eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت124 نگاهم رو به هامون دوختم اما اون حتی نیم نگاهی هم به من نمی ندازه،به تکون داد
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 نرگس خاتون دستش رو جلوی دهنش می گیره و با تعجب به هامون خیره می مونه.علی بابا هم شرمنده نگاهش بین من و هامون در نوسانه. هیچ کس حرفی نمی زنه حتی مهراوه که دهنش باز مونده. هامون سکوت جمع رو می شکنه: _نخواستم کسی بفهمه چون من عذادار برادرمم،نه تحمل تبریک شنیدن دارم،نه رقص و آواز. علی بابا با لحنی سرزنش گرانه به نرگس خاتون میگه: _بفرما زن،چقدر بهت گفتم بذار چند روز بگذره؟گیر دادی الا و بلا همین امروز. نرگس خاتون شرمنده سرش رو پایین می ندازه و علی بابا رو به هامون ادامه میده: _تو رو خدا ببخش آقا دکتر،زن من خیلی نگران حسینه.صبح و شب از خورد و خوراک افتاده،وقتی آرامش جان و دید نخواست صبر کنه گفت قبل از این که عازم بشید ازتون اجازه بگیریم.من یک دنیا شرمنده شدم. هامون همراه با تکون دادن سر پاسخ میده: _مهم نیست،پیش میاد. نرگس خاتون با سرزنش خودش میگه: _اصلا همون وقتی دیدم که شما با یه دختر اومدید باید می فهمیدم و جسارت نمی کردم من واقعا شرمنده م آقا. هامون:نیاز به این همه شرمندگی نیست،گفتم که بحث و تموم کنید. سکوت می کنن اما از حرف های زیر گوشی علی بابا معلومه داره نرگس خاتون رو سرزنش می کنه. نگاهم با قدردانی به هامون دوخته میشه،کاش من می تونستم تا ابد داشته باشمش،حتی همین طور نصفه و نیمه.حتی اگه از من متنفر باشه اما می دونستم توی یکی از همین روزها لبم به گفتن حقیقت باز میشه و اون روز شاید آخرین روز باشه.آخرین روزی که هامون رو دارم،آخرین روزی که به عنوان زنش کنارشم،شاید هم آخرین روزی که می بینمش. بعد از خوردن شام همراه مهراوه و نرگس خاتون ظرف ها رو جمع می کنیم،کماکانی که مشغول شستن ظرف ها هستیم نرگس خاتون بارها و بارها عذر خواهی می کنه و هر چقدر هم بهش میگم عیبی نداره توی کَتش نمیره و دست از سرزنش خودش بر نمی داره. ظرف ها شسته میشه،با مهراوه مشغول خشک کردنیم که میگه: _راستش من حدس می زدم بین تو و آقا هامون یه چیزی هست اما حتی به ذهنمم نمی رسید ازدواج کرده باشید،آقا هامون خیلی ساله با برادر من دوسته…راستش و بخوای اصلا بهش نمیومد که بخواد ازدواج کنه،معلومه خیلی دوستت داره. لبخندی می زنم،اون که نمی دونه ما زوجی نیستیم که به خاطر عشق ازدواج کرده باشیم،بلکه برعکس به خاطر نفرت خطبه ی عقد بین ما خونده شد.اما حداقل مهراوه ندونه،حداقل یک نفر توی این دنیا برعکس ماجرای ما رو بفهمه مگه چی میشه؟ برای تایید حرفش سر تکون میدم و میگم: _آره،خیلی دوست داره. _چقدر جالب،واقعا برام تعجب آور بود.خدا خوشبختتون کنه. آخرین بشقاب خشک شده رو می ذارم که نرگس خاتون وارد آشپزخونه میشه و همون طوری که من رو مخاطب قرار داده میگه: _جا رو براتون تو اتاق بزرگه پهن کردم،اگه می دونستم تو خانم آقایی نمی ذاشتم دیشب جدا ازش بخوابی.هر چی زودتر برو دخترم،آقا هم خسته بودن زودتر رفتن. لبخند روی لبم خشک می شه،آب دهنم رو قورت میدم و با ترس آشکاری میگم: _حالا چه لزومی داشت؟من کنار مهراوه می خوابیدم. مهراوه می خنده و میگه: _ناز نکن عروس خانوم،آقاتون ترش می کنه کنار من بخوابی. معترض میگم: _آخه من تا حالا کنار هامون نخوابیدم،روم نمیشه. مهراوه و نرگس خاتون متعجب نگاهم می کنن،زیر نگاه خیرشون معذب میشم و ادامه میدم: _راستش به خاطر مرگ هاکان ما نتونستیم عروسی بگیریم برای همین زیاد با هم نبودیم،منم سختمه بخوام توی یه اتاق باهاش بمونم.لطفا با مهراوه بخوابم. لبخندی روی لب نرگس خاتون میاد،به سمتم قدم بر میداره و دستشو دو طرف گونه هام می ذاره: _قربون دختر با حجب و حیای خودم بشم من.اما اون مرد هم غریبه نیست،شوهرته.الانم من براتون تشک دو نفره پهن کردم،زشته نری مادر جان! روی حرفم پا فشاری می کنم: _نه عیبی نداره،هامون درک می کنه. ظاهرا مهراوه درکم می کنه که به کمکم میاد: _صلاح مملکت خویش خسروان دانند نرگس بانو،اجازه بده هر طور راحتن همون طور باشن. نرگس خاتون این بار با تردید سر تکون می ده: _چی بگم والا،پس من برم به آقا محمد بگم بره توی اون اتاق دیگه.جای تو و آقا محمد و هم توی اون اتاق کوچیکه پهن کرده بودم،پس حالا شما دو تا برید اون جا. چشم هام رو با تایید می بندم و می گم: _ممنون نرگس خاتون زحمت کشیدی. _چه زحمتی دخترم،مهمون رحمت خداست. بعد حرفش از آشپزخونه بیرون میره،بلند می شم و کش و قوسی به بدنم میدم. مهراوه با لبخند میگه: _ولی گناه داره شوهرت تنهاش می ذاریا. لبخندی می زنم.این دختر هم عجب دل خوشی داشت. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت124 این بود که خوب بود....خیلی خیلی هم خوشگل نبود....ولی لباسش توی جمع چه از
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 بهروز بدش می اومد توی صورتش دستمال بکشم..سرش رو هر حرکت میداد و مانع می شد...منم قربون صدقش می رفتم و دور دهنش رو پاک می کردم -اها..تموم شد نفسم....ببین.چقدر ناز شدی....الهی که من دورت بگردم از بهروز فاصله گرفتم..چشمم به بهنام افتاد که با لبخند داشت منو نگاه می کرد..صاف نشستم و نگاهم رو به رقصنده ها دوختم...ولی حواسم به سارا هم بود...احساس کردم خیره شده با ما..نگاهم رو به سمتش چرخوندم..اره داشت منو نگاه می کرد..تا منو متوجه خودش دید لبخندی زد و دستش رو توی دست دوست پسرش گره کرد و چیزی بهش گفت و همراهش به سمت ما اومدن... شیلا اروم طوری که فقط ماهایی که دور میز بودیم بشنویم گفت: -ببینین کی داره میاد...سارا جون و دوست پسر جدیدش و بعد چوزخندی زد....سیروس سریع گفت: -خواهش می کنم عزیزم..ارومتر سارا تقریبا به ما رسیده بود...نگاهی به مهران کردم...خیلی خونسرد نشسته بود..سارا نگاهی به شیال کرد و گفت: -سلام..شیال جون...خوبی؟ شیلا برگشت به سمت سارا و گفت: -سالم سارا جون...خوبی؟غافلگیر شدم اینجا دیدمت سارا با صدایی پر از ناز گفت: -مرسی..من خوبم...اره قرار نبود بیام یکدفعه ای شد بعد دستش رو به سمت سیروس دراز کرد و با سیروس هم احوالپرسی پر از عشوه ای کرد نگاهش رو به سمت بهنام کشوند دستش رو به سمت بهنام دراز کرد و گفت: -سالم بهنام....خوبی عزیزم؟ بهنام نگاه پر از تمسخری بهش کرد و خونسرد بدون این که کوچکترین حرکتی به خودش بده گفت: -سالم سارا......بچه توی بغلمه نمی تونم باهات دست بدم...تو خوبی؟ 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت124 سرم رو عقب کشد و به چشمام خیره شد:نه..رویا بگو شوخی می کنی...بگو بازی
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 صداش نیومد و باز هم ا شگ و آه...من چرا؟داشتم هر دو تاییمون رو تباه می کردم چون با خودم لج بودم.چون می خواستم به خودم ثا بت کنم که می تونم ولی...رویای حقیقی امیر رو دوست داشت.چون فوق العاده بود..ولی..هزار ولی و اما...یه لحظه قلبم شکست و درد گرفت.خون بهش نر سید.نمی دونم چی شد که دلم خوا ست بگه نرو و من بگم باشه نمیرم.خیلی منتار موندم.می شد بگه؟ منتظر موندم عقلم تصمیم عکس احساساتم بود.میگفت؟کاش... پیش روشن شد.همیشه خودکار روشن می شد.صداو بلند شد اما چه بلند شدنی...شد نمک زخممون! دیر اومدی اما پا پس کشیدی زود با یه سکوت تلخ که اوج حرفات بود اینجای تنها رو تنها ترو کردی چشمای خیسم رو باز خیس ترو کردی تو اوج دلتنگی رو تو حساب کردم چشم امیدم رو واست بی خواب کردم به کجا رسیدی بی من؟ تو خودت نگفته میرم نگو بینمون کسی بود که خودت نگفته دیدم به کجا رسیدی بی من؟ به کجا رسیدی بی من از احسان تهرانچی امیر-به کجا رسیدی بی من؟ نه! امیر هر حرفی رو یه بار می زد و من به احساسم لگد زدم چون احساسات جدیدی بیدار شده بودند! *** یه دست کت و دامن سیاه سفید- بنفش تنم بود.درد بدی بود.لحظه ای که مامان اومد و از بین انبوه لباس،دست به لباسمی برد که امیر خریده بود و گفته بود روز خواستگاری بلو...امیر،حالش خوبه؟!.کجاست؟اصلا زنده ا ست؟مامان صدام کرد و من از اتاق بیرون رفتم.موهام کوتاه شده بود.مامان که خیلی حرص خورد و معترضانه می گفت چرا کوتاه کردی اما من خم به ابرو نیووردم با اینکه خیلی موهامو دوست داشتم.کافی بود برای پیشکش به امیر؟موهامو میگم... در باز شد و یه خانوم وارد شد.یه خانوم تقریبا جوون که موهای های لخت شده او از شال کرم رنگش بیرون افتاده بود و مانتوی شید و اشرافی کوتاهی که تا روی زانوو نمی رسید.بعلاوه ی شلوار تن لی و صندل های سفید..انگشتهایی که لاک خورده بود و رنگ قرمزی که به شال توی سر من دهن کجی می کرد.مادرو بود؟ دوم،مردی با هیکل نرمال وارد شد و با اون کت خاکستری توی چارچوب خونه ی ما به خووش آمدگویی های بابا پاسخ می داد...من مونده بودم چرا مامانش چیزی نگفت؟.مامان چو چو نگاهم کرد و همراه بقیه وارد سالن 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت124 با حس دستی روی پهلویم چشم باز کردم و صورت فریماه را چند سانتی متری صورتم
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 با متانت به سمت بچه ها قدم برداشتم و وقتی کنارشان رسیدم فریماه با ذوق گفت: -وای دختر عالی شدی لبخندی به رویش پاشیدم که سونیا هم با آرامش همیشگی اش گفت: -درست میگه عالی شدی امشب ستاره ی مجلس تویی از تعریفش در دلم قند آب شد و فریماه نگاهی اجماعی به جمع انداخت و گفت: -پس کجاست این اعجوبتون هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای دست زدن همه به گوشمان رسید متعجب به عقب برگشتم که رزا در حالی که لباس سفید رنگ و موهای لَخت و آرایش غلیظی داشت وارد شد با لبخند از بین همه گذشت و خودش را به شهاب رساند روی برگرداندم تا نبینم شوهرم را می بوسد، ده دقیقه را با نظر دادن های فریماه گذراندیم که ناگهان حرفش قطع شد سر بلند کردم و نگاهش کردم به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود ابرویی بالا انداختم و گفتم: -چی شد زیر لب آرام گفت: -شهاب اومد با گفتن اسمش گویی جانی دوباره گرفتم هنوز حرفی نزده بودم که با صدا زدن اسمم توسط شهاب نفس در سینه ام حبس شد و به عقب برگشتم... در چند قدمی ام ایستاده بود و تازه به حالت زیبای موهایش دقت کردم؛ دقایقی را بی حرف گذراندیم که باالخره نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و جواب دادم -جانم با صدایم سر بلند کرد و اول به چشمانم بعد به لب هایم خیره شد با خجالت سر به زیر انداختم که گفت: با متانت به سمت بچه ها قدم برداشتم و وقتی کنارشان رسیدم فریماه با ذوق گفت: -وای دختر عالی شدی لبخندی به رویش پاشیدم که سونیا هم با آرامش همیشگی اش گفت: -درست میگه عالی شدی امشب ستاره ی مجلس تویی از تعریفش در دلم قند آب شد و فریماه نگاهی اجماعی به جمع انداخت و گفت: -پس کجاست این اعجوبتون هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای دست زدن همه به گوشمان رسید متعجب به عقب برگشتم که رزا در حالی که لباس سفید رنگ و موهای لَخت و آرایش غلیظی داشت وارد شد با لبخند از بین همه گذشت و خودش را به شهاب رساند روی برگرداندم تا نبینم شوهرم را می بوسد، ده دقیقه را با نظر دادن های فریماه گذراندیم که ناگهان حرفش قطع شد سر بلند کردم و نگاهش کردم به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود ابرویی بالا انداختم و گفتم: -چی شد زیر لب آرام گفت: -شهاب اومد با گفتن اسمش گویی جانی دوباره گرفتم هنوز حرفی نزده بودم که با صدا زدن اسمم توسط شهاب نفس در سینه ام حبس شد و به عقب برگشتم... در چند قدمی ام ایستاده بود و تازه به حالت زیبای موهایش دقت کردم؛ دقایقی را بی حرف گذراندیم که بالاخره نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و جواب دادم -جانم با صدایم سر بلند کرد و اول به چشمانم بعد به لب هایم خیره شد با خجالت سر به زیر انداختم که گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃