eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت109 _نگران نباش کاملا نرماله. وضعیت بچه خوبه اما خودت ضعیفی .چند سالته؟ خیره ب
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 به جلو قدم بر می دارم ،کار از باختن گذشته.حس می کنم با پای خودم دارم به سمت جهنم میرم؛خدایا فقط یک روز خوش خواستم،نشد لبخندی به لبم بیاد و فورا زهر نشه.این چه طلسمیه که درست وسط زندگیم افتاده؟ جلوی در حیاط می ایستم،با دست هایی لرزون کلید قدیمیم رو توی قفل فرو می برم،هنوز نچرخوندمش در باز میشه.پلک هام از ترس روی هم میوفتن. وحشتناکه تصور چهره ی کبود شده از خشم هامون…چشم هام رو باز می کنم و در کمال حیرت به جای چهره ی خشمگین هامون چهره ی بهت زده ی محمد رو می بینم. نفس حبس شدم آزاد میشه اما خیالم هنوز آشفته است،با سری پایین افتاده سلام می کنم که متعجب میگه: _تو بیرون بودی؟ جوابی نمی دم،با سرزنش نگاهم می کنه می پرسه: _هامون می دونه؟ سرم رو به علامت منفی تکون می دم،نگاهی به پشت سرش می ندازم و وحشت زده زمزمه می کنم: _بالاست؟ _نه خیر،نیومده.بیا داخل… سری تکون می دم و وارد میشم،در رو می بنده و بی حرف به سمت میز و صندلی هایی که مخصوص من و هاکان و هاله و گاها هامون گذاشته شده بود میره.خیلی وقت بود روی این صندلی ها ننشسته بودم،دقیقا زیر سایه ی درخت بزرگ انجیر. روی یکی از صندلی ها می شینه،مقابلش مثل مجرم ها می شینم که جدی می پرسه: _خوب،می شنوم! اصلا نمی دونم چی باید بگم.لب های خشک شدم رو تر می کنم و لب به گفتن بخشی از حقیقت باز می کنم: _دکتر بودم. نگاهش رنگ سرزنش می گیره. _مخفیانه؟چرا به هامون نگفتی؟اصلا مگه تو کلید داری؟ سر تکون می دم : _دوستم یکی برام زد. برعکس همیشه مقابلم جبهه گیری می کنه: _مخفیانه کلید می زنی لابد هر وقت هم هامون نیست میری بیرون آره؟هه…برادر ساده ی منو بگو که خوش خیال فکر می کنه تو توی خونه نشستی. خم میشه و ادامه ی حرفش رو کوبنده تر می زنه: _هیچ می دونی اگه حال مریضش بی هوا بد نمی شد و خودش میومد چه بلایی سرت میاورد؟ با سکوت فقط با انگشت های دستم بازی می کنم.جدی می پرسه: _راستش و بگو کجا بودی؟ طوطی وار تکرار می کنم : _دکتر بودم. _آخه دردت چی بود که به هامون نگفتی؟ خجالت زده زمزمه می کنم: _یه درد زنونه،خجالت کشیدم به هامون بگم. توی دلم به خودم پوزخند می زنم،خجالت کشیدم یا ترسیدم؟ سکوت می کنه،از اون حالت جبهه گیری بیرون میاد اما همچنان عبوس نگاهم می کنه.ساده محمد که فکر می کرد درد زنونم عادت های ماهیانه ست،خبر نداشت دختری که به اصطلاح زن داداششه حامله ست! از موضعش کوتاه میاد و با لحن آروم و متقاعد کننده ای میگه: _ببین آرامش،من درکت می کنم.درکت می کنم سختته توی خونه حبس بشی،اما اینو بهت بگم هامون از این که یه نفر زیرزیرکی پشت سرش نقشه بکشه یا کاری انجام بده بیزاره.اگه بفهمه… وسط حرفش می پرم: _بهش می گی؟ عمیق نگاهم می کنه و جواب میده: _نمی گم،اما این کلید ساختن،یواشکی بیرون رفتنت کار درستی نیست.به کارت ادامه بدی دیر یا زود می فهمه. لبخندی روی لبم می شینه،امروز که گذشت تا فردا هم… خدابزرگه! از ته دل میگم: _ممنون محمد. چپ چپ نگاهم می کنه و میگه: _ببین بهم قول بده دیگه این کارو نمی کنی! و من چه ساده زمزمه می کنم : _قول می دم. _حالا هم بلند شو در بالا رو باز کن تو کشوی پایین کمد هامون یه پوشه ست،زرد رنگه اونو برام بیار!یک ساعت پشت در منتظرم جنابعالی صدا بدی بیام داخل، اگه هامون تهدید نمی کرد بی خبر وارد نشم کم مونده بود درو بشکنم .هه… ما رو بگو فکر می کردیم جنابعالی خوابی یا تو حمومی. با سکوت لبخند می زنم و بعد از برداشتن کیفم بی حرف به سمت پله ها می رم.این بار خطر از بیخ گوشم گذشت اما به قول محمد همیشه نمی تونستم با مخفی کاری پیش برم. به قول معروف،یک بار جستی ملخک،دو بار جستی ملخک،بار سوم توی مشتی ملخک. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت 109 تشکری کردم که صدای بهروز بلند شد....با عجله گفتم: -ببخشید..اگه باهام کاری
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 و کنار رفت تا کنارش بشینم...نگاهی به بهنام کردم..نمی دونستم باید چیکار کنم...انگار بهنام هم حواسش به ما بود چون با سر اشاره کرد که بشینم نشستم ..بعد از چند دقیقه شیال نگاهی به من کرد و گفت: -خوب بهتره با هم اشنا بشیم...من شیالم.....اونم سیروس شوهرمه..یکساله عروسی کردیم...من بعد از عروسیم بود که از ایران اومدم اینجا... گفتم: -خوشبختم ازاده گفت: منم ازاده ام....اون اقا خوشتیپه رو هم که میبینی نامزدمه....پژمان..از بچگی اینجا بودم..همین جا هم با پژمان اشنا شدم االن هم نزدیک 2 ساله که نامزدیم نگاهش کردم..لبخندی زدم و گفتم: -از اشنایی باهاتون خوشبختم..منم ساقیم.... و دیگه چیزی نگفتم.....مردا مشغول صحبت راجع به درس و کار بودن....همه چایی هاشون رو خورده بودن.....بلند شدم که لیوان ها رو جمع کنم..می خواستم بهروزو زمین بذارم که شیال گفت: -بدش به من با تشکر بهروزو به شیال سپردم و به کارم مشغول شدم.. بهروزتازه خوابیده بود... میز شامو با کمک شیال و ازاده چیدیم..دخترای خوب و مهربونی بودن...توی همین 2 ساعت حسابی باهاشون صمیمی شده بودم...دائم به خاطر غذاهایی که پخته بودم تشکر می کردن..ازاده با خنده گفت: -راستشو بگو.....نکنه خودت درستشون نکردی..نا غال نکنه از رستوران گرفتین؟ لبخندی زدم و گفتم: -باور کن خودم درست کردم..چرا فکر می کنی کار خودم نیست 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت109 باش ،کیسه خوراکی برداشتم رفتیم قدم زدیم بدون اینکه بدونم چی میخورم فقط مب
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 روی اون تخت تخته دوتا اونور تراز تخته ارشام اینا بود ـ باش بریم ـ باهم رفتیم نشستیم روی تخت پاسورو دراورد انوشا باصدای بلند صدام کردارشام به انوشا نگاه کرد وبعدم به من یه لبخند به سیامک زدمو گفتم ـ الان میام رفتم طرف انوشا ـ بیا گوشیت زنگ میخوره ـ مرسی ـ حواست هس عسل ارشام دیوونه بشه نمیشه کاریش کرد خودت میدونی چقد روت حساسه یه لبخند بهش زدم و رفتم سمت سیامک نفس بود زنگ زده بود گوشی قطع شد براش پیم دادم بعد خودم بهت زنگ میزنم سیامک :خب چی بازی کنیم ـ یه بازی خنده دار ـ باشه پایم یه بازی بود که باید ورقو مینداختی ورق هرکی بزرگ تر بود اون هرکاری میگفت باید انجام میدادی اولین بار ورق اون بزرگ تر بود بهش نگاه کردممشکوک میزد ـبرو یه لیوان اب بیار هیجا اب نبود بجز تخت ارشام ـخوب بعد چیکار کنم ـ اون لیوان ابو به هرکس که میگن میریزی میدونستم نیت کارش چیه ولی اق سیامک تو منو هنوز نشناختی از جام بلند شدم رفتم سمت تخت ارشام بالبخند گفتم ـ ببخشید مزاحمتون شدم یه لیوان اب می خواستم ارشام با حرص لبخندی زدو گفت: ـ تو مراحمی خانومم بعد یه لیوان اب بهم داد لب زنی کرد زندت نمیذارم بدون توجه رفتم پیس انوشا همه نقشه رو بهش گفتم موافقت کرد اخه دانیالم پیش سیامک وایساده بود اروم رفتیم پیششون اقایوون تا برگشتن ابو تو صورت هردوشون پاشیدم داد اونا خنده ی ما توجه همرو به ما جلب کرد ارشام باعصبانیت خیلی زیادی داشت نگاهم میکرد دانیال و سیامک دنبالمون کردن ماهم میرفتیم همینجوری که بهمون نرسن انوشا رفت رفت اون سمت منم که راهی نداشتم رفتم سمت دریا ،دریا کولاک 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت109 آرتمن اخم کرد.آندره خندید و گفت: خیلی سوخت وقتی فهمید آرتمن شاگرد نی
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 و منم دادم به پگاه و پگاهم گلش کرد.همینجوری ادامه دا شت تا اینکه من جو گرفتم و خوا ستم ادای محمد مو سوی رو درارم که با مخ خوردم به آرتمن و هر دومون خوردیم زمین.آرتمن هی داد می کشید و من می خندیدم.من زیاد دردم نگرفت.همه دور آرتمن جمع شدیم.عربده کشید:رویای گاو...الاغ نفهم تو اصلا بلدی آبشار بزنی؟ کم کم فهمیدیم که انگشتام رفته تو چشم های آرتمن!ای داد بیداد... امیررایا د ستش رو کشید و گفت:بابا ول کن.دیوونه ی لوس!تقصیر خاله اس که انقدر لی لی به لالات گذاشته! ِک عالم تو سر با اون چشمهای بسته یه مشت زدکه رفت تو شکم پگاه..خاک آرتمن!بدبخت شد!همه امون خفه خون گرفتیم چون عین سگ از پگاه می ترسیدیم که مبادا سگ تو روحمون کنه!خیز برداشت سمت آرتمن که امیر عقب پرید.با زانوزد توی کمر آرتمن.حس کردم قطع نخاع شد ولی برعکس مچ رو گرفت و پیچوند.پگاه از درد به خودو جمع شد ولی جیغ نزد.با مشت به گونه ی آرتمن کوبوند و آرتمن کشیدو سمت خودو و یه جورایی ..فکر کردم از این صحنه های مثبت فالن ایجاد کردن ولی دیدم نه! آرتمن پاشو دور زانوو پیچوند و .... *پگاه* از درد دوست داشتم بشینم زمین...حس کردم همین الان ده نفر با مشت زدنم...تمام عضله هام گرفت.آرتمن چشماشو رو به سیتی باز کرد و با دیدن من دستام رو ول کرد و منم خوردم زمین.رویا و سیما و رونان با جیغ و هول دورم رو گرفتن...نگاهم ولی دنبال آرتمن بود.از این حرص می خوردم که آرتمن چشماش بسته بوده و این همه بهم فن وارد کرد .مضطرب نگاهم می کرد.چی تو چشماو بود،الله اعلم!به سرتا پاش نگاه کردم.باید قبول کرد که خوشتیپ بود،خیلی هم خوشتیپ!با اون شلوار لی آبی بلند تر به نظر می رسید.امیر دست گذاشت رو شونه او و اونم نگاهش رو ازم گرفت.رویا تکونم داد و گفت:خوبی پگاه؟ نشستن فقط نشون مضعف بود.بلند شدم.با اینکه مچم درد می کرد خیز برداشتم سمت امیر منو صدا زد و اونم برگشت سمتم و مچم رو محکم توی هوا گرفت.عصبی گفت:کاری نکن مچت رو بشکونم پگاه خانوم! بچه ها دورمون جمع شدن..رویا واسه پادرمیونی اومد بینمون.به من گفت تموم کنم ولی کاری نکردم و به جا بیشتر تقلا کردم..ا ما تا به آرتمن گفت،بهش نگاه کرد و د ستم رو ول کرد.رویا دست رو شونه او گذا شت و گفت: -بت نمیومد انقدرخشن باشی... امیر گفت:تازه کجاشو دیدی...یه جوری پاچه میگیره که نگووووو.... آرتمن خندید و سرو رو تکون داد.به همین راحتی فراموش کرد ولی من هنوز هم آتیش حرصم خامووش نشده بود! بازی رو تموم کردیم و آندره شروع کرد به آهنگ خوندن...مشاعره گذاشته بودن واسه خودشون! آندره:یه عمر بگذره من به نبود نت عادت نمی کنم.صدبار هم بری به دل شکوندنت عادت نمی کنم.من عا شق توام چی می شه مثل من دلواپسم بشی باز 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت109 -ببخش که نگرانت کردم من به شهاب گفتم که نیازی نیست به تو بگه لبخندی به
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 سیب پوست گرفتم اولین تکه را که به سمت دهانم بردم با صدای بلندی که از اتاق شهاب می آمد با همان ژست نگاهی به درب بسته اتاقش انداختم گویی با تلفن صحبت می کرد؛ گوش تیز کردم که گفت: -رزا من این شراکت رو به هم میزنم اینو به اون مادرتم بگو همه چی رو تموم می کنم با دقت گوش کردم اما صدای دیگری نیامد متعجب به نقطه ای نامعلوم خیره شدم شهاب از کدام شراکت حرف می زد؟ نکند این همان اجباری بود که از آن با سونیا حرف زده بود! در همین فکر ها بودم که با صدای باز شدن درب اتاق از ترس تکان خفیفی خوردم سعی کردم بی تفاوت باشم پس نگاهم را به تلویزیون دوختم و تکه سیبی که در دست داشتم را در دهان گذاشتم صدای نزدیک شدن قدم هایش را شنیدم؛ کنارم ایستاد و قبل از این که بنشیند تکه ای از سیب پوست کنده شده را از بشقاب روی پایم برداشت و روی تک مبل کناری ام نشست امشب به قدری عجیب شده بود که از حرکاتش سر در نمی آوردم از طرفی هم به خاطر حرف هایی که به رزا زده بود خوشحال بودم و در افکارم غوطه ور بودم که با صدای بمی گفت: -نمی خوای برای شوهرت میوه بیاری؟ از لحن صدایش جوری سرکیف شدم که دلم می خواست قهقهه بزنم اما سعی کردم آرام باشم به سمت اش سر چرخاندم و ابرویی بالا انداختم در نگاهش شیطنت موج می زد؛ کمی سرم را نزدیک بردم و با صدای آرامی گفتم: -من اینجا مردی به اسم شوهر نمی بینم، برو از رزا جونت میوه بگیر از جایم بلند شدم و به سمت پله ها رفتم از جوابی که داده بودم خنده ام گرفت و پله ها را باال رفتم؛ لحظه ی آخر نگاه ماتش را به جای خالی ام دیدم مطمئن بودم توقع حاضر جوابی از طرف من را نداشت حس خوبی داشتم با لبخند روی لبم وارد اتاق شدم و شب را آنقدر با فکر به رفتار شهاب رویا بافی کردم که در آخر خوابم برد *** چشم که باز کردم طبق عادت این چند روز بعد از آماده شدن به طبقه ی پایین رفتم کسی نبود و صبحانه ی مفصلی روی میز چیده شده بود؛ بعد از خوردن صبحانه میز را جمع کردم و از آشپزخانه بیرون رفتم به سمت درب ورودی رفتم و دستگیره را کشیدم اما... با درب قفل شده مواجه شدم متعجب نگاهی به جاکلیدی انداختم و وقتی کلید را ندیدم با حرص نگاهم را در سالن خالی چرخاندم و با صدای نسبتاً بلندی شهاب و سونیا را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم؛ از عصبانیت لگدی به در زدم و زیرلب فُحشی نثار شهاب کردم و به سمت مبل ها رفتم و در حالی که با حرص پوست لبم را می کندم با صدای بلند با خودم مشغول حرف زدن شدم -پسره ی احمق معلوم نیست چی تو اون کله ی پوکشه که این کارا رو می کنه مکثی کردم و ادامه دادم -من نمی دونم چطور چند سال از عمرم رو عاشق پسری مثل این شدم، پسره ی... با صدای سرفه ای که از پشت سرم آمد حرفم را خوردم حتی جرات برگشتن را نداشتم؛ از تصور این که شهاب حرف هایم را شنیده باشد نفسم به شماره افتاد در همان حال مانده بودم که شهاب مبل را دور زد و رو به رویم ایستاد تیشرت سفید و شلوار مشکی رنگش پوست صورتش را روشن تر نشان می داد سر به زیر انداختم که دستش را زیر چانه ام آورد و سرم را بلند کرد غرق در سیاهی چشمانش شدم که با تکان خوردن لب هایش رد نگاهم تغییر کرد -داشتی می گفتی! ادامه بده خدای من تمام حرف هایم را شنیده بود حتی اعتراف چند سال عشقم را! هجوم خون را به صورتم حس کردم و نگاهم را به زمین دوختم نمی دانستم چه بگویم دنبال جمله ای برای عوض کردن جو سنگین بینمان می گشتم که لرز گوشی ام را در جیب شلوار جین کرم رنگم حس کردم قدمی به عقب برداشتم که دست شهاب در هوا معلق ماند نگاهی به صفحه گوشی ام انداختم شماره ای ناشناس بود تماس را وصل کردم که صدای شاد فریماه در گوشم پیچید -کجایی ذلیل مرده چشم پسرای کالس به در خشک شد زیر چشمی نگاهی به شهاب انداختم و گفتم: -امروز نمیتونم بیام فریماه با لحن طلبکارانه ای جواب داد -ولی امروز قراره بیای خونه ی ما مکثی کرد و با صدای بلندتری گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃