eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت111 درحالی که با شال جلوی دماغم و گرفتم در قابلمه رو باز می کنم،هنوز که هنوزه
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 مثل همیشه اخم بین ابروهاش رو خط انداخته،محمد رضا نگاهی بین ما رد و بدل می کنه و دست هاش رو نزدیک به هم میاره و توی همین لحظه ست که گرمای دست هامون،حس حال امشبم رو تکمیل می کنه.گر می گیرم از دست هایی که توسط محمد رضا به هم گره خورده.من که آدم خجالتی نبودم!حتی شده بارها و بارها با یه پسر دست بدم پس الان این چه حس خجالتی بود؟حس خجالتی که در عین حال یه لذت وافر داشت.این بار نگاه هامون روی من سنگینی می کنه،بی طاقت دستم رو می کشم و با سری پایین افتاده از اتاق بیرون میرم و به آشپزخونه پناه می برم. دستم رو روی قلبم می ذارم،تند می زنه.اون قدری که می ترسم برم توی اتاق و رسوام کنه. چشم می بندم، گرمای شیرینی رو زیر پوستم حس می کنم و میون اون همه استرس می خندم.حس قشنگی بود،هیجان داشت نه از جنس هیجان هایی که قبلا با چرخ زدن توی دنیای مجازی و قرار گذاشتن با پسر ها بعد مدرسه تجربه می کردم،چیزی فراتر از اون تغییر هورمون های زودگذر و پوچ. لذت داشت،اما آلوده به گناه نبود،ناپاک نبود. دستی روی شکمم می کشم،شاید این بچه داشت منو عوض می کرد،بزرگ می کرد،دیدم رو قشنگ می کرد.سختی های زندگی رو کمرنگ می کرد،آسمونی که کدر شده بود رو دوباره به همون زیبایی و زلالی سابق می کرد. انگار قرار بود همه چیز قشنگ تر بشه.توی افکار خودم غوطه ورم که حضور هامون رو توی درگاه آشپزخونه حس می کنم: _یه ساعت کجا موندی؟ با تکون شدیدی بر می گردم و با چشم های گرد شده نگاهش می کنم.با همون اخم های در هم بهم چشم می دوزه و با همون لحن ناملایم پرخاش می کنه: _خوابت برده اینجا؟ دستپاچه قاشق ها رو بر می دارم و میگم: _نه،فقط حواسم پرت شد. زیر سنگینی نگاهش قاشق ها رو توی دستم فشار میدم،می خوام از کنارش عبور کنم که سد راهم میشه. دیگه جسارت نگاه کردن به چشم های براقش رو هم ندارم،با لحنش تقریبا بهم دستور میده: _نگام کن! سرم رو بالا می گیرم،برعکس اون که برای دیدنم سر خم کرده.اخمالود نگاهش رو بین اجزای صورتم گردش می ده و در آخر میگه: _موبایلتو بهت دادم سرحال شدی،با دمت گردو می شکنی،تو فکر می ری با خودت می خندی.خبریه؟ سکوت می کنم،توی اون روزها آخرین چیزی که برام اهمیت داشت موبایلم بود.اختیار زبونم رو هم ندارم اون لحظه که بدون فکر می گم: _این چند شب اگه بهم گیر نمی دادی اما حواست بهم بود. این حرف دقیقا فکر دخترونه و رویای خیالی اون لحظه م بود که جوابش شد کج خند تمسخر آمیز و لحن گزنده ش: _آره حواسم بهت هست… باز هم همون مکث بین حرف هاش : _می دونی ترجیح می دم همون دختر رنگ و رو رفته باشی،وقتی عذاب می کشی حالم بهتره. و چیزی در من می شکنه،مثل نهالی که تازه سر از خاک بیرون آورده و باغبانش بی اهمیت پا روش می ذاره و لگد می کنه: _وقتی خوشحالی به این فکر می کنم که چرا؟چرا برادر من باید زیر خاک باشه و تو… انگار عصبانی می شه،این از چهره ای که به مرور قرمز تر می شد معلوم بود.اما من هنوز حس اون نهال تازه جوونه زده رو دارم که صاحبش با بی رحمی قصد خشک کردن ریشه ش رو داره. _اگه منم مثل تو پست فطرت بودم شک نکن می کشتمت،برام مهم نبود اگه اعدام بشم،یا کل عمرم توی زندان بمونم.فقط فکر این که قاتل برادرم مرده آرومم می کرد! اشک به چشم هام هجوم میاره،چرا این حرف ها رو می زد؟اون هم الان،توی این موقعیت؟نکنه فهمیده بود؟نکنه فهمیده بود کم کم دارم پی به خوبیش می برم که می خواست بد بشه؟باشه بد بشه کتک بزنه،داد و فریاد بزنه اما این دست از گفتن این حرف های تیز و برنده برداره. زمزمه می کنم : _بس کن هامون! _در واقع تو بس کن،می فهمی دیوونه میشم وقتی اون بچه اسم تو رو کنار اسم من میاره؟می فهمی حالم بد میشه وقتی اون بچه به من میگه بابا و به تو مامان؟داغونم،اینو بفهم!بفهم و یه کم بزرگ شو،بزرگ شو و چاک اون دهن واموندت و بکش و همه چی و بگو. به سختی تن صداش رو کنترل می کرد و من به سختی اشک هام رو. لب باز می کنم،اما هیچ کلمه ای از گوشه ی ذهنم نمی گذره پس بدترین کار ممکن و می کنم و نگاه از نگاه برزخیش می گیرم و فرار می کنم و به اتاق محمد رضا پناه می برم.حداقل جلوی اون نمی تونست دلم رو بشکنه! 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت111 گفت: -اخه من خودممو خودم نمی تونم یه املت درست کنم..اونوقت تو چطور با یه
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 و روی اولین صندلی که رسید نشست....همه دور میز نشسته بودن ومشغول شده بودن...ایستاده بودم که شیال گفت: -خودت هم بشین عزیزم نگاه کردم..تنها صندلی خالی بین بهنام و ازاده بود...رفتم اروم روی صندلی نشستم....هر کسی چیزی می گفت..همه از دستپختم تعریف می کردن.....فقط بهنام بود که بی تفاوت سرش رو پایین انداخته بود و بی هیچ حرفی می خورد...پژمان با خنده گفت: -بهنام یواش تر.....خفه نشی...باز اگه من جای تو بودم و اینجوری می خوردم یه حرفی.... تو که ساقی خانم کنارته..دائم از این غذاها برات درست می کنه چته؟ همه خندیدن..ازاده با حالت قهر گفت: -پژمان...ازت دلگیر شدم....بذار بریم خونه...همون املتم برات درست نمی کنم با این حرف ازاده خنده همه شدت گرفت....می خواستم برای خودم اب بریزم دستم رو به سمت پارچ اب بردم.. همزمان با من بهنام هم دستش رو به سمت پارچ برد دستامون به هم خورد..دستم رو سریع عقب کشیدم و گفتم: -بفرمایید نگاهی عجیب به من کرد لیوانش رو پر از اب کرد و جلوی من گذاشت..بعد لیوان دیگه ای برداشت و برای خودش اب ریخت.... دو هفته از مهمونی خونه بهنام گذشته....توی این مدت رفتار بهنام خیلی عجیب شده...دیگه بهم گیر نمیده..خیلی ساکت و اروم شده..مواقعی که توی خونه است توی اتاقشه اگر هم که بیاد بیرون خودش رو با بهروز مشغول می کنه یا سرگرم تلویزیون میشه.....توی این مدت چند باری شیال و ازاده برای دیدن من و بهروز اومدن خونه بهنام...ما هم طبق برنامه هفته ای یک شب مهمونی خونه هر دو شون رفتیم..... از ظهر سر درد و دل درد امانم روبریده.....کشوی دراورم رو باز کردم .اه خدایا حالا چیکار کنم.....پدای بهداشتیم تمام شده بود.....اینجور مواقع عصبی و بد اخلاق میشدم...حالا هم که این مشکل شده بود قوز بالا قوز...حرصم در اومده بود.....نمی دونستم باید چیکار کنم....هر موقع چیزی می خواستم با بهنام تماس می گرفتم یا شب قبلش لیست وسایل مورد نیازو بهش می دادماونم می خرید و می اورد.....ولی حالا روم نمی شد باهاش تماس بگیرم ..بهش زنگ میزدم و چی می گفتم؟.....وای از این بدتر نمی شه....نگاهی به ساعت کردم....ساعت 5 بود..بهنام همیشه تا 1 ..1 و نیم پیداش نمی شد...بهروزو اماده کردم و خودم هم اماده شدم.....فکر کردم...بالاخره که یه فروشگاه همین حوالی هست.....میرم می خرم و زود میام..قبل از این که بهنام برسه برگشتم...و با این فکر راه افتادم...کلید نداشتم....حالا باید چیکار می کردم؟به سمت اتاق بهنام رفتم..کمی توی اتاقش رو گشتم..چند تا کلید پیدا 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت111 بود یهو دیدم یه موج بزرگ داره میاد دیگه کنترل روی زانوهام نداشتم پرت شدم ت
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 ارشام :رو صندلی های بیمارستان نشسته بودمو پامو ضرب گرفته بودم که دراتاق بازشددکتر اومد بیرون منو سیامک به طرفش رفتیم دکتر :چه نسبتی باهاش دارید ـنامزدشم ـپسر دایشم دکتر :خیلی شانس اوردین مصمومیت دریایی شده الان هم بهشوش اومده اما ...... ـاما چی ؟؟ ـاما بخاطراین شوک تنگی نفس بگیره اما شاید زود برطرف بشه شایدم نشه ولی تا دوسه روز توی هوای ازاد بزارینش که تنگی نفس پیدا نکنه سرمو انداختم پایین بعد ده دقیقه مامان اینا اومدن همه چی رو براشون تعریف کردم وبا اصرارهای من رفتن خونه )عسل (: چشامو بازکردم یه سقف سفیدو دیدم من کجا بودم همچی رو به یاد اوردم هنوزم صدای دریا تو گوشم بود حس بدی داشتم تشنم بود تو حال هوای این بودم که بقیه کجان که در باز شد پرستار اومد داخل اتاق پرستار :سالم عزیزم خوبی عسل :تشنمه ـتا یک ساعت نمی تونی اب بخوری باید صبر کنی بعد از اتمام حرفش رفت بیرون احساس بدی داشتم دهنم خشک شده بود اما بایاد اوری اتفاقی که افتاد حالم بد شد دلم میخواست ارشام اینجا باشه میدونم احمقانست اما خوب شوهرمه بهتر ازهرکی میدونه بهم ارامش بده جدا از اون همه کل کل بهش احتیاج داشتم اما الان پیشم نیس صدای در زدن اومد خودمو بخواب زدم من تواون زمان فقط ارشامو میخواستم که مطمعنم اون نیس پس نمیخوام با کس دیگه ای هم حرف بزنم بهترین راه همینه که خودمو بخواب بزنم دوباره در به صدا در اومد که دیگه منتظر نموند اومد داخل صدای قدماش نشون میداد که داره بطرف من میاد از بوی عطرش فهمیدم که ارشام کمی بعد کنارم نشست دیگه نمی دونستم تحمل کنم اروم گفتم :تشنمه ـ عسل نمیتونی اب بخوری ـ وای من تشنمه ـ دکترت گفته نخوری با حالت مظلوم گفتم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت111 عاشقم بشی تنها کست بشم تنها کسم بشی.درگیر رفتنی چی میشه عشقمون؟من عاشق
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 ادا شو دراورد و گفت:نباشی کل این دنیا واسم.قد یه تابوته نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته.نباشی روز تاریکم یه اقیانوس آتیشه.تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه.دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه.دنیا بی چشمات یه دروغ محضه.نباشی هر شب و روز ویلون و آوارم.با فکرت زنده می مونم تا وقتی که نفس دارم.تا وقتی که نبودتو یه روز کاری دستم.بمون تا آخر دنیا...آت یادم رفت! رو یا خندید و گفت:ایول.یه آهنگ توپ با بلدم.گوو بدین!..آسمون ابریه می خواد بارون بباره.میاد سر به سر این شهر بی قانون بزاره.بگو بباره بشوره همه خاطره هامونم.آخه از وقتی رفتی من صدای بارونم.بگو ستاره هامونم دارن هرز می پرن.گفتی قول می دم کسی رو به تو ترجیح ندم. سر من داد نزن من خودم موجیم دیوو نه.از این دیوو نه خو نه هم قول می دم ترخیص نشم.عینک آفتابیت رو بردار ببین هوا ابریه مگه نه.بالا سرت رو نگاه کن داره شب میشه مگه نه.همه چی خوبه وا ست ببین چشات اینو میگن.داری زمزمه می کنی میگی ک جا اینو د یدم.همه چی خو به وقتی کنارم لم داده بودی نه. گفتی با ید مرد بشی با بند های پوتینم.منو کشتی دارم یخ می زنم تو این زمستون بی رحم نوک برجک دلت با دردهای تو سینه ام.نگاه کن جسدمو از ترس داری چرا.بهت گفته بودم نگاه هرز داری چرا.دیگه حرف نمی زنم بگی خسته اس صدامم.کار خودتم کردی ببین بسته اس چشامم.چون حتما یه جا هست کسی مثل تو نباشه بیاد با دروغاو بزنه حرف از صداقت.... امیر پرید وس حرفب و گفت:رویا؟اینا چیه گوو میدی؟ رویا سر تکون داد و گفت:مگه چیه؟ -.تو عاشق نبودی به احساس ُ واقعا مزخرفه!.. بازی گرفتی نگاهم رو کم کم.خراب تو بودم تو اما ندیدی.به رویات رسیدم تو از من بریدی.اگه لایقت بودم و تو ندیدی.حلالی برو به خوشیهات رسیدی.تو عا شق نبودی من از تو گذ شتم.نترس از زمونه اگه برنگشتم.نگاه کن منو از تو دارم مثل تو از چشمات می برم ببر رد پاهاتو از خاطره ام.ندیدی منو غصه اتو می خورم. گاه کن منو از تو من دلخورم.دارم مثل تو از چشمات می برم.ببر رد پاهاتو از خاطره ام.ندیدی منو غصه اتو می خورم.هنوزم به یادت شبام عاشقانه اس بدون این ترانه تمامش بهونه اس.بفهمی هنوزم به فکرت اسیرم ازت دلیورم اما بی تو میمیرم.تو راحت گذاشتی از احساس پاکم.نفهمیدی یه عاشق سینه چاکم.می دونم واست حال و روز من خنده داره.ولی جون تو این دلم غصه داره. امیر واقعا صدای قشنگی داشت.مخصوصا با این اهنگه خوب می شد. نوبت من شد:هنوز همونم.هنوزم گریه هام بی صداس.تو همونی اونی که واسه من یه اشتباهس.من بودم کسی که به خاطرات کشید کنار از رو عمد گذا شتی به زیر پات من هنوز همونم.همونی که به خاطرت تو رو همه در اومد من هنوز همونم.اونی که زندگیشو داده پای تو من بودم.من همون دیوونه ام که هنوز دارم به عشق تو می خونم. بازی تموم شد خسته و کوفته خواستیم بریم امیر دست رویا رو گرفت و رفتن...قرار شد اونا خودشون برن.رونان و آندره و سیما و سامان هم رفتن 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت111 -انقدر تعریفت رو کردم که همه منتظر دیدنت شدن مخصوصاً داداشم بعد از پ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 زیر لب چیزی گفت که نشنیدم و بعد پشت سرم به راه افتاد از خانه بیرون رفتیم و بعد از گذشتن از حیاط درب را باز کردم که فریماه با ذوق به سمتم آمد و گفت: -سلام خوشگله از وجود شهاب پشت سرم بی اطالع بود لبخندی زدم و سلام کردم که با دیدن شهاب آرام کنارم ایستاد و زیر لب گفت -این از کجا دراومد خنده ام را به سختی کنترل کردم و در این حین شهاب قدم زنان رو به رویم ایستاد فریماه گفت: -سلام آقای شهاب بزرگمهر از طرز بیانش خنده ام گرفت نگاهی به صورت شهاب که خنده اش را به سختی کنترل کرده بود انداختم -سالم فریماه رو به من گفت: -خب دیگه ما بریم هنوز پاسخی نداده بودم که شهاب پا در میانی کرد و گفت: -من می رسونمتون توقع این جمله را از شهاب نداشتم به سمتش برگشتم، نگاهش کردم که ابرویی باال انداخت و به سمت ماشین حرکت کرد رفتنش را نظاره می کردم که فریماه در گوشم گفت: -وای خدا چقدر جذابه دلم می خواست تک تک موهای فریماه را بکشم اما بی حرف پشت سر شهاب به راه افتادم و فریماه هم که همانطور در حال حرف زدن بود دوشادوشم قدم برداشت درب جلو را باز کردم و کنار شهاب نشستم فریماه هم روی صندلی عقب جای گرفت و شهاب با سرعت از کوچه خارج شد در سکوت بیرون را نگاه می کردم که فریماه گفت: -زیاد گاز نده بزرگمهر همین کوچه بغلی خونمونه ریز خندیدم شهاب کلافه نفس عمیقی کشید و نام کوچه را پرسید و دقایقی بعد بود که کنار خانه ای ویالیی اما کوچک توقف کرد از ماشین پیاده شدیم و فریماه تعارفی کرد که در دل دعا می کردم شهاب نپذیرد اما برخالف خواسته ی من شهاب بی درنگ قبول کرد و به سمت خانه قدم برداشت فریماه نگاهی پر از شیطنت به من انداخت و کلید را در قفل چرخاند و کنار ایستاد تا من و شهاب وارد شویم از این که شهاب همراهم بود حس عجیبی داشتم با ورودم نگاهی به حیاط نسبتاً کوچکشان انداختم چند درخت میوه و گل هایی که به زیبایی کاشته شده بود در سمت چپ حیاط و سمت راست آن کلبه ای چوبی و زیبا که توجه ام را جلب کرد به چشم می خورد؛ رو به رو هم خانه ای با ایوان بزرگ و نرده های خوش رنگ دیده میشد همه چیز در این حیاط به دل می نشست پشت سر بقیه به راه افتادم که فریماه با صدای بلند گفت: -بیاید بیرون که مهمونام اومدن مکثی کرد و ادامه داد -مامان، بابا، پارسا خله من و شهاب هاج و واج به او خیره شده بودیم که چند لحظه بعد زنی با اندام تو پر و صورت گرد که بی شباهت به فریماه نبود به همراه مردی قدبلند با موهای جوگندمی از خانه بیرون آمدند با دیدن ما به گرمی استقبال کردند زن که بی گمان مادر فریماه بود جلو آمد و مرا در آغوش کشید و گفت: -خوش اومدی دخترم تشکری کردم که نگاهی به شهاب انداخت شهاب سرفه ای مصنوعی کرد و گفت: -سالم مادر فریماه که در حال کنکاش شهاب بود به آرامی جواب داد که فریماه جلو آمد و گفت: -ایشون آقای بزرگمهر برادر نیال هستن لحظه ای نفسم بند آمد و نگاهی به شهاب که بی تفاوت ایستاده بود انداختم لبخندی روی لب هایش به چشم می خورد و با همان لبخند گفت: -البته فریماه جان اشتباه می کنه من شوهر نیال هستم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃