رو زدم .برگشتم و روبه رسول کتم رو دست کشیدم و گفتم: چطورم؟؟
رسول: جلو رفتم و بغلش کردم .دم گوشش لب زدم: نمیدونم این خوشحالی دلیلش این هست که دارم میبینم داداشم داره سرو سامون میگیره یا اینکه میبینم داریم از شرّ یه مزاحم راحت میشیم اما بازم خوشحالم .
حامد: این تخریب بود یا تشویق؟
رسول: هر کدوم رو که دوست داری حساب کن :)
رسول: خواستم برم که نقشه شیطانی ای به ذهنم رسید .با اینکه میدونم آخر این کارم کلی فحش از طرف حامد هست و شاید مجروح و زخمی هم بشم اما می ارزه به حرص دادن حامد .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. خاستگاری حامد :)
پ.ن. طرفداری پدر حامد از رسول😂
پ.ن. شیطنت رسول 😁
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
سلام رفقا
شبتون بخیر
راستش حرف های زیادی زده شد .
نیاز دارم به نظرات شما
لطفا هر کسی که برام ارزش قائل هست نظرش رو در پی وی یا ناشناس بده .
میخوام از فردا تا آخر امتحانات خرداد ماه پارت گذاری به صورت هفته ای یک الی دو پارت در روز های پنجشنبه و جمعه باشه ،تا هم شما به درس هاتون برسید و هم من .
لطفا نظراتتون رو بگید 🙏
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
اینم لینک ناشناس
@Mahdis_1388_00
اینم ایدی بنده
#نویسنده_رمان_آغوش_امن_برادر
خب رفقا بیشتر نظرات مثبت بود و به این ترتیب از این به بعد تا پایان امتحانات خرداد ماه روز های پنجشنبه و جمعه یک الی دو پارت داریم 🙂
امیدوارم که درک کنید این تصمیم جهت کمک به شما هست تا درس هاتون رو بخونید و بعد از امتحانات پر قدرت بر میگردیم کنار هم 😉
امروز هم اگر تونستم پارت میدم اما نمیتونم قول بدم چون باید اول درس هام رو بخونم🙃