eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۸ حامد: رسول میای بریم ؟ رسول: آخه باید از محمد مرخصی بگیریم. حامد
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به عواقب کاری که میخوام بکنم فکر کردم ‌.از یه طرف دلم میخواست حرصش بدم اما از یه طرف میگم دیر داره میشه .اما شیطنت من مهم تره .پس میریم که شروع کنیم و کتک بخوریم :) رسول: رفتم کنار حامد که داشت خودش رو توی آیینه درست میکرد ایستادم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم .با لبخند برگشت طرفم .آه داداش اگر بدونی میخوام چی کارت کنم که دیگه لبخند نمیزنی 😐😁 آروم دستم رو از پشت سرش بالا آوردم و توی یه حرکت ناگهانی کل موهاش رو که حدودا یه ساعت درگیر درست کردنشون بود رو به هم ریختم و سریع فرار کردم . یه لحظه به پشت سرم نگاه کردم .حامد همون طور ایستاده بود و انگار هنوز ویندوزش بالا نیومده بود و کپ کرده بود .صدای خنده ام توی کل خونه پیچید و همون موقع بود که حامد به خودش اومد و نگاهی از توی آیینه به خودش کرد .با دیدن موهاش که دیگه مثل اون موقع صاف و قشنگ نبود اخم روی صورتش نقش بست و یه دفعه به طرف من چرخید. با عصبانیت نگاهم کرد و با صدایی که به شدت ترسناک بود لب زد. حامد: فاتحه خودتو بخون رسول ‌.میکشمت رسول .میکشمت 😠 رسول: حامد به طرفم دوید که از ترس قرار کردم و توی حیاط دویدم .خونه ی حامد و پدرش یه خونه قشنگ حیاط دار بود .وسط حیاط حوض قشنگی و نسبتا بزرگی بود و دور تا دور حیاط گل های فصلی و درخت بود .از خونه دویدم بیرون و دور تا دور حوض میدویدم .حامد هم پشتم میدوید و تا میتونست هر چی فحش از اول بچگیش تا اینجا بلد بود رو بهم گفت .صدای خنده منم که هر لحظه بلند تر میشد باعث میشد اون عصبی تر بشه و صدای فحش دادن هاش هم بلند تر بشه .نمیدونم چقدر دویدم و از دستش قرار کردم اما دیگه نفس نفس میزدم و نمیتونستم حرکت کنم. آروم آروم سرعتم کم شد و دیگه ایستادم .خم شدم و دستام رو روی زانو هام گذاشتم و همون طور که سعی میکردم نفس های عمیق بکشم بی حال لب زدم: حامد ..غلط کردم.. به خدا نفسم...بالا نمیاد حامد: حالت..خوبه ؟رسول قلبت درد میکنه؟ رسول: نه داداش ..خوبم .فقط تو بیخیال شو لطفا حامد: الان میرم اما جبران میکنم آقا رسول . رسول: باشه حالا تو فعلا برو تا بعدا حامد: داخل خونه شدم و به طرف اتاق رفتم .هوففف خدا بگم چی کارت کنه رسول .این همه وقت موهام رو درست کردم همش رو به هم ریختی .حالا چطور دوباره درست کنم .................. جلوی در خونه ایستادیم. استرس داشتم و دستم می‌لرزید .وای خدایا .من حتی وقتی خواستم مصاحبه بدم برای شغلم هم اینقدر استرس نداشتم .سعی کردم نفس های عمیق بکشم و زیر لب صلوات بفرستم تا شاید یکم آروم بشم .دستی روی شونه ام نشست .نگاهی کردم که با رسول روبه رو شدم. با لبخند دلگرم کننده ای بهم خیره شد .آروم با صدایی که لرزش کمی داشت لب زدم: رسول..میترسم😥استرس دارم رسول: نگران نباش داداش .بسپار به خدا .خودش هوات رو داره. حامد: اقا جون دستش رو روی زنگ گذاشت. چند ثانیه نگذشت که در باز شد و داخل شدیم .در ورودی خونه باز شد و اول آقا جون وارد شد و سلام و علیک کرد و بعد هم من و پشت سرم رسول .وارد شدیم و با سر به زیری سلام کردم و گل رو به دست دختر آقای طاهری دادم .با بفرمائید آقای طاهری کنار آقا جون و رسول نشستم .وقتی که نشستم دستام از شدت استرس میلرزید. ای کاش الان مامانم بود .مامانم بود تا آرومم کنه و قربون صدقه پسرش که داره داماد میشه بره.با حس اینکه دستم بین دستای گرمی قرار گرفت نگاهم رو به سمتش کشوندم .دست سرد و لرزونم توسط دست های گرم و ارامبخش رسول گرفته شده بود و باعث آرامشم میشد.با صدای آقای طاهری نگاهم به سمتش کشیده شد . ................. بعد از چند تا سوال که از من و آقا جون پرسیدن آقای طاهری با صدای بلندی گفت . آقای طاهری: دخترم چایی بیار لطفا . حامد: آروم نفس عمیقی کشیدم و به رسول نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد .با بفرمائیدی که شنیدم سرم رو بالا آوردم. یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم اما سریع سرم رو پایین انداختم و چایی برداشتم و تشکری آروم کردم .رسول که مشخص بود از هول شدن من خندش گرفته بود سعی میکرد نفس های عمیق بکشه تا خندش رو جمع کنه.اروم دم گوشم لب زد . رسول: سوژه خوبی دستم اومد داداش .منتظر باش که فردا کل سایت خبردار میشن😁 حامد: رسول فقط بزار از اینجا بریم بیرون نشونت میدم آقای طاهری: خب بهتره آقا حامد با دخترم برن حرفاشون رو بزنن .نورا جان آقا حامد رو راهنمایی کن دخترم . نورا: چشم . حامد : رسول میشه تو بری؟ رسول: بله؟؟حامد تو میخوای با زن ایندت حرف بزنی 😳 حامد : وای خدا هنگ کردم . بلند شدم و پشت سر نورا خانم حرکت کردم. رفتیم توی حیاط و روی تاب با فاصله زیادی از هم نشستیم . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. شیطنت رسول😂 پ.ن. چشم تو چشم شدن 😐 پ.ن. میشه تو بری حرف بزنی😁 پ.ن. حامد هول شد 😂 https://eitaa.com/romanFms
اینم نورا خانم همسر آینده آقا حامد🙃
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۹ رسول: آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به عواقب کاری که میخوام بکن
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد: نشستیم روی تاب .نیم نگاهی به خانم طاهری کردم که انگار اونم یکم استرس داشت .نفس عمیقی کشیدم و زیر لب صلواتی فرستادم و لب زدم: خ.خب ..من تا حالا...خاستگاری ..نر.فتم..یعنی..اولین..نفری..که..عا.شقش..شدم ..شما ..بودین ..از نظرم..بهتره. شما شروع ..کنید .خانم ها مقدم تر هستن😬 نفسم رو پر فشار بیرون دادم و خداروشکر کردم که تا اینجای کار خراب کاری نکردم .نیم نگاهی به خانم طاهری کردم .لبخند روی صورتش نقش بسته بود .با صدای آرومی لب زد. نورا: خب بهتره شما شروع کنید .البته میخوام اول از همه بدونم شما شغلتون چیه؟ حامد: راستش ..نمیخوام بهتون دروغ بگم .نمیخوام از ابتدای کار شما ناراحت بشید اما باید بگم .واقعیت این هست که من پلیس هستم .امکان داره بعضی شب ها خونه نیام و حتی امکان داره نتونم جواب تلفن هاتون رو بدم یا از سلامتی خودم مطلعتون کنم ‌.شغل من خطرات زیادی داره. احتمال داره توی ماموریت ها هر اتفاقی برام بیوفته .پس بهتره شما اینارو بدونید و بعد جواب بدید. نورا: خب من از سختی های این شغل باخبر هستم حامد: چند دقیقه ای گذشت و بعد از صحبت هامون بلند شدیم و داخل رفتیم. رسول با لبخند و چشمای آرام بخشش بهم خیره شد .آقا جون گفت . پدر حامد: خب دخترم مبارکه؟؟ نورا :ب..بله. حامد: لبخند روی صورتم کاملا غیر ارادی روی صورتم نقش بست .رسول بلند شد و بغلم کرد و دم گوشم زمزمه کرد رسول: دیدی گفتم جواب مثبت می‌گیری حامد :خداروشکر (روز بعد) حامد : به همراه رسول به طرف سایت حرکت کردیم .خوشحال بودم .رسول هم از خوشحالی من خوشحال بود و لبخند میزد .یدفعه گفت . رسول: وایسا وایسا حامد حامد: ماشین رو نگه داشتم و گفتم: براچی؟ رسول: بدون اینکه جواب حامد رو بدم از ماشین پیاده شدم و به طرف شیرینی فروشی رفتم .۲ کیلو شیرینی نون خامه ای خریدم و به طرف ماشین رفتم .توی ماشین نشستم و لب زدم: توقع که نداری واسه داداشم حالا که داره داماد میشه شیرینی ندم؟؟باید بدم خوبشم بدم 😉 حامد: نگاه قدردانی به رسول کردم و لب زدم :ممنونم که هستی رسول .ممنونم که پشتم بودی و هستی. شاید باورت نشه اما دیشب وقتی پیش تو بودم تمام استرس و ترس هام رو ریختم بیرون .همشون از بین رفت .به خاطر وجود تو .خوشحالم که دارمت :) رسول: لبخندی زدم و گفتم :خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .ممنونم ازت .حالا هم حرکت کن تا فرمانده توبیخمون نکرده که پشت و پناهت نابود بشه 😁 حامد: من این همه با علاقه و لبخند به تو حرف خوب میزنم بعد اینجوری میکنی؟؟؟واقعا برات متاسفم رسول . رسول: وا خب چیکار کنم .خواهش میکنم کاری نکردم که داداش . خوبه؟😂 حامد: با صدایی که سعی میکردم کاری کنم لرزش داشته باشه و نخندم لب زدم :هر کاری کنم تو آخرش ادم نمیشی .حیف من که جوونیم رو به پای تو گذاشتم .آه خدا .این چه آدمی بود که جلوی من گذاشتیش رسول: خنده بلندی کردم و گفتم : وای حامد بازیگر خیلی خوبی هستی .آفرین. البته باید یه چیزی رو بهت بگم .یه فرشته هیچ وقت آدم نمیشه😌 حامد : داداش سقف رو گرفتم ادامه بده رسول: هعی.حیف من که عمرم رو در کنار تو گذروندم حامد: آخی عمویی. ببخشید 🥺😁 رسول: حرکت کن . حامد: باشه فرشته حامد: ماشین رو روشن کردم و به سمت سایت حرکت کردم .احساس میکنم امروز یکی از بهترین روز های زندگیم هست . وجود رسول و اینکه میدونم داداشم بی گناهه یه طرف و جواب مثبت شنیدنم یه طرف .خوشحالم که خدا هوام رو داره. رسول: رسیدیم سایت .از ماشین پیاده شدم و به همراه حامد داخل شدیم .این سایت یادآور روزهای پر غم و شادی من و بچه ها بود .یاد آور تمام اتفاقات خوب و بد زندگیمون .رفتیم داخل که با دیدن بچه ها داشتن باهم حرف میزدن لبخند روی لبم نشست .مطمئنم اگر وجود بچه ها نبود من نمیتونستم به این راحتی ها زندگی کنم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. جواب مثبت پ.ن. شیرینی 🧁 پ.ن.تنها دلخوشی 🙃 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
واللهُ خَیرُ المُسْتَعان و خدایی هست ؛ مهربانتر از حد ِتصور💙'
«یـٰا مَن لـٰا یُرجَۍ اِلـٰا هُـو . . :» ای آن که جز او امیدی نیست . . 💚🌱!
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» خدا بخواهد غیرممکن هم ممکن می‌شود...🌱
رفقا پروفایلمون تغییر کرد🙃🙂
سلام رفقا ببخشید از صبح حالم خوب نبود و نتونستم آنلاین بشم الان در خدمتتون هستم با پارتی زیبا از رمان راستی تولد آقای افشار هم مبارک😁 نظرات فراموش نشه🙃😉