💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت159 نگاهی به ساعت می ندازم و خمیازه ای می کشم،نه و نیم صبح بود و من تمام شب رو بی
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت160
درمونده میگم:
_چند بار بگم من نخواستم ؟هاکان به من…
باز هم حرفم رو قطع می کنه،این بار با فریاد بلندش رسما خفه میشم:
_گور بابای هاکان،توف به شرفِ اون نامرد بی همه چیز که اگه زنده بود خودم می کشتمش.
نفسم بند میاد:
_پس باور کردی؟
با همون صدای بلندش جواب میده:
_آره… لعنت به تو که انقدر حرفات بوی واقعیت میده،لعنت به اون چشمات که داره داد میزنه بی گناهی…
میون گریه لبخند محوی روی لبم می شینه،اما موندگار نیست،از بین میره وقتی هامون با خشم به سمتم میاد.انگشتش رو تهدید وار جلوی روم تکون میده و با قدرت کلامش رسما زبونم رو بند میاره:
_اون همچین گهی خورده تو باید بزنی بکشیش؟منم بزنم تو رو بکشم؟انگیزشم دارم. بکشـــم؟
کلمه ی آخر رو توی صورتم فریاد می زنه،از خود بی خود عقب میرم و با گریه مثل خودش داد می زنم:
_من نخواستم اون بمیره.
چشمای اشکیم و به چشماش می دوزم و باز هم داد می زنم:
_من اگه می خواستم بکشمش همون شبی که باهام اون کارو کرد می کشتم،اما لال شدم و ریختم توی خودم.اما ولم نکرد هامون…اون شب مهمونی دوباره اومد،دوباره با حرفای بی شرمانه ش خاطرات اون شبِ لعنتی رو به یادم آورد.دوباره دستش به سمتم دراز شد،به من… به من گفت باهاش بخوابم تا پولمو بده.من کی بودم هامون؟یه هرزه که بخوام برای هم خوابی پول بگیرم؟هامون من…
دیگه نفسم بالا نمیاد،دیگه راه تنفسیم قطع شده.دیگه چشمم حال داغون هامون رو نمی بینه. سرم رو بین دستام می گیرم و با تمام وجود اشک می ریزم.
کنارم می شینه و بازوم رو می گیره،بدون این که به صورتش نگاه کنم سرم رو روی سینه ش می ذارم.سینه ای که از حجم نفس های سنگین با قدرت بیشتری بالا و پایین میره.اون لحظه توقع نداشتم دلداریم بده،همین که بذاره حس امنیت رو توی آغوشش تجربه کنم برام بسه.
پسَم نمیزنه،فقط با صدای خش دار به سختی کنار گوشم زمزمه می کنه:
_گریه نکن!
به اشک هام تلنگر میزنه که با قدرت بیشتری ببارن.وسط گریه رسما ناله می کنم:
_من نخواستم قاتل بشم هامون.نخواستم الان مامانم به جای من توی زندان باشه،نخواستم جوونیم،روحم،غرورم،آینده م،شیطنتام همه به دست یکی مثل هاکان پر پر بشه.من هر چی که بودم،هر کی که بودم یه هـ…
وسط حرفم میاد
_هیشش!ادامه نده.
غم صداش و که می شنوم گریه کردن از یادم میره،سرم رو بلند می کنم و وقتی چشم های قرمزش رو می بینم،بهت زده میشم و وقتی چشمم به اشکی که روی گونه ش نمود پیدا می کنه میوفته از خودم بیزار میشم که چرا غافل از حال خرابش به درد خودم رسیدم.
می خوام حرفی بزنم که اشکش رو با خشونت پس می زنه و با حرفش راه نفسم رو بند میاره:
_حال خرابتو جبران می کنم،اشتباه کردی،با داغی که به دلم گذاشتی بزرگترین خریت زندگی تو کردی.خریتی که نمی تونم ببخشم اما جبران می کنم،جبران نامردی و لاشخوریه هاکان رو من می کنم آرامش.نمی ذارم کسی روی اون بچه اسم بذاره.تو زن منی،اونم بچه ی منه.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت159 سوسن با گیجی گفت: -بله چشم و از اتاق خارج شد...بیرون در صدای صحبتشو با
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت160
-بهم اعتماد کن....باور کن بودن با من اونقدر هم که فکر می کنی سخت نیست
سریع گفتم:
-چرا وقتی دوسم نداری این کارو باهام می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
-تو چرا فکر می کنی که من دوست ندارم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
فکر کردن نمی خواد..ادم کسیو که دوست داره ازار نمی ده..کاری که تو دائم با من می کنی....
احساس کردم که بهنام ناراحت شد ولی سعی کرد نشون نده گفت:
-من نمی خوام ازارت بدم ...
خواستم چیزی بگم که بهروز بیدار شد و با گریه گفت:
مامان
دستم رو از دست بهنام در اوردم و با عجله بغلش کردم و گفتم:
-جانم..بیدار شدی عسلم..بیا بغلم ببینم
و بغلش کردم..بهنام از روی زمین بلند شد و گفت:
-من دارم میرم کارای الزموانجام بدم...تو هم بهتره اماده عقد باشی عروس خانم
و سریع از اتاق خارج شد..جمله اخرش مثل پتکی بود که توی سرم فرود اومد...عروس خانم..عروس خانم......
باور کردنی نبود..یعنی الان من همسر بهنام بودم...با تمام وجود می خواستم که واقعیت نداشته باشه ولی متاسفانه
واقعیت رو انگشتری که توی انگشتم بود بهم ثابت می کرد.....توی اتاق همیشگیم با بهروز خوابیده بودم و به چند
ساعت گذشته فکر می کردم....
با خروج بهنام از اتاق نیم ساعتی توی اتاق موندمو خودم رو با بهروز مشغول کردم...دائم خودمو دلداری می دادم و
می گفتم...بهنام جدی نگفته..اون فقط می خواسته ببینهمن چی می گم..کمکم داشتم به همین نتیجه می رسیدم که در
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت159 باید بخاطر بابام بود وگرنه من چشم دیدنش رو ندارم.شمماید به خاطر همون ق
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت160
نگاهش کردم و با اخم گفتم:با اینکه اصلا کار درستی نیست ولی باشه.
نشستم.شروع کرد به روندن و من نگاهم به تیپ افتاده بود.اونم تیپ مشکی
زده بود منتها یه تی شرت خیلی شیک سبز تنش بود.گو شه ی خیابون توقف
کرد و گفت:کجا بریم؟می خوام باهات حرف بزنم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:همینجا حرفهات رو بزن!کار دارم.
آروم گفت:اگه مزاحمت شدم بعدا با هم حرف می زنیم.
نگاهش کردم و گفتم:حرفت رو بزن!حرفی نداری من برم!
متعجب گفت:باشه بابا...دنبالتن مگه؟
مستاصل و مغرور خیره شدم بهش که خودش فهمید حال و حوصله ی زر
الکی زدن ندارم.شروع کرد و گفت:
-می خواستم قبل از اینکه به..به مادرم جواب بدین به خودم جوابت رو بگی!
خواستم بگم کجای کاری عمو که گفت:اول بگو جوابت چیه؟مثبت؟
حتی منفی رو به زبون نیوورد.گفتم که این خیالت برو داشته ها...فکرکرده
من عاشق چشم و ابروشم!
مغرور گفتم:چرا فکر نمی کنی منفی باشه؟
رنگ نگاهش عوض شد ولی جا نزد و گفت:چون نمی خوام منفی با شه.حالا
جوابت؟
یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:چی فکر می کنی؟
متفکر گفت:نمی دونم!.هر وقت میام حرکت بعدیت رو پیش بینی کنم با یه
نگاه همه ی معادلاتم رو به هم میریزی!
نیشخند زدم و گفتم:استرس داری؟
به در ماشمین تکیه داد و خیره به چشممهام گفت:هر چیز هیجانی استرس هم
داره.به هر حال حرکت تو،فردای منو مشخص میکنه!
نه با با...نمردیم و مشخص کن نده ی فردای ملت هم شدیم! با پوزخند
گفتم:جوابت منفیه!
متعجب گفت:چرا؟
دو ست دا شتم بگم چون چسبیده به را...ولی بخاطر جو موجود گفتم:نظر
من رو خواستی،نظرم رو گفتم!
-مطمنم یه دلیلی داری!بگو تا بدونم...
برگشتم و خیره بهش گفتم:این رو می گم برای گزینه ی بعدیت آقا...از نظر من
رو ترتیب مامانی به نظر
ُ
ُ
تواصلا مرد نیستی!می دونی چیه همچین یه ذره
میای!..خوشم از این تیریپ آدما نمیاد!
با اخم گفت:تو از بس خودت رو قوی می دونی بقیه به چشمت نمیان.حس
می کنی یه مرد تمام عیاری و نیازی به یه تکیه گاه از جنس مذکر نداری...این
دلیلت مزحک ترین دلیلی بود که فکر می کردم بهم بدی!
حر صم گرفته بود ولی با آرامش گفتم:تو جایگاهی نیستی که در مورد من نظر
بدی،بقیه هم به تو ربطی نداره! اصلا بخاطر همین اخالق گندته که جوابت
نه است دیگه!
سه تا نفس عمیق کشید و گفت:پگاه خانوم،یه فرصت بدید به دوتامون،مطمنم
باشید ضرر نمی کنین!
پوزخند زدم و گفتم:به نظرم فرصت ندم هم ضرر نمی کنم،نه؟
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت159 نگاهی به مادرم که هاج واج نگاهمان می کرد انداختم، از آمدنش شک داشتم اما به
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت160
صندلی کنارم را عقب کشید و روی آن جای گرفت، مادر بشقاب به دست به سمتمان آمد و جلوی هردویمان بشقاب
گذاشت برحسب عادت جلوی صندلی آقاجان بشقابی گذاشت که توجه همه به آن جلب شد؛ دستش وسط راه در
هوا معلق ماند و من بغضم را با نوشیدن جرعه ای آب فرو دادم.
مادرم صندلی رو به روی نیما را عقب کشید و روی آن نشست اما نگاه پرحسرتش را به جای خالی پدرم دوخت؛
سکوتش کشنده و دردناک بود نگاهی به نیما انداختم که مشغول بازی با غذایش بود و برای عوض شدن جو حاکم
گفتم:
-یادم رفت بگم که قبل از رفتن، من و شهاب یه سفر سه روزه به شمال میریم
سر بلند کردم تا عکس العملشان را ببینم لبخند روی لب های مادرم و اخم روی پیشانی نیما جای خوش کرد،
درحالی که لیوانش را به سمت لبش می برد گفت:
-اما من نگفتم میام
به سمت اش چرخیدم
-وقتی من و مامان میریم فکر نمی کنم دلت بخواد تنها بمونی!
مکثی کردم و ادامه دادم
-درضمن اونجا مامان هم درمان میشه، مطمئنم!
قاشقش را رها کرد که با صدای ناهنجاری در بشقاب افتاد؛ نگاهی گذرا به صورت مادرم انداختم نگران به بحث
بینمان گوش سپرده بود، بی توجه به نیما برای خودم کمی برنج کشیدم
-باهاتون میام
از جایش بلند شد چیزی نگفتم و با لبخند نظاره اش کردم که ادامه داد
-فقط به خاطر مامان
از آشپزخانه بیرون رفت لبخندی اطمینان بخش به مادرم هدیه کردم و چشم روی هم فشردم که جوابم را با لبخند
زیبایش داد و شروع به خوردن غذایش کرد.
سه روز گذشت و در این بین شهاب نیما را کامالً قانع کرده بود و هردو برای گرفتن مدارک پزشکی و پاسپورت مادر
مشغول بودند.
قرار بود امروز بعد از ظهر همراه شهاب راهی شویم نمی توانستم ذوقم را پنهان کنم و از صبح لبخند مهمان لب هایم
بود؛ اولین بار بود که به پیشنهاد شهاب به سفر می رفتیم و من سر از پا نمی شناختم چمدانم را از بهترین لباس
هایی که داشتم پر کرده بودم دلم می خواست برای شهاب بهترین باشم؛ دوش پنج دقیقه ای گرفتم و بافت زمستانی
زرشکی و شال و شلوار مشکی رنگی به تن کردم، آرایش مختصری روی صورتم نشاندم و موهایم را چتری روی
پیشانی ام ریختم؛ از دیدن چهره خودم در آینه لبخندی زدم که همان لحظه ضربه ای به درب اتاق خورد و قبل از
این که چیزی بگویم شهاب وارد شد...
نگاهش را در اتاق چرخاند و در آخر روی لب های سرخم متوقف شد کمی مکث کرد و کامالً وارد اتاق شد، به سختی
نگاهش را از صورتم گرفت
-وسایلت رو بده تو ماشین جا بدم
چمدان نسبتاً کوچکم را به سمتش هُل دادم؛ چند قدم جلو
آمد و بعد از برداشتنش به سمت در رفت اما وسط راه ایستاد گویی حرفی یادش افتاده بود
-آها یادم رفت بگم لباس گرم بردار اونجا سرده
با لبخند به نشان تایید سر تکان دادم که از اتاق خارج شد
شال مشکی رنگم را روی سرم مرتب کردم و بعد از پوشیدن پالتوی ساده و خوش دوخت هم رنگش، نگاهی گذرا به
آینه انداختم کیف دستی ام را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم؛ کنار درب ورودی فرشته ی زمینی ام را دیدم که با
کاسه ی آب و قرآن در دستانش ایستاده بود در دل باز هم برای وجودش شکرگزار خدا شدم و به سمت اش قدم
برداشتم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم در نگاهش نگرانی موج می زد که گفتم:
-نگران من نباش مامان، آماده باش که وقتی برگشتیم بریم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃