eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت108 شماره ی مارال رو می گیرم،به بوق سوم رسیده صدای مرددش توی گوشی می پیچه: _ب
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 _نگران نباش کاملا نرماله. وضعیت بچه خوبه اما خودت ضعیفی .چند سالته؟ خیره به اون موجود نامعلوم روی صفحه ی سیاه و سفید آهسته میگم: _هجده. _چه مامان کوچولویی .اما از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی،تازه متوجه شدی بارداری؟ سر تکون میدم و اون ادامه میده: _بچت حدود شش هفتشه،باباش می دونه یا میخوای سوپرایزش کنی؟ به جای هاکان تصویر هامون جلوی چشمم میاد،نمی گم باباش مرده. فقط زمزمه می کنم: _نمی دونه. لبخند می زنه و سکوت می کنه،جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمتم می گیره. ملتمسانه میگم: _میشه یه کم دیگه صدای قلبشو گوش کنم؟ با مهربونی تایید می کنه: _بله چرا نشه! با لبخند به بهترین صدای دنیا گوش میدم،مارال دستم و می گیره. توی چشم های اونم اشک جمع شده .در حالی که علنا احساساتی شدنش رو بروز داده میگه: _باورم نمیشه آرامش،فکر کن این بچه الان تو شکم توئه. میون گریه می خندم .خدایاشکرت! شکرت که توی این تنهایی یکی و فرستادی که امید به زندگیم باشه،شکرت که بهم دلخوشی دادی،دلیلی برای جنگیدن،برای نفس کشیدن. نمی دونم احساس اون موقعم بود به خاطر شنیدن این صدابود ،یا مهر مادری که حالا به خاطر اثبات وجود این بچه به دلم افتاده بود اما هر چی بود حس قشنگی بود،اون قدر قشنگ که تلخی تمام این اتفاقات اخیر کمرنگ بشه و جاش رو به یه شیرینی وصف ناپذیر بده. نمی دونم چقدر می گذره که بالاخره رضا می دم که دل از اون نقطه ی کوچولو و اون صدای دلنشین بگیرم. شکمم رو پاک می کنم و با اکراه بلند می شم،انگار یه جون تازه توی وجودم دمیده شده .همون قدر سرخوش و سرمست از زندگی. بعد از گرفتن نسخه و شنیدن توصیه های دکتر تشکر می کنیم و هر دو از مطب بیرون میایم؛مارال یکسره راجع به جنسیت بچه صحبت می کنه و با دلخوشی از رنگ سیسمونی گرفته تا لباس ها و کفش هاش رو طبقه بندی می کنه و اگه جلوش رو نمی گرفتی می خواست تا تولد پنج سالگی بچه هم پیش بره .ولی الحق که من و شرمنده ی خودش کرد،چون من هیچ پولی نداشتم و مارال با سخاوتمندی هم پول ویزیت رو حساب کرد و هم داروهام رو گرفت. داروهایی که نمی دونستم کجا مخفیشون کنم تا چشم هامون بهشون نیوفته .هر چند از وقتی اتاق کار برای محمد رضا ساخته شده بود جای خواب من از روی کاناپه به اون اتاق منتقل شد و خداروشکر هامون چیزی در این رابطه بهم نگفت. تاکسی به خواست خودم سر کوچه نگه می داره،مارال با تردید میگه: _مطمئنی نمی خوای باهات بیام؟اگه خدایی نکرده هاله یا ملیحه خانم خونه باشن چی؟ با اطمینان می گم: _نیستن،این وقت ظهر خونه نمیان،نگران نباش! ناچار سری تکون میده: _مواظب خودت باش آرامش،بهم زنگ بزن! سری تکون میدم و پیاده میشم،پلاستیک قرص هام رو توی کیفم جا میدم و با لبخند محوی روی لب هام به راه میوفتم. و به این فکر می کنم خبری از ترس صبح نیست،انگار واقعا داشت باورم می شد که دارم مادر میشم. غرق افکار شیرینم کوچه رو دور می زنم،لبخند روی لب هامه اما با دیدن ماشین هامون که مقابل خونه پارک شده حس می کنم تمام خون توی رگ هام یخ می بنده. پاهام به زمین قفل شده و حتی نمی تونم تشخیص بدم که می تونم نفس بکشم یانه! به امید این که فاصله باعث تشخیص اشتباهم شده باشه دقیق تر نگاه می کنم اما ماشین خودش بود. از ترس اشک توی چشمم جمع میشه،الان چی بهش بگم؟چطور توجیه کنم بیرون رفتنم رو؟مطمئنم خیلی عصبانی شده چطور قانعش کنم؟ درمونده به دیوار تکیه می زنم،دلم می خواست فرار کنم اما کجا؟نه پای رفتن به جلو رو داشتم نه جرئت فرار کردن رو .دستم رو روی شکمم می ذارم و زمزمه می کنم: _کاری با بچم نمی کنی هامون .نمی تونی انقدر بی رحم باشی که به یه زن حامله آسیب برسونی .تو مرد تر از این حرف هایی که بخوای بچمو بکشی! می خوام خودم رو دلداری بدم تا قدرت پا پیش گذاشتن رو داشته باشم اما حتی نمی تونم به این فکر کنم که یک قدم به جلو بردارم. توی همین فکر ها با صدای زنگ موبایلم تکونی می خورم.دستمو بالا میارم و به صفحه ی موبایل خیره میشم،صفحه ی موبایلی که تیر خلاص رو با نشون دادن اسم هامون زد. شالم رو آزاد می کنم و دستی به گردن داغ شدم می کشم. خدایا الان چی کار کنم؟ انقدر به اسم هامون چشم می دوزم که تماس قطع می شه اما به ثانیه نکشیده دوباره موبایل توی دستم می لرزه. صداش رو قطع می کنم و توی جیبم می ذارمش،دیده نیستم و راه به راه زنگ می زنه. خدا می دونه توی ذهنش حتی قبرم رو هم کنده. می دونم با از دست دادن زمان فقط به عصبانیتش دامن می زنم . چند ثانیه ای چشم هام رو می بندم و نفسی می کشم .آروم باش آرامش!آروم باش .کافیه خودتو نبازی .هیچ اتفاقی نمیوفته. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت108 ی تفاوت بهم نگاه کردو گفت : ـ خب وردار قلبم شیکست نمیدونم چراولی الان ف
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 باش ،کیسه خوراکی برداشتم رفتیم قدم زدیم بدون اینکه بدونم چی میخورم فقط مبخوردم همرو بازور هم شده بود خوردم پسته رو بازکردم بخورم که انوشا گفت : ـ عسل چته تو خودتو خفه کردی دیوونه مصمموم میشیا نمی خواستم معلوم باشه بالبخند گفتم ـ انوشا تروخدا خیلی هوس کردم دیگه هیچی نگفت تازه رفتیم بستنی هم خوردیم یک ساعتی داشتیم قدم میزدیم برگشتیم پیش مامان اینا عسل : برگشتیم پیش مامان اینا ارشام و طاها پانیذ وسعید شیما وشیدا داشتن جوجه درست میکردن با حرص نگاهشون کردم مامان اومد طرفمون کیسه خوراکی هارو تو دستم دید وبهمون گفت ـ خودکوشی کردیناا همرو خوردین ـ نه خاله جون دخترت خودکوشی کرد مامان باشک نگاه کردارشام لومد گفت ـ خاله یه چیزی میدین جوجه هارو بذارم توش بعد به منو انوشا نگاه کردو بعدم به کیسه انوشا :چیه ـ کجا بودین ـ رفته بودیم قدم بزنیم اصلا نمی خواستم صداشو بشنوم رفتم پیش مامان اینا معدم خیلی درد میکرد می دونستم اینجوری میشه همیشه بعد خوردن این همه خوراکی اینجوری میشدم رُزبغلم نشستو گفت : ـ خیلی بدی تنها تنها خوراکی خولدی پس من چی ـ ببخشید جبران میکنم عزیزدلم سیامک :عسل میایی پاسور بازی کنیم بهش نگاه کردم فکر خوبی بود ارشام جونم یه ذره حرص بخور بایسگه لبخند دستشو گرفتم گفتم ـ وای چراکه نه فقط کجا بشینیم عسل : ـ وای چراکه نه فقط کجا بشینیم بدبخت تعجب کرده بود به دور ورنگاه کردو گفت : 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت108 با دست به روی پاش اشاره کرد و منم با شرم و حیا نشستم خندید و گفت:چرا خ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 آرتمن اخم کرد.آندره خندید و گفت: خیلی سوخت وقتی فهمید آرتمن شاگرد نیست! سکته رو که زد! سیما گفت:روانیه...فکر کرده مدرسه اس..نیومده میگه درسمتون عقبه!فرجه های امتحانها رو هم بیاین پروتز! رونان ابرو بالا انداخت و گفت:اگه اینطوره پس چرا گذاشتن استاد بشه؟ امیر با تحقیر گفت:رادمنش خان فقط یه مهره است..حالا هر چی هم دکتر خوبی با شه بازم نفوذ نداره...خوا ست با بابای من مچ بشه...آها را ستی بچه ها...دیروز اومده بود شرکت بابا..منم اونجا بودم.یعنی وقتی منو دید صورتش سریع قرمز شد و اومد که بکشتم...چنان به بابام طعنه زد که پسرتون فالن فالن که نگو...بابای منم اول سیاست به خرج داد و وانمود کرد که همه چیز رو می دو نه و از ارمیا عذرخواهی کرد ولی وقتی ر فت با بام او مد خفه ام کنه!فکر می کرد من و رو یا نامزدیم... منم رادمنش رو گذاشتم تو خماری و گفتم واسه دفاع از زن آینده ام باید می زدمت!..بعدش دوباره واسه بابا ماس مالی کردم.. ا صلا خودمم نفهمیدم چی گفتم...آخر شم گذا شت پای ع پشق جوانی. امیر دستش رو دور شونه ی من حلقه کرد و گفت:آره رویا؟ از فکر بیرون اومدم و خوا ستم چیزی بگم که آندره گفت:امیر اینجا تگزاس که نیست!دستت رو بردار ببینم! رونان گفت:والله می خوای جم تی وی ببینی امیررا یا و رو یا رو بزار کنار هم!سطح فوق دکترا کار می کنن امیر موز رو پرت کرد سمتش و خیز برداشت سمت که سا مان گفت:عمویی...من اینجاما... امیر با اخم گفت:من تو رو آدم می کنم رونان خانوم! رونان براو پشت چشم نازک کرد و جو دوباره آروم شد.امروز من و امیر و آندره و آرتمن و پگاه و سیما و رونان و سامان اومده بودیم بیرون.هوا خوب بود و ما هم یه دورهمی توی پارک راه ا نداختیم.پس ارمیا خان رفته شکایت کنه...خخخ.مثل اینکه خیلی براش گرون تموم شده بود!! آرتمن گفت:چطورید با یه دست والیبال؟ همه موافقت کردیم.من و امیر و آندره و پگاه توی یه گروه و آرتمن و رونان و سامان و سیما هم یه گروه... سیما با غرغر گفت:قبول نیست!گروه شما قوی تره! من:نخیر..کاملا مساویه! سیما:نیست!نیست! آرتمن د ستش رو کشید و با خنده گفت:ناراحت نباش سیما...جوجه رو آخر پائیز می شمارن!سوسکشون می کنیم. امیر:سالی که نکوست از بهارو پیداست! سامان آستین سوئیشرت رو بالا زد و گفت:خواهیم دید. امیر نیشخند زد و گفت:خواهید دید! آندره داد زد:بسه...صرف فعل خواهم دید راه انداختن!ید،دو،سه! رونان بازی رو شروع کرد.من دفاع کردم. سیما پس داد.امیررایا محکم ربه زد ولی آرتمن دفاد کرد و آندره داد به من 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت108 دلم برای تنهایی ام می سوخت؛ دلم قدرتی می خواست که به شهاب اجازه ی بی رحما
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 -ببخش که نگرانت کردم من به شهاب گفتم که نیازی نیست به تو بگه لبخندی به رویش زدم و گفتم: -خوشحالم که بهتر شدی دستم را در دست گرفت و به آرامی فشرد و به سمت آشپزخانه اشاره کرد و گفت: -بریم که غذا سرد شد سری تکان دادم و نگاهی به شهاب انداختم که حالا روی مبل نشسته بود و سرش را به پشتی آن تکیه داده بود، نفس های منظمش خبر از خواب عمیقش می داد سونیا که رد نگاهم را گرفت پچ پچ گونه گفت: -اون بعداً می خوره بیا ما بریم بخوریم که خیلی گشنمه نگاهم را از شهاب که در خواب چهره ی مظلومی داشت گرفتم و پشت سر سونیا به راه افتادم با دیدن میزی که به زیبایی چیده بود احسای گرسنگی کردم و با اشتیاق صندلی را عقب کشیدم تکه ای از الزانیایی که سونیا با سلیقه در ظرف مخصوص چیده بود را در بشقاب جلویم گذاشتم و مشغول خوردن شدم سونیا هم مشغول خوردن سالاد شد؛ در سکوت غذا می خوردیم که سونیا گفت: -آها راستی یادم رفت بگم مهمونی فردا شب رو من نمیتونم بیام تو برو غذایی که در دهانم بود را قورت دادم -ولی فریماه گفت که تو هم باید بیای سر بلند کرد جوابی بدهد اما با صدای شهاب هر دو به سمت درب آشپزخانه برگشتیم... -نیال اجازه نداره جایی بره این بار من بودم که پوزخند زدم که شهاب در جوابم اخم غلیظی کرد و به سمت میز آمد و صندلی کنار من را عقب کشید و نشست سونیا که سکوت کرده بود خیره به حرکت دست شهاب آرام گفت: -اما نیال دعوت شده و اگه نره بی احترامی میشه شهاب در حالی که تکه ای از الزانیا را به سمت دهانش می برد با لحنی جدی جواب داد -اما من شوهرشم نگاهی به من که متعجب نگاهش می کردم انداخت و با حرص گفت: -مگه نه عروسِ حاجی؟ قدرت گفتن حرفی را نداشتم به سونیا نگاه کردم که او هم متعجب به شهاب زل زده بود؛ شهاب که با دیدن سکوت ما مشغول خوردن غذا شده بود گویی سنگینی نگاه ما را حس کرد که سر بلند کرد و گفت: -چیه؟ باید قبول کنی که من شوهرتم و غیرتی؛ از این به بعد برای هرکاری باید اجازه بگیری و هرچی من میگم همون میشه وگرنه... مکثی کرد از تغییر حالت ناگهانی اش شُکه بودم و بدون پلک زدن نگاهش می کردم که ادامه داد -وگرنه مجبور میشم شاهکارت رو برای حاج محسن بفرستم نمی دانستم چه جوابی بدهم اما او هم متنظر نماند، از جایش بلند شد و زیر لبی بابت غذا تشکر کرد و از آشپزخانه بیرون رفت به غذای نیمه کاره اش خیره ماندم که سونیا گفت: -این منظورش چی بود؟ یعنی چی که باید اجازه بگیری؟ نفس حبس شده ام را رها کردم و در حالی که جرعه ای از نوشیدنی ام را می نوشیدم جواب دادم -تحت تاثیر بحث صبح قراره گرفته وگرنه اون براش مهم نیست من کجا میرم و چیکار می کنم در دل دعا می کردم که حرفم حقیقت نداشته باشد مهم بودنم آن هم برای شهاب زیبا ترین حس دنیا را برایم رقم می زد بعد از خوردن شام و جمع کردن میز سونیا شب بخیری گفت و به اتاقش رفت، به خاطر پرخوابی امروزم خواب از سرم پریده بود ظرف میوه ای برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم روی مبل های رو به روی تلویزیون که پشت به درب اتاق شهاب بود نشستم و کنترل به دست روشنش کردم دلم نمی خواست با صدایش سکوت آرامش بخش خانه را بشکنم پس بی صدا به تصویر دختری که با معشوقه اش در حال مکالمه بود نگاه کردم و در همان حال برای خودم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃