🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۳۷ رسول: خسته از توی خونه موندن نگاهی به ساعت کردم .تازه دو ساعت گذ
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۳۸
(یک ماه بعد)
حامد: یه ماه از اون روزی که رسول از بیمارستان مرخص شد میگذره .توی این یک ماه اتفاقات زیادی افتاد .اول از همه فهمیدیم هاتف و سینا و سما سلطانی بچه هایی رو که میدزدن و به داعشی ها که در عربستان مستقر هستن میفروشن .اوناهم بچه هارو به عنوان خدمتکار میفروشن به افرادشون و بعضی هاشون رو هم میکشن و اعضای بدنشون رو قاچاق میکنند .
درست یه هفته پیش مراسم عقدم بود .با اینکه میخواستم مراسم عقد بعد از سالگرد مهدی باشه اما رسول گفت بهتره همون موقع مراسم رو بگیریم و امروز هم سالگرد شهادت مهدی هست .از صبح دنبال کار های مراسم بودم .رسول هم مشخص بود حالش خوب نبود و به گفته آقا محمد با داوود رفته خونه تا حاضر بشه و بعد از ظهر مراسم رو بگیریم.اروم از روی صندلی بلند شدم و به طرف اتاق محمد رفتم. نگاهی به ساعتم کردم. یک ساعت دیگه مراسم شروع میشد .در زدم و داخل شدم .آقا محسن هم نشسته بود .با دیدنم هر دو لبخند محوی زدن.با صدای آرومی گفتم: آقا یه ساعت مونده تا مراسم .بریم؟
محمد: برو به بچه ها بگو حاضر بشن .پنج دقیقه دیگه توی پارکینگ باشید .
حامد: چشم اقا
کیان: به همراه بقیه راه افتادیم به سمت بهشت زهرا .با رسیدنمون صدای مداحی به گوشم خورد .اروم از ماشین پیاده شدیم و نگاهی به طرفی که مزار مهدی بود کردیم .جمعیت نسبتا زیادی دور مزار جمع شده بودند . با نزدیک شدن به مزار مهدی چهره رنگ پریده و صورت خیس از اشک رسول جلوی چشمم ظاهر شد .روی زمین نشسته بود و دستش رو نوازش وار روی سنگ قبر می کشید و اشک میریخت .انگار داشت زیر لب چیزی میگفت .داوود هم کمی دورتر و با فاصله از رسول ایستاده بود و اشک میریخت .توی این مدت فهمیده بودم مهدی برای نجات جون داوود تیر خورده و مطمئنم داوود نمیتونه خودش رو بابت این اتفاق ببخشه برای همین اشک ریختن هاش طولانی تره.حدودا دو ساعت مراسم طول کشید .با هر کلمه ای که مداح میگفت اشکام راه خودشون رو بیشتر پیدا میکردند .رسول رنگش بشدت پریده بود. طوری که احساس میکردم هر ان ممکنه از حال بره. همه بلند شدن و بعد از تسلیت گفتن به رسول و محمد که کنارش بود رفتن .حالا دیگه فقط ما مونده بودیم. رسول هم سرش رو پایین انداخت و شونه هاش شروع به لرزیدن دوباره کرد.
رسول: باورم نمیشه .یعنی واقعا یک سال ه هست که من داداشم رو از دست دادم؟یعنی یک سال هست که پشت و پناهم رو از دست دادم؟سرم رو پایین انداختم و دوباره اجازه دادم اشکم سرازیر بشه .به یاد خاطراتمون افتادم.یاد اون روزایی که حتی ثانیه ای نمیشد که حرف نزنیم.یاد اون روزایی که با هم دعوا میکردیم اما یک ساعت نکشیده از هم عذر خواهی میکردیم .یاد خاطراتی که توی هر روزش تلخی ها و شیرینی های قشنگی برامون به یادگار موند .یاد آخرین روزی که تونستم چشمای خوشگلش رو ببینم و دستش رو توی دستم بگیرم .یاد آخرین روز و آخرین خاطره💔اخ داداشی .اخ من دلم آغوش گرمت را میخواد .)) دلم خنده های از ته دلمون رو میخواد .یک سال گذشت از روزی که داداشم رفت .قرار بود فردای اون روز باهم بریم رستوران. آخه شب قبل اون عملیات وقتی باهم بازی کردیم اون باخت و قرار بود برای اینکه باخت منو ببره رستوران .ای کاش ازش نمیخواستم همچین کاری بکنه اما می گفتم قول بده منو تنها نزاره. نه اینکه الان هر وقت میرم خونه خاطرات جلوی چشمم رژه برن .
................
نمیدونم چقدر گریه کردم اما دیگه احساس راحتی میکردم .آروم دستی به صورتم کشیدم و اشکام رو پاک کردم .نگاهی به اطراف کردم. بچه ها و آقا محمد و آقا محسن کمی دورتر به ماشین تکیه داده بودن و هر کدوم خودشون رو یه جوری سرگرم کرده بودن.کیان داشت با پاهاش سنگ ریزی رو تکون میداد و حامد هم هر چند دقیقه یک بار دستی توی موهاش میکشید .اروم دستم رو روی سنگ قبر کشیدم و زیر لب گفتم:داداش من دیگه میرم اما زود میام پیشت. آروم بلند شدم .بچه ها با دیدنم به طرفم اومدن .چشمام از شدت گریه می سوخت و نمیتونستم درست ببینم و حرکت کنم .همونجا ایستادم تا بچه ها برسن و بتونم با کمک اونا حرکت کنم .حامد به طرفم اومد و آروم دستم رو گرفت و لب زد.
حامد: ببین با خودت چیکار کردی. بیا بریم تو ماشین رسول .
رسول: سرم درد میکنه حامد .کمک میکنی بیام ؟
حامد: آره داداش .به خاطر گریه هست که سرت درد میکنه . رو کردم به فرشید و گفتم: فرشید میشه کمک کنی رسول رو ببریم سمت ماشین؟
فرشید:آره بیا بریم. آروم دست رسول رو گرفتیم و زیر نگاه ناراحت و غمگین بچه ها و بقیه به سمت ماشین حرکت کردیم .لباس سیاه رسول حالا خاکی شده بود و صورتش رنگ پریده .لباش خشک شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود و کبود شده بود .آروم توی ماشین نشست و سرش رو به صندلی تکیه داد .ماهم بعد از نگاه گذرایی به رسول در رو بستیم و برگشتیم.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. سالگرد
پ.ن.داعش
پ.ن.عقد حامد
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۳۸🥺💔
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۳۸ (یک ماه بعد) حامد: یه ماه از اون روزی که رسول از بیمارستان مرخص شد
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۳۹
رسول : خیره شدم به خیابون. ماشین هایی که از کنارمون رد میشدن .لبخند روی صورت بیشتر مردم بود .ای کاش منم میتونستم از این لبخند ها بزنم .ای کاش ...
با سنگینی ای روی دستم نگاهی بهش کردم .حامد دستش رو روی دست سردم گذاشته بود .لبخند محوی زدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم .
محمد: از توی آیینه نگاهی به رسول که سرش روی شونه حامد بود انداختم .لبخند بغض داری روی صورتم نقش بست .حدودا بیست دقیقه طول کشید تا به سایت رسیدیم .اولش میخواستم رسول رو ببرم خونه اش اما گفتم اینجوری یاد مهدی و خانواده اش میوفته و حالش دوباره خراب میشه .از ماشین پیاده شدم و به کمک حامد رسول رو بردیم توی نمازخونه .بچه ها زودتر از ما حرکت کرده بودن برای همین هم رسیده بودن .رو کردم به رسول که بیحال روی زمین نشسته بود و گفتم: یکم استراحت کن دو ساعت دیگه جلسه داریم .میام دنبالت با هم بریم جلسه.
رسول: چشم.
محمد: به طرف اتاق آقای عبدی رفتم و در زدم .بعد از اجازه داخل شدم
محسن هم بود .سلامی کردم و لب زدم :کاری داشتید با من اقا؟
عبدی: بله محمد .برات یه ماموریت دارم .
محمد:ابروهام غیر ارادی توی هم رفت و لب زدم : خیره انشاالله .چیزی شده؟
عبدی: فهمیدیم که قراره این هفته یه سری بچه و زن و مرد جوون دیگه به داعشی ها تحویل داده بشن.ماموریت تو این هست که به همراه یکی از بچه ها به گروه اونا اضافه بشی و بری عربستان و به عنوان نفوذی بین اونا باشی . باید اول از همه خودت رو جای یکی از افرادی که قراره اون افراد رو تحویل داعشی ها بده جا بزنی و بتونی به گروه اونا نفوذ پیدا کنی یا به کمک معراج که نفوذی هست وارد گروهشون بشی
محمد: نفس عمیقی کشیدم و گفتم:و اون نیروی کمکی که باید همراهم باشه کیه؟؟
عبدی: رسول هست .
محمد: ابروهام بیشتر از این توی هم نمیرفت. نمیخوام رسول رو ببرم .نمیخوام مشکلی براش پیش بیاد .اون تازه از این همه مشکل خارج شده .حالا بخوام دوباره توی چاه بندازمش که نمیتونه تحمل کنه .اینجوری حالش بد میشه .افکارم رو به زبون آوردم و گفتم: اما آقا من نمیتونم اجازه بدم رسول بیاد .اون تازه از این همه مشکل رد شده اینجوری دوباره وارد مشکلات جدید میشه .دکتر گفته استرس و هیجان براش بده .اگر بخواد بیاد حالش خراب تر میشه😔
عبدی: میدونم محمد اما تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه و هکر خوبی هم باشه رسول هست .
محمد: ببخشید آقا اما من اجازه نمیدم رسول بیاد. من قراره برم توی دهن شیر. چرا باید یه نفر دیگه رو هم با خودم ببرم تو دهن شیر ؟آقا خودم از پسش بر میام .لطفا بزارید خودم برم .
محسن: محمد چی داری میگی؟مگه داری میری خونه خاله که بتونی تنها بری؟تو نیاز داری به کسی که بتونه همراهت باشه و بعضی کار هارو انجام بده.
محمد:اما اون شخص نباید رسول باشه .
عبدی: محمد حرف گوش بده پسر. بهترین گزینه رسول هست .خودم به فکر حال رسول هستم اما چاره ای جز اومدن رسول همراه تو نداریم .
محمد: سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم :با اجازه میرم آماده بشم برای جلسه.
از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق خودم رفتم .از بالای پله نگاهی به جای خالی رسول کردم .نمیتونم همچین کاری کنم .اگر بخوام ببرمش پس تکلیف دل خودم چی میشه؟تکلیف اینکه اگر اتفاقی براش بیوفته نمیتونم جواب مهدی رو اون دنیا بدم پس چی؟ آروم داخل اتاق شدم و پشت میز نشستم .سرم رو میون دستام گرفتم و سعی کردم کمی تمرکز کنم تا بتونم دلیل خوب و قانع کننده برای آقای عبدی پیدا کنم تا اجازه بده تنها و بدون رسول به این سفر برم.
............
نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با صدای در به خودم اومدم .محسن بود .سری تکون دادم که داخل شد و بعد از سلام ارومی نشست و لب زد .
محسن: بی مقدمه میگم .رسول برای منم عزیزه .میدونم که نمیخوای اتفاقی براش بیوفته و برای همین نمیخوای باهات بیاد .اما فکر نمیکنی اگر رسول بفهمه تو قراره تنها بری بین اون همه داعشی که اگر بفهمن تو مسلمان و ایرانی هستی جونت رو از دست میدی ،اون میزاره بری؟مطمئن باش رسول هم مثل خودت یه دنده و لجباز هست .
محمد :محسن باور کن نمیتونم تحمل کنم .اگر رسول بیاد نگرانی هام بیشتر میشه چون باید نگران حال اونم باشم.
محسن: میدونم اما به حرفام فکر کن .مطمئن باش اون قبول نمیکنه تو تنها بری.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. خنده💔
پ.ن. داعش 😈
پ.ن.قراره رسول و محمد برن ...
پ.ن.محمد نگران هست که نکنه اتفاقی برای رسول بیوفته😔🖤
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
ولی خوشبحالِ کنکوری هایِ اسرائیلی
آسون ترین سوالی های دینی رو دارن
چون اصلا دینی ندارن ..
تاریخ هم همینطور چون اصلا تاریخی ندارن ..
همینطور جغرافیا ، چون اصلا کشوری ندارن😂 .
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۳۹ رسول : خیره شدم به خیابون. ماشین هایی که از کنارمون رد میشدن .لب
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴۰
رسول: با صدای محمد چشمام رو باز کردم و آروم سر جام نشستم .نمیدونم چرا حس کردم حال محمد با چند ساعت قبل خیلی تغییر کرده. انگار نگرانی داشت .خیره شده بود به من و بی هیچ حرفی داشت نگاهم میکرد .آروم لب زدم: چیزی شده؟
محمد: با صدای رسول به خودم اومدم و نگاه ازش گرفتم .گفتم: نه بلند شو بریم جلسه .
رسول: چشم .بریم .
محمد: با رسول به طرف اتاق کنفرانس رفتیم .داخل شدیم .آقای عبدی و شهیدی هم توی جلسه بودن .نشستیم و من مشغول توضیح پرونده شدم .بعد از تموم شدن توضیحات خواستم حرفی بزنم که آقای عبدی گفت.
عبدی: محمد باید به بچه ها هم بگم .بشین .
رسول: با حرف آقای عبدی تعجب کردم .نگاه گنگی به محمد کردم .با چشمایی که حس کردم داره التماس میکنه به آقای عبدی نگاه میکرد .نه تنها من بلکه بقیه بچه ها با تعجب داشتن نگاه میکردن .با حرفی که آقای عبدی زد حس کردم یه لحظه قلبم ایستاد .
عبدی: بچه ها قراره محمد به همراه یکی از شماها که از قبل انتخاب شده به عربستان بره و به عنوان نفوذی بین داعشی ها باشه .
داوود: ا..اقا اون کسی که قراره بره کی هست ؟
رسول: فقط دعا دعا میکردم اسم من رو بگه .نمیتونم تحمل کنم که محمد بخواد به همچین سفری بره و تنها با وجود خودم خیالم راحت تر میشه.در غیر این صورت بعید میدونم اجازه بدم محمد و یا هر کدوم از بچه ها برن به این ماموریت خطرناک .نمیتونم اجازه بدم اونا هم برن و مثل مهدی پشتم رو خالی کنن .این ماموریت خیلی خطرناکه .نگاه درمونده ام رو به آقای عبدی دوختم تا خودش به حرف اومد .
آقای عبدی: محمد به کسی نیاز داره که بتونه سریع هک کنه و کارهای کاپیوتریش خوب باشه .پس قرار شد رسول باهاش بره.
حامد:نفسم بند اومد .سرم رو جوری بلند کردم که صدای استخون های گردنم رو حس کردم .دهنم باز و بسته میشد و سعی میکردم حرفی از دهنم خارج کنم اما نمیتونستم .اونا نباید بزارن رسول بره .اون تازه حالش بهتر شده .نمیتونم بزارم. نمیزارم.باید از روی جنازه من رد بشه که بتونه بره وسط داعشی ها .من یه بار رسول رو از دست دادم نمیخوام ایندفعه واقعا همچین اتفاقی بیوفته💔با صدای که لرزشی از شدت نگرانی و عصبانیت داشت لب باز کردم و گفتم: آقا چرا رسول؟من میرم .
رسول: با حرف آقای عبدی خوشحال شدم .اما با حرفی که حامد زد ابروهام توی هم رفت . حامد داشت چی میگفت ؟اون نمیدونه من نابود میشم اگر بلایی سر هر کدومشون بیاد؟اون نمیدونه من باید خودم برم تا خیالم راحت بشه؟چرا این حرف رو میزنه .چرا داره کاری میکنه که من نتونم برم .با صدای ارومی گفتم: حامد چی داری میگی؟
حامد: همین که شنیدی رسول .من اجازه نمیدم بری. تو حق نداری از کشور خارج بشی .
محمد: بچه ها . با صدام همشون سرشون رو به طرفم چرخوندن. با صدای تحلیل رفته ای لب زدم:به آقای عبدی هم گفتم . من نمیخوام کسی باهام بیاد .چه حامد و چه کس دیگه ای و چه رسول . هیچ کدوم .خودم میتونم از پس این عملیات بر بیام .نمیخوام کس دیگه ای همراهم باشه که بخوام نگرانی اونم داشته باشم .
رسول: بی اراده ابروهام توی هم رفت و گفتم :یعنی چی؟مگه میشه تنهایی بری؟میخوای تنهایی بری تو دهن شیر .
محمد: با صدای محکمی گفتم: همین که گفتم رسول .نمیخوام بیای .نه تنها تو بلکه حامد و بقیه .هیچ کدوم .
رسول: از جام بلند شدم .به طوری که صدای صندلی که کشیده شد روی سرامیک هم بلند شد .با صدای عصبانی ای گفتم: اما من میام .حتی اگر راضی نباشی هم میام .
از اتاق خارج شدم و به طرف آسانسور رفتم .دکمه رو زدم تا بیاد. دستم رو محکم توی موهام فرو کردم و نفسم رو آزاد کردم . هنوز از شدت عصبانیت از حرف های محمد نفس هام کشدار بود .سوار آسانسور شدم و رفتم پارکینگ .بدون اینکه ماشین بردارم با پای پیاده از سازمان خارج شدم .پا گذاشتم توی پارکی که خاطرات زیادی توش داشتم .خاطرات خوب و بد .خاطرات داداشم .حرفامون و سکوت هامون .شادی و ناراحتی هامون .خنده و گریه هامون .خاطراتی که با محمد داشتم .با حامد و داوود داشتم .اون روزایی که به خاطر رفتار های سرد و بدشون میومدم توی پارک و به یاد خاطراتی که با مهدی داشتم قدم میزاشتم .اون شبایی که از شدت ناراحتی محمد باهام همراه میشد و میومدیم پارک و راه می رفتیم. باهام حرف میزد .کمکم میکرد .آرومم میکرد اما حالا چی؟حالا که من بعد از مدت ها دوباره تنهایی پا گذاشتم توی این پارک که پر هست از خاطرات. خاطرات قدیم و جدید .حالا خودش شده باعث حال خرابم .باعث نگرانیم.نمیفهمه با این کاراش نگرانم میکنه .نمیفهمه مقصر حال خرابم خودشه . نفهمیدم چقدر راه رفتم .نفهمیدم چقدر گذشت اما وقتی به خودم اومدم که اشک پهنای صورتم رو در بر گرفته بود .روی صندلی گوشه پارک نشستم .دیگه حوصله ندارم .نمیدونم چرا اینقدر پشت سر هم باید این اتفاقات بیفته
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. نمیخواد رسول بره💔
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
『😂🚶🏻♀』
°
°
یہروزفرماندهگردانمونبہبهانه دادنپتو
همہبچهارو جمع كردو باصدای بلند
گفت:«كی خستہاست؟»
گفتیم:«دشمن»
صدا زد:«كی ناراضیہ؟»
بلند گفتیم:«دشمن✌️🏼»
دوبارهباصدای بلند صدا زد:«كی سردشہ؟»
ماهمبا صدای بلندترگفتیم:«دشمن✌️🏼»
بعدشفرماندمون گفت:
«خوب دمتون گرم✋🏼😂،
حالا كہسردتوننیست
می خواستمبگمڪہ
پتوبه گردان مانرسیده!😌😂»
°
°
#طنز_جبهه
آن سفرکرده که صد قافله دل همرهِ اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش💔
#نذر_صلوات