💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت115 به محض سبز شدن چراغ پاش رو روی پدال گاز فشار میده،شیشه رو پایین میدم.با ای
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت116
نگاهی به رودخونه ای که بهش نزدیک می شدیم می ندازم و میگم:
_آره،قشنگه!
دوباره می پرسه:
_تو از فامیل های آقا هامونی؟
مکث می کنم،عجیب میلم می کشید تا بگم زنشم اما به یاد داد و فریادهاش به تکون دادن سرم اکتفا می کنم.انگار بی میلی منو برای صحبت کردن متوجه نمیشه که باز می پرسه:
_درس می خونی؟
به یاد دانشگاه از دست رفته م زهرخندی می زنم و جواب میدم:
_نه.
خداروشکر که از جواب کوتاه و سردم می فهمه دلم نمی خواد سوال پیچم کنه چون ساکت میشه و چیزی نمیگه.
به یه سراشیبی می رسیم،هامون و محمد بی توجه به ما از سراشیبی پایین میرن که مهراوه میگه:
_آقا محمد اگه دلتون می خواد یه کمک به ما برسونید .
محمد سر برمی گردونه و با دیدن ما با خنده دستش رو به سمت مهراوه دراز می کنه:
_سفت منو بچسب.
مهراوه با کمک محمد پایین میره،مهراوه می خواد دستش رو به سمت من دراز کنه که هامون وسایلا رو روی زمین می ذاره،مسیر رفته رو بر می گرده و بی حواس دستم رو می گیره.دلم گرم میشه از حس امنیتی که با حبس شدن دستم بین دست مردونه ی هامون به وجودم القا میشه.
سنگینی نگاه مهراوه رو حس می کنم،لابد با خودش میگه هامون چطور انقدر بی پروا دست یه آشنای خانوادگی رو گرفته.از سراشیبی که پایین میایم،پاهام توی آب سرد و کم عمقی فرو می ره.
یه دریاچه ی بزرگ با آب های سرد و کلی سنگ های زیر و درشت.محمد دست مهراوه رو می کشه و میگه:
_چادرتو جمع کن یواش یواش بریم .
مهراوه نگاهش رو از ما می گیره و دنبال محمد با احتیاط قدم بر می داره،منتظرم هامون دستم رو رها کنه اما یکی از کیف های سبک رو به دستم می ده و باقی وسایل ها رو با یک دستش بلند می کنه و به راه میوفته.از خدا خواسته باهاش هم قدم می شم و خداروشکر می کنم که دستم رو گرفته.چون جریان آب رودخونه شدید بود و سنگ ریزه هاش زیاد.
دلم بدجوری زیر و رو میشه،نسیم خنکی که می وزه،علاوه سردی آب که به پاهام می خوره و مهم ترین بخش حضور حمایت گر هامون کنارم یه حس و حال وصف نشدنی رو بهم هدیه داده.
تنها چیزی که آزارم میداد سکوت بینمون بود،چی می شد اگه همه چیز جور دیگه ای بود؟اگه همه چیز واقعی بود و من الان سر به سر هامون می ذاشتم و خودم رو براش لوس می کردم و اون با نگرانی نگاهم می کرد.به این فانتزی قشنگم لبخند می زنم،نگاه عاشقانه از طرف هامون شاید دست نیافتنی ترین رویای دنیا بود .
یاد محمدرضا میوفتم و برای شکستن سکوت بحث رو از اون آغاز می کنم:
_میشه یه سوال بپرسم ؟
بدون مکث جواب میده:
_نه.
اصرار می کنم:
_خواهش می کنم،بذار بپرسم.
سکوت می کنه و من سکوتش رو به رضایت تعبیر می کنم و میگم:
_صبح محمدرضا رو کجا بردی؟
سرد و کوتاه جواب میده:
_پیش خانوادش.
متعجب میگم:
_مگه نگفتی خانوادش…
وسط حرفم می پره:
_ناپدریش دیگه نیست،معرفیش کردم به کلینیک ترک اعتیاد. پای مادرشم انگار از کار افتاده…
مغموم میگم:
_یعنی باز محمدرضا قراره با کار کردن خرج یه خونه رو در بیاره ؟
نیم نگاه معناداری بهم می ندازه و سکوت می کنه،حسی بهم میگه پشت این سکوت و آسودگی خیالش داستان قشنگی نهفته.مثل کمک کردن به خانواده یا خانواده های امثال محمد رضا.
لبخندی روی لبم میاد و بی اراده دست هامون رو توی دستم فشار میدم،اخم می کنه اما چیز نمی گه.
محمد و مهراوه جلوتر از ما میرن و من حس می کنم محمد عمدا این کار رو می کنه،انگار خبر نداره داداشش تا چه حد از من بیزاره.
اون مسیر دریاچه طی میشه و هامون با رها کردن دستم منو از خلسه ای که توش غرق شده بودم بیرون می کشه،کیف دستم رو ازم می گیره و بی حرف هم پای محمد به سمت خونه ای میره که به ظاهر بزرگ از خونه های اون جاست.
چند تقه به در چوبی می زنه،طولی نمی کشه که در توسط پیرمردی باز میشه،با دیدن هامون و محمد چشم هاش برق می زنه و خوشحالی واقعیش رو ابراز میکنه:
_ببین کی اینجاست،پسرام اومدن.
و هامون رو در آغوش می کشه،طوری در آغوش می کشه انگار پسر واقعیش رو دیده.هامون با لبخند میگه:
_احوالت چطوره علی بابا؟
_الان که شما رو دیدم خــوب خوبم.
از هامون جدا میشه و این بار محمد رو در آغوش میگیره. هم من هم مهراوه با لبخند به صحنه ی روبه رو نگاه می کنیم.
همون لحظه زنی با لباس محلی میاد و اون هم با دیدن هامون و محمد چشم هاش از خوشی برق می زنه.
با من و مهراوه هم با همون گرما احوال پرسی می کنن ،طوری که حس می کنی سال هاست ما رو می شناسن . هر دو با مهربونی ما رو به داخل دعوت می کنن
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 -به روح مامان و بابام اولین باری بود که از خونه رفتم بیرون...فقط..فقط روم نم
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
ساعت 44 صبح بود.....هوا خیلی گرم شده بود.....بهروزو لخت کرده بودم..فقط پوشکش تنش بود..خودم هم یه
تاپ و شلوارک تنم بود.... بهنام تقریبا یک ساعتی می شد که رفته بود وحالا حالا نمی اومد....ناهار برای بهروز غذا
گذاشته بودم..خودمم از دیشب که کمی غذا مونده بود می خوردم.....بیکار بودیم...مثل هر روز ضبطو روشن کردم و
یه اهنگ شاد گذاشتم...هر موقع اهنگ شاد می ذاشتم بهروز تند وتند شروع به تکون خوردن می کرد و با این
کارش غرق لذت می شدم....با شروع شدن اهنگ دست میزدم و بهروز با ذوق می رقصید...یکم که گذشت هوس
کردم منم برقصم...صدای ضبطو یکم بیشتر کردم و شروع به رقصیدن کردم.....می رقصیدم که چشمام به بهروز افتاد
که با خنده دستاشو بلند کرده بود تا بغلش کنم...بغلش کردم و لپای تپلشو محکم بوسیدم و باهاش شروع به
رقصیدن کردم..از خوشحال جیغ می کشید و با صدای بلند می خندید..از صدای خندیدنش منم بلند بلند می
خندیدم....چقدر وجودش لذت بخش بود....به خودم فشردمش و چند بار محکم بوسیدمش.... شروع به چرخیدن
باهاش کردمو با صدای بلند قربون صدقش می رفتم
-عزیز دلم ......الهی که من دورت بگردم...جانم....با خاله می رقصی؟
اون می خندید و من می گفتم....داشتم می چرخیدم که احساس کردم یه نفرو کنار اپن اشپزخونه دیدم...سریع
نگاهم رو به اون سمت چرخوندم....بهنام؟
شکه شده بودم.. با لبخند به ما خبره شده بود....یکدفعه از هولم گفتم:
-سالم..شما اینجا چیکار می کنین؟
ابروهاشو برد باال و خندش بیشتر شد...فهمیدم سوال اشتباهی پرسیدم..دوباره گفتم:
-ببخشید..کی اومدین؟
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
-سلااااام...
دستاش رو روی سینش به هم قالب کرده بود وتکیه اش رو داده بود به دیوار.سرش رو کمی کج کرده بود و انگار
که یه فیلم کمدی تماشا میکنه لبخند میزد....ادامه داد:
-میبینم که خیلی خوش می گذره......اروم اروم به سمت ما اومد و گفت:
- از کی اومدم رو نمی دونم ولی انقدری اینجا بودم که بگم قشنگ می رقصی
دستش رو دراز کرد و بهروزو ازم گرفت...بوسیدش دوباره نگاهش رو به من دوخت و گفت:
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 -به روح مامان و بابام اولین باری بود که از خونه رفتم بیرون...فقط..فقط روم نم
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
ببین از بس خندیده و رقصیده چه لپاش گل انداخته.....
و بعد با صدایی پر از لذت گفت:
-ادم دلش می خواد درسته قورتت بده
تعجب کردم..با من بود یا بهروز؟
سریع به سمت اتاقم دویدم تا یه چیزی بپوشم....صدای خنده شادش رو می شنیدم ...توی دلم به خودم بد و بیراه می
گفتم..ای خاک برسرت ساقی با این شانس گندت....
بهنام بلند بلند با بهروز صحبت می کرد و من صداشو واضح می شنیدم:
-ای پدر سوخته...چیکار کردی این خالت اینقدر تحویلت می گیره....بگو ما هم همون کارو بکنیم....عجب خاله ای
هم داریا
وارد اتاقم شدم...نگاهی به خودم توی اینه انداختم.....واییی....موهامو... با این که بسته بودمشون ولی جلوشون نا
مرتب ریخته بود توی صورتم و خیلی شلخته به نظر می اومدم....لباسمم که افتضاح...قیافمو نگاه کردم...چشمام با این
که خودشوت تقریبا درشت بودن ولی از همیشه درشتر به نظر میرسیدن و برق میزدن..لپامم قرمز قرمز شده
بودن...یاد حرف بهنام افتادم...یعنی با من بود؟....نه بابا.....چرا باید با من بوده باشه......لبای تقریبا درشتمو به دندون
گرفتم و گفتم...افتضاحه....یکی نیست بهش بگه چرا وقتی یه خانم توی خونه است زنگ نمی زنی و بیای تو؟....اه
لعنتی...
لباسامو عوض می کردم که صدای بهنامو شنیدم....
-ساقی....
داد زدم:
-بله....الان میام
گفت:
-بیا بچه رو بگیر..باید برم .....دیرمه
با خودم گفتم:
-دیرته و وایسادی ما رو نگاه کردی؟....اگه ندیده بودمت که هنوزم همون جا بودی
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 انوشا:واای داشت یادم میرفت پاشو وسایلتو جمع کن داریم برمیگردیم عسل :الان
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
قفل درو باز کردم ،کمی سرجام مکث کردم دنبال یه اتو ازش بودم اما چیزی پیدا نکردم
گوشیش هنوز داشتم چک میکردم که گوشی از دستم کشیده شد
برگشتم ارشام و دیدم
عسل :
ارشام :عه عه خانوم کوچولو مگه قرارمون نبود تو کاری هم دیگه دخالت نکنیم
-خوب آره
ارشام :خوب پس این چیه
-مگه من زن تو نیستم
ارشام :حرفاتو بزن
-پس نباید عکس و شماره زن دیگه ای تو گوشیت باشه
ارشام خنده بلندی سر داد
ارشام :پس حسودیت شد آره
عسل :من نههه
دیگه جوابشو ندادم و رفتم تو پارکینگ سوار ماشین شدم دومین بعد ارشام هم اومد سوار شد
راه افتاد
سکوت بدی بینمون بود این ضبط واموندرو همه روشن نمیکرد
صندلی مو کشیدم عقب دراز کشیدم حس عجیبی داشتم از اینکه کنار ارشام بودم حس خوبی
داشتم
باتوقف ماشین الی چشمامو باز کردم جلوی خونمون بودیم تا به خودم اومدم توهوا معلق شدم
میدونستم تو آغوش ارشامم بخاطر همین دیگه چشمامو باز نکردم وخودمو تو آغوشش فرو
کردم
ارشام
ضربان قلبم رفت بالا به حس خوبی داشتم ارشام پتو رو کشید روم اروم رفت
خواستم بفهمه بیدارم
عسل :ممنونم
ارشام :بخواب شبت خوش
خدافظ
عسل :خدافظ
عسل :
خواستم بفهمه بیدارم
عسل :ممنونم
ارشام :بخواب شبت خوش
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 زد کنار و قفل مرکز ی رو فعال کرد.نگاهم کرد و گفت:من نمی دونم!میگی به
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
دستش دور شونه ام حلقه شد.متحیر گفتم:نه شوخی میکنی؟
سرو رو گذاشت روی شونه ام و گفت:اوهوم شوخی می کنم!
سرو رو از روی شونه ام برداشتم و گفتم:بی مزه!
سمج سرو رو روی شونه ام گذاشت و گفت:تو بامزه..
-ترسوندیم روانی...راستی،بابات خوبه؟مامانت چی؟
-همچین گفتی راستی گفتم حالاچی می خوای بگی...خوبن!مامانم ازت
ِ
خوشش اومده...کلیدکرده دختر خوبی هستی! بابا هم که تا اسم تومیاد یاد
رادمنش میوفته به من چو نگاه میکنه!
-وای از دست تو امیر!بابات حتما از من بدش میاد!
خندید و گفت:نترس!ببین پسرو چقدر عاشق شده بخیال میشه!
-امیمممممممممر...
-مگه غیر از اینه؟! رویا اصلا شاید نتونی درک کنی چقدر دوست دارم...اولین
باره همچین از یه دختر خوشم اومده!
باز هم داغ شدم از عذاب وجدان.رویا رو کشتم،شدم همون رویای قوی و
گفتم:منم دوست دارم.
سکوت طولانی رو شکوندم و گفتم:از خودت بگو بازم...
سرو رو برداشت و حالا سر من روی شونه ی اون بود.بعضی وقتا از
خاطراتب می گفت.
-خوب از رفاقتم با آرتمن میگم برات...من وقتی با آرتمن دو ست شدم که ده
سالم بود.میدیدمش توی مدرسه ولی یه سری اتفاقی داشتم با چند تا از
پسرها دعوا می کردم که کفشهام داغون شد!کرم داشتم بهشون گفتم گاملوهای
جا شاملو
و اونا هم افتادن به جونم...بعدو هم واسه اینکه مامانم نفهمه بردمشون
کفاشی..یه مرد پیر شاگردو رو صدا زد و بعد از چند دقیقه من آرتمن رو
دیدم.صورت روشن بین سیاهی های واکس پنهان مونده بود.یه چرم و سوزن
بزرگ دستش بود.یه بلوز کهنه ی قهوه ای تنش بود با شلوار های راحتی آبی،از
اونا که عکس شمشیر دا شت.تک تک ثانیه های اون روز یادمه..باورت می شه
چقدر گذ شته و من هنوز غم توی چشمهای آرتمن یادمه؟هنوز یادمه غرورو
جلوم شکست ولی گریه نکرد.چشم ازم گرفت و به جلو کفشهام رو
گرفت.نگاهم دنبالش بود.توی ذهنم نمی گنجید که پسری همسن من کار
کنه...کفشها رو داد دستم و رفت تو اتاق...دلم گرفت و شکسمت..رفتم و
کلی فکر کردم.تا یه هفته آرتمن از کنار منم رد نمی شد.شاید ازم بدش
میومد.من با خودم فکر کردم،به درو دیوار زدم،خالصه منم تصمیم گرفتم برم
کنارو کار کنم.خوشم ازش اومد.از خودم خجالت کشیدم که هر چی می
خوا ستم دا شتم!رفتم و با ا صرار به کفاش اونجا مشغول به کار شدم.آرتمن که
رسید با دیدن من توی اون لباس های کهنه و جارو به دست خشکش زد.پرسید
تو اینجا چیکار میکنی و من تنها گفتم کار میکنم...بازم باهام سرسنگین
بود.فقط بهم میگفت که چطور کفش تعمیر میکنن..خلاصه من اونجا کار
میکردم و از بابا آفرین می شنیدم و از اهورا خاک تو سرت! انقدر من و آرتمن
باهم سرد بودیم که باهم گرم شدیم.از شدت سردی با هم صمیمی شدیم و
اونم گفت از زندگیش..از مشکلاتش..از همه چی!منم برای خودم درد ساختم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 زد کنار و قفل مرکز ی رو فعال کرد.نگاهم کرد و گفت:من نمی دونم!میگی به
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
و گفتم..دروغ نگفتم،حتی یه کلمه ولی همه چی رو براش نگفتم.منو یه بار برد
خونه اشون.مامانش یه خانوم خیلی مهربون بود.یه خونه ی کوچیک و فندقی
داشتن...اون روز سر من زخم شده بود و مامانش درمونم کرد.نمی دونم چقدر
با هم صمیمی بودیم و رفت و آمد داشتیم.تا اینکه من شد شونزده سالم و قرار
شد آرتمن بیاد خونمون..خیلی تر سیده بودم،چون تا حالا اون فکر میکرد من
یکی ام عین خودش! اون اومد و باور نمی کرد این عمارت بزرگ خونه ی ما
باشه! با ترس و ا سترس براو گفتم از اینکه من اینا رو گفتم تا اون آروم باشه و
این حرفها هم بخاطر خودش بوده! کلی گریه کرد. نمیدونی
چقدر خو شحال شدم که اون بزرگ تر از اون بود که منو نمیشه،درک کرد که
برای دوستی باهاش مجبور بودم! ازم تشکر کرد و گفت که من ته رفاقتم که
بخاطرو توی اون کفاشی کار کردم.البته اون کفاشی هم برای من یادآور
تجارت زیادی بود.من اونجا سیتی کشیدم،فهمیدم،خوابیدم و خلاصه خیلی
چیز..از اون به بعد بهتر شد،با اینکه آرتمن اصلا دوسمت نداشمت اما بابا تا
حدودی زیر بال و پرشون رو گرفت.بابا بهش گفت که اون پسرشه و بابا هم
جای باباش!اون خونه ای که تو دیدی و شرکت آرتمن همه مال خودشه!با
زحمت خودش و با با هم در حد همون با با کمک کرد.لطفش رو دریغ
نکرد.آرتمن بیشتر از اون که پول بخواد حمایت بابا می خواست که بابا دریغ
نکرد.من ت مام ج ید و پوک آرتمن رو می دونم و اونم همین طور...چیزی
نیست که آرتمن ندونه!من آرتمن رو مثل اهورا دوست دارم...عین برادر حقیقی
خودم! آرتمن وا سه من بیشتر از اینا مهمه!بیشتر از اینا رویا...تا تهش باهاش
هستم،تا تهش رفاقت آرتمن با من،واسه من مقدس تر از تموم قسمتهای
دنیاس!
-وای امیر...هیک وقت فکر نمی کردم تا این حد آرتمن رو دوست داشته
باشی..فکر می کردم برات صمیمی باشه تا همین حد!
-بیشتر هم تازه...خیلی دوست دارم!
سرم رو روی شونه او جا به جا کردم و گفتم:مثل من و پگاه...وا سه منم پگاه
عشقه!عشق!
نگاهم کرد و مثل پسربچه گفت:پس من چی؟من عشق نیستم؟
-جمع کن قیافتو!بهت میاد بچگیا خیلی ننر بوده باشی...فکر کنم کفاو بودنه
بیشتر بهت میومدا..راستی امیررایا...
امیر:چیه؟بازم که نمی خوای حرف الکی بزنی؟
خم شدم و کف شم رو بیرون کشیدم و رو به روو معلق گرفتم و گفتم:ببین این
پاشنه او یه کم لقه! آقای کفاش مهربون درستش کن!
با اخم و خنده گفت:دیوونه!حالا من یه چیز گفتما....آرتمن
بعد این همه سال یه بار تو سرم نزد که کفاشما...اونوقت تو...!
شونه بالا انداختم و گفتم:چون خودشم کفاش بوده..حالا جدی کارتون خوب
بود؟الان می تونی کفش منو درست کنی؟
-خوب که بود ولی نمی تونم کفب تو رو درست کنم!خیر سرم من الان
دندونپزشکا...
دهنم رو کج کردم و گفتم:فعال که نشدی!
به ساعت نگاه کردم و گفتم:مهمونی دیر نشه آقا...
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 -عذر میخوام اما ما شام نمی مونیم نگاه ها به سمتش چرخید که عمو محمود گفت:
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
هنوز حرفم تمام نشده بود که خاله رعنا در حالی که آستین پیراهن یاسی رنگش را به بالا تا می زد کنار چهارچوب
در آشپزخانه آمد با دیدنش لبخندی به رویش زدم و به سمتش رفتم بوسه ای روی صورتش کاشتم و گفتم:
-سلام خاله خوش اومدی
با مهربانی که مرا به یاد مادرم می انداخت جواب داد
-سلام به روی ماهت دخترم ممنونم
نگاهی به سونیا که متعجب از حرکات من نگاهمان می کرد انداختم و با خنده گفتم:
-چیز عجیبی دیدی؟
گویی از عالم هپروت بیرون آمد که بدنش تکان خفیفی خورد و جواب داد
-نه مهربونی یه دختر اصیل ایرانی رو دیدم
خاله رعنا آشپزی را بهانه کرد و به سرکارش برگشت لبخندی از حرف سونیا زدم و به سمتش رفتم؛ خود را روی
مبلی رها کردم و او هم کنارم نشست گویی حرفش را تازه یادش آمده بود که گفت:
-راستی مگه قرار نبود شام رو اونجا باشی پس چرا برگشتی
تمام اتفاقاتی که افتاده بود را برایش توضیح دادم و روی پیامکی که شهاب با آن قصد رفتن کرده بود هم تاکید
کردم کمی در فکر فرو رفت و در آخر گفت:
-من احساس می کنم شهاب دوستت داره که روت غیرتی میشه
مکثی کرد و ادامه داد
-اون پیامک هم کسی جز رزا نمی تونه باشه
از فکر این که شهاب الان کنار رزا باشد اخمی آشکار روی صورتم نقش بست و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم که
سونیا از جایش بلند شد و به اتاقش رفت ده دقیقه بعد همراه با دو آلبوم عکس که در بغل داشت به سمتم قدم
برداشت هوا رو به تاریکی می رفت و نور کمی در سالن بود سونیا برق ها را روشن کرد و کنارم نشست و با لحن پر از
انرژی گفت:
-بیا باهم مروری کنیم از خاطرات بچگی تا الانم
با لبخند سری تکان دادم؛ اولین آلبوم که کمی هم کهنه شده بود را برداشت و بازش کرد عکس کودکی اش پیش
چشمم نقش بست دختری زیبا با پوست سفید که در آغوش مادرش بود سونیا با بغضی که در صدایش بود گفت:
-این مادرمه؛ شاید بشه گفت این شیرین ترین دوران زندگیش بود
صفحه را عوض کرد و عکس بعدی سونیا همراه با مردی با موهای روشن و چشمان آبی که به گمانم پدرش بود دیده
می شد
قطره اشک روی گونه اش را با دست ربود و با صدای آرامی گفت:
-این بابامه
می دانستم مرور خاطرات عذابش می دهد اما کنجکاو بودم که بقیه ی عکس ها را ببینم آلبوم اول را با توضیحات
سونیا دیدم و بعد آلبوم دوم را باز کرد عکس هایی از جاهای مختلف با شهاب داشت دلم برای جذابیت شهاب ضعف
رفت یکی از عکس هایشان که به همراه چند دختر و پسر بود توجهم را جلب کرد چیزی که در عکس نمایان بود
تولد سونیا بود، سونیا با ذوق در حال تعریف از آن روز خاطره انگیزش بود که با صدای باز شدن درب ورودی حرفش
را نصفه رها کرد و به سمت در برگشتیم
شهاب را دیدم که موهای مشکی رنگش روی پیشانی اش ریخته بود و صورتش خسته بنظر می رسید خیره نگاهش
می کردم که سر بلند کرد و رد نگاهم را دریافت غمی که در چشمان سرخش بود باعث شد دلهره بگیرم به سمتم
قدم برداشت...
نگاهش را از چشمانم دزدید و با صدای دورگه ای گفت:
-تو از کی مهال رو میشناسی؟
از سوال ناگهانی اش شُکه شدم در جواب دادن مردد بودم اما زبانی روی لب های خشک شده ام کشیدم و به آرامی
جواب دادم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت115 -عذر میخوام اما ما شام نمی مونیم نگاه ها به سمتش چرخید که عمو محمود گفت:
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت116
-از بچگی
زیر لب به آرامی گفت》لعنتی《سر بلند کرد و به لب هایم خیره شد نگاهی به من و سونیا که متعجب رو به رویش
ایستاده بودیم انداخت، از حالت نگاهش چیزی را نمی توانستم تشخیص دهم چون تا به حال او را با این حال و روز
ندیده بودم!
بی حرف به سمت اتاقش رفت تلو تلو می خورد و گویی در حال خود نبود وارد اتاقش شد و به شدت درب را به هم
کوبید
نگاهی به سونیا انداختم او هم دست کمی از من نداشت سرجای قبلی ام نشستم و خیره به صفحه ی باز آلبوم شدم
چه چیزی باعث شده بود بعد از چند ماه شهاب با این حال از مهال بپرسد؟! کالفه بودم و چنگی به موهایم زدم و
نفسم را با صدا بیرون فرستادم سونیا هم با الکی ورق زدن آلبوم ها مشغول بود که خاله رعنا با صدای دلنشینش
برای صرف شام صدایمان زد
از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه قدم برداشتم سونیا هم بعد از صدا زدن شهاب که البته جوابی هم دریافت
نکرد پشت سرم راه افتاد شام را که با سلیقه و دستپخت خاله رعنا درست شده بود در سکوت خوردیم و خاله رعنا
که اجازه ی جمع کردن میز را نداد همراه سونیا به سالن برگشتم؛ سونیا تلویزیون را روشن کرد و فیلمی درام را برای
دیدن انتخاب کرد اوایل فیلم بود و گوشی ام که روی عسلی کنارم بود به صدا در آمد زیر چشمی نگاهی به صفحه
اش انداختم و با دیدن اسم نیما با ذوق تماس را وصل کردم
-سالم داداش خلم
صدای نفس های آرامش در گوشم پیچید که جواب داد
-سالم عشق داداش خوبی؟ یه وقت احوالی از ما نگیری ها
دلم برای شنیدن صدا و آغوش امنش پر می زد بغض مزاحمی که در گلویم بود را به سختی فرو دادم و گفتم:
-خوبم فقط دلتنگتونم
بغض خفته در صدایم را فهمید که گفت:
-کمی دیگه دلتنگ باشی داداشت پیشته...
وسط حرفش پریدم و سریع پرسیدم
-جدی میگی؟ میای اینجا؟
آرام خندید و ادامه داد
-هنوزم عجولی دختر؛ آره قراره بیام اونجا
سر از پا نمی شناختم و خوشحالی وجودم را فرا گرفته بود در این غربت بهترین چیز برایم می توانست دیدن تنها
برادرم باشد صدای نیما که در گوشم پیچید مرا از عالم هپروت بیرون کشید
-راستی شهاب قضیه ی مهال رو بهت نگفت؟
خنده روی لبم خشکید و با صدای ضعیفی گفتم:
-چیزی شده؟ فقط ازم چند تا سوال پرسید که چیزی دستگیرم نشد
چیزی نگفت و گویی برای گفتن حرفی دو دل بود که بعد از مکث طولانی جواب داد
-به درخواست شهاب رفتم دنبال داداش مهال و اونم که لنگ پول بود؛ کمی پول بهش دادم اونم تمام نقشه ای که
کشیده بودن رو لو داد منم صدای ضبط شدش رو برای شهاب فرستادم
شُکه خیره به نقطه ای نامعلوم شده بودم، نیما چندبار صدایم زد و وقتی جوابی نشنید تماس را قطع کرد سونیا که تا
آن لحظه ساکت بود با دیدن حالم نزدیکم شد و اسمم را صدا زد اما من غرق بودم در خاطره ای که خوشی را از
زندگی ام ربوده بود
تازه معنی شرمندگی که در چشمان شهاب می دیدم را فهمیدم قطره اشک مزاحمی روی گونه ام چکید ناخواسته از
جایم بلند شدم و با چند قدم بلند خودم را رو به روی درب اتاق شهاب رساندم سونیا هم چند قدم دورتر ایستاده
بود و به حرکاتم نگاه می کرد بدون در زدن دستگیره را کشیدم و درب را باز کردم که شهاب
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃