eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 #پارت86 بلند میشم،کسی نمی پرسه کجا میرم… خودمم نمی دونستم،فقط میخواستم برای دقیقه ای
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 نگاهم رو با ترس به هامون می دوزم،چنان با فک قفل شده به هاله نگاه میکنه که همه از نگاهش ترسیدن،بدتر از همه من که بازوم بین انگشتاش در حال خورد شدنه. هر لحظه منتظر جواب دندون شکنی از هامونم،قدمی به هاله نزدیک میشه،لب باز میکنه اما هیچ حرفی نمیزنه فقط با اخم می غره: _راه بیوفت میریم . به سمت در هلم میده،صدای خاله مریمش هم نمیتونه جلوش رو بگیره. _هامون به خدا اشتباه متوجه شدی،کسی منظوری نداشت… هاله هم فقط عصبانیه اونم مثل تو داغ دیده ست شام نخورده نرو خاله جون ناراحت میشم. کفش هاشو می پوشه که آروم میگم: _کیفم توی اتاقه. درو با عصبانیت باز میکنه و بدون اینکه بازوم رو رها کنه میگه: _به درک . بی توجه به صدای پشت سرش به سمت در حیاط میره،هر چقدر تقلا می کنم بازوم رو رها نمیکنه اما جرئت حرف زدن هم ندارم. در رو باز می کنه و وقتی بیرون رفتیم با قدرت می بنده،تمام حرکاتش عصبانی و از روی خشمه حتی نفس های کشدار و سنگینی که قفسه ی سینه ش رو بالا و پایین میبره. در ماشین رو باز میکنه و وادارم می کنه بشینم،درد خودم از یادم رفته و تنها حسی که دارم ترسه. آره می ترسم،از خشم هامون می ترسم از این که دق و دلیشو سر من خالی کنه می ترسم. از عصبانیتش می ترسم . سوار میشه،ماشین رو روشن می کنه و در نهایت پاش رو روی پدال گاز فشار میده،از ترس توی صندلی مچاله میشم،هر لحظه سرعتش بالاتر میره،انگار حواسش به خیابون نیست فقط حرصش رو سر پدال گاز و فشردن فرمون توی مشتش خالی می کنه . توی اون کوچه های تاریک حواسم به روبه روعه که چشمم به پسر بچه ای میوفته که دست مامانش رو ول می کنه و بی حواس به سمت خیابون میدوه،هامون حتی متوجه ی پسر بچه هم نمیشه… تمام انرژی تحلیل رفتمو جمع میکنم و درست وقتی فاصله ی کمی با پسر بچه داریم فریاد می زنم: _هامون مواظب باش. تکونی میخوره انگار چشماش باز میشه که ناگهانی پاش رو روی ترمز فشار میده،اگه دستم رو نگرفته بودم قطعا سرم به شیشه برخورد می کرد با این وجود به خاطر تکون شدید ماشین حس کردم رگ گردنم گرفت. آخی میگم و دستم رو به گردنم می کشم،به سمتم برمی گرده و با دیدن صورت در هم رفته م می پرسه: _خوبی؟ سر تکون دادم: _خوبم آخه حواست کجاست الان می زدی به بچه. بدون این که جواب بده ماشین رو روشن می کنه و این بار آروم تر از بار قبل میرونه،مسیر زیادی نرفتیم که صدای سرزنش بارش به گوشم می رسه: _اون آبغوره گرفتن چه صیغه ای بود جلوی جمع؟ متعجب از سوالش زمزمه می کنم: _خودت گفتی . _من گفتم بشین اون جا و مثل مادر مرده ها اشک بریز…!کاری هم باهات نکردم که این اداها رو در میاری . باز هم همون زهر خند عجین شده با لب هام و باز همون صدای دلخور و بغض دار : _دیگه میخواستی چی کار کنی؟ شخصیت من هر روز داره زیر دست و پای تو له میشه. هامون: فکر نمیکنی بدتر از اینا حقته؟ بغض می کنم،نگاه از نیم رخ مردونه اش می گیرم و به خیابون پر ترافیک خیره میشم .کوتاه نمیاد و با همون لحن ادامه میده: _بدتر از اینا حقته آرامش،چه توقعی داشتی؟اگه اونجا توی روی اونا وایستادم فقط به خاطر شخصیت خودم بود وگرنه برام مهم نبود اگه با حرفاشون سنگسارت می کردن. این حرفاش به حال خرابم دامن میزنه،شیشه رو پایین می کشم و ریه هام رو از هوای آزاد پر می کنم. بی توجه به حالم ادامه میده: _فکر کردی برای چی عقدت کردم؟ برای اینکه لحظه به لحظه ،ثانیه به ثانیه شاهد زجر کشیدنت باشم .چون می دونی آدمی به پستی تو توی عمرم ندیدم. شالم رو باز می کنم و دستی به گردنم می کشم،چقدر نفس کشیدن سخت شده… _اونقدر پستی که برات مهم نبود سر مادرت بره بالای چوبه ی دار،اگه من رضایت نمیدادم می خواستی خفه خون بگیری و اعدام شدن اون زن بدبختو به چشم ببینی . دیگه هوای آزاد هم تاثیر نداره،چند شب جهنمیه دیگه رو قراره تجربه کنم؟ _بدترین آدم ها هم نمی تونن انقدر نسبت به مادرشون،به زندگیشون،به جرمشون بی تفاوت باشن… آخه تو چطور می تونی انقدر پست باشی؟ دستم به سمت دستگیره ی در میره،خبری از ترافیک نیست راه باز شده و ماشین سرعت گرفته .کشش عجیبی به باز کردن در و پرت کردن خودم دارم اما مثل همیشه شهامتش نیست… _من مثل مادرت نیستم گه خوریاتو ببینم التماست کنم بس کنی،زندگی تو سیاه می کنم‌ .مثل سگ اعتراف می کنی اون شب چی شد مثل سگ! دستم رو جلوی دهنم می گیرم،حس می کنم هر لحظه ممکنه بالا بیارم،چطور ازش بخوام ماشین لعنتی رو نگه داره؟ _فکر کردی به حال خودت می ذارمت؟ برای مردن التماس می کنی،به پاهام میوفتی بکشمت! بی طاقت دست دراز می کنم و به آستین کتش چنگ میزنم، سر برمی گردونه با دیدنم سرعت ماشین رو کم می کنه و بی ملایمت می پرسه: _چه مرگته؟ به سختی میگم: _نــگه دار !
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت86 -به خدا خیلی ناز شدی...بیا یکم بشین تا واسه بعد انرژی داشته باشی به سمت من
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 -سالم همینطور که مینشست جواب داد: -سالم....بهروز کو؟ من هم نشستم و گفتم: -خواب بود....غزل برد گذاشتش توی اتاق مادرتون.... خواست چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد....غزل سریع بلند شد و به سمت در دوید.... -بچه هان...می گن بریم از جام بلند شدم و داشتم به سمت در میرفتم که دستم کشیده شد.....خدایا این چی از جون من می خواد؟.....بهنام دستمو گرفته بود..به سمتش برگشتم و نگاهی بهش کردم..گفت: -فکر کردی نفهمیدم از غزل خواستی بیاد توی اتاقت....امروز حواسم بهت هست پس بهتره مواظب رفتارت باشی اینو گفت و دستم رو رها کرد و به سمت در رفت.....ناراحت و عصبی رفتنش رو نگاه می کردم...اخه من با وجود این عجل معلق چه رفتنی داشتم...کاش می شد نرم.....ایستاده بودم و حرص می خوردم که دوباره غزل اومد تو و گفت: -بدو دیگه ساقی....همه منتظر توان دنبال غزل راه افتادم....کیفم رو برداشتم و با بسم اهلل از خونه خارج شدم.....دعا می کردم خدا خودش امروزو به خیر بگذرونه.....با دو تا ماشین اومده بودن...پیاده شدن و با هم سالم و احوالپرسی کردیم...ایدا گفت: ساقی جون کار خوبی کردی که اومدی..اگه نمی اومدی باهات قهر می کردم احسان هم سریع گفت: -باید از خاله ممنون باشیم..وگرنه این ساقی خانم که افتخار نمی دن با ما باشن نگاهی به احسان کردم و گفتم: -اختیار دارین....من خوشحال می شم که توی جمع شما باشم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت86 بابا چشماشو ریز کرد و موشکافانه پرسید:اسم دوستتم امیر بود،هوم؟ ای خدا...ای
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 به خودم اومدم و عصبی گفتم:جدا؟زحمت افتادی...همون موقف که منو به رفتن به آمریکا فروختی دورت خط کشیدم آرین. آرین دستم رو کشید و وادارم کرد گووش بدم:رویا مثل دخترهای دبیرستانی حرف نزن.جوری حرف نزن که فکر کنم تو هنوز همون رو یای نوزده ساله ای...رویا من باید مامان و بابام رو راضی میکردم یا نه؟...باید یه شغل درست و درمون پیدا می کردم یا نه؟!ها؟تو همون آرین آس و پاس که تمام روزو رو با ده تومن سر می کرد رو قبول می کردی؟نمیکردی.. باید میرفتم و یه پولی درمیاوردم یا نه؟رو یا تموم کن...چهار ساله که دارم دنبالت می گردم.رو یا بفهم منو... ذهنم درگیر آوردی مشکی بود.جایی واسه آرینی که منو فروخت نداشتم.عصبی گفتم:ولم کن آرین.دست از سرم بردار! دستم رو کشیدم و راهم رو گرفتم.صداو بهم رسید:تو هنوز هم همون رویای لجوج و البته عاشقی... راه افتادم.شاره ی امیررایا رو گرفتم.بعد از هشمت بوق برداشت.همیشه با اولین... -امیر... -تموم کن رویا..فهمیدم که برات هیچی نبودم. -نه امیر...با یه دیدن؟داری چه برداشتی میکنی؟احتمال نمیدی اون فامیلم باشه؟ دادو رو شنیدم:آره..یه فامیل معمولی که برق اشد تو چشمش بود و همچین گرفته بود؟ دا شت اون پارچه ی روی سرت رو می انداخت؟بسه رویا...نمی دونستم اضافه کاری داری..راس میگی..وا سه چرخو ندن زندگی هم با ید یه کار پا یه ثابت داشته باشی هم ا مممافه کار...خداحافظ رو یا...همون موقف که بعد از ده روز جوابمو دادی باید می فهمیدم. -امیر..گووش کن.. و صدای بوق ممتد گوشی... * تارا* در بزرگ و سلطنتی با یه تیک باز شد.شالم رو مرتب کردم و وارد شدم.یه ساختمون شیک و سنتی بزرگکه ورودیش مثل یه جنگل سرسبز بود.درختها و گلهای همیشه بهار و رز...همه چی بود.تمام گلهای قشنگ و خوشبو.وارد شدم .. خشایار سرایدار اومد سمتم و گفت:سلام خانوم...خووش اومدین. -ممنون. وارد شدم. صدای تق تق کف شهای پا شنه بلندم سکوت خونه رو شکوند.این همه وسیله ی عطیقه و گران قیمت... اشرافی بودن همین بود.اشرافی یعنی زیبایی در اوج مفتخر بودن..یعنی جایی هستی که بهب غبطه می خورن. رفتم طبقه ی بالا.جایی که یه مرد متشخص توی لباسهای رسمی و شیک دیده می شد.جایی که یه مرد با عصایی از طلا و نقره نشسته بود و فرمان میداد.جایی که یه خان پولدار و با نفوذ نشسته بود.جایی که یه مرد پنجاه ساله 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت86 چشم از چراغ های ریز و درشت روشن شهر گرفتم و روی تک مبل کنار پنجره نشستم، چ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 سر کج کردم و مظلومانه نگاهش کردم می دانستم با این طرز نگاهم تسلیم می شود همیشه این روش روی همه جواب داده بود مخصوصا نیما! کمی بعد گفت: -خیلی خب اونجوری نگام نکن میگم ولی قول بده ناراحت نشی لبخندی زدم و سر تکان دادم نگاهش را از چشمانم دزدید و به پرده ای که با وزش باد به رقص در آمده بود خیره شد و شروع به گفتن حرف هایی کرد که قلبم را به درد آورد... -دوسال پیش یه روز که آخرین امتحان رو داده بودم به خونه برگشتم که به محض ورودم با پسری چشم تو چشم شدم که روزی همه ی دنیام شد و اون کسی نبود جز رادمان متعجب نگاهش کردم گویی در حال و هوایی دیگر غرق بود، با صدایی که به سختی به گوش می رسید ادامه داد -دوست شهاب بود و مثل برادرش اون روز باهاش آشنا شدم و کم کم رفت آمدهامون زیاد شد به بهونه های مختلف قرار می ذاشتیم و باهم خوش بودیم دو ماهی گذشت که فهمیدم عاشقش شدم و حس می کردم اونم دوستم داره لبخندی روی لب هایش نقش بست حس خوبش را درک می کردم نفس عمیقی کشید اما لبخندش محو شد و جایش را به اخم داد و گفت: -شهاب از رابطمون خبر نداشت و من دلم می خواست وقتی از رادمان مطمئن شدم بهش بگم، یه شب رادمان من رو به رستوران دعوت کرد و بهم درخواست ازدواج داد اون شب بهترین شب زندگیم شد و همه چیز خیلی رویایی بود دلم می خواست سریع تر به قضیه ی رزا و شهاب برسد پس با اشتیاق به حرف هایش گوش سپردم -چند روز بعد به شهاب گفتم نمی دونی چه قشقرقی به پا کرد حتی با رادمان دست به یقه شد اما هرچی اصرار می کردم که دلیل مخالفتش رو بدونم اون فقط یه جمله می گفت》رادمان به درد تو نمی خوره《اون موقع از حرفاش حرصم می گرفت ولی بعد ها فهمیدم که درست می گفت! مکثی کرد گویی گفتن این حرف ها آزارش می داد ولی در برابر حس بدش مقاومت کرد و دوباره شروع کرد -یک ماهی رو با مخالفت شهاب به رابطمون ادامه دادیم رفتار رادمان عوض شده بود سرد شده بود اما من عاشقش بودم چند روزی ازش بی خبر بودم و بی تاب به تماس هام جواب نمی داد اما یک شب با یه پیامک ازم خواست به پارتی که گرفته بود برم با شوق آماده ی رفتن شدم به شهاب خبر ندادم چون می دونستم اجازه ی رفتن نمیده تمام تالشم رو کرده بودم که زیباییم چشم گیر بشه و موفق هم شدم. هوا تاریک بود که خودم رو به آدرسی که داده بود رسوندم اما ای کاش نمی رفتم! با رسیدن به خونه ی ویالیی که از شهر دور بود لحظه ای ترس به دلم رخنه کرد ولی بی توجه وارد حیاط شدم صدای آهنگ و ماشین هایی مدل بالایی که اونجا بود مهم بودن جشن رو نشون می داد با ورودم به خونه جمعیت زیادی در حال رقص بودند و تعدادی در حال خوردن مشروب، بوی عطر و دود سیگاری که به صورتم هجوم آورد حالم رو بد کرد با چشم بین جمعیت دنبال رادمان گشتم ولی خبری نبود روی صندلی که نزدیک درب ورودی بود نشستم و با رادمان تماس گرفتم در کمال ناباوری جواب نداد، کم کم استرس وجودم رو در بر گرفت اما چند لحظه بعد با لرزش گوشی و دیدن اسم رادمان لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم به سختی می شد صداش رو شنید -بیا طبقه ی بالا منتظرتم تماس را قطع کرد ذوق کردم از این که دلش می خواست مرا تنها ببیند با افکار احمقانه ام از پله هایی که به طبقه ی دوم متصل بود باال رفتم چند درب سفید رو به روم نمایان شد که یکی ازاون ها که نیمه باز بود توجه ام را جلب کرد، بعد ها فهمیدم که تمام حرکات رادمان یه تله بود که به این شب برسه؛ نزدیک در نیمه باز رفتم و اسمش رو صدا زدم که با صدای دو رگه ای گفت: -من اینجام عزیزم لحنش به دلم ننشست وارد اتاق شدم نور کم آباژور آبی رنگ در اتاق سایه انداخته بود؛ نگاهی اجماعی به اتاق انداختم ولی رادمان رو ندیدم! به سمت در برگشتم که از اتاق بیرون بروم اما با در بسته و رادمانی که به اون تکیه داده بود رو به رو شدم سکوت کرد قطره های اشک از چشمان خیسش می چکید؛ از جایم بلند شدم و کنارش نشستم سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: -نیال اون مست بود 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃