💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت117 نگاهم رو دور تا دور حیاط سرسبز و با صفا می چرخونم.آلاچیق گوشه ی حیاط،حوض آ
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت118
با پشت دست اشک های صورتم رو پاک می کنم و به درخت رو به رو خیره میشم.حتی نمی تونم توی چشم هاش نگاه کنم،انقدر غرورم خورد شده که تحمل دیدن نگاه تحقیر آمیزش رو ندارم.
سکوت بینمون رو با صدای بم و مردونه ش می شکنه:
_خودمم نمی دونم چرا هر بار دلم برات می سوزه،حتی نمی تونم اون طوری که به خودم قول دادم عذابت بدم.
لبخند محوی روی لبم میاد،لبخندی که تلخیش روی کلامم هم تاثیر می ذاره:
_اهلش نیستی.
سکوت می کنه،اما سکوتی کوتاه که توسط خودش شکسته میشه:
_چرا گریه می کنی؟امشب که کاریت نداشتم.
می خوام بگم همین که کاری باهام نداری یه درده،اما به جاش میگم:
_فقط دلم گرفته.
سنگینی نگاهش رو بعد از گفتن این جمله حس می کنم،سرم رو بر می گردونم.نگاهم که به چشم هاش میوفته انگار غرق میشم،انگار خدا دو بال بهم میده و میگه پرواز کن،اوج بگیر و خیره به سیاهی شب این چشم ها روی ابرها راه برو.همون لحظه ست که همه چیز یادت میاد.پر و بالت می شکنه و با همون سرعتی که اوج گرفتی سقوط می کنی.
نگاهش روی اشکی که از چشمم به روی گونه م جاری شده می لغزه،می خوام صورتم رو برگردونم که انگار مثل همیشه ذهنم رو می خونه. دستش رو زیر چونه م می ذاره و صورتم رو ثابت می کنه.با نفوذ زمزمه می کنه:
_خوب،بگو!
مسخ نگاهش به همون آرومی زمزمه می کنم:
_چی بگم؟
باز هم لغزش نگاهش رو روی اجزای صورتم حس می کنم.روی چشم هام ثابت می مونه:
_بگو،قانعم کن من اشتباه فکر می کنم.چرا تا نگاه منو روی مهراوه دیدی اومدی بیرون،حال خراب الانت به خاطر منه؟
لبم رو می گزم،انقدر رسوا شدم.
چشم هام رو برای چند ثانیه می بندم و بغضم رو قورت میدم.
چشم هام رو باز می کنم و بدون لرزشی توی صدام می گم:
_تو چی فکر می کنی هامون؟
صورتش نزدیک تر میاد،قلبم تند تر میزنه.نگاهش نفوذ بیشتری پیدا می کنه،دلم زیر و رو میشه،دوباره اوج می گیرم،اما این بار با حرفش بین زمین و آسمون معلق می مونم:
_ داری دل می بندی.
نگاهم رو ازش می گیرم و به روبه رو خیره میشم.داشتم دل می بستم؟نمی دونم.جوابش رو حتی خودم هم نمی دونم،هامون از من چه توقعی داشت؟
انتظارش رو بی پاسخ می ذارم،می فهمه جوابی ندارم،می فهمه سردرگمم برای همین خودش به حرف میاد،زمزمه وار و دور از حس حال من:
_می دونی که حس من به تو چیه!
بغض می کنم و آهسته می گم:
_می دونم،ازم متنفری.
حرفم رو انکار نمی کنه و ادامه میده:
_می دونی که هیچ وقت نمی بخشمت؟می دونی که هر بار به صورتت نگاه می کنم عذاب می کشم از این که نزدیک منی.
باز هم زمزمه می کنم:
_می دونم.
_اینا رو می دونی و می خوای دل ببندی؟
نفس عمیقی می کشم،درد بدیه رسوایی،درد بدیه این رذالت.اما حس خوبیه صادقانه حرف زدن حتی برای یک بار…
صورتم رو می چرخونم و به چشم هاش خیره میشم.بی اراده لب باز می کنم:
_تو آدم خوبی هستی هامون.حتی اگه با من بد باشی.
نگاهش عمق می گیره:
_این جواب سوال من نبود.
نفسی تازه می کنم و میگم:
_نمی دونم،شاید دارم دل می بندم.اونم توی این مدت کم!
لب هاش انحنا پیدا می کنن،چیزی شبیه به لبخندی تلخ و معنا دار :
_نبند،دل نبند!من به اندازه ی کافی مجازاتت می کنم.لازم نیست با عاشق شدن خودت هم خودتو مجازات کنی.
_حق داری،جرئت می خواد دل به کسی ببندی که ازت متنفره.
معنادار زمزمه می کنه:
_همه چیز می تونه جور دیگه ای بشه،اگه تو حقیقت و بگی!منم دیگه ازت متنفر نیستم،طلاق می گیریم.تو هم دیگه دل نمی بندی!
با مکث ادامه می ده:
_داری زندگی رو به کام هر دومون زهر می کنی متوجهی؟
سکوت می کنم،مثل همیشه!
حتی اگه باید می گفتم،الان اینجا نه زمانش بود نه مکانش چون یک درصد هم احتمال نمی دادم هامون باور کنه.
سکوتم رو که می بینه با خشم نفسش رو بیرون میده:
_حرف زدن با تو بی فایدست.
از روی تاب بلند میشه و در همون حال میگه:
_بیا داخل!
آروم جواب میدم:
_یه کم دیگه میام.
سر تکون میده،می خواد بره که منصرف میشه و بر می گرده.منتظر نگاهش می کنم،حس می کنم کمی تردید داره اما مصمم حرفش رو می زنه:
_اگه این اشک ها به خاطر مهراوه ست…
مکث می کنه،لب می گزم کاش نگه… کاش اونی که توی ذهنم هست رو نگه.
خیره به چشم هایی که با شنیدن اسم مهراوه از زبونش نم زده بود ادامه میده :
_من هیچ وقت به ناموس دوستم چشم نداشتم.اگه منو می شناختی به خاطر فکر بچه گونت این جا آبغوره نمی گرفتی.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت117 از اتاق بیرون رفتم و سر به زیر و خجالت زده بهروزو گرفتم..هنوز می خندید..داش
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت118
-شوخی می کنی؟
-نه باور کن جدی گفتم.....مثل این که دیروزمهناز خانم و مامان تلفنی صحبت کردن..مامان تاریخ عروسی رو بهش
گفته و پیشاپیش دعوتش کرده.طرفای عصر بود که سارا باهام تماس گرفت..تعجب کردم وقتی شمارشو
دیدم.....اول خیلی تبریک گفت..بعدش هم گفت شنیده بهنام اینجاست..بچه رو هم اورده گفت حتما میاد تا
ببیندشون
شیال عصبانی شد و گفت:
-چقدر یه ادم می تونه وقیح باشه....حتما می خواد با دوست پسر جدیدش بیاد نه؟
ازاده گفت:
-اره.....اسمش مایکله
برای چند لحظه ساکت شد ولی بعد ادامه داد:
-می گفت مایکل خیلی ماهه..داره باهاش به توافق میرسه...اصلا ادم متعصب و املی نیست...اخرش هم گفت..حالا
بیاد خودت میبینیش....
شیال گفت:
-من موندم بهنام چه جوری با این ادم سر می کرده
گیج نگاهشون می کردم..اینا داشتن در مورد چی حرف می زدن...این دختر چه ربطی به بهنام داشت؟ ..نگاهی
بهشون کردم و گفتم:
-اینی که دربارش حرف میزنین..سارا..کیه؟
هر دو شون نگاه غمگینی به من کردن..شیال زودتر گفت:
-یه دختر پست....ادمی که با این کاراش ابروی ما رو هم برده
ازاده گفت:
-سارا دختر دوست مامانم بود.... عامل اشنایی من و پژمان...ولی اصلا فکر نمی کردم اینقدر زندگی توی کشور
غریب روش تاثیر گذاشته باشه..البته مقصر خانوادش هم هستن...چون اجازه هر کاری رو بهش می دن....داشتم می
گفتم.....سارا توی دانشگاه همکلاس بهنام بود....ایرانی بودنشون هم مزید بر علت شد و این دو تا رابطه نزدیکی با
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت خدافظ عسل :خدافظ از اتاق خارج شد منم به یه خواب عمیق فرو رفتم ۳ماه بعد
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت118
آقا داماد سرتو بذار روی زانوی عروس خانم ودراز بکش روی مبل ........
عروس خانم دامنتو بزن بالا پاهات بیاد بیرون
تا اینو گفت ارشام یدفه به سرفه افتاد منم که از پوزیشن مورد نظر شگفت زده شده بودم
نمی دونستم به سرفه ارشام بخندم یا به حال زار خودم گریه کنم
این دیگه چه وضعی بود ؟؟
ارشام یه لیوان آب برای خودش ریخت از قیافش معلوم بود میخواس سر به تن عکاس نباشه
نمیدونم یدفه چه کرمی به جونم افتاد که تصمیم گرفتم این عکسو بگیرم و ارشام رو حرص بدم
نگاهی به چهری برای افروخته ی ارشام انداختم ودرکمال بد جنسی
کنار مبل ایستادم همینطور که دامنمو بالا میدادم
پای راستمو روی مبل گذاشتم .....
عسل :
خیالم از زیر دامنم راحت بود )!(
چون شلوار سفیدی پوشیده بودم که تا بالایی رونم بود
پوشیده بودم
ولی ارشام که اینو نمیدونست، آرنج دست راستمو روی زانوی گذاشتم چونمم روی انگشتام
گذاشتم
وزل زدم به ارشام به لیوان به دست مبهوت کارای من شده بود !!
عکاس همون لحظه یه عکس گرفت با خوشحالی گفت :
خیلی عالی بود ...آفرین ...خیلی طبیعی و رمانتیک شد آقای داماد
حس اشتیاق و خواستن تو چهرتون کامال مشهود بود
تا حالا عکس به این قشنگی نگرفته بودم
اگه دوکلمه بیشتر میگفت
صدای قش قش من گوش ارشام و کر میکرد
ارشام :بعدی چیه ؟؟
-فقط همین عکس مونده
عسل :
ارشام :بعدی چیه ؟؟
-فقط همین عکس مونده
مطمعنم این همون عکسی هست که قاب میکنیم بالایی تختتون
آقای داماد دستتونو بندازید دور کمر عروس خانوم ....
ساکت شد وزل زد به ما منتظر بود انجام بدیم تا مابقیشو بگه
ارشام نگاهی بهم کرد وباهمون قیافه ی سردش اومد طرفم دستشو دور کمرم حلقه کرد
اصلا به چشمام نگاه نمیکرد وحواسش همجا بود به من
عکاس :عروس خانوم شما از کمر یکم خم شو.....
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت117 زد توی پیشونی و گفت:ای وای... متعجب گفتم:مگه لو رفت رمز وای فای؟ -لو
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت118
یعنی یه لحظه حس کردم تمام دنیا رو بهم دادن.خوشحال و متعجب
پرسیدم:راست میگی؟
یه لحظه نگاهم کرد و بعد مستاصل گفت:منظورم اینه ما با هم دو ستیم و منم
تو رو اندازه ی یه دوست معمولی دوست دارم.نمی دونم تو منظورت چیه؟!
ولی من...
پریدم وسط حرفش و گفتم:ولی من خیلی دو ست دارم،نه به عنوان یه دو ست
معمولی..به عنوان عشقم!من همون روزی که زن زدی گفتی بیا امیر تصادف
کرده ازت خوشم اومد.کم کم از همه ی اخلاقات خوشم اومد و حالا...
کلافه گفتم:نمی دونم چی درسته چی غلط !من اومدم حرفمو بزنم.نزارو پای به امیررا یا!بزارو پای حس مردا نه و مالکیت و دوست
داشتنم.!من اومدم حرفمو بزنم و واگذارو کنم به خودت!
مغرور گفت:یعنی چی؟من چی بگم به تو؟اگه بگم نه که مسلما ناراحت
می شی و اگه بگم آره هم...ا صلا از ذهنت خطور نمی کنه که این دختره از اون
خیابون یاس و به امیررا یا که این قدر در حقش لطف کرده
به روم نمیاری؟
حق با اون بود ولی من می خواستمت.گفتم:من میخوا مت...دوست
دارم!مطمن باش اینجور توی ذهنم پازل رو می چینم که تو هم منو دوست
دوباره با همون لحن کوبنده گفت:یعنی واقعیت رو نادیده می گیری؟
امروز سعی در نابودی من داشت.نگاهم رو بهش دوختم ولی اون هنوزم
چشماش مغرور بود.سعی کردم خودم رو نبازم.آروم و شمرده
گفتم:واقعیت چیه؟تو بگو رویا...
خودو رو جلو کشید و گفت:اینکه یا من یا تو داریم به امیررایا خیانت
میکنیم.
واقعیت اینه که من و تو داریم امیر رو....این یه از واقعیته!مطمن
باش بقیه از این بدتره!
مغموم و نا امید گفتم:پس من چی؟تکلیف من چیه؟
-فراموشم کن!
خیره شدم و سرم رو بلند کردم و اینبار مطمن گفتم:امکان نداره،نمی تونم!
-می تونی...
-نه!
نگاهم کرد و گفت:من رو بیشتر دوست داری یا امیر رو؟
و این همونی بود که نمی خواستم بهش فکر کنم.همونی که جوابی براش
ندا شتم. سرم رو پائین انداختم.امیر؟برادر و دوست و منجی من بود.امیر مثل
اسمش واسه من شاه بود.مقدس..امیر!
رویا گفت:امیر یا من؟نگو که نمی دونی!ته این پیشنهاد تو همینه!البته اینو من
میگم که پیشنهادت پشتش قایم شه!من سوال میکنم!امیر یا من؟کدوممون رو
میخوای؟و اینو بدون که هر دو تا رو نمی تونی انتخاب کنی چون فرض محاله!
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت117 از خجالت سر به زیر انداختم و در دل به خودم ناسزایی گفتم که خنگ بودنم
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت118
-میگه فردا تولدمه شهابم باید جشن بگیره
شهاب پوزخندی زد و به سمتمان آمد اما رزا از جایش بلند شد و قبل از اینکه شهاب کنارمان برسد، خود را به او
رساند و بوسه ای روی گونه اش کاشت شهاب با اخم گفت:
-مگه نگفتم اینجا نیا...؟
آخر حرفش را متوجه نشدم؛ رزا حرفی زد که شهاب با حرص به سمت اتاقش رفت و رزا هم پشت سرش، وارد اتاق
شدند و در را بستند
بعد از رفتنشان سونیا گفت:
-خرس گنده خجالت نمی کشه میاد میگه برام تولد بگیرید
بی حرف گوش می دادم که ادامه داد
-تولد هاش رو ندیدی، پارتی ان!
کالفه بودم و دلم می خواست تمام موهای رزا را بکشم کیفم را برداشتم و به سمت پله ها رفتم هنوز دو پله بیشتر
بالا نرفته بودم که درب اتاق شهاب باز شد و رزا بیرون آمد؛ نگاهی حرصی به من انداخت و از خانه بیرون رفت.
پله ها را باال رفتم و وارد اتاقم شدم و بعد از تعویض لباس هایم با تاپ و شلوارک قهوه ای رنگی که به پوست روشنم
می آمد روی تک مبل جلوی پنجره نشستم و به منظره ی روبه رو خیره شدم؛ دلم برای هوای دودی تهران تنگ
شده بود
ساعتی را در همان حالت گذراندم که احساس ضعف کردم و به یاد آوردم که ناهار نخورده ام؛ به سمت درب اتاق قدم
برداشتم و خود را به آشپزخانه رساندم کسی نبود، از یخچال باقی مانده غذای دیشب را بیرون آوردم و مشغول گرم
کردن آن شدم که حضور شهاب را در چهارچوب در حس کردم و وقتی نگاهش کردم دست به سینه ایستاده بود و
خیره ام بود
کامالً به سمتش برگشتم که قدمی جلو آمد و گفت:
-امروز با سونیا برید خرید
ابرویی بالا انداختم و جواب دادم
-به چه مناسبت؟
صندلی را عقب کشید و روی آن نشست، تکیه داد و در حالی که تکه ای از کاهوی ظرف سالاد را به دهان می
گذاشت گفت:
-قراره مهمونی بگیرم
می دانستم بالاخره رزا او را راضی به گرفتن جشن تولد کرده است اما خودم را به ندانستن زدم و جواب دادم
-من جایی نمیام
دهان باز کرد که حرفی بزند اما صدای سونیا که تازه به آشپزخانه قدم گذاشته بود مانع حرف زدنش شد که گفت...
-موافقم امروز بریم خرید
چشم غره ای به من رفت که دلیلش را نمی دانستم به سمتمان آمد و صندلی کنار شهاب را عقب کشید و نشست
شهاب در تایید حرفش سری تکان داد و از جایش بلند شد دست در جیب شلوار مشکی رنگش کرد و کارتی بیرون
آورد و روی میز گذاشت، در حالی که بیرون می رفت گفت:
-هرچیزی که می دونید لازمه بخرید
با لبخندی عمیق رفتنش را نظاره کردم چقدر از وقتی که دروغ مهال برمال شده بود مردانه تر رفتار می کرد و دلم را
بیش تر می برد؛ به جای خالی اش با لبخند خیره مانده بودم که سونیا گفت:
-دختره ی خنگ تو نمی خوای این رزا رو از زندگیتون بیرون کنی؟
نگاه متعجبم را به چشمان مهربانش دوختم و جواب دادم
-اگه با خرید کردن میره من حاضرم کل عمرم رو صرف این کار کنم
ریز خندید و سری تکان داد و گفت:
-باید جوری خودنمایی کنی که چشم شهاب جز تو کسی رو نبینه
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃