eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت125 نرگس خاتون دستش رو جلوی دهنش می گیره و با تعجب به هامون خیره می مونه.علی باب
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 بی حرف به اتاق می رم،مانتو و شالم رو از تنم بیرون می کشم و زیر ملافه می خزم،چشم هام رو می بندم و هامون رو کنار خودم تصور می کنم،درست نزدیک به خودم.لبخند محوی روی لبم می شینه،به سمتش کشیده میشم که تصویر هامون محو و محو تر میشه و هاکان پررنگ میشه،اون قدر پررنگ که لبخندم جاش رو به گرفتگی چهره م میده،از یه رویای لذت بخش به یه عمق یک کابوس وحشتناک سقوط می کنم و تمام تنم رو رعشه ای در بر می گیره،هنوز عادت نکرده بودم،نه به اون شب نحس،نه به نحسی شب های بعدش.هر بار با یادآوری این که مادرم توی زندانه دلم پایین می ریخت و حس نفرت به دلم رسوخ می کرد.هر بار با یادآوری این که قاتلم می ترسیدم و چند دقیقه ای توی شوک فرو می رفتم،همه چیز اون قدر سریع بود که آدم بره واقعیت و خیال شک می کرد.گاهی چشم باز می کنم و می بینم وسط برزخ افتادم و هر چی دست و پا می زنم بیشتر توی عمق آتیش فرو میرم،درست مثل الان. با هجوم افکار ضد و نقیض حالم خراب شده،نفس کم آوردم و حس می کنم دوباره همون حالت تهوع های وحشتناک به سراغم اومده. چشم هام رو روی هم می ذارم و فشار میدم،در اتاق باز می شه و حضور مهراوه رو حس می کنم،حتی به خودم زحمت باز کردن پلک هام رو هم نمیدم،مگه ممکن بود کسی به چشم هام نگاه کنه و نفهمه؟نفهمه حال خرابمو،نفهمه کابوس هام رو عذاب کشیدنم رو. چراغ خاموش میشه، بی شک مهراوه می فهمه بیدارم،می فهمه توی این زمان کم نخوابیدم ،نمی خوام ناراحتش کنم اما بدجوری بهم ریختم.فقط یه سرنخ کافی بود تا به این نقطه برسم،به کابوس های گذشته،به یادآوری شب های تلخ و شب های تلخ تر آینده. **** دستی به گردنم و می کشم و بعد از پوشیدن دمپایی هام وارد حیاط میشم،بی درنگ کنار شیر آب می شینم و تمام اون چیز هایی که خوردم و رد می کنم،یک باره،دوباره،سه باره،انقدر به معده م فشار میارم که اشک از چشمم جاری میشه،علارغم تمام تلاش هام باز هم نتونستم خودم رو کنترل کنم،دوباره ضعف وحشتناکی وجودم رو در بر گرفته بود،چشمام به سختی آب جاری شده ی مقابلم رو می بینه.خدایا الان نه،کاش الان چشم هام باز باشه،اون زمانی که خاموشی می خواستم محکوم شدم به دیدن،الان نباید چشم هام بسته بشه،نمی خوام وقتی چشم باز می کنم ببینم تمام حقیقت ها آشکار شده،حداقل به این زودی نه . دوباره عق می زنم و دوباره التماس می کنم،که تموم بشه امشب،احساس امشب،حال خراب امشب… این حالت تهوع به خاطر حامله بودنم نبود،به خاطر هجوم خاطره هایی بود که تمام عضو های بدنم رو مختل کرده بود از جمله معده ی بیچاره م رو،بی چاره تر ذهنم که از این همه افکار ضد و نقیض رو به نابودی بود. آبی به صورتم می زنم و شیر آب رو می بندم دستم رو بند دیوار می کنم و به سختی بلند میشم. حس می کنم جای زمین و آسمون عوض شده اما خودم رو نمی بازم،حق باختن ندارم. باید دووم بیاری آرامش،باید تحمل کنی.خودم رو به آلاچیق می رسونم و بی رمق دراز می کشم،زن های حامله توی این طور مواقع به کی پناه می برن؟برای بهتر شدن حالشون چی کار می کنن؟اگه حالشون بد بشه،اگه نیاز به تکیه گاه داشته باشن چی کار می کنن؟من باید چی کار کنم؟ به کی پناه ببرم؟کی بهم دلداری بده؟کی آرومم کنه؟کی این حس تنهایی رو ازم دور کنه؟ دلم هوای مامانم رو کرده،دلم هوای هامون رو کرده،امشب از فکر اون شروع شد و به این حال خراب ختم شد. فقط تونسته بودم مانتوم رو سرسری بپوشم اما یادمه موبایلم خیلی وقت بود توی جیب مانتوم جا خوش کرده بود بر می دارم،دستم روی شمارش متوقف میشه،بی اراده توی قسمت پیام ها می رم و تایپ می کنم: _می شه بیای توی حیاط؟ نمی دونم نزدیک ساعت سه نصف شب بیداره یا نه اما می خوام شانسم رو امتحان کنم. چشم هام رو می بندم،پنج دقیقه ای می گذره با شنیدن صدای قدم های آشنایی دلم قرص میشه،اومد.می دونستم میاد،می دونستم اونم مثل من خواب نداره.می دونستم علارغم نفرتش باز هم نمی تونه نیاد. چشم هام رو باز می کنم،می بینمش با همون اخم های در هم و جذابیت همیشه. توی تاریکی با وجود چراغی که بالای سرمون روشنه خواستنی تر از هر زمان شده. کنارم می شینه و زمزمه می کنه: _چت شده؟ دستم رو بند می کنم و به سختی به بدن بی رمقم تکون میدم،حالا من هم روبه روش نشستم. اشکی که با دیدن هامون سرکشانه از چشمم جاری شده رو با پشت دست پس می زنم و آروم میگم: _من خیلی تنهام.دلم گرفته،بدجوری هم گرفته. عمیق نگاهم می کنه و میگه: _کاری از دست من برای تو بر نمیاد مگه اینکه بخوای حرف بزنی تا منم بشنوم 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت125 بهروز بدش می اومد توی صورتش دستمال بکشم..سرش رو هر حرکت میداد و مانع می شد.
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 مشخص بود که سارا اصلا انتظار این برخوردو از بهنام نداشته.. عصبانی شده بود ولی سعی می کرد نشون نده..بیشتر خودش رو توی بغل دوست پسرش کشوند و گفت: -این مایکله....و بعد یکی ..یکی بقیه رو به مایکل معرفی کرد...در اخر نگاهی به من کرد و گفت: -شما رو به جا نمیارم تا اومدم چیزی بگم بهنام دست دراز کرد و توی بهت و تعجب همگی مون دستش رو دور شونه های من گذاشت و گفت: -نامزدم ساقی..... سارا نگاهی دقیقتر به من کرد و بعد نگاهش رو به دست بهنام دوخت....با صدایی پر از حرص گفت: -نمی ترسی بچه بیفته؟ بهنام با لبخند گفت: -نگران نباش مواظبم سارا نگاهش رو به بهروز دوخت و گفت: -وای این پسر کوچولوی منه؟..چقدر بزرگ شده....و دست دراز کرد تا بغلش کنه..اما بهروز برگشت توی بغل باباش و لباس بهنامو توی چنگ گرفت صدای سارا توی گوشم پیچید...بچه منه....بچه منه....احساس کردم قلبم داره از توی سینم میزنه بیرون هنوز توی شک حرکت بهنام بودم که این جمله سارا وجودمو اتیش زد..نا خوداگاه دست بردم و دست بهروزو توی دستم گرفتم...بهنام نگاهی به من کرد....فکر کنم متوجه حال خرابم شده بود چون گفت: -نه سارا ....این پسر کوچولویه من و ساقیه... بعد بهروزو به طرف من گرفت و گفت: -برو بغل مامانی بهروز با ذوق و شوق اومد توی بغلم و با دستش صورتم رو نوازش کرد... به خودم فشردمش....و نفس راحتی کشیدم..نگاه قدر شناسی به بهنام کردم و لبخندی زدم...بهنامجواب لبخندم رو با لبخند داد....نگاهی به شیلا کردم.... 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت123 -ناراحت نشو منظورم تونبودی اون سیامک پست فطرته که داره از اول مجلس به ز
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 عسل : درو بازکرد ارشام رفت داخل چراغ هارو روشن کرد اوووووف چه خوشگل شده ،دودست مبل تو پذیرایی یه دست که انتخاب من بود راحتی سفید که واسه جلوی تلویزیون بود و به صورت گرد در اومده بود اونیکی هم سلطنتی بود ،اینورو نگاه کردم یه اشپزخونه بزرگ که میز چهار نفره تو ترانس آشپزخونه بود تو سالنم یه میز ناهار خوری ۱۲نفره بود بغل آشپز خونه به راه رو بود که ۳تا اتاق توش قرار داشت یکی از اتاقا برای ارشام بود یکی مال من بود و اون یکی هم وقتی مامان اینا بیان میشه اتاق مهمان دراتاق دونفرمون رو باز کردم که برای ارشام بود یه تخت سفید دونفره خیلی قشنگ که بالای تخت تور کار کرده بودن و روی تخت رو با گل تزیین کرده بودن میز دراور وکمد دیواری تمام آیینه دره کمدو بازکردم همه ی لباسهای منو ارشام بود 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت125 صداش نیومد و باز هم ا شگ و آه...من چرا؟داشتم هر دو تاییمون رو تباه می
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 خودش اومده بود؟شد داشتم!.منتظر موندم تا اینکه قامتی بلند با کت و شلوار مشکی توی چارچوب در شد.گل رو که سمتم گرفت،چشمم که به تیله های سیاهی افتاد،امیر پر کشید و من اعتراض کردم دوست دارم!.اون رفت و من هم پشت سرو راه افتادم.سلام کرد؟من چی؟..نمی دونم! نمی دونم! از روی مبل بلند شدم تا چای بریزم.اون خانوم اصلا حرف نمی زد و مرد هم کم حرف می زد و جو خیلی ساکت بود.چای های خووش رنگ رو توی فنجون رییختم و با یه نفس عمیق به سمت نشیمن راه افتادم.اول همه اون خانوم برداشت.چیزی گفت که نفهمیدم و فکر کنم یه نود بلغور کردن بود.بعد هم مامان و بابا و مرد و خودش.حتی نگاهم نکرد..آدمش می کردم...گوشی رو آروم از توی جیب تزئینی کت بیرون کشیدم و سریع یه اس دادم به همون شماره ای که قبلا باهاش جوابمو داد.نوشتم"ببین داری میزنی زیر قولت! اومدی بله بگیری نه که گند بزنی به قرارمون!حواست باشه ها" گوشی رو دید و بعد با اخم سرو رو بلند کرد.جو بهتر شد و پدرم و پدرش حرف زدن ولی... مامان با لحن خاص خودش رو به ارمیا پرسید:مادرتون چرا چیزی نمی گن؟ ارمیا هم با اون صدای بم گفت:جولیا نمی تونن فارسی حرز بزنن. مامان سری تکون داد.من هم ساکت موندم تا اینکه با اشاره ی پدرم بلند شدم و دو تاییمون به سمت اتاق راه افتادیم. در اتاقم رو باز کردم و زود تر از من جلو رفت و روی تخت نشست. -این مراسم کجا شبیه خواستگاریه؟ با اخم نگاهم کرد و با تشر گفت:هیچ جاش...از همون جا خونه ویرانه که عروس خانوم میاد به زورخواستگاری میکنه! مغرور گفتم:مجبورت نکرده بودم. ا؟که اینطور... ِ- -داری چوب گندکاری خودتو میزاری! -نرو رو اعصاب من دخترجون! خواستم دهن باز کنم جواب بدم که بلند شد و توی چشمام خیره شد و گفت:این بازی رو تو شروع کردی من تموم می کنم! اون رفت و من مات این شدم که اولین بار بود که تا این حد بهم نزدید شد و توی چشمام خیره...دوستش داشتم،یقین داشتم که دوستش دارم.خون به تموم صورتم هجوم اورد و من متحیر و غم زده به خاطر تاخیرم از اتاق بیرون رفتم. *** -اینا اصلا وصله ی تن ما نبودن...اون از مادرو که با چنین وضعی اومد داخل و پدری که هر حرفش نشون از دست پرورده بودن هربه های صهیونستی می داد.می گفت به ناحق شاه رو فرستادن بیرون،ز مانی که اون بود هم خانوم ها را حت بودن هم مرد ها لذت ز ندگی رو داشتن ولی حالا چی؟!.خانومها تو قفسن..یه کی نیست بگه آخه مرد حسابی اگه تو قفس بودن که خانوم تو با این لباس...استغفرالله...اینطور که نمیاد بیرون!.فقط نیم ساعت حرف زد ولی تمام دستش برام رو شد!پسرشم که حتما نسیه ی دوم خودشه!! 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت125 با متانت به سمت بچه ها قدم برداشتم و وقتی کنارشان رسیدم فریماه با ذوق گف
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 مثل همیشه تهدید سونیا که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت: -شایدم از دوست داشتنه پوزخندی زدم و گفتم: -آره از دوست داشتنه، ببین اشاره ای به رزا کردم که در آغوش شهاب جوالن می داد و روی برگرداندم که سونیا دیگر حرفی نزد؛ با صدای دی جی که همه را به صرف شام دعوت می کرد هرسه با متانت به سمت میزی که سمت راست خانه قرار گرفته بود و انواع غذاها را روی آن چیده بودند رفتیم؛ با این که ظهر هم چیزی نخورده بودم اما اشتهایی نداشتم و به خوردن کمی سالاد اکتفا کردم بشقاب سالادم را برداشتم و روی مبل کنار پنجره که خالی بود نشستم سونیا و فری هنوز کنار میز بودند نگاهم را در خانه چرخاندم و در آخر روی درب باز شده ی اتاق شهاب که رزا و شهاب از آن بیرون آمدند، خیره ماندم حسادت سرتاسر وجودم را فرا گرفت سنگینی نگاهم را حس کرد و گذرا نگاهی به من انداخت و به سمت میز بار رفت گویی برای خوردن مشروب عجله داشت که پیک های پی در پی را می نوشید و من محو نگاهش بودم بعد از خوردن شام همه جمع شدند کیک بزرگ و زیبایی که گارسون آورد را رزا برید و تقسیم کردند، نوبت به کادو ها رسید بین ما سه نفر فقط سونیا به رسم دوستی کادو خریده بود، چشمم به شهاب بود که جعبه ی کادو شده ی نسبتاً کوچکی را روی میز گذاشت کنجکاو بودم که بدانم چه خریده اما رزا فقط گونه اش را بوسید و تشکر کرد فریماه در حالی که دست می زد سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: -نگاه عنتر خانوم رو از حرفش خندیدم که همان لحظه آهنگ آرامی پخش شد برای رقص دو نفره؛ سونیا و فری از پیست دور شدند قدمی به جلو برداشتم که دستی مردانه را از پشت روی کمرم حس کردم و به عقب برگشتم شهاب را دیدم که با چشم های خمار نگاهم می کرد؛ گویی زمان ایستاده بود و تنها صدایی که به گوش می رسید تپش دیوانه وار قلب من بود نگاهم را چرخاندم و رزا را در حال رقص با رادمان دیدم شهاب با لحن آرامی که حاصل مستی اش بود گفت: -افتخار رقص رو میدی؟ چیزی نگفتم که دستش را روی کمرم گذاشت و من هم ناخودآگاه دستم را روی شانه اش گذاشتم؛ چراغ ها خاموش شدند و فضای رمانتیکی به وجود آمد و تنها نوری که در سالن بود رقص نور آبی رنگی بود که بر صورت مردانه ی شهاب سایه افکنده بود سرم را کمی بلند کردم که نگاهمان به هم گره خورد گرمی نفس هایش را روی صورتم حس می کردم، دلم می خواست هیچ وقت آهنگ تمام نشود و در این حال بمانیم شهاب گویی می خواست حرفی بزند نفسش را کالفه بیرون فرستاد نگاهم را از صورتش گرفتم و از فرصت به وجود آمده استفاده کردم آرام پرسیدم -شهاب حست به من چیه؟ در حالی که صورتش را نزدیک تر می آورد زمزمه وار گفت: -ازت خوشم میاد! شُکه خیره اش بودم که بوسه ای روی پیشانی ام کاشت و دست هایش را از دور کمرم باز کرد و دور شد مات رفتنش بودم و اما هجوم خون به صورتم را حس می کردم نمی دانم چطور خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت نشستم دستی روی پیشانی ام کشیدم و در آیینه نگاهی به خودم انداختم صورتم سرخ شده و لپ هایم گل انداخته بود هنوز قلبم در تکاپو بود لباس هایم را عوض کردم و خودم را روی تخت رها کردم به یاد فریماه افتادم که گفته بود آخر شب با برادرش به خانه می رود هنوز از پایین صدای موزیک می آمد اما من دیگر رمقی برای ادامه ی جشن نداشتم و غرق در رویای شیرین شهاب بودم، چشم هایم را روی هم گذاشتم که جمله ی شهاب در ذهنم نقش بست. 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃