💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت80 .آخ بابا! اگه بودی… بابا اگه بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد!رفتی و منو
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت81
وحشت زده از خواب می پرم و دستی به صورت عرق کردم می کشم،نفس هام سنگین شده و وجودم رو وحشت گرفته. از خوابی که حتی یادم نمیاد چی بود ! نمی دونم کی خوابیدم اما میگم ای کاش نمی خوابیدم. کابوسی که دیدم انقدر ترسناک بود که بی اراده اشکام جاری بشه و از ترس به خودم بپیچم .بدنم میلرزه،تا حالا کابوس ندیده بودم… همیشه خواب هام رنگی بود تا اینکه اون شب لعنتی هاکان اون کارو باهام کرد. از اون شب به بعد همه چیز یه شکل ترسناک به خودش گرفت حتی آسمون آبی بالای سرم .
اما امشب،اولین شبیه که کابوس می بینم،انگار قرار بود این ترس های شبانه هم به بدبختیام اضافه بشه.
نگاهی به پنجره که روشنایی صبح رو نشون میده می ندازم .نگاهم رو به سمت ساعت سوق میدم ساعت شش و نیم صبحه دیگه جرئت پلک زدن هم ندارم چه برسه به خوابیدن.
بلند میشم و به سمت پنجره میرم،بازش میکنم،یه پنجره ی سراسری که یه بالکن خیلی کوچیک داشت اما همون هم غنیمت بود.
پاهام رو روی موزائیک های داغ شده میذارم و دستم رو به میله ی آهنی بالکن می گیرم و چشم هام رو می بندم،نسیم صبح به جسم عرق کردم خنکا می بخشه و دلم رو فقط کمی آروم می کنه.
چشمم رو باز می کنم و سرم رو پایین میگیرم که نگاهم به هامون میوفته. روی زمین چمن کاری شده ی حیاط دراز کشیده و بی توجه به آفتابی که روش افتاده و باعث شده اخم هاش در هم بره به نقطه ی نامعلومی خیره شده. یعنی اون هم مثل من کابوس دیده ؟ اما من گناهکار بودم اون نبود. من قاتل بودم اون نبود،من احمق بودم اون نبود! تا این حد داغون،پریشون… اون همه برای هامون خوددار .. ضربه ی سنگینی بهش زده بودم؟اونقدر سنگین که بد بشه و به فکر انتقام بیوفته،اونقدری که خواب به چشمش حروم بشه و شب هاش با درد سپری بشه!
تو آدمی آرامش؟قلب داری؟ احساس داری؟ هامون هر کاری هم بکنه حق داره،اما تو چی؟ تو حق عذاب دادنش رو نداری!اون پریشونه تو حق نداری داغون ترش کنی،یادت نیست به خاله ملیحه گفتی کنیزتون میشم؟ تو سری خور میشم؟ الان چرا زبونت انقدر درازه؟ آخ هامون… آخ… اون قدر درد داری که با وجود تمام کارهات نمیتونم ازت متنفر بشم اما از ته دل می خوام یک روز من رو ببخشی،خواسته م زیاده، بی جاست اما می خوام یک روز هم شده من رو درک کنی،غم افتاده روی دلم رو ،عذاب وجدانم رو ،نا امیدیم رو،کابوس شب و روزم رو ،پر و بال شکستم رو… بعد از اون حتی اگه بمیرم هم مهم نیست .فقط بفهمم منو بخشیدی! کاش ببخشی،ای کاش..
در همین روزهای بارانی
یک نفر خیره خیره میمیرد
تو بدی کردی و کسی با عشق
از خودش انتقام میگیرد
****
قوری کوچیک سفید رنگ رو روی میز میذارم که همزمان صدای باز شدن در رو می شنوم. دستم برای ثانیه ای مکث میکنه و خوف به دلم میوفته اما دوباره با اخم خودم رو مشغول می کنم.
تخم مرغ داغ آبپز شده رو توی دست میگیرم و مشغول کندن پوست های نازک تخم مرغ میشم که حضورش توی آشپزخونه حس میشه .
لرزش دست هام رو مهار میکنم،صداش با همون غرور همیشگی،با همون صلابت… به گوشم میرسه:
_فرداشب دعوتیم.
دست از پوست کندن تخم مرغ می کشم،بر می گردم و خیره به صورت اخمالودش میگم:
_من که قرار نیست بیام؟
هامون: باید بیای!
با همین دو کلمه یعنی حق اعتراض هم نداری،اما من کی طبق حق پیش رفتم که بار دومم باشه؟
_من نمیام،حوصله ی زر زرای فامیل عطیقه تو ندارم .
نگاهش رو ازم میگیره و مثل هر بار که مقابلش می ایستم خنده ی تمسخر آمیزی می کنه .اخمام از خنده ش بیشتر در هم میره.
_جوک برات تعریف نکردم که میخندی.
خنده اش محو میشه،اما پوزخندش نه، درست مثل زهر کلامش:
_شجاع شدی! انگار درد کتکای روی صورتت کم شده که حالا برای من دم در آوردی!
مثل خودش پوزخند میزنم:
_نه اتفاقا دردش هست،من پوست کلفت شدم.
طوری میخنده انگار با همون خنده بهم میگه کجای کاری دختر جون ؟ مونده تا پوست کلفت شدنت. صدای پر تمسخرش اعصابم رو بهم می ریزه:
_تو هنوز با کمربندم آشنا نشدی،عـــــــزیزم .
دستش که به سمت کمربندش میره،چشم هام پر میشه از وحشت… یعنی میخواست بزنه؟
با لبخند محوی خیره به صورتم کمربند مشکی و چرمش رو باز میکنه و از دور شلوارش بیرون می کشه.
دستم رو بند کابینت آشپزخونه می کنم و قدمی به عقب بر میدارم .به سمتم میاد و با لحن مضحکی میگه:
_زبون درازی کن تا محکم تر بزنم .
رسما لال شدم،من کی کتک خوردم که بار دومم باشه؟با همون خنده ی عصبانی روی لبش به سمتم میاد و ادامه میده:
_دیشب جلوی کی زبون درازی می کردی؟فکر کردی فراموش کردم ؟
قدم دیگه ای به عقب برمیدارم،خدایا هامون گاهی اوقات زیادی ترسناک میشد،اون کبودی چهرش رگ های ورم کردش،خنده ی شیطانیش،کمربند توی دستش… همه و همه باعث شده بود یه ترس بدی از این مرد به دلم بیوفته.
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت80 -کیا هستن؟ ...... -باشه بهشون می گم...نه بهنام هنوز نیومده ...... -اره
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت81
بهنام..
.....
.-نمی دونم به اونم می گم اگه کاری نداشته باشه شاید بیاد.....اینجاست اصلا می خوای از خودش بپرس
....
...نه این چه حرفیه پسرم..بچه ها هم توی خونه حوصلشون سر میرفت..این خیلی خوبه که با هم جمع شین و از
جوونیتون لذت ببرین
........
قربونت برم خاله....توهم سالم برسون
......
خواهش می کنم..خداحافظ پسرم
و به بهنام اشاره کرد و گوشی رو به سمتش گرفت...و رو به من گفت:
-ساقی ..چرا نمی خواستی بری؟
نگاهی بهش کردم و گفتم:
-ترجیح می دم توی خونه پیش بهروز باشم
گفت:
-اینطور نمی شه که همیشه بخوای توی خونه باشی..بالاخره تو هم جوونی...قراره یه عمری با ما زندگی کنی..پس
بهتره با بچه ها صمیمی بشی..وسایلتو جمع و جور کن..فردا تو هم با بچه ها میری
-ولی
-اگه نگرانیت بهروزه که به احسان گفتم مامانشو صبح بیاره اینجا..اینطوری هم من و خواهرم با همیم و صحبت می
کنیم هم مواظب بهروزیم..تو نگران بهروز نباش
چیزی نداشتم که بگم....سرم رو پایین انداختم..تو این فاصله صحبت های بهنام و احسان هم تمام شده بود....بهنام
خداحافظی کرد و به سمت ما اومد..فاطمه خانم پرسید:
-توهم باهاشون میری مادر؟
بهنام گفت:
-نمی دونم....اگه صبح زود تونستم بیدار شم..میرم وگرنه نه
اقای پرتو که تازه از حمام بیرون اومده بود گفت:
-کسی نمی خواد به ما شام بده....
سریع از جام بلند شدم و گفتم:
-االن میزو می چینم
غزل هم پشت سر من راه افتاد .با هم میز شامو چیدیم
می دونستم امشب بهنام میاد تا اذیتم کنه.....از غزل خواستم بیاد و توی اتاق من بخوابه....وقتی متعجب پرسید
چرا....گفتم دوست دارم یکم صحبت کنیم بعد بخوابیم..اونم قبول کرد......بعد از شام وقتی همه می رفتیم که
بخوابیم غزل گفت:
-مامان من امشب پیش ساقی می خوابم
چشمای بهنامو دیدم که مثل گرگ زخمی به من خیره شد...توی نگاهش میشد خوند که فهمیده کار منه..بی خیال
رفتم کنار غزل ایستادم و منتظر شدم با هم بریم باال..فاطمه خانم گفت:
-هر جور دوست دارین.....فقط خیلی بیدار نمونین که صبح زود سختتون بشه بیدار شین
غزل خم شد و مامانش رو بوسید و گفت:
-چشم مامان....شب بخیر
شب بخیر دخترم
منم گفتم:
-چیزی لازم ندارین؟
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت80 گوشی قطع کردم و رفتم کنارشون نشستم چندمین بعد صدای ایفون بلند شد سریع بلند
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت81
ازارشام جدا شدم گوشی دادم مامان ،
مامان بعد ازاینکه حرفاشو زد باخاله زهرا به سمت اشپزخونه رفتن منم خواستم برم کمک که
خاله نذاشت و گفت بایدپیش شوهرت بشینی تنهاس
منم مجبور شدم قبول کنم وقتی رفتن ارشام سرشو اورد کنار گوشم
ــ خوب خانومم چخبر
ـ هوو خیاالتی شدی
ـ هوو چیه بی ادب
ـ بی ادب خودتی با اون دختر خاله خرت که تورو انداخت تو دامن من بدبخت
ـ نه اینکه تو خیلی ناراحتی همه دخترا ارزوشونه من یه نگاه کوچیک بهشون بکنم تو که دیگه
خوشبحالت شده اگه من نبودم اخه چه ادم احمقی میومد
تورو بگیره هاا
ـ تو نمیخواد حرص منو بخوری یه احمق مثل تو پیدا میشد میومد منو می گرفت
وقتی این حرفو بهش گفتم داشت منفجر میشد خخخ کیف میکنم وقتی حرص میخوره
امد جوابمو بده با صدای ایفون حرف تو دهنش موند
یه پوزخند بهش زدم و به سمت ایفون رفتم درو زدم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت80 نیشخندی زدم و گفتم:مامان هم واسه این با این خواهرش چفته چون بقیه کارو
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت81
من هم مغرور برگشتم سمت مامان. مامان و دنبال تارا به
سمت اتاق راه افتادم.
تا رفتیم داخل تارا شروع کرد به غر زدن.
-امشب...برگشته به من میگه چاق شدی...میخواد حرصمم بده...بعدو به
مامان میگه یه کلاس آموزو آداب معاشرت برای دخترا بلده واسه جذب
خوا ستگار..لاکردار یادش رفته که به زور دادنش به علی) شوهرو!(..والله اگه
علی یه ذره جنم داشت و خجالت رو می ذاشت کنار حتما قضیه فرق می کرد
و الان خاله تو خونه نشسته بود و بافتنی می بافت و قمپز در نمی کرد.علی در
حق جهان ظلم کرد.اگه اونم با خاله زیبا ازدواج نمی کرد الان اون
دو تا انگل بی مصرف تولید نمی شدن!واقعا ضرر بزرگی زد!
خندیدم.واقعا باهاش موافق بودم.عصبی رفت بیرون.یه تونیک شیک تو کیفم
بود. تا کیفم رو باز کردم عطرش تو خو نه پیچیدتو تونیک رو بیرون اوردم.توی
پلاستیک بود و واسه ی همین یه کم بو گرفته بود.شونه بالا انداختم و دکمه
های مانتوم رو باز کردم.لباسمم رو با همون تونیک آجری عوض کردم.یه شمال
مشکی بیرون کشیدم و سرم کردم.من بمیرمم جلوی اون دو تا هیز آشغال سر
خالی نمی گردم.حتی اگه شده مجبور شم تموم شه طعنه های خاله رو
بچشم!نفس
کوتاهی کشیدم و در رو باز کردم و رفتم بیرون.از پله های اشرافی پائین
رفتم. خا له تا منو د ید برق نگاهش عوض شد و اخم کرد.رو به ما مانم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت80 ماشین را دور زد و سوار شد با تک استارتی ماشین را به حرکت در آورد، یواشکی
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت81
نگاهی به سونیا که روی تخت شهاب نشسته بود انداختم و دهان باز کردم صدایش بزنم که با آمدن شهاب آن را
بستم، حتی نیم نگاهی به من نینداخت و به اتاقش رفت
درب را تا نیمه بست که دیدم را کم کرد و باعث شد در دل ناسزایی حواله اش کنم اما با شنیدن صدایش گوش تیز
کردم
-این چه حرفی بود سونیا
به سونیا دید نداشتم ولی صدایش به گوشم رسید
-حقش بود به نظرم دلیلی نداره شب رو اینجا بمونه
شهاب را دیدم که چنگی به موهای ژولیده اش زد و گفت:
-خودت می دونی که مجبورم باهاش کنار بیام پس گند نزن
حرفش لحظه ای شُکه ام کرد یعنی چه چیزی باعث اجبارش بود! لحظاتی سکوت کردند و صدای سونیا که بلندتر از
حد معمول بود سکوت را شکست
-ببینم اصالً تو به چه حقی این دختر بیچاره رو با این حالش ول کردی و اومدی کنار رزا خوابیدی؟
شهاب سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت کالفه سیگاری روشن کرد و بدون جواب دادن به سونیا چنگی به
تیشرتش که کنار تخت افتاده بود زد، با یک حرکت آن را به تن کرد و از اتاق خارج شد و خانه را ترک کرد
نفس حبس شده ام را همراه با آه بیرون فرستادم، دقایقی بعد سونیا از اتاق بیرون آمد و کنار پایم زانو زد
صدای استارت ماشین شهاب به گوشم رسید، سونیا دست سردم را در دست های گرمش گرفت و خیره در چشم
هایم شد و گفت:
-اصالً ناراحت نشی ها، تو منو داری
لبخندی پر از درد به رویش زدم حتماً به حس بی کسی ام پی برده بود که این حرف را زد جواب لبخندم را با لبخند
مهربانش داد و از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت؛ چند دقیقه بعد با سینی که صبحانه ی مفصلی در آن
چیده بود کنارم روی کاناپه نشست لبخند قدر شناسانه ای به رویش زدم و گفتم:
-به خاطر همه چیز ممنونم سونیا
کمی عسل روی نان تست زد و به سمتم گرفت و با لحنی پر از انرژی جواب داد
-بگیر بخور حرف نزن
آرام و کوتاه خندیدم بعد از تمام شدن صبحانه از جایش بلند شد و من حرفی که برای گفتنش این پا و آن پا می
کردم را به زبان آوردم
-سونیا
به سمت آشپزخانه می رفت که به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد؛ ادامه دادم
-میشه با تلفنت به مامانم زنگ بزنم آخه هنوز به اپراطور ایران وصلم و نمیشه تماس گرفت
لبخندی عمیق زد و بدون حرف گوشی اش را از جیب شلوار جینش بیرون کشید و آن را به سمتم گرفت که تشکر
کردم، با شوق شماره ی خانه را گرفتم که بعد از چند بوق صدای مادرم در گوشم پیچید دلم برای شنیدن صدایش پر
می زد
مکالمه با مادرم حالم را خوب کرد که از بریدگی پایم چیزی نگفتم و جوری وانمود کردم که زندگی شیرینی را با
شهاب می گذرانم
بعد از پایان تماس سونیا را صدا زدم و گوشی را به سمت اش گرفتم که همان لحظه زنگ تماسش به صدا در آمد؛
گوشی را گرفت و تماس را وصل کرد حتی از فاصله ای که داشتیم هم صدای شهاب را شناختم نمی دانم چه می
گفت که سونیا چند لحظه یک بار می گفت
-باشه
بعد از پایان تماس اش با چهره ای که حس خوبی به آن نداشتم به سمتم برگشت که منتظر نگاهش کردم با دیدن
سکوتش زبانی روی لب های خشکم کشیدم و گفتم:
-چی شده؟
پوف کلافه ای کشید و گفت:
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃