💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت110 به جلو قدم بر می دارم ،کار از باختن گذشته.حس می کنم با پای خودم دارم به سم
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت111
درحالی که با شال جلوی دماغم و گرفتم در قابلمه رو باز می کنم،هنوز که هنوزه آشپزیم لنگ می زنه اما به لطف مارال از قبل بهتر شده. حداقل این که مثل گذشته ظاهر بدی نداره؛وقتی مطمئن میشم مرغ پخته زیر گاز رو خاموش می کنم.
طرف های عصر بود که هامون پیام داد قراره محمدرضا امشب بیاد،هر چند تاکید کرد غذام ادویه نداشته باشه اما باز هم یه کم داخلشون ریخته بودم تا طعم بد نده.
از وقتی دکتر رفته بودم و قرص می خوردم،حالت تهوعی که داشتم به مرور بهتر شد و اشتهام بیشتر .هر چند سرگیجه های مزمن و گاه و بی گاه هنوز دست از سرم برنداشته بودن.
صدای چرخش کلید توی قفل در میاد،با لبخند از آشپزخونه بیرون میرم. هامون محمد رضا رو به داخل هدایت می کنه،بالاخره می بینمش،لاغر تر شده و رنگش به زردی می زنه.
با دیدنم با لبخند به سمتم میاد،اون انرژی همیشه رو نداره اما نگاهش به همون معصومیت و پاکی بهم دوخته شده.
دستشو می گیرم و روی زانو خم میشم،با محبت دستی به گونه ش می کشم و می پرسم:
_خوبی؟
صدای کودکانش دلم رو شاد می کنه:
_خوبم خاله آرامش عمو هامون خوبم کرد.
نگاهم به هامون میوفته،کلیدش رو روی اپن پرت می کنه و همون طور که خودش رو روی مبل رها می کنه میگه:
_تو خودت شیرمرد بودی.
محمدرضا می خنده و به یک باره صورتش جمع میشه. نگران نگاهش می کنم که هامون میگه:
_برو سرجات بخواب بچه بهت گفتم شیرمردی دلیل نمیشه با اون حالت وایستی.
از جام بلند میشم و بدون اینکه دستش رو ول کنم اون رو به سمت اتاقش می برم.با لذت به اطراف نگاه می کنه:
_چقدر دلم برای این جا تنگ شده بود.می دونی خاله آرامش اتاق های بیمارستان خیلی دلگیره.
دلسوزانه نگاهش می کنم،روی تخت دراز می کشه،ملافه رو روش می کشم و میگم:
_تا تو یه خورده استراحت کنی شامتو می کشم و میارم این جا.
همزمان با اتمام جمله م حضور هامون رو پشت سرم حس می کنم،بر می گردم.کنار محمدرضا می شینه و میگه:
_حال شیرمرد چطوره؟
_خوبم.
هامون:غذاتم که کامل بخوری بهتر میشی.
نیم نگاهی به من می ندازه و با لحنی متفاوت از لحنی که با محمد رضا داشت دستور می ده:
_شامشو بیار.
سر تکون میدم،می خوام برم که محمدرضا میگه:
_خاله می شه شما و عمو هم شامتونو این جا بخورید؟لطفا!تنهایی اصلا مزه نمیده.
نگاهی به هامون می ندازم. با بستن پلک هاش تایید می کنه. بی حرف به آشپزخونه می رم و بساط یک سفره ی سه نفره رو آماده می کنم.
غذا رو که می کشم سر و کله ی هامون پیدا می شه،نگاهش رو بین من و غذاها می چرخونه و بی حرف سفره و پارچ آب رو بر می داره و به اتاق می بره.از پشت سر نگاهش می کنم،برای لحظه ای احساس خوبی کل وجودم رو فرا گرفت. احساس خوش این که خانم خونه ای باشی که مردش هامونه.لبخند محوی روی لبم میاد،حتی تصورش هم شیرینه.
نیشگونی از کنار پام می گیرم و به خودم تشر می زنم:
_انقدر بی جنبه شدی که از هر حرکتی یه خیال بافی می کنی.
بی جنبه شده بودم؟شاید…شاید هم از تنهایی زیاد رو آورده بودم به همین خیال بافی ها!
غذا رو بر می دارم و به اتاق میرم،هامون سفره رو پهن کرده بود و داشت با محمد رضا حرف می زد.
غذاها رو سر سفره می ذارم،می خوام برم قاشق بیارم که با حرف محمد رضا مات می مونم:
_مامان!
بر می گردم و متعجب نگاهش می کنم،لبخند دلنشینی می زنه و میگه:
_عمو هامون گفت امشب فکر کنم تو مامان منی،اونم بابامه.
نگاهم روی هامون سر می خوره،وقتی متوجه میشه نگاهش می کنم با اخم سر بر می گردونه.من مامان و هامون بابا!
از این تصور لبخندی به لبم میاد،از خدا خواسته لبه ی تخت کنار محمد رضا می شینم و میگم:
_پس چه پسر خوبی دارم من .
خوشحال می خنده و دستم رو می گیره،نگاهم رو زیر زیرکی به هامون می دوزم،امشب عجیب گرفته و کم حرفه.با لبخند تلخی به محمد رضا خیره شده،باز هم این بچه با این سنش غم نگاه آدم بزرگا رو می خونه.دست هامون رو توی اون یکی دستش می گیره.کاش یکی بود یه تصویر از این لحظه ثبت می کرد،یا همه ی این بازی ها رو به واقعیت تبدیل می کرد.من این همه سال هامون رو می دیدم،اما انگار تازه دارم می شناسمش.
برام مهم نیست چه فکری راجع بهم بکنه،بی پروا نگاهش می کنم.به ابروهای پهن و مردونه ش، به چشم های شب زده و سیاهش،به ریشی که روی صورتش جا خوش کرده و هر روز بلند تر از روز قبل می شه.
سنگینی نگاهم رو حس می کنه و چشم هاش رو از روی محمد رضا به روی من سوق می ده.توی عمق چشم هاش هیچ حسی نیست،وقتی بهم نگاه می کنه انگار وجودش تهی از هر احساسیه.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت110 و کنار رفت تا کنارش بشینم...نگاهی به بهنام کردم..نمی دونستم باید چیکار کنم
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت111
گفت:
-اخه من خودممو خودم نمی تونم یه املت درست کنم..اونوقت تو چطور با یه بچه اینهمه غذا درست کردی؟
شیال خندید و گفت:
-به خودت نگاه نکن که اینقدر بی عرضه ای......معلومه ساقی جون خیلی زرنگ و کدبانو
تشکر کردم و گفتم:
-ای بابا اینجوری می گین من خجالت می کشم...من که کاری نکردم...
بعد نگاهی به میز اماده کردم و گفتم:
-تمام شد...میشه به اقایون بگین بیان برای شام
ازاده با صدای بلند گفت:
-اقایون بفرمایید شام
شیال گفت:
-ارومتر..بچه رو بدار می کنیا
ازاده دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت:
-وای اصال حواسم به بچه نبود
با لبخند گفتم:
-بهروز خواب سنگینه..نگران نباش...االن هم که تازه خوابش رفته ..به این زودیا و با این سر و صدا بیدار نمیشه
صدای خنده و شوخی اقایون باعث سکوت من شد....سیروس با خنده وارد اشپزخونه شد و گفت:
-چه بوهای خوبی میاد....به به...دست شما درد نکنه ساقی خانم
لبخندی زدم و تشکر کردم...پژمان هم با بینیش بو کشید و گفت:
-بوی مهمونی های ایرانی میاد......یادش بخیر
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت110 روی اون تخت تخته دوتا اونور تراز تخته ارشام اینا بود ـ باش بریم ـ باه
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت111
بود یهو دیدم یه موج بزرگ داره میاد دیگه کنترل روی زانوهام نداشتم پرت شدم توی اب
ار شام :
داشتم دیونه میشدم اگه کسی اینجا نبود شهیدش میکردم
طاها یه مشت زد به بازوم و گفت :
ـ ایول پسر خیلی خوشگله
پانیز :طاها جان
ـ ولی من فقط پانی خودمو خوشگل می بینم
ـ خخ تو به انتخاب من شک داری داداشم
خنده مستانه ای کردمسغول قلیون کشیدن شدیم که یهو صدای جیغ اومد بلند شدم
رفتم سمت مامان اینا که نزدیک دریا بودن هرو کنار زدم که دیدم عمو و بابا دارن گریه میکنن
مامان خاله وانوشا نشسته بودن و گریه میکردن
یدفه سیامک تیشرتشو دراورد رفت تو دریا با نگرانی گفتم
ـ چی شده عسل کجاست
انوشا با ترس وایستاد
ارششام بخدا نمیدونم چیشد ولی به خودم اومدم دیدم عسل توابه یه موج اومد دیگه عسلو
ندیدم
هنگ کردم نهه اصال امکان نداشت
سرش داد زدمو گفتم
ـ الان وقت شوخیه
ـ داداش بخداا راس میگم
دستو پام شل شد داد سیامک بهم امید داد
ـ پیداش کردم
سریع رفتم تو دریا عسلو از سیامک گرفتم که با پوزخندش روبه روشدم
نمیدونم چرا ولی برای اولین بار تو عمرم بغضم گرفته بود اونم برای یه دختر اوردمش تو ساحل
دادزدم سوویچ ماشین
سیامک :بیا با ماشین من تا دیر نشده
چاره ای نداشتم به طرف ماشین رفتم خودمو عسل صندلی عقب رفتیم دلم نیومد بذارمش روی
صندلی توی بغلم بیهوش افتاده بود ماشین باصدای بدی
از جا کنده شد
با گریه فریاد زدم
خدایاا خواااهش میکنمم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت110 و منم دادم به پگاه و پگاهم گلش کرد.همینجوری ادامه دا شت تا اینکه من جو گ
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت111
عاشقم بشی تنها کست بشم تنها کسم بشی.درگیر رفتنی چی میشه
عشقمون؟من عاشق
توام یادت نره بمون!
نوبت سامان شد.با غر گفت:بابا قبول نیس...نون خیلی سیته!
همه اعتراض کردیم که صداشو نازک کرد و با جیغ گفت:ندیدی نفهمیدی
واست می مردم.تموم زندگیم رفت منی که رو است قسم می خوردم.وقتی
دلم خوو نیست دنیام چه آشوبه.وقتی ازم دوری ناراحتم .وقتی
دلم خوشن نیست حس می کنم مردم.یه عمر از احساسم فقط شکست
خوردم.شکسته دوباره
رونان زد تو بازوم و گفت:ناکس چه صدایی داری تو!
سامان کلاه فرضیش رو برداشت که آندره گفت:ما هم اصلا نفهمیدیم از وسط
شعر شروع کردی!
-حسود!
نوبت رونان شد.
-من با تو میشم ادعا توی جمع به من نگو هی شما.من با یه خنده ی تو دیوونه
ات شدم.سوءتفاهم نشه من عاشقت شدم. بگو باشه تو مال منی.بگو باشه تو
ازم دل نمی کنی.بگو باشه من تو رو می خوام.هر گوشه ی این دنیا باشی با تو
میام.
نوبت آرتمن شد.لب باز کرد و گفت:من بدون تو یه شاهین بی بالم.بخاطرتو
می گذرم از دیوارم.ببین حافظ دیده تو رو توی فالم.آره تویی همون دختر ایده آلم.صاف و ساده ای مثل حوری بهشتی.دل رو بردی با اون موهای مشکی.هی
بابات میده هی به ما گیر.ولی می مونم تا بشم باهات گیر.نمی تونن جلومونو
بگیرن.من مال تو می مونم تو مال من!
آندره با چشم و ابرو به من اشاره کرد و گفت:فکر کنم آرتمن هم قاطی خروسا
شد!
همه خندیدند که آرتمن گفت:عمرا...فکر کن یه درصد من اونو واسه این
دختره ی آمازونی خونده باشم.
چنان ته شو با تحقیر گفت که سوختم.منم اخم کردم و گفتم:آمازونی خودتی
و جدس تو رو شده ات!
سممامان گفت:آقا دبه در نیار...پس برای کی خوندی؟آقا بچه ها کی موهاو
مشکیه؟مال عشق من که نیس!
رونان ابرو بالا انداخت و گفت:توی جمع موهای دو نفر مشکیه.یکی رو یا
یکی پگاه.
رویا که داشمت آبمیوه می خورد تو گلوو گیر کرد و به سرفه افتاد.امیر تیریپ
خووش غیرتها رو برداشت و گفت:
-جمع کن بینیم باو...آرتمن غش میکنه واسه عشق من شعر عاشقونه بخونه!
آرتمن کلافه گفت:من اینو واسه مامانم خوندم.!
سامان گفت:آها...پس حافظ مامانتو توی فالت دیده!آره مامانش همون دختره ی آیده آلشه!
رویا گفت:بییی...خوب نوبت سیماس..بخون از عشقت،محسن جان
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت110 سیب پوست گرفتم اولین تکه را که به سمت دهانم بردم با صدای بلندی که از اتاق
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت111
-انقدر تعریفت رو کردم که همه منتظر دیدنت شدن مخصوصاً داداشم
بعد از پایان حرفش خنده ی بلندی سر داد نگاهی به شهاب که حاال با اخم و دست به سینه نگاهم می کرد انداختم و
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:
-بعداً با هم حرف می زنیم
تماس را خاتمه دادم متعجب بودم از اینکه فریماه شماره ام را از کجا پیدا کرده بود! شهاب فاصله ی بینمان را پر
کرد و با عصبانیت گفت:
-جایی نمیری
چشم هایم را ریز کردم و خیره در چشم هایش گفتم
-میرم
مکثی کردم و ادامه دادم
-اصالً تو به چه حقی در رو قفل کردی؟!
نگاهش را از صورتم گرفت و با تمسخر گفت:
-هنوز انقدر واسم مهم نشدی که از خوابم بیدار بشم و درو قفل کنم
با این که از حرفش دلگیر شدم اما حق به جانب جواب دادم
-اما در قفله و کسی هم جز تو این کارو نمی کنه
به سمت در رفتم و برای اثبات حرفم دستگیره ی در را به شدت کشیدم که باز شد؛ شهاب در همان حال دست در
جیب نگاهم می کرد با تعجب به در باز شده خیره شدم ولی این در که قفل بود!
درحالی که به سمت اتاقش می رفت با تمسخر گفت:
-اون در گیر داره خرابه
از خنگ بودنم حرصم گرفت از این که با خرابی در شهاب پی به حال دلم برده بود، با حرص پله ها را بالا رفتم و وارد
اتاقم شدم که صدای پیامک گوشی توجه ام را جلب کرد نگاهی به صفحه اش انداختم پیامی از فریماه بود》آماده
شو بعد کالس میام دنبالت《نمی دانستم چه جوابی بدهم اما دلم می خواست به این مهمانی بروم و از طرفی نمی
خواستم شهاب فکر کند به حرف هایش گوش می دهم و تسلیم می شوم؛ جواب پیامش را دادم》باشه《گویی هم
با خودم و هم شهاب سر لج داشتم!
به سمت کمد لباس هایم رفتم دامن شیک و مشکی رنگی که بلندی اش تا زیر زانو ام بود به همراه نیم تنه و کت
شیری رنگم را روی تخت گذاشتم؛ حوله ام را برداشتم و به سمت حمام رفتم
ده دقیقه ای دوش گرفتم وقتی بیرون آمدم نزدیک ظهر بود؛ موهای خیسم را خشک کردم و با مدل زیبایی دور
شانه هایم رها کردم لباس هایم را به تن کردم و مشغول آرایش صورتم شدم به ابرو های مشکی رنگم کمی مدل
دادم و خط چشم پهنی کشیدم که با رژ لب کالباسی رنگ ترکیب دلچسبی را به وجود آورد و در آخر با کمی رژگونه
به کارم خاتمه دادم
کفش شیری رنگم را به همراه کیف ست آن برداشتم نگاهی به تیپ شیک و خانومانه ام در آینه انداختم و از اتاق
بیرون رفتم قرار مهمانی برای شب بود و عجله ی فریماه را درک نمی کردم پله ها را به آرامی پایین آمدم سکوت
خانه با صدای برخورد پاشنه های بلند کفشم روی پارکت ها شکسته شد.
روی تک کاناپه ی کنار پنجره نشستم و منتظر فریماه شدم نیم ساعتی گذشت که با زنگ درب حیاط از جایم بلند
شدم همان لحظه درب اتاق شهاب باز شد و شهاب با تیپ اسپرتی رو به رویم نمایان شد نگاهش را از سر تا پایم
گذراند و در آخر به چشمانم خیره شد...
ابرویی بالا انداخت و اشاره ای به تیپم کرد و گفت:
-کجا به سلامتی؟
تحمل نگاه کردن به چشمانش را نداشتم، روی برگرداندم و در حالی که به سمت در می رفتم جواب دادم
-گفته بودم که میرم مهمونی
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃