eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 #پارت113 بعد از مدت ها اینترنتم رو روشن می کنم،خداروشکر هامون برای کل این سه طبقه وای فای خری
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 می خندم،باز هم بهم گفت حقمه،باز هم من قبول کردم که بیشتر از اینا حقمه. می نویسم: _تو چی؟ازدواج کردی؟ جوابش سریع تر از هر زمان میاد: _نه. چپ چپ به صفحه ی موبایلم نگاه می کنم و زیر لب غر می زنم: _بیشعور پس من چی کارتم؟ خودم هم از این همه پرویی خندم می گیره،توقعی بیشتر از این داشتم؟دوباره اون پیش قدم می شه: _می خوابم.تو هم بخواب تا باز کتک رو از شوهرت نوش جان نکنی! عجیبه که نمی تونم جلوی لبخندم رو بگیرم و با همون خنده تایپ می کنم: _باشه،شب بخیر! و خاموش شدن چراغش یعنی شب بخیرم رو بی پاسخ گذاشته.آهی می کشم و وارد گالریم میشم.بار دیگه خیره به لبخند دست نیافتیش به این فکر می کنم که در عین نزدیک بودن چقدر از دنیای من دوره.اون قدری که اگر دستم رو دراز کنم یا به سمتش بدوم چیزی جز یک رویا نیست.همون قدر بعید و ممنوعه. ************ بی هدف برای سومین بار روی میز رو دستمال می کشم که زنگ موبایلم بلند میشه. موبایلم رو بر میدارم و با دیدن اسم هامون یک تای ابروم بالا میپره.یعنی چی شده که داره بهم زنگ می زنه؟ نفسی صاف می کنم و جواب می دم: _بله؟ صدای بم و بی حوصله ش توی موبایل می پیچه: _حاضر باش چمدونتم ببند تا یه ساعت دیگه اون جام. لب باز می کنم که چیزی بگم اما بوق اشغال توی گوشم می پیچه.حیرت زده به صفحه ی موبایل خیره میشم. حتی مهلت نداد بپرسم چرا؟کلافه شمارش رو می گیرم که بعد از خوردن چهار بوق ریجکت میکنه. خوب الان یعنی چی؟گفت چمدونت رو ببند اما چرا؟حتی توضیح نداد. روی مبل می شینم،بدجوری ذهنم درگیر شده. نکنه می خواد از این خونه بیرونم کنه؟جز این دلیلی نداره. حتی نمی دونم باید ببندم یا نه!دستی به شکمم می کشم و بلند میشم. وقتی گفت چمدونت رو ببند اگه نبندم مطمئنا اعصابش خورد میشه.تمام اندک لباس هام توی اتاق محمد رضا و توی کمد کوچیک گوشه ی اتاق بود تمامش رو توی ساک دستی می ذارم و برای عازم شدن به سفری که حتی نمی دونم کجاست آماده میشم. **** صدای چرخش کلید که توی قفل در میاد از جا می پرم و از اتاق بیرون میرم.خسته تر از همیشه می بینمش،نگاه گذرایی بهم می ندازه و می پرسه: _آماده ای ؟ سر تکون میدم: _آمادم اما کجا قراره برم؟ همون طور که به سمت اتاقش میره بی حوصله جواب میده: _با هم میریم،نترس جای بدی نیست. _خوب من نباید بدونم کجا؟ بی اعتنا داخل اتاقش میشه و پرخاش می کنه: _بس کن!حوصله ی جواب پس دادن به تو یکی و ندارم وقتی بریم خودت می فهمی و جلوی چشم های منتظر من در اتاق رو می بنده. اخمی بین ابروهام جا خوش می کنه،با حرص روی مبل می شینم و زیر لب غر می زنم: _انگار می میره یک کلمه بگه کجا می خوایم بریم،زنگ زده میگه چمدونتو ببند اما وقتی بپرسی کجا ترش می کنه.خودخواهی هم حدی داره اما تو زدی رو دست تمام خودخواه های عالم. بی حوصله پوفی می کنم و به رو به رو چشم می دوزم. نیم ساعت روی اون مبل نشستم،گاهی به موبایلم نگاه می کنم،گاهی خیره به عقربه های ساعت گاهی هم به صفحه ی خاموش تلویزیونم که بالاخره در اتاق باز میشه و هامون حاضر و آماده بیرون میاد. نگاهم روی ساک دستیش مات می مونه،کاش یه ذره از اون اخم و تخم هات کم می کردی تا بتونم بپرسم کجا قراره بریم. چراغ ها و کولر رو خاموش می کنه و به آشپزخونه میره،دسته ی گاز رو می بنده. تمام مدت بهش خیره شدم و اون باز بی اعتنا به من به سمت در میره و کفش هاش رو می پوشه،همون طور هاج و واج نگاهش می کنم که میگه: _خوابت نبره. باز هم سوالم و تکرار می کنم: _نمیخوای بگی کجا قراره بریم؟ در رو باز می کنه و خشک جوابم رو میده: _بیا پایین. پام به زمین کوبیده میشه،قدم هام از حرص زیاد محکم و کوبنده ست،به سمت اتاق میرم و کیف و ساکم رو برمی دارم و از خونه بیرون میرم. توی ماشینش منتظر نشسته،قدم هام رو تند می کنم و سوار می شم.بی حرف به راه میوفته،مدام روی لبمه تا باز سوالم رو تکرار کنم اما می دونم این بار هم مثل هر باره پس ترجیح می دم کمتر کنجکاوی کنم و صاف بشینم. توی دلم به این فکر می کنم شاید مثل زن و شوهر های دیگه می خواد سوپرایزم کنه و وقتی برسیم قراره با یه محیط شاعرانه برای شروع ماه عسل روبه رو بشم.از این فکر خندم می گیره،همزمان صدای موبایل هامون بلند میشه.بدون اینکه چشم از رو به رو برداره دکمه ی سبز رو می زنه.صدای محمد توی ماشین می پیچه: _الو داداشم ما رسیدیم تو کجایی؟ نگاهی به چراغ قرمز شده می ندازه و جواب میده: _اگه این ترافیک کوفتی بذاره یک ربع دیگه اونجام. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت113 کردم..یکی یکی کلید ها رو روی در امتحان کردم نا امید شده بودم که بالاخره یک
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: -مگه من خودم هر چیزی که لازم داریو نمی خرم؟..چی توی خونه نبود که خودت رفتی بخری؟...چرا باهام تماس نگرفتی؟ نمی دونستم باید چه جوابی بهش بدم....دعا می کردم پافشاری نکنه ونخواد بدونه چی خریدم...چون جوابی بهش ندادم عصبانی تر شد...داد زد: -دروغ گفتی نه؟کجا بودی؟ چشماش وحشتناک شده بود... حسابی کفری شده بود...با ترس و لرزگفتم: -نه به خدا...باور کنین رفته بودم خرید.. داد زد..: -خریدت کو؟زود باش بیار ببینم داشت اشکم در می اومد...با گریه گفتم: -تو رو خدا..چرا حرفمو باور نمی کنین....یه چیز شخصی لازم داشتم..رفتم و خریدم.. گفت: -تا نبینم باور نمی کنم....فکر نکن با گفتن این حرفا می تونی گولم بزنی.... بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت: -حتما کار هر روزته..امروز هم از شانس بدت من یه نیم ساعتی زود رسیدم خونه..نه این دیگه کی بود..داشت واسه خودش قصه می ساخت..چاره ای نداشتم....دیدن خریدم بهتر از این بود که بخواد بهم تهمت بزنه.اشکم در اومده بود و روی صورتم می چکید ..چرخیدم و سریع به طرف اتاق رفتم...پلاستیک خریدم رو برداشتم و برگشتم پیشش..پالستیک رو به طرفش گرفتم و گفتم: -بفرمایید....ببینینش... دستش رو جلو اورد تا پلاستیک رو بگیره که گفتم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت113 ارشاام ـ جا!!!!!بله چی داشت میگفت جان اونم ارشام ـ پلیز ـ گفتم نه
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 ارشام به سمت سیامک حمله کرد ارشام بسه ولش کن ارشششششششامممم با جیغ و دادای من پرستارا اومدن یهو نفسم تنگ شد ونفسای بلند و کشیده میکشیدم چند نفر ارشام و سیامک و جدا کردن و اروم بلند شدم سرم گیج میرفت نمیتونستم وایسم کنترلم رو از دست دادم که.......... عسل : بلند شدم سرم گیج میرفت نمیتونستم وایسم کنترلم رو از دست دادم که ارشام منو گرفت ـ ارشام بریم ـ عسل تو حالت خوب نیست بشین ـ نه ارشام بخدا خوبم بریم ارشام دستمو گرفت با کمک ارشام به سمت ماشین رفتیم درو باز کردو کمکم کرد بشینم ارشامم سوار شد وراه افتاد تو راه هیچ حرفی نزدیم ویه ساعت بعد رسیدیم ارشام ماشینو پارک کردوپیاده شدیم زنگ و زدم رفتیم تو مامان، خاله زهرا ، انوشا،عرشیا دم در وایساده بودن مامان تا منو دید بغلم گرفت وشروع کرد به گریه کردن منم گریم گرفت حدود چهارروزه داره میگذره که ماهنوز شمالیم ومن تحت نظر خانوادم طبق خواسته دکترم دیگه داشت حوصلم سرمیرفت پووووف خداکنه زودتر برگردیم دلم هوای اتاق خودمو کرده تو این حال و هوا بودم که در باز شد انوشا بود انوشا :سلام عشقم بهتری ـ واای تروخدا چهاروز گذشته توقع دارین بد باشم اونم با مراقبت های شما با این حرفم انوسا پقی زد زیر خنده انوشا :ادم یه زن داداش دیونه مثل تو داشته باشع دیگه ازخدا چی میخواد دوتایی داشتیم می خندیدیم که رُز دویید تو اتاق رُز :مامانی مامانی پس چرا نمیاین مامان بزرگ میگه موخوایم بریم حرفاشو زد دویید به سمت پایین عسل : آنوشا با یکی ازدستاش زد به پیشونیش 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت113 شهربازی که من اصلا حوصله نداشتم.این وسط فقط آرتمن خان می خواست بره.
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 بفهمه!شاید همونیکه الان .... متعجب نگاهم ِ نمی خواست بفهم که خواهر کرد.عربده کشیدم:خواهره منه!مطمن باش اونقدری هم عاشق امیر هست که نیم نگاهی هم بهت نکنه!..رویا عاشق امیره...تو هم تو درد عشق یه طرفه ی خودت بمیر! پریدم پائین...دیگه نزدیکای خونه بودم...همینو می خواستم!همین که مطمنم شم آرتمن رویا رو دوست داره!درسته که سرو ته حرفهام به همدیگه نمی خورد ولی مهم نیست!مهم اینه که من باید این رویا خانوم رو روشن کنم.ولی من هنوزم نمی دونم رو یا امیر رو می خواد یا نه...هنوزم داره اونو بازی میده یا نه!برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.رفته بود!مردک بی مسولیت!!کاو همون موقف هم پیاده میومدم،درسته راهش زیاد بود ولی خب می صرفید! *** دو سه روزی از اون ماجرای بیرون رفتن گذ شته بود.دو سه روز که نه! یه هفته ای می شد تقریبا..الان دنبال ا ستاد فتاحی بودیم تا به سیما نمره بده ولی اون بی شعور مثل ماست ما رو نگاه می کرد.کلافه گفتم:سیما بیا بریم... دستی توی هوا تکون داد و گفت:خب تو برو... -باشه. دستم رو کشید و گفت:نامرد کجا؟ -برم دیگه..خودت نمره اتو بگیر! اخم کرد و آروم گفت:کثافت عو ممی...برو نمی خوام اصلا ببینمت!خودتم تنها برم خونه! سری تکون دادم و رفتم.باور نمی کرد انقدر کله شق بازی درارم که برم ولی خوب خودو با ید می فهمید داره چی می گه! رو یا هم که امروز کلاس نی زده َ تم َ داشت.راه افتادم واز دانشگاه خارج شدم.امروزبه قول رویا تیپ بودم.مشکی اندر مشکی...نه که بگم فازم اومد مشکی بپو شم،نه! امروز این مانتو دستم اومد.صدای بوق ممتد یه ماشین باعث شد برگردم.با دیدن یه ماشین مشکی یه کم تعجب کردم ولی بعد به این نتیجه رسیدم:مگه هر کی سیبیل داره بابای منه؟! اینبار صدای خود برگشتم سمت..آرتمن بود.گفتم:هی به خودت بی شخصیت! خندید و گفت:بفرمائید دوشیزه خانوم. رفتم نشسمتم.نشسمتم تا بفهمه برام مهم نبود.هفته ی پیش برام مهم نبود...نه نبود!و این باید ثابت می شد! -ازم دلخوری؟ برگشتم سمتش و گفتم:باید باشم!؟ شونه بالا انداخت و ماشین رو راه انداخت.اخم کردم و گفتم:کجا؟ -می خوام با هم حرف بزنیم. -حرفی باهات ندارم. -حرفهای منو بشنو. -من هیچ وقت حرفهای یه ترسو رو نشنیدم.من حرفهای یه قوی و نترس رو گوو میدم.من آدمهای جاه طلب رو تائید می کنم نه اونا که به خواسته هاشون پشت می کنن!نه..بزن کنار پیاده شم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت113 تپش قلبم اوج گرفت همه سکوت کرده بودند فریماه شُکه نگاهم کرد و گفت... -
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 به عقب برگشتم و با پسری که قدش کمی از شهاب کوتاه تر بود و موهای قهوه ای رنگ خیسش روی پیشانی اش ریخته بود رو به رو شدم؛ نگاهی به چشمان عسلی رنگش انداختم و سر به زیر و آرام سالم کردم قدمی جلو آمد و گفت: -فریماه درست می گفت شما واقعاً زیبا هستید از تعریف اش لبخندی ناگهانی روی لب هایم نقش بست سر بلند کردم چیزی بگویم اما با دیدن کسی که در چهارچوب در نمایان شد حرفم را از یاد بردم و لعنتی بر شانسم فرستادم، صدای پر از حرصش در اتاق پیچید... -اگه حرفای عاشقانت تموم شده بیا بیرون با اشاره ی سر خواست که همراهش بروم نگاه پسری که فقط اسمش را هم می دانستم بین من و شهاب در رفت و آمد، بود سری تکان دادم و پشت سر شهاب به راه افتادم دلم می خواست فریماه را خفه کنم؛ با ورود ما به سالن فریماه هم با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهی متعجب به من و شهاب که اخمی روی صورتش نشسته بود انداخت شهاب سر جای قبلش نشست و این بار من هم کنارش نشستم فریماه بعد از تعارف کردن چای سینی خالی را روی میز وسط گذاشت و روی مبل کناری ام نشست پدر که مرد پر حرفی بود باز هم با شهاب که بی حوصله فقط در تایید حرف هایش سر تکان می داد مشغول شد فریماه در سکوت به بحث آن دو گوش می داد که سر جلو بردم و اسمش را صدا زدم به سمتم برگشت و گفت: -بگو در لحنش دلخوری موج می زد -اون پسره کی بود؟ کمی گنگ نگاهم کرد و در آخر با خنده گفت: -نکنه رفتی تو اتاق پارسا؟ ا حرص زیر لب گفتم: -آره آبروم جلو شهاب رفت اصلا شهاب چرا اومد دنبال من؟ فریماه که سعی داشت خنده اش را کنترل کند گفت: -من که دیدم مامانم با ریختن چایی عالفم کرده از شهاب خواستم صدات بزنه و بعداً با هم حرف بزنیم حالا مگه چی شده؟ کلافه نگاهش کردم و جواب دادم -داستانش مفصله بعداً میگم بهت نگاهم کرد و خواست حرفی بزند که خاله مهرنوش با کیک خانگی که به زیبایی تکه تکه شده بود از آشپزخانه بیرون آمد چقدر این زن خوش سلیقه بود! کنارمان آمد و برای هرکداممان تکه ای کیک در بشقاب گذاشت و با صدای بلند گفت: -پارسا پسرم بیا عصرونه جوابی دریافت نکرد اما دقایقی بعد صدای باز شدن درب اتاق و نزدیک شدن قدم هایی به گوشم رسید؛ پارسا با تیشرت آبی و شلوار مشکی رنگ جلویمان ظاهر شد برای حفظ ظاهر سالمی به من کرد و با شهاب دست داد که شهاب هم با اخم دستش را فشرد کنار پدرش نشست اما سنگینی نگاهش را روی خودم حس می کردم در سکوت مشغول خوردن عصرانه شدیم که فریماه با خوردن اخرین جرعه ی چای اش گفت: -مامان امشب منو نیال شام درست می کنیم همان لحظه صدای پیامک گوشی شهاب آمد که با نگاه به آن اخمش غلیظ تر شد؛ خاله مهرنوش لبخندی خجل زد و گفت: -اما نیال جان اولین بارشه میاد اینجا بهتره معذبش نکنی از شعور خاله مهرنوش لبخندی روی لبم نقش بست دهان باز کردم جوابی بدم که شهاب با صدای بمی گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃