eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت88 وادارم می کنه بشینم و این بار وقتی پشت فرمون می شینه، هر چهار پنجره رو باز
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 بی حوصله به تلویزیون خاموش زل زدم،کاری که تمام این روزهای بی حوصلگی انجام می دادم. توی این هفته فقط یک بار مارال اومده بود اما تقریبا هر روز باهم صحبت می کردیم.تنها هم زبون این روزهام که اگه نبود نمی تونستم تحمل کنم.روزها همین طور پشت سر هم می گذشت،رفتار هامون هر روز بدتر از روز قبل می شد،بارها خواستم بگم اجازه بده برم ملاقات مامانم ،بارها خواستم ازش موبایلم رو بگیرم اما هر بار با دیدن لحن تند و اخم های در هم رفته ش پشیمون شدم. نه حوصله ی دعوا داشتم،نه دلِ شنیدن حرف های درد آورش رو… ترجیح می دادم توی خلوتم عذاب وجدان بگیرم،عذاداری کنم،با خودم دعوا کنم،گریه کنم… اما با رفتارم اجازه ندم هامون خوردم کنه،هر چند همیشه یه بهانه ای داشت. صدای چرخش کلید رو که می شنوم متعجب نگاهم به سمت ساعت بر می گرده،ساعت پنج عصر بود… سابقه نداشت هامون این ساعت خونه بیاد. از جام بلند میشم،در باز میشه و هامون همراه یه پسر بچه داخل میاد.پسر بچه ی تقریبا هفت ساله با دمپایی های کهنه و لباس های سیاه شده . در که بسته میشه زیر لب سلامی می کنم و جوابم رو با نیم نگاهی که هامون حواله م می کنه می گیرم . نگاه پسر بچه رو روی خودم می بینم،لبخندی با اجبار تحویلش میدم که خجالت زده بهم سلام می کنه.هیچ وقت میونه ی خوبی با بچه ها نداشتم،دوستشون نداشتم،حوصله شونو نداشتم… اما نگاه این پسر بچه اینقدر مظلوم بود که ناخودآگاه قدمی بهش نزدیک بشم و روی زانو بشینم.دستی به سرش می کشم و با مهربونی میگم: _سلام،چه پسر خوبی!اسمت چیه؟ انگار لحنم باعث میشه از اون حالت تهاجمیش بیرون بیاد و با لبخند بگه: _محمد رضا! ابرویی بالا می ندازم ،نگاهم رو به هامون می دوزم تا شاید توضیح بده این کیه اما دریغ از اینکه نگاهم کنه چه برسه به توضیح. بلند میشم‌ ،میخوام پسر رو به داخل راهنمایی کنم که هامون دستش رو می گیره و به سمت مبل ها می بره.دنبالشون میرم که لحن دستوری هامون متوقفم می کنه: _برو یه چیزی حاضر کن بخوره! اخمی بین ابروهام جا خوش می کنه،آدم با خدمتکارش هم انقدر تند رفتار نمی کرد.حالا نه این که محترمانه تقاضا کنه اما می تونست از تندی لحنش کم کنه . مثل این چند وقت اخیر در جواب توهینش سکوت می کنم و به آشپزخونه میرم،صدای حرف زدن هامون و اون پسر بچه میاد. توی لیوان آبمیوه می ریزم و همراه بیسکوئیت توی سینی می ذارم و به نشیمن می رم . همزمان با خروجم متوجه ی صدای محمد رضا می شم که با کنجکاوی می پرسه: _عمو این خانم زنت بود؟ نگاه هامون به من میوفته،سری با نشون تایید تکون میده.محمد رضا بدون اینکه متوجه ی من بشه ادامه میده: _پس چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟ به روی خودم نمیارم،سینی رو جلوش می ذارم و برای این که هامون رو از جواب دادن خلاص کنم میگم: _اینم خدمت مهمون افتخاری ما ! چشم هاش برق می زنه و سوالش رو فراموش می کنه ،اول چند ثانیه با خجالت به سینی نگاه می کنه اما بعد بی تعارف دست دراز می کنه و بیسکوئیتی برمی داره و با ولع مشغول خوردن میشه.روی مبل تک نفره کنار هامون می شینم ،سرم رو نزدیکش می برم و آهسته زمزمه می کنم: _این پسر کیه هامون ؟ سر می گردونه و با اخم نگاهم می کنه،نا امید بودم از جواب دادنش که میگه: _قراره یه مدت این جا بمونه. حیرت زده از جوابش میگم: _چرا؟ خشک جوابم رو میده: _چون من میگم،اعتراضی داری؟ توی پَرم می خوره،صاف می شینم و با ترش رویی به گل های فرش نگاه می کنم که صداش به گوشم میرسه : _براش شام آماده کن.بلدی که؟ پوزخندی می زنم و به رسم یادآوری جمله ی روز اولش میگم: _آره،ازم خدمتکار خوبی ساختی! با تمسخر جواب میده: _بعید می دونم،گند زدی به کل لباسهام…حتی به درد خدمتکار شدن هم نمی خوری. _تقصیر خودته که ماشین لباس شویی رو از کار می ندازی و لباسای مارکتو می ذاری جلوی من تا با دست بشورم. هامون:باز که زبونت دراز شد!لازمه کوتاهش کنم؟ می خوام جواب بدم که صدای محمد رضا مانع میشه: _عمو شما نمی خوری؟ اخم از چهره ی هامون پاک میشه،به سمت محمد رضا برمی گرده و با مهربونی میگه: _نه عمو تو بخور. دستی به سر پسربچه می کشه که لبخند خجولی میزنه و به من میگه: _خوش به حالت خاله،عمو خیلی خوبه . نمی تونم جلوی پوزخند صدادار و طعنه ی کلامم رو بگیرم : _هه آره خیلی! نگاه چپ چپ هامون رو به دل نمی گیرم و ادامه میدم: _انقدر خوبه که آدم دلش میخواد صبح و شب بشینه نگاش کنه. کنایه ی حرفم رو نمی گیره و دوباره مشغول خوردن میشه. هامون بلند میشه و با جدیت میگه: _بیا اتاق کارت دارم . با ترس نگاهش می کنم،خدا می دونه باز می خواست چطور جواب یه حرف سادم رو بده،شاید داد و فریاد،کتک یا زخم زبون زدن! بدون اینکه نگاهم کنه به سمت اتاقش میره،برعکس هامون انگار محمد رضا با همون سنش نگاهم رو درک کرده که می پرسه: 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت87 -سالم همینطور که مینشست جواب داد: -سالم....بهروز کو؟ من هم نشستم و گفتم:
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 -شوخی کردم... نگاهی توی اینه به ما کرد و گفت: -خوب عزیزم بقیه خودشون میبینن که تو چقدر مواظب پسرمونی...حالا منم هر چی می خوام بگم کیه که باور کنه و بلند خندید ایدا با حالت قهر گفت: -منظورت از این حرف چی بود؟ تا وقتی به مقصد رسیدیم ایدا و سامان انقدر کل کل کردنو ما خندیدیم که من همه چیز یادم رفته بود و دوباره با دیدن بهنام حالم گرفته شد..پسر ها ماشینشون رو پارک کرده بودن و دم در پارکینگ منتظر ما ایستاده بودن....سامان ما رو پیاده کرد و با ایدا رفتن تا ماشین رو توی پارکینگ پارک کنن....همه دور هم ایستاده بودیم بهنام کنار من بود و احسان هم روبروم..غزل و سیاوش به ترتیب سمت دیگه من بودن و ایمان و ایناز هم دو طرف احسان....منتظرایستادیم تا اون دو تا هم بیان و راه بیفتیم....از وقتی که اومده بودم توی این استان اولین جایی بود که برای تفریح می اومدم...محو طبیعت زیباش شده بودم......با این که تا عید 3 هفته بیشتر نبود ولی بازم هوا سوز سردی داشت....کاپشنمو دورم محکم کردم و به قله کوه چشم دوختم..همیشه نگاه کردن به قله کوهو از دور دوست داشتم ولی از کوه نوردی و فتح قله بدم می اومد.....عجب شیب تندی هم داشت این کوه ....بازم باال رفتن از کوه خوب بود وای به حال وقتی که می خواستی بیای پایین....همیشه با پاین اومدن از کوه مشکل داشتم واسه همین هر موقع با عمو اینا می رفتیم تفریح اگه جایی می رفتیم که کوه داشت و بقیه می خواستن برن بالا من نمی رفتم ....تازه فهمیدم چه خریتی کردم..نمی دونم قیافم چه شکلی شده بود که احسان پرسید: -چیزی شده ساقی خانم؟ با این حرف احسان نگاه ها به سمت من برگشت..لجم گرفته بود..یعنی این ادم کاری جز نگاه کردن به من نداشت.....اروم گفتم: -نه..... غزل گفت: -رنگت یکم پریده خوبی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت88 شدم دایی حمید :مبارک باشه عسل خانم ولی یه چیزی بگم ار شام خیلی برای تو خ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 شدم دایی حمید :مبارک باشه عسل خانم ولی یه چیزی بگم ار شام خیلی برای تو خل وچل زیاده هااا ـ دست شمادرد نکنه دایی جون حالا فکر میکنی من خل و چلم پس این سیاوش چیه هااا دایی حمید :سیاوش هم مثل تو من موندم کی میاد زن این پسره من بشه ـ با حرف دایی همه زدن زیر خنده سیاوش اعتراض کرد سیاوش :داشتیم بابا ـ خخخخ سیاوش خان چطوری خوبی سیاوش :از احوال پرسی ابجی کوچیکه عالیم ـ فهمیدم ازم ناراحته برای همین رفتم سمتش قیافمو مظلوم کردم رو بهش گفتم: دلت میاد ابجی کوچیه غصه بخوره که دیدم لبخند اومد رولبش سیاوش :گمشو اونور بابا این عشوه های که میایی اینارو باید براارشام بیایی نه من عسل : خخخ خیالت راحت برای ارشام جونمم میام تو کجایی که ببینی سیاوش باتعجب برگشت سمت ارشام ـ اره داداش ؟؟ ارشام :خانوم من احتیاج به عشوه امدن نداره وقتی نگام میکنه چشمای طوسی خوشگلش کارخودشو میکنه عسل :ازحرف ارشام خیلی خوشم امد ولی بقول خودش همش مجبوریه بعد حرف ارشام سیاوش خندید و گفت خوشبخت باشین داداش گلم وقتی نگاهم به سیامک افتاد داشت ازعصبانیت منفجر میشد سلام ارومی کردم که اونم باتکون دادن سرش اکتفا کرد رفتم سمت عمو رضا و بابا واقادانیال باهمشون سلام و احوال پرسی کردم دیدم مامان داره با استرس نگام میکنه رفتم کنارش نشستم ارشام هم امد کنارم نشست ـ مامان چیزی شده یه ذره به طرفم خم شد گفت : 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت88 تو قالب یه مرد سی ساله نشسته بود.یه مردی که توی اوج غرور خوب بود.همین
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 من آرامش نمیشه.همین که یکی واقعا نگرانم می شه خو شحال میشم.از وقتی اومدی حس میکنم چند سال جوونتر شدم. من اشکم رو با دست گرفتم و گفتم:خوبه که تونستم براتون مفید باشم.سالار خان همه چیز بودن بچه کنار آدم نیست. من میشناسم کسایی رو که بچه ها شون ور دل شون هستن ولی میخوان نبا شن.تا حالا شنیدن ک سی از شما و خانواده اتون شکایت کنه؟نه سالارخان...زندگی یعنی ثبات. خندید و گفت:می خوای بهم یاآواری بدی؟من خودم میدونم.این همه مهربونی توی یه دختر چجور جمع شده!؟ گرم شدم و گفتم:مهربونی توی این دختر جمع شده تا به شما ثابت کنه تا آخرین ثانیه باید زندگی کرد.من واقعا شما رو دوست دارم. -می دونی جای پدرتو دارم؟ سرم رو توی گردنم فرو بردم ...قلب و ذهنم با هم کاملا مخالف بودن ولی بعید نبود. خوا سته ی من دور از ذهن نبود.بعید هم نبود. دستم رو گرفت و گفت:من حقیقت رو توی چشمات می خونم.اونقدری پیرهن پاره کردم که بدونم کی راست میگه کی دروغ!تارا می ترسم پشیمون شی...از وقتی اومدی آرامشمی که توی دلم نشمسمته رو نمی تونم انکار کنم.بهترین لحظه های عمرم شده همون ساعتهایی که میای...به نظرت نمی خوام که همه ی زندگیم،بشه بهترین لحظه های عمرم؟ نمیخوام همیشه آروم باشم؟ولی می فهمی من چقدر ازت بزرگترم؟یعنی تو پشیمون نمیشی؟فردا که یکی از دو ستات دعوتت کرد خونه او سرخورده نمی شی که د ست یه پیرمرد رو بگیری به عنوان شوهرت؟اوج مهمونی هایی که من میتونم برم مهمونی های ر سمیه..نمی تونم که بیام باهات پارتی...یه چیزی از سنم گذ شته...می بینی که از یه جوون هم سرحال تر هم هستم و هنوز یه آخ هم نگفتم..ولی بعضی چیزها درخور شانم نیست...چی میگی تارا؟قبول می کنی؟زندگی هر چقدر هم با من خوب باشه بدی هایی داره که نمیشه روشون درپوش گذاشت.تو هنوز...حیف میشی دختر! سرم رو بلند کردم و سعی کردم نتر سم و حرفامو بگم:فکر میکنین به اینا فکر نکردم؟همه ی جوانب رو سنجیدم و اومدم اینجا و اینا رو میگم.یه سالی میشه من هستم و می بینم شما رو...همه ی اینا رو دیدم و اومدم اینجا.میدونم چقدر از من بزرگترین..میدونم سالارخان،میدونم! -پس دیگه به من نگو سالارخان! *رویا* هنوز از حرفها و اتفاقای این چند وقت اخیر تو شوکم!دیشب عروسی تارا بود.همون تارایی که نکیسای سالارخان بود شد همسر سالار خان.هنوز نمی تونستم هضمم کنم.دعواهای بابا و تارا و جدیت توی نگاه تارا...تارا چیکار کرد؟! تارایی که با یه نگاه صد تا خواستگار براو میومد،شد زن یه مرد شصت ساله؟مردی که معلوم نیست چند ماه دیگه تارا رو بیوه میکنه؟به چی؟این همه زیبایی و آرامش و خانواده او رو به چی فروخت؟به قول خودو عشق؟عشق به یه پدربزرا؟ تارا چیکار کرد؟بابا چرا اجازه داد؟سالار خانی که من فکر نمی کردم حتی بتونم ببینم اومد خونه ی ما..با اون همه غرور و اقتدار تارا 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت88 هق می زد بریده بریده ادامه داد -اون... اون می خواست به من... دست های سردش
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 کردم که رزا اینجا نباشد نگاهی از الی در به داخل انداختم که شهاب را روی تخت در حالی که ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود و با همان لباس ها به خواب رفته بود دیدم؛ با دیدن چشم های بسته اش جرات بیشتری پیدا کردم و آرام وارد شدم نگاهی سرسری به اتاق انداختم اما به سختی می شد با نوری که از پنجره وارد اتاق شده بود اطراف را دید؛ ست مشکی وسایل حس عجیبی را به وجودم انتقال می داد خدایا من داشتم چه می کردم نیمه شب برای چک کردن گوشی شهاب وارد اتاقش شده بود و ست اتاقش را نگاه می کردم! از افکار خودم خنده ام گرفت؛ به شهاب نگاه کردم که نفس هایش منظم شده بود و این نشان از خواب عمیقش می داد صدای تپش تند قلبم به گوشم می رسید و دست هایم از استرس یخ کرده بود نگاهی به عسلی کنار تخت انداختم و گوشی را روی آن دیدم، آرام و با پاهای لرزان به سمتش رفتم نگاهی دیگر به شهاب که هنوز در همان حالت بود انداختم و گوشی را برداشتم در دلم از موفقیتم ذوق کردم و به سمت در رفتم که دستی مردانه روی دستم نشست و گوشی را گرفت لحظه ای نفسم حبس شد جرات برگشت و دیدن شهاب را نداشتم چشم روی هم فشردم و لعنتی به شانسم فرستادم مرا به سمت خودش چرخاند از نزدیکی بیش از حدش و ترسی که داشتم لرزشی به اندامم افتاد با صدای خواب آلودی گفت: -توی اتاق من چیکار می کنی؟ زبانم بند آمده بود نمی دانستم چه بگویم سر به زیر انداختم و آب دهانم را با صدا قورت دادم که با صدای بلندتری گفت: -مگه با تو نیستم؟ از ترس قدمی به عقب برداشتم که به سمتم آمد و... -نمی خوای توضیح بدی؟ نفس عمیقی کشیدم و با تته پته جواب دادم -من... چیزه نگاهش رنگ شیطنت گرفت و نزدیک تر شد -هوم تو چی؟ لحظه ای فکری در ذهنم جرقه زد و بی درنگ و سریع جواب دادم -من می خواستم به مامانم زنگ بزنم ذوق کردم که از شر سوال هایش خالص شدم اما با حرفی که زد ذوقم فروکش کرد -این وقت شب؟! اونجا الان دم صبحه نگاهم را از چشمان جسورش گرفتم؛ به سمتم می آمد و من عقب می رفتم با حرکت ناگهانی پشت به او ایستادم و سریع از اتاق بیرون آمدم بدون نگاه کردن به پشت سرم از پله ها بالا رفتم دو پله مانده بود به سالن بالا برسم که دزدکی نگاهی به پایین انداختم از عجله ای که کرده بودم نفس نفس می زدم و زخم پایم به شدت درد می کرد، شهاب را دیدم که سری تکان داد و وارد اتاق شد خنده ام گرفته بود خود را به اتاق رساندم و بعد از بستن در به آن تکیه دادم و خنده ام را رها کردم؛ گیر افتادن در نیمه شب آن هم توسط شهاب دوست داشتنی بود لبخندی روی لب هایم نشست و با فکر به نگاه پر از شیطنتش چشم بستم و به خواب رفتم. *** با صدا زدن اسمم توسط سونیا چشم باز کردم که او را بالایی سرم دیدم، دلم می خواست به خوابم ادامه دهم پس پشت کردم و پتو را روی سرم کشیدم باز هم اسمم را صدا زد که جوابی ندادم به سمت در رفت و لحظه ی آخر گفت: -باشه بخواب ولی قراره با شهاب بریم بیرون نمی خوای نیا! با شنیدن اسم شهاب سریع از جایم بلند شدم که با دیدن قیافه ی ژولیده ام خندید و بیرون رفت، به لطف سونیا که به شهاب گفته بود حمام اتاقم درست شده بود دوش پنج دقیقه ای گرفتم و بعد از پوشیدن شلوارک مشکی و تاپ قرمز رنگم موهای بلندم را خیس دورم رها کردم در آینه نگاهی به خود انداختم باز هم بخاطر گرمی آب لپ هایم گل انداخته و لب هایم سرخ شده بود چشمکی به خودم زدم و از اتاق بیرون رفتم در دل دعا کردم ای کاش شهاب در خانه نباشد از رو به رو شدن با او به خاطر کار دیشبم خجالت می کشیدم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃