💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت114 می خندم،باز هم بهم گفت حقمه،باز هم من قبول کردم که بیشتر از اینا حقمه. می ن
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت115
به محض سبز شدن چراغ پاش رو روی پدال گاز فشار میده،شیشه رو پایین میدم.با این که دلم نمیومد رایحه ی عطر سرد هامون پاک بشه اما نمی خواستم از اون هوای خفقان آور حالت تهوع بهم دست بده.
توی حال و هوای خودمم که هامون میگه:
_توی این سفر اصلا روی زبونت نیاد که به کسی بگی زنمی.
بر می گردم و حیرت زده از این حرف بی مقدمش می پرسم:
_پس چی باید بگم؟
کلافه ست،کلافه هم جواب میده:
_من چه میدونم؟بگو خواهرشم،دختر خالشم،آشنام… هر چی می خوای بگو اما از اون عقد کوفتی نگو!
دلم می شکنه،به اجبار می خندم.دلم برای خودم می سوزه.هامون هم نیم نگاهی بهم می ندازه و انگار متوجه ی شکستن غرورم می شه که کلافه نفسش رو آزاد می کنه و میگه:
_نمی خوام کسی اونجا سوال پیچم کنه،همه می فهمن تو سلیقه ی من نیستی حالیته؟پس زیپتو بکش کاری که گفتم و بکن!
دلخور به نیم رخش خیره میشم و زمزمه می کنم:
_پس چرا منو آوردی؟
_چون نمی تونستم چند روز تنها بذارمت.
زهر خندی کنج لبم میاد :
_این الان حمایته یا شکنجه؟
پاسخ میده:
_هیچ کدوم،بحث فقط بی اعتمادیه.
ابرویی بالا می ندازم و سکوت می کنم،حق داشت… اندازه ی تموم دنیا حق داشت،بی اعتماد بود و من نمک نشناس هنوز که هنوزه پشت سرش با مخفی کاری هام اوضاعمون رو بدتر می کردم.
یک ربعش میشه نیم ساعت تا اینکه بالاخره ابتدای جاده کنار پراید محمد نگه می داره.
از ماشین پیاده میشه،مرددم که پیاده بشم یا نه اما با دیدن محمد و دختری که از صندلی کنارش پیاده شد دستم به سمت دستگیره میره و بازش می کنم.
محمد با دیدنم با لبخند میگه:
_به به!آرام خانم احوال شما؟
ممنون از این که اون روز رو به روم نمیاره لبخندی می زنم و میگم:
_ممنون آقا محمد شما خوبید؟
سر تکون میده:
_به مرحمت شما.
سر بر می گردونه،نگاهم به دختر زیبا و بی آلایشی میوفته که معصومیت از چهره ش بیداد می کنه.مخصوصا با اون حجاب و چادری که روی سرش انداخته!
مشغول سلام و احوالپرسی با هامون میشه و من فقط بهشون خیره میشم و به این فکر می کنم چرا هامون گرم تر از بقیه باهاش سلام و احوالپرسی می کنم.هر چند چهرش اخمالود بود،لحنش جدی بود اما گذشته هیچ وقت با من این طور احوالپرسی نمی کرد.نهایت حرفش یک سلام خشک و خالی و با اکراه بود.نمی دونم شاید هم من زیادی روی این مرد حساس شده بودم.
محمد با لبخند میگه:
_خوب معرفی می کنم ایشون مهراوه خواهر بنده.
نگاه معنا داری به هامون می ندازه و میگه:
_ایشون هم آرامش خانم از آشناهای نزدیک هامون.
مطمئنا هامون از محمد خواسته من رو همسرش معرفی نکنه،حق هم داره.من کجا و هامون صادقی کجا ؟
مهرواه دستی به سمتم دراز می کنه و میگه:
_خوشبختم آرامش جون.
سر تکون میدم و میگم:
_ممنون،همچنین!
محمد: خوب دیگه راه بیوفتیم که دیره زحمت بکشیم دوازده،یک شب برسیم.هامون… خوابت نبره پشت فرمون.
هامون همون طور که در ماشین رو باز می کنه جواب میده:
_تو حواست به خودت باشه.
سوار که میشه،سرسری از محمد و خواهرش خداحافظی می کنم و توی ماشین می شینم.
ماشین که راه میوفته،صندلی رو می خوابونم و چشم هام رو می بندم.خواب نداشتم اما خواب بودن رو ترجیح می دادم،حداقل با دیدن صورت گرفته ی هامون حال خرابم خراب تر نمیشد.
****
با صدای بسته شدن در ماشین پلک های سنگین شدم باز میشه.صاف می شینم و کسل به جای خالی هامون نگاه می کنم،نیست.معلومه پیاده شده…
سرم رو می چرخونم،توی تاریکی شب به سختی تشخیص میدم در صندوق عقب بازه و مشخصه که داره وسایلامونو بر می داره.
نگاهم رو دور تا دور می چرخونم،به خاطر تاریکی شب به سختی پیدا بود. اما چراغ خونه های کوچیک و همچنین سرسبزی درخت ها بهم می گفت این جا روستای خوش و آب هواییه که من حتی اسمش رو هم نمی دونم.
پیاده میشم،محمد و مهراوه هم در تکاپو برای برداشتن وسایل هاشونن.
به سمت هامون میرم و وقتی می بینم همه ی وسایل ها رو خودش برداشته چیزی نمیگم.
محمد خطاب به هامون میگه:
_خواب نباشن؟
هامون سری به علامت منفی تکون میده:
_علی بابا بیداره. بهش گفته بودم نیمه شب می رسیم.
و پشت بند حرفش شونه به شونه ی محمد به راه میوفته.
پشت سرشون میرم که حضور مهراوه رو کنارم حس می کنم،سر بر می گردونم و با دیدنش لبخندی می زنم که میگه:
_خوب شد که با محمد اومدم،این جا جای خیلی قشنگیه.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت114 بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: -مگه من خودم هر چیزی که لازم داریو ن
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت115
-به روح مامان و بابام اولین باری بود که از خونه رفتم بیرون...فقط..فقط روم نمیشد بهتون زنگ بزنم و بگم اینو
واسم بخرین
اینو گفتم...پالستیک رو دادم دستش.....دیگه روی موندن نداشتم..سریع به سمت اتاقم رفتم و در رو بستم....41
دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق به صدا در اومد..بهنام بود..چشمای خیسمو پاک کردم ..دیگه دیدنیها رو دیده
بود..سعی کردم خونسرد باشم..در رو باز کردم..نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد.....چشماش پر از شرمندگی
بود..پالستیک رو به سمتم گرفت و گفت:
-ببخشید..زیاده روی کردم
سرم رو پایین انداختم..خیلی از دستش ناراحت بودم..اروم گفتم:
-خواهش می کنم
و پالستیک رو ازش گرفتم..همچنان ایستاده بود و بهم نگاه می کرد...بدون این که نگاهش کنم خیلی جدی و محکم
گفتم:
-چیزی الزم دارین؟
به خودش اومد و گفت:
-نه نه
و به سمت اتاقش رفت......
بعد از اون ماجرا تا می تونستم به بهنام کم محلی می کردم...دائم با بهروز خودمو سرگرم می کردم....سعی می کردم
شبا دیر تر بخوابونمش تا سر میز غذا هم با خودم ببرمش..تا می شد نگاهم رو از بهنام می گرفتم و هر موقع هم
سوالی ازم می کرد با جوابای کوتاه من روبرو می شد ..مشخص بود دیگه داره کفری می شه ولی چیزی نمی
گفت.....همه وجودم شده بود بهروز..روز به روز هم علاقم بهش بیشتر میشد.....انقدر بهش عادت کرده بودم که
وقتی خواب بود دلم براش تنگ می شد..مونس تنهایی هام شده بود....با این که مادرش نبودم ولی یه حس مالکیت
مادرانه نسبت بهش پیدا کرده بودم.......اونم به من عادت کرده بود..از بغل من بغل کسی نمی رفت...تازه یاد گرفته
بود ه دست و پا راه بره...دائم باید حواسم بهش می بود که کاری نکنه..یا بالیی سر خودش نیاره...وقتی جاییش درد
می گرفت یا مریض میشد دیوونه میشدم و پا به پاش گریه می کردم....بارها شده بود بهنام اینجور مواقع سر می
رسید و من رو در حال گریه میدید....نگاه عجیبش رو توی این مواقع درک نمی کردم..نگاهی پر
ازکالفگی..نه..محبت..نه..پشیمو ننی..یا شایدم همه با هم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت114 ارشام به سمت سیامک حمله کرد ارشام بسه ولش کن ارشششششششامممم با جیغ و د
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت115
انوشا:واای داشت یادم میرفت پاشو وسایلتو جمع کن داریم برمیگردیم
عسل :الان باید بگین آخه
انوشا :پاشو خودتو لوس نکن قیافتم اینطوری نکن زشت تر میشی من مثل داداشم نیستم نازتو
بکشما
ارواح خیکش اون کی بلده ناز بکشه آخه که بار دومش باشه
-اوکی باوو برو پایین تا من بیام
انوشا رفت من هم پاشدم لباسامو جمع کنم ،
کمدو باز کردم عروس مانتو شلوار و کیف و کفش داشتم ریختم تو چمدونم زیپشو بستم سنگین
بود خواستم انوشا و صدا کنم که بیاد کمکم کنه در باز
شد
و ارشام سرشو مثل بُز آورد داخل
عسل :اوووووی چه خبرته یه اهمی یه اوهومی مثل چی سرشو میندازه میاد داخل
ارشام :اووو نفس بگیر نمیری
براواردشدن به اتاق زنم باید ازتواجازه بگیرم آیا ؟؟؟
عسل:ایییی که روتو برم
عسل :
ارشام:همینه که هس
عسل :حالا چه تا اینجا اومدی این چمدونمو با خودت بیار پایین سنگینه منتظر جواب نشستم
وازاتاق دوییذم بیرون معلوم بود حرصش گرفته
رفتم طرف ماشین که ارشام با چمدون من اومد اونو گذاشت صندوق عقب نشست تو ماشین
درو بازکرد که بشینم
ارشام :ا ا ا دیدی چی شد عسل گوشیم رو میز بغل کاناپه جا گذاشتم
برو برام بیارش داشتم آتیش میگرفتم اوووووف درو محکم بستم که صداش تو کل پارکینگ
پیچید
نقشه پسره الدنگ
رفتم بالا که گوشیمو بیارم فقط خدا خدا میکردم نفرستاده باشتم پی نخود سیاه اما نهه واقعا
میگفت گوشیمو برداشتم و راه افتادم
حس کنجکاوی بهشدت گل کردرمز گوشیشم بلد بودم بالاخره به من میگن عسل نه برگ چغندر
هاهاها
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت114 بفهمه!شاید همونیکه الان .... متعجب نگاهم ِ نمی خواست بفهم که خواهر ک
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت115
زد کنار و قفل مرکز ی رو فعال کرد.نگاهم کرد و گفت:من نمی دونم!میگی به
امیر پشت کنم و...اصلا رویا منو قبول می کنه؟این مشکل دل منه که ا شتباه
عاشق کسی شد که خواستم خیال محال و فکر کردن بهش شکستن
غروره!می فهمی همش مسیره اس!
-رویا یا امیررایا؟
متحیر خندید و گفت:چی؟
کلافه براق شدم توی چشماو:امیررایا یا رویا؟کدوم شون رو بیشتر دو ست
داری؟کدومشون رو می خوای؟یا امیررایا یا رویا...
عصبی گفت:یعنی چی؟من یه سال و نیمم نیست رویا رو می شناسم...من با
امیررایا بزرا شدم...تموم روزها کنارم بوده! تموم سیتی ها رو با هم کنار
زدیم.علاقه ی من به امیررایا توی دوستیمون خلاصه نمیشه!بابای اون واسم
پدری کرده درک میکنی؟اون وقت نمکدون رو بشکونم؟به خاطر چی؟به
خاطر دختری که تنها چیزی که ازش می دونم اسمشه و شهری که توو
زندگی می کنه!دختری که امیررایا رو می خواد و من رو فقط به عنوان یه دوست
می دونه،یه دوست ساده!رویا اصلا فکر نمی کنه که شاید من بخوام اصلا
به فرض که امیر رو زدم کنار،رویا منو می خواد؟رویا امیررایا رو دوست داره نه
منو!تو چی میگی؟
-من چی میگم؟تو چی میگی؟تکلیفت با خودت روشنه؟رویا رو می خوای و
نشستی و نگاهش می کنی؟که چی؟نکنه می خوای رویا پا پیش بزاره؟
متعجب گفت:مگه..مگه..اونم..
زدم توی پیشونی ام...گند زدم! نفس کشیدم و گفتم:ببین آرتمن...منظورمو
ا شتباه فهمیدی..هیچ حسی از طرف رویا سمت تو نیست الا همون دو ستی
ساده!.من میگم تو حرفتو بزن!واگذارو کن به رو یا...مطمنم اونقدری می
خوای که درگیر غرورت نباشی...
آروم گفت:تو چرا داری کمکم می کنی؟چرا این حرفها رو می زنی؟
به چشمهاو خیره شدم تا فکر نکنه دارم دروغ میگم:ببین اینا رو میگم که
زمانی شرمنده ی وجدانت نشی...زمانی نگی شاید اگه من قدم پیش می ذاشتم الان رویا رو داشتم.دارم میگم که ضرر نکنی! حرفتو بزن! با اینکه
مطمن باش امیر بفهمه سرت روی تنته!ولی حرفت رو بزن.
خواستم پیاده شم که صداش به گوشم رسید:بمون تا برسونمت!
پیاده شدم و گفتم: نه با خودت فکر کن!هرچی بود و هست رو مرور
کن!خداحافظ.
پیاده شدم.راهم رو در پیش گرفتم.بهت گفتم شاید رویا امیر رو نخواست و
اون وقت سر آرتمن بی کلاه می موند...شاید اگه آرتمن از هر زاویه ای نگاه
کنه،چه الان چه بعدها،فکر کنه که من در حقش لطف کردم ولی نمی فهمه
که من از دارودسته ی گرا هام. از همونایی که همدست رویاست!شخصیت
بد پلیدیم! هر دو مون بد
گرگیم من ورویا بد توی هم پیچ خورده است و هردومون
نیست کارم دلیل بخواد.کسی که غرور من رو شکوند حتی ناخوا سته تلافیش
ِ
براش گرون تموم میشه.. آخ ازبد بودن!من گرگ در لباس میش نیستم،من خود
ِ گرگم!بی رودروایستی...گرگ!.
*رویا*
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت114 به عقب برگشتم و با پسری که قدش کمی از شهاب کوتاه تر بود و موهای قهوه ای
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت115
-عذر میخوام اما ما شام نمی مونیم
نگاه ها به سمتش چرخید که عمو محمود گفت:
-شهاب جان قراره شام رو با ما باشی
شهاب لبخندی مصنوعی زد و جواب داد
-تو یه فرصت بهتر مزاحم می شیم واقعاً امشب شرایط مناسب نیست
از طرز حرف زدنش دلم رفت؛ فریماه زیر لب گفت:
-این برج زهرمار داره گند میزنه به نقشه هام
لبخندی زدم و جواب دادم
-بعداً میام
شهاب از جایش بلند شد و بی توجه به اصرار های خاله مهرنوش و عمو محمد جلوتر از همه به سمت درب رفت گویی
برای رفتن عجله داشت کنجکاو بودم بدانم پیامی که دریافت کرد از طرف چه کسی بود؟ با همه به جز پارسا که بی
حرف به حرکاتمان نگاه می کرد دست دادم و بعد از خداحافظی به سمت در رفتم که خاله مهرنوش با مهربانی گفت:
-دخترم بیشتر بیا بهمون سر بزن
لبخند زدم و سر تکان دادم از خانه بیرون رفتم؛ نگاهی به حیاط انداختم اما شهاب را ندیدم چند پله را پایین رفتم
و از حیاط بیرون آمدم که لحظه ی آخر فریماه را کنار نرده های ایوان دیدم برایش دست تکان دادم و درب را بستم
به سمت ماشین قدم برداشتم که نگاه اخم آلود شهاب که پشت رل نشسته بود را روی خودم دیدم و درب ماشین را
باز کردم، با جای گرفتنم روی صندلی ماشین با صدای خوفناکی از جا کنده شد و از کوچه بیرون رفت
شهاب عصبی بود و من هم جرات پرسیدن هیچ سوالی را نداشتم نگاهی گذرا به سمتم انداخت و نگاه خیره ام را
دید طاقت نیاورد و با صدای بلندی گفت:
-دیگه حق نداری بری خونه ی این دختره
ابرویی بالا انداختم و با تمسخری که عصبانیتش را بیشتر می کرد گفتم:
-این حرفت دلیل هم داشت یا الکی گفتی؟
زیر لب غرید
-گفتم حق نداری بری
از حرکاتش من هم عصبی شده بودم
-تو که گفته بودی برات مهم نیست؛ فکر کنم یادت رفته قرار بود تو کار هم دخالت نکنیم
وسط خیابان ترمز وحشتناکی گرفت و به سمتم برگشت سرش را کمی جلو آورد و با چشم های سرخ شده از
عصبانیت گفت:
-همه چیزِ تو به من مربوطه چون من...
مکث کرد بی صبرانه برای شنیدن ادامه ی حرفش به لب هایش خیره شدم که ادامه داد...
- چون من شوهرتم
نگاهش را به روبرو دوخت و به صندلی تکیه داد نفس حبس شده ام را کالفه بیرون فرستادم در سکوت ماشین را به
حرکت درآورد، دقایقی بعد جلوی درب خانه متوقف شد منتظر ماند تا پیاده شوم و بعد با سرعت از کوچه خارج شد.
به سمت در رفتم و زنگ را به صدا در آوردم، چند لحظه بعد باز شد وارد حیاط شدم و پله ها را بالا رفتم درب ورودی
را به جلو هُل دادم و وارد خانه شدم صدای آهنگ پخش شده از تلویزیون سونیایی که با او همخوانی می کرد رو به
رویم نمایان شد بوی عطر زرشک پلو مشامم را پر کرد چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم با صدای سونیا چشم باز
کردم
-سلام چرا اونجا وایسادی بیا تو دیگه
در حالی که به سمتش می رفتم گفتم:
-سلام خاله رعنا اومده؟
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃