💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت121 در رو باز می کنه و می ایسته تا من اول وارد بشم،لبخندی می زنم و جلوتر از ها
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت122
لب می گزم و می شینم،هامون خیره به من جواب نرگس خاتون رو میده:
_کشته شد.
بهت و حیرت صدای نرگس خاتون دو چندان میشه:
_خدا مرگم بده.کی کشتش؟چرا؟
دلم می خواد زمین دهن باز کنه و من و ببلعه،انگار هامون هم همین حس عذاب کشیدنم رو می خواست که اجازه نداد بلند بشم،که بشنوم،که عذاب بکشم.
_یکی که ظرفیت محبت دیدن رو نداشت،نمی دونم چرا این کارو کرد…اما می فهمم!
این بار علی بابا میگه:
_خودت و اذیت نکن،تقاص کاری که کرده رو هم توی این دنیا پس میده هم توی اون دنیا!
نرگس خاتون از عمق دلش میگه:
_ان شالله،خدا لعنت کنه اونی رو دلش اومد با جوون مردم این کارو بکنه.حیف شماست آقادکتر توی این سن داغ ببینی،اونم داغ جوون.خدا الهی به دشمنتم نشون نده.
بی طاقت بلند میشم،علی بابا نگاهی به وضع آشفته م می ندازه و میگه:
_کجا میری بابا؟
با صدای ضعیفی زمزمه می کنم:
_یه کم ناخوشم،زود بر می گردم.
نرگس خاتون معترض میگه:
_چیزی نخوردی آخه.
_ممنون. سیر شدم!
نمی دونم شنید یا نه،اما می دونم اگه جواب داد هم من نشنیدم. از خونه بیرون می زنم،حالا که نگاه هامون از روم برداشته شده می تونم چند نفس عمیق و پی در پی بکشم.
نفرت نگاهش وقتی از مرگ هاکان گفت چیزی نبود که بشه هضم کرد،اون هم برای من که دست و پا می زدم تا به ذره ای از محبت هامون برسم.حتی شده اندازه ب سر سوزن محبتی که به دیگران می کنه.تشنه ی نگاهش بودم اما نه با نفرت،مشتاق شنیدن صداش بودم اما نه وقتی لب به کنایه باز می کنه و با سرمای لحنش،کل وجودم رو تسخیر لرز وحشتناکی می کنه.
کاش هیچ وقت این طور بهم نگاه نکنه،کاش نفرت از اون چشم هاش پاک بشه،مهربونی نخواستم اما ای کاش متنفر نباشه.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت121 بود.....نگاهی به لباسم کردمپیراهن مشکی بلند...یقه بازی داشت و بدون استین ب
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت122
بهنامو نمی دیدم....ولی صداش رو شنیدم که گفت:
-توی اتاق منه...رحم نداره که...داره دوش می گیره...
شیال گفت:
-وا اون که تازه از حمام اومد بیرون!
بهنام خندیدی و گفت:
-با عطرای من داره دوش می گیره
شیال خندید و گفت.:
-برم ببینم چیکار داره می کنه
و از اتاق خارج شد....منم بهروزو نشوندم روی صندلی مخصوصش و مشغول مرتب کردن اتاق شدم....احساس کردم
کسی وارد اتاق شد.. فکر کردم شیالست
همونطور خم شده روی تخت گفتم:
- شیال من این کفش پاشنه بلندارو نمی پوشم.......می ترسم بهروز بغلمه بخورم زمین...گفته باشم
و به کارم ادامه دادم.....دیدم هیچ صدایی نمیاد..برگشتم ببینم چرا شیال چیزی نمی گه که بهنامو دیدم که دم در
ایستاده و بهم خیره شده....منم نمی تونستم ازش چشم بردارم...خیلی خوش تیپ شده بود....کت و شلوار مشکی
پوشیده بود با کراوات مشکی...پیراهن سفیدی هم زیر کتش تنش کرده بود.....موهاشو با ژل حسابی مرتب کرده ز
بود....واقعا معرکه شده بود...من زود تر از ان به خودم اومدم...گفتم:
-چیزی الزم دارین؟
بهنام به خودش اومد و گفت:
-نه نه...گفتم بیام اگه بهروز اذیت می کنه بگیرمش شما اماده بشین
لبخندی روی لبهام نشست....جدیدا خیلی مهربون شده بود و این برام خوشایند بود...گفتم:
-ممنون...تمام شد..ما اماده ایم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت121 عسل : عاقد یک ربع بعد اومد همه با صلواتی ساکت شدند وعاقد شروع به خوندن
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت122
عسل :
لبخندی بهم زد اومد سمتم پیشونیمو ب.و.سید که از کارش تعجب کردم
تموم بدنم داشت از تو می سوخت
انوشا :واای عشقای منو ببینید چقدر آخه بهم میاین جیگرااا
ارشام :خخخ خودتو کنترل کن خواهر گلم
-قربونت برم
انوشا:بیاین باید عسل دهن هم بذارید
-واای نهه ،نگاهی به ارشام کردم که از نگاه من خندش گرفت انوشا ظرف عسل رو آورد جلومون
اول گرفت سمت من به ناچار انگشتمو زدم توی ظرف
بردم سمت دهن ارشام خودش پیش دستی کرد اومد سمت انگشتم دستمو گرفت کرد توی
دهنش زبونشو دور انگشتم کشید
که سرخ شدم از خجالت انگشتمو درآوردم که دستمو ب.و.سید و گفت به خوشمزگی عسل من
نبود
انوشا :به به داداش ماهم راه افتاد
ارشام انگشتشو کرد توی ظرف عسل به عالمه درآورد گرفت جلوی دهنم که فکر شیطانی به سرم
زد با لبخند دهنمو باز کردم
انگشتشو کرد توی دهنم که وقتی عسلوکه خوردم خواست دستشو دراره که یه گاز محکم ازش
گرفتم
همه دخترا تشویقم کردن ارشامم لبخندی زد دستشو که من ازش عسل خودمو ب.و.سید که
همه از کارش به وجد اومدن شروع به دست زدن کردن
عسل :
وقتی انوشا از کنارمون رفت
با یاد آوری شیدا و سحر با حرص برگشتم سمتش
-ازش متنفرم نمیشد بگی اون نیاد
-منم از خیلیا متنفرم ولی باید تحملشون کنم
خشک شدم منظورش با کی بود منظورش من بودم پس ......
با حرفش خوردم کرد الناز و نفس داشتن میومدن سمتم که سریع درگوشم گفت :
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت121 نیست!.دیگه توو احساس گناه دا شتم.به خاکستری های چشماش زل زدم و فقط حس
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت122
تونم تنهایی بزرگش کنم؟چقدر باید زخم بخورم و دم نزنم تا این بچه بزرگ
شه؟من به تنهایی میون این دنیا؟من..یزدان چی؟یزدان رو چیکار کنم؟بازمانده
ی سالارخان رو چیکار کنم؟ یعنی چی؟سهم من از خووش بودن با سالارخان
فقط یه سال بود؟ سالارخان کجا ست؟هست؟پیش خدا؟آهای خدا،خودت
هوامو داری؟..توی این چند روز یه کلمه به خدا اعتراض نکردم و لب نزدم که
خدایا دلم ازت پره..نمیگم چون سالار خان گفت هر چی شد باعث و بانیش
خودمونیم نه خدا...یعنی من مقصرم؟تاوان چیه؟من با یه بچه ی کوچید و
سالار خانی که دیگه نیست!.نمی تونم حتی یه لحظه هم به آینده ی یزدان و
خودم فکر کنم در حالی که سالارخان نیست و من تنهایی دارم زجر می
کشم...من زجر بی تکیه گاه بودن و یزدان زجر بی پدر بودن!
***
به یزدان نگاه کرد.یعنی می شد دلش رحم بیاد؟شروع نکنه بازی رو که میدونم
چیه و برای چیه؟میشد؟
سرش رو بلند کرد و گفت:چشماش خیلی بد رنگه!
نه نمی شد!چیزی نگفتم.نزدیکم شد و گفت: سالار خان همینو می خوا ست.یه
زن واسه همین! اینکه یه میراث خور براش پس بندازه!.تو هم که از خدا خواسته
قبول کردی و یه سال نشده یه بچه اوردی!دروغ میگم؟
با خشم نگاهش کردم و گفتم:نه!.میراث خوری خوا ست تا دست کثیف امثال
تو بهش نرسه!
نزدیک تر شد و گفت:سالارخان شما گند زد به زندگی من و مادرم!من مردم و
زنده شدم تا مادرم د ست شو جلوی دیگران دراز نکنه..از همون ده سالگی کار
ِ خو نه!منم یه
کردم و جون ک ندم تا خود الان !.او مدم حقمو بگیرم خانوم
احتشامم،درست مثل یزدان تو!
-خودت رو به پسر من نچسبون!تو لایق اون فامیلی نیستی!نیستی..نیستی!
غرید:داری بد روی اعصابم خ می کشی!حوا ست هست؟دیگه سالارخان
نیست که تو روی من دراد و این منم که برا برنده دستمه!خانوم خونه،با من بد
تا نکن،چون دیگه کسی نیست که هواتو داشته باشه!
دیگه نتونستم و سر خوردم..سالار خان نیست و من تنهام و بی تکیه گاه! چطور
تون ست به یه زن تنها که داغ نبود شوهرو هنوز تازه ا ست زخم زبون بزنه؟اگه
سالارخان بود نمی تونست لب از لب باز کنه و صدای نکره او رو بفرسته
بیرون.بگه که تو بی پشت و پناهی...
خسته نباشه یک دو شونه
برای وقتایی
که اشک و غم داری
چه خسته تنهایی
برای وقتایی
که اونو کم داری
با صدایی که می لرزید و اشگ و آه داشت گفتم:چی میخوای؟از من چی
میخوای؟نمی بینی غم هنوز تازه اس؟نمی بینی که تازه بی پناه شدم؟نمی
بینی که تازه بی خان شدم؟نمی بینی و اینا رو میگی؟نمیبینی چقدر تنهام؟نمی بینی
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت121 -خدا بخیر کنه وارد خانه شدیم و با اولین قدمی که به داخل برداشتم به سم
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت122
-خیلی خوبه که مثل خواهر پیشته
حرفش جدی بود و در صدایش تمسخری حس نمی شد نفسم را با صدا بیرون فرستادم و جواب دادم
-خیلی مهربونه
دقایقی را در سکوت گذراندیم که سونیا سینی به دست به سمتمان آمد و آن را روی میز وسط گذاشت؛ محتوای آن
قهوه و شکالت بود فریماه با ذوق گفت:
-دستت طلا
تکه ای از شکلات را به دهان گذاشت و گفت:
-هوم من عاشق تلخی شکالتم
بی حرف نگاهش می کردم که یکباره از جایش بلند شد و گفت:
-من برم به اون برج زهرمار بگم بیاد
شُکه نگاهش می کردم نکند منظورش شهاب باشد! از جایم بلند شدم و گفتم:
-نه نگو اون نمیاد
اما بی توجه به حرفم برای ساکت شدنم دستش را بلند کرد و به سمت اتاق شهاب قدم برداشت...
نگاه متعجب من و سونیا همراهش بود که چند ضربه به در زد و منتظر ماند؛ به سمتمان برگشت و لبخندی زد که
همان لحظه در باز شد و تکان خفیفی خورد به سمت شهاب که دست در جیب نگاهش می کرد برگشت، شهاب
ابرویی بالا انداخت و فریماه که گویی هول کرده بود با تته پته گفت:
-چیزه... نمیتونی در رو آروم باز کنی؟ ترسیدم
ریز خندیدم اما پوزخند شهاب باعث شد خنده ام را ببلعم نگاهی به فریماه کرد و گفت:
-چی میخوای؟
فریماه نگاهی به سر تا پایش انداخت و جواب داد
-اینا عصرونه آوردن گفتم توام بیای بخوری
و اشاره ای به من و سونیا کرد که حالا روی مبل جای گرفته بودیم، شهاب خیلی جدی گفت:
-نمی خورم
به داخل رفت و در را محکم بست؛ فری همان طور ایستاده بود و به در بسته شده نگاه می کرد شاید توقع نداشت
این رفتار را از شهاب ببیند؛ بی حرف به سمتمان آمد و خود را روی مبل کناری ام رها کرد دقایقی گذشت که درب
اتاق شهاب باز شد و با تیپ جدیدی بیرون آمد و بی توجه به سه جفت چشمی که خیره اش بود از خانه بیرون رفت.
فریماه نفس کالفه ای کشید و گفت:
-طرف دیوونست
با یادآوری چهره اش وقتی که شهاب در را بست بلند خندیدم که با اخم نگاهم کرد و گفت:
-خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده
با حرفش خنده ام شدت گرفت که سونیا از جایش بلند شد و سینی را برداشت و برای تعویض قهوه های سرد شده
به آشپزخانه رفت؛ لحظه ای بعد برگشت و بوی خوش قهوه مشاممان را پر کرد فری از جایش بلند شد و گفت:
-بریم اتاق برج زهرمار بخوریم، کنجکاو شدم اتاقش رو ببینم
بدون منتظر ماندن برای شنیدن نظری از ما به راه افتاد و سونیا هم پشت سرش رفت؛ حس خوبی به این همه توجه
اش به شهاب نداشتم! از جایم بلند شدم و بعد از برداشتن ظرف شکالت به جمعشان پیوستم
سونیا سینی را روی عسلی گذاشت و یکی از فنجان ها را برداشت و لبه ی تخت نشستم، در سکوت جرعه ای از
قهوه ام را نوشیدم که سونیا سکوت را شکست
-برای جشن فردا چی میپوشی؟
نگاهش سمت من بود شانه ای بالا انداختم که ادامه داد
-یه نگاهی به کمد من بنداز شاید چیزی نظرت رو جلب کرد
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃