💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت112 مثل همیشه اخم بین ابروهاش رو خط انداخته،محمد رضا نگاهی بین ما رد و بدل می
🌺🌺🌺🌿
#پارت113
بعد از مدت ها اینترنتم رو روشن می کنم،خداروشکر هامون برای کل این سه طبقه وای فای خریده بود ومن هم از روز اول توی این اینترنت سهیم بودم.
خبری از تلگرام و اینستاگرامم نبود،همش پاک شده بود.اما من امشب عجیب دلم هوای مجازی و آدم هاش رو کرده بود.
دوباره از نو برنامه هام رودانلود می کنم و وارد صفحه ی اینستاگرامم می شم.تمام پست هام پاک شده و اکانتم قفل شده بود،می دونستم اگه بخوام دوباره پست بذارم هامون می فهمه وگرنه عجیب دلم می خواست یکی از اون عکس های دل گرفته ی مختص به خودم رو بذارم تا کمی دلداری ازغریبه ها بشنوم.بی اعتنا به پیام هایی که برام اومده توی قسمت سرچ میرم و صفحه ی هامون رو پیدا می کنم.
هامون صادقی،همین! همین قدر کوتاه،نه توضیحی نه حرفی.
تعداد پست ها دو تا!روی عکس اول می زنم،عکسی همراه با محمد توی دوران دانشجوییِ کانادا مقابل دانشگاه پزشکی تورنتو.روی صورت شش تیغ شدش زوم می کنم،چشم هاش هزار برابر الان درخشندگی دارن.سرزنده و شاد!
درست مثل یه پسر بچه ی تخس و شیطون.
عکس بعدی رو که می بینم ناخودآگاه اخم هام در هم میره به خاطر حضور هاکان توی عکس.دقیقا شب مهمونی که هامون به ایران اومده بود،پخته تر و مرد تر از عکس قبل.
عکساش رو ذخیره می کنم و از صفحه ش بیرون میام،جالبه که من با اینکه صفحه ش رو فالو کرده بودم حتی یک بار هم عکساش رو نگاه نکردم اما الان نمی دونم چی عوض شده بود که دلم می خواست اون چهره ی اخمو رو از توی عکس کات کنم و روی بک گراند موبایلم بذارم.
صدای ویبره م بلند میشه وبعداز اون پیامی بالای صفحه میاد:
_سلام،چرا بیداری؟
یک تای ابروم بالا می پره،به شماره ی نا آشنا نگاه می کنم.می خوام جواب ندم اماکرم گذشته بد به جونم افتاده که بی اختیار تایپ می کنم:
_شما؟
لحظه ای نمی گذره که جواب میده :
_یه غریبه،نگو که با غریبه ها کار نداری چون باور نمی کنم.
متن پیامش رو می خونم،هیچ عکس و اسمی روی پروفایلش نیست.ممکنه آشنا باشه؟بی شک ممکن بود چون به محض آنلاین شدنم پیام داد.
با این فکر که ممکنه هامون باشه لرزی به تنم میوفته و سریع از صفحه ی چت بیرون میام،پنج دقیقه ی بعد دوباره پیام میده:
_جواب نمیدی؟
چیزی نمی گم و سومین پیامش میاد:
_اوکی.انگار قراره به مظلوم نمایی ادامه بدی.
متن پیامش رو سه بار می خونم و در آخر با تردید جواب میدم:
_مزاحم نشو.
لحظه ای بعد جواب می ده:
_مزاحم نیستم،یه غریبه که شاید بشناسی،شایدم نه!
لب می گزم،به دلم ترس غریبی میوفته.این آدم نمی تونست غریبه باشه،من می فهمیدم نوع صحبت یک غریبه رو با آشنایی که تظاهر به غریبه بودن می کنه.
تایپ می کنم:
_می شناسمت.
و طولی نمی کشه که جواب میاد:
_نمی شناسی،تو فقط فکر می کنی خیلی زرنگی.
لبخند تلخی می زنم شاید حق داشت.من فقط فکر می کردم که زرنگم،که حالیمه دور و اطراف چه خبره. می نویسم:
_تو چی؟منو میشناسی؟
همون لحظه صدای ضعیفی از اتاق هامون میاد،قلبم بی قرار توی سینه می تپه.
از جا بلند می شم،امشب به خاطر حضور محمدرضا باز من به این کاناپه پناه آورده بودم.
پاورچین پاورچین به سمت اتاق هامون می رم،هیچ وقت عادت نداشت در روکامل ببنده،به آرومی سرک می کشم و وقتی موبایلش رو توی دستش می بینم طپش قلبم تند تر میشه.قبل از اینکه رسوابشم دوباره به سمت کاناپه می رم.چشمم به صفحه ی موبایلم می خوره و پیام تازه ای که اومده :
_نه،نمیشناسمت.
یعنی تمام این ها اتفاقی بود؟بیدار بودن هامون این وقت شب،صدای اس ام اس گوشیش،تایپ کردن با موبایلش…می خواست بفهمه هنوز همون آدم گذشتم یا نه و من با جواب دادن بهش اینو ثابت کردم که خریتم سر جاشه.
با اعصابی داغون می خوام گوشی رو خاموش کنم اما منصرف میشم.اون می خواست با من بازی کنه؟پس چرا من نکنم؟بی اختیار انگشتم روی حروف کیبورد می لغزه:
_پس می خوای باهام آشنا بشی؟
جوابش با تاخیر میاد:
_آره.
دلم می گیره،می دونستم توبیخ و حرف های سختی پشت این جواب دادن هام خوابیده اما دلم می گفت حداقل شده ناشناس،حتی برای چندلحظه هم کلامش بشم.این باربالبخندی به لب جواب میدم:
_بیاهمو نشناسیم،نه تو بپرس نه من می پرسم.هر وقت هر کدوم دلمون گرفت به اون یکی پیام بدیم باشه؟
باز هم جوابش با تاخیر میاد :
_قبوله!
لبخندم پررنگ تر میشه که پیام دومش میاد:
_حالا امشب دلت از چی گرفته؟
یاد حرف های شبش میوفتم و صادقانه می نویسم:
_از حرف های یه مردی که ازم متنفره اما شوهرمه.
منتظر نگاه می کنم،وضعیت در حال تایپش بهم میگه خیلی حرف ها قراره بزنه اما بعد از چند دقیقه فقط یه جمله ی کوتاه میاد:
_پس شوهر داری!
بدجنس میشم ومی نویسم:
_آره یه شوهر بداخلاق واخموکه دست به زن هم داره.
می خواستم بنویسم والبته خوشتیپ که منصرف میشم و همون رو ارسال می کنم،پاسخ میده:
_شایدتواذیتش کردی!
_آره،من اذیت کردم.
خودخواهانه جواب میده: پس کتک هایی که خوردی حقته
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت112 و روی اولین صندلی که رسید نشست....همه دور میز نشسته بودن ومشغول شده بودن...
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت113
کردم..یکی یکی کلید ها رو روی در امتحان کردم نا امید شده بودم که بالاخره یکی از کلیدا به قفل در خورد......از
خوشحالی جیغی کشیدم..بقیه کلیدا رو روی اپن گذاشتم و بچه رو بغل کردم و خواستم از خونه خارج بشم که یاد
پول افتادم..اه از نهادم بلند شد.....دلم نمی خواست بدون اجازه از بهنام پول بردارم ولی چاره ای نبود..باز برگشتم
توی اتاقش ..می دونستم پولهاشو کجا میذاره...پس کمی پول برداشتم نگاهی به ساعت کردم..پنج و نیم
بود.....ترسیدم...وای...دیره .. نکنه زودتر از بهنام بر نگردم؟....ولی باز به خودم گفتم....مگه چیکار دارم..نیم ساعته
برگشتم.........با این فکر از خونه زدم بیرون...از هر جایی که میرفتم یه چیزی رو نشونه می کردم تا راه برگشتو گم
نکنم.....باالخره یه فروشگاه پیدا کردم ..وارد فروشگاه شدم....چون نمی تونستم باهاشون صحبت کنم تمام فروشگاه
رو دور زدم تا بالاخره تونستم چیزی که الزم داشتمو پیدا کنم....پولو پرداخت کردم و از فروشگاه اومدم بیرون..با
عجله راه برگشتو پیش گرفتم ....چقدر راه طوالنی شده بود....االن که داشتم بر می گشتم متوجه مسافتی که طی
کرده بودم شدم.....هوا تقریبا تاریک شده بود که به اپارتمان بهنام رسیدم خدا خدا می کردم که نیومده باشه
خونه....... تاریکی خونه دلم رو قرص کرد....اگه اومده بود چراغا رو روشن می کرد.... کلید انداختم و در رو باز
کردم....بهروز توی بغلم خواب رفته بود..چراغ ها رو روشن نکردم..اروم به سمت اتاقم رفتم....بهروزو توی تختش
گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون...به سمت چراغای پذیرایی حرکت کردم چند قدم از در اتاق بیشتر فاصله نگرفته
بودم که چراغا روشن شدن..از ترس جیغی کشیدم و بهنام رو عصبانی مقابل خودم دیدم...
-تا حاال کدوم گوری بودی؟
از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم.....زبونم قفل شده بود....بهنام به سمتم اومد و با فریاد گفت:
-چرا الل مونی گرفتی..مگه با تو نیستم
با لکنت زبون گفتم:
-یییه چییزی لالزم داشتم..رفتم بخرم
دوباره فریاد زد:
-تو بیجا کردی که بدون اجازه از خونه رفتی بیرون..مگه بهت نگفته بودم نباید از خونه خارج بشی..گفته بودم یا نه؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-ببخشید
دوباره داد زد:
-انگار این چند وقت بهت سخت نگرفتم پر رو شدی.....نباید به تو رو داد و رحم کرد...
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت112 ارشام :رو صندلی های بیمارستان نشسته بودمو پامو ضرب گرفته بودم که دراتاق
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت113
ارشاام
ـ جا!!!!!بله
چی داشت میگفت جان اونم ارشام
ـ پلیز
ـ گفتم نه دیگه
واز اتاق رفت بیرون
ای خدااااااامن اب میخوام اینا خرن نمی فهمن
عسل :
نمیدونم چقد گذشته بود که ارشام بایه سینی اومد تو ،سینی گذاشت رومیز کمک کرد بشینم
خم شدم لیوان و از سینی برداشتم سر کشیدم اخیش
ـ بیا غذاتو بخور
ـ میل ندارم
ـ گفتم بخور
ـ گفتم میل ندارم
ـ حتما باید باید بزور بخوردت بدم
اصلا میل نداشتم اما بااصرار ارشام چند قاشقی خوردم دکتر اومد تو اتاقم وبه ارشام گفت :
میتونم برم خونه وارشام رفت برگه مرخصیم رو بگیره منم تو این مابین لباسام وتنم کر دم ومنتظر
ارشام بودم درباز شد بلند شدم و گفتم من حاضرم اما
چشمام چهارتا شد اون ارشام نبود وگفتم
عسل :س ....سیامک تو اینجا چه کارمیکنی
سیامک :اومدم ببرمت خونه
داشت بهم نزدیک میسد وهر قدمی که اون جلو می اومد من عقب میرفتم که محکم خوردم به
تخت وافتادم رو تخت سریع بلند شدم
عسل :سیامک جلو نیا الان ارشام میاد شرمیشه برو عقب تروخدا برو عقب جون زن دایی برووو
عقب
اهمیت نمیداد دستمو کشید که
پرت شدم تو ب*غ*ل*ش موهامو کنار زد و در گوشم گفت
سیامک :ببین عسل اگه قراره مال من نباشی نمیذارم برا کسه دیگه باشی
ـــــــــــ
اشکام جاری شدن با هق هق التماسش مبکردم ولم کنه که گوشش بدهکار نبود
که یهو صدای اربده ی ارشام گوشم کر کرد
ــــــــــ
ارشام :مرتیکه چه غلطی داری میکنی بازن من
سیامک با پوزخند از جلوی من کنار رفت وگفت
سیامک :زن تو هه
ــــــ
من که هق هقام اوج گرفته بود دوییدم سمت ارشام
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت112 ادا شو دراورد و گفت:نباشی کل این دنیا واسم.قد یه تابوته نبودت مثل کبریت
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت113
شهربازی که من اصلا حوصله نداشتم.این وسط فقط آرتمن خان می خواست
بره...
با اخم گفتم:رونان بخیال شو...خودم فردا میارمتون شهربازی با حساب
خودمم...بیاین الان بریم.
رونان دست سامان رو گرفت و گفت:خوب تو هم بیا...مگه چند بار بیکار
میشیم؟
زیر لب یه لعنتی گفتم.اونا دور شدن و آرتمن با یه ژست خاص به کاپوت
ما شین تکیه داده بود و با لبخند نکوند نگاهم می کرد.بازم شکست؟!امکان
نداشت.همش متنظر بودم که تعارف کنه ولی زهی خیال باطل!..منم دستام رو
حلقه کردم و با اخم نگاهش کردم.ابرو بالا انداخت.پوزخند زد و سوار ماشین
شد.ماشین رو روشن کرد.جهنم و غرور...من اینجا تنها بمونم که چی؟! پریدم
تو ماشین و تند گفتم:بی زحمت من رو هم برسون!
نیشخند زد و گفت:رو تو برم!
جواب شو ندادم تا کنف بشه ولی متاسفانه اون یه لبخند پیروزمندانه زد و ا شتباه
برداشت کرد.به این منظور که من جوابی تو آستین ندارم.آهن هم که نذاشت
ُ
ُ
مردک لوس حرف رو تو دهنم مز مزه کردم و گفتم:تو رو یا
رو دوست داری،درسته؟
دنده رو با مشت جا به جا کرد و گفت:نه!
برگشتم و به نیم رخ نگاه کردم و گفتم: صادق باو!تو دو ستم داری!معلوم
بود آهنگ وا سه رویاس!تو اونو خیلی دو ست داری و این عقب کشیدنات هم
به خاطر امیررایا ست..اینکه نمیخوای به دو ستت و رفاقت
چندین ساله اتون رو زیر سوال ببری..ت..تو داری تو علاقه ات جا می زنی!در
برابر امیررایا سوسک شدی،کم اوردی ،قبول کن!
با عربده گفت:خفه شو!وقتی چیزی نمی دونی زر نزن!
من هم جیغ کشیدم:چرا داری از زیرو در میری؟ ها؟تو اونو دوست
داری،بهت نمیاد کمتر از امیر دوستش داشته باشی!
ماشین رو کنار زد و با اخم نگاهم کرد.نفسی عمیق کشید و گفت:ها؟چی گیر
تو میاد؟
غریدم:این وسط چیزی گیر من نمیاد...واسه تو میگم نفهم!شاید رویا دوست
داشته باشه!هوم؟!چرا عقب کشم
یدی؟چون امیر دوست داره؟ولی عشق و
احساست مهمه یا رفاقتت با امیر؟
پوزخند زد و آروم گفت:نه خانوم!تو دفتر ما دور خنجر زدن به رفیق رو
قرمز گذا شتن،دورو خودکار قرمزه!دوما دو ست دا شتن یا ندا شتن من فقط به
یه نفر مربوطه،خود رویا...فهمیدی؟به تو هیچ دخلی نداره!
سوختم...آره از این که ضایع شدم.ابروی راستم رو بالا انداختم و
گفتم:جهنم!دو ستش داری یا نداری،این و سط هیچی به من نمیرسه!ولی بهتره
بدونی رویا خواهر...
حرف تو دهنم ماسید.اون بی لیاقت می دونست خنجر زدن به رفیق خط
قرمزه ..رویا شاید نمی خواست آرتمن
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت112 زیر لب چیزی گفت که نشنیدم و بعد پشت سرم به راه افتاد از خانه بیرون رفتی
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت113
تپش قلبم اوج گرفت همه سکوت کرده بودند فریماه شُکه نگاهم کرد و گفت...
-اما نیال به من گفته بود که...
پدرش میان حرفش پرید و گفت:
-خوش اومدی پسرم
شهاب لبخندی به رویش زد و تعارف کردند که به داخل برویم نگاه دلخور فریماه را روی خودم حس می کردم اما
خانواده ی خونگرمی داشت و همین هم باعث شد از استرسم کاسته شود؛ قدم که به داخل گذاشتیم نگاهی اجماعی
به وسایل خانه انداختم که به زیبایی چیده شده بودند قالیچه ی دست بافتی که وسط مبل ها بود و تابلو فرش های
روی دیوار و رنگ سورمه ای بقیه ی وسایل فضای آرامش بخشی بوجود آورده بود تحمل نکردم چیزی نگویم و رو به
مادر فریماه گفتم:
-وای! اینجا معرکس چقدر آرامش بخشه
لبخندی به رویم زد و گفت:
-نظر لطفته نیال جان
شهاب هم نگاهی به خانه انداخت و با تعارف پدر فریماه به سمت مبل هایی که با مدل زیبایی چیده شده بودند و
حسن سلیقه ی زن خانه را نشان می دادند رفتیم و نشستیم؛ فریماه رو به رویم نشست و با نگاه عجیبی به من و
شهاب خیره شد همه در سکوت بودیم که پدرش رو به شهاب گفت:
-آقا شهاب مشغول چه کاری هستید؟
شهاب شروع به توضیح شراکتش با مادر رزا کرد و گرم صحبت شدند و مادر فریماه هم رو به من کرد و پرسید
-چند وقته ازدواج کردید؟ فریماه چیزی نگفته بود!
نگاهش کردم و گفتم:
-خاله...
زبانی روی لب هایش کشید و گفت:
-مهرنوش هستم
نگاهم را به فریماه دوختم و جواب دادم
-خاله مهرنوش ما دو ماهی هست که ازدواج کردیم و اومدیم اینجا
دلخوری در چشمانش موج می زد روی برگرداند که خاله مهرنوش ادامه داد
-الهی خوشبخت بشی، من برم میوه بیارم
لبخندی زدم و سر به زیر انداختم با رفتن خاله مهرنوش فریماه از جایش بلند شد و به سمتم آمد خم شد و کنار
گوشم گفت:
-دنبالم بیا
نگاهی به شهاب که درحال گوش دادن به حرف های پدر فریماه بود انداختم و از جایم بلند شدم و پشت سر فریماه
به سمت راهروی کوچکی که دو درب رو به روی هم در آن بود قدم برداشتم؛ هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم
که صدا زدن اسم فریماه توسط خاله مهرنوش باعث شد بایستم فریماه برگشت و کالفه نگاهم کرد و در حالی که به
سمت آشپزخانه می رفت گفت
-تو برو توی اتاق منم الان میام
سری تکان دادم و به سمت راهرو رفتم مردد بودم و نمی دانستم کدام در را باز کنم دستم را به سمت یکی از در ها
بردم و دستگیره را پایین کشیدم و به جلو هُل دادم؛ نگاهی به اتاق انداختم که کسی در آن دیده نمی شد
چیدمان اتاق ترکیبی از رنگ آبی و سورمه ای بود تخت سورمه ای رنگ به همراه رو تختی آبی و میز آرایشی که پر
بود از ادکلن و میز کامپیوتری که لب تاپی روی آن به چشم می خورد بی شک اتاق برادر فریماست!
وارد اتاق شدم اما در را پشت سرم نبستم و قدمی به سمت تخت برداشتم که با صدای مردانه ای به عقب برگشتم
-شما باید نیال خانوم باشید!
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃