💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت89 بی حوصله به تلویزیون خاموش زل زدم،کاری که تمام این روزهای بی حوصلگی انجام
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت90
_از عمو می ترسی؟
لب می گزم .حتی این بچه هم فهمید چقدر ترسو شدم. باز همون لبخند اجباری رو تحویلش میدم:
_نه عزیزم،چرا باید بترسم؟
محمدرضا: عمو باهات قهره؟آخه بهت اخم می کنه .
خدایا این بچه چقدر فضوله؟بلند میشم تا باز بهونه دست آقا ندم و در همون حال هم جواب محمد رضا رو میدم:
_نه،عموت کلا بداخلاقه.
_اما خیلی مهربونه که!هر دفعه ازمون گل می خره،تازه ثبت ناممون کرد مدرسه برامون لباس خرید منم چون مریض شدم می خواد خودش خوبم کنه .
دلگیر از حرفش می خوام بپرسم چرا مریض شدی که صدای ناملایم هامون بلند میشه:
_آرامــــش!
به سمت اتاقش پا تند می کنم و وارد میشم،در رو محکم می بنده و با خشم میگه:
_کارت به جایی رسیده حرف منو پشت گوش می ندازی؟
بدون سرکشی زمزمه می کنم:
_ببخشید محمد رضا حرف می زد،نتونستم دل بچه رو بشکنم.
خداروشکر که فقط به اخم غلیظ بسنده می کنه. بعد از یه مکث طولانی به حرف میاد:
_یه مدت قراره اینجا باشه.
منتظر نگاهش می کنم تا ادامه بده،عادت داشت بین جملاتش وقفه بندازه.
_مریضه هواشو داشته باش!
متعجب از لحن متفاوتش که دور از خشونت و دستور دادنه می پرسم:
_چرا؟مگه چشه؟
با کلافگی نگاه ازم می گیره و جواب میده :
_بیماری قلبی داره.
دلم می گیره،مگه این بچه چند سالش بود؟مغموم زمزمه می کنم:
_تو می خوای عملش کنی؟
سر تکون میده.
_قبل از عمل میخوام آرزوهاشو برآورده کنم.
انگار که داره با خودش حرف می زنه که زمزمه وار زیر لب میگه:
_کاش زودتر می فهمیدم .
توی ذهنم سوالات زیادی چرخ میخوره،اما می ترسم بپرسم و تحقیر بشم،اما انگار هامون امروز یه فرق با بقیه روزهاش داره،انگار انقدر فکرش مشغوله که بدرفتاری رو فراموش کرده،دلو به دریا می زنم و می پرسم:
_این بچه کیه؟
با چهره ای در هم رفته بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_یه طفل معصوم که گیر یه لاابالی افتاد.
منتظر بهش چشم می دوزم،روی تخت می شینه و سرش رو بین دست هاش می گیره .مثل همیشه وقفه بین حرفاش رو از بین می بره و ادامه میده:
_این بچه رو از خونه انداختن بیرون!آخه یه آدم چطور می تونه انقدر پست باشه؟
هر چی بیشتر حرف میزنه،عذاب توی کلماتش بیشتر می شه:
_ننه ی احمقش می دونست پسرش مریضه اما ولش کرد و رفت پی هرزگی خودش. این پسر شبا توی خیابون میخوابه!بین دود و دم و کلی آدم کثافت حروم لقمه. اون وقت من… منِ خر هر روز دیدمش اما نفهمیدم مریضه،نفهمیدم کارتون خوابه!
حس می کردم عذاب وجدان داره به جنون می کشوندش،عذاب وجدان چی؟ اینکه نفهمید پسرک دست فروش کنار خیابون چه زندگی سختی داره؟
عذاب وجدان واقعی رو من باید تحمل کنم،منِ بی چشم و رو که قاتل برادر چنین مردیم!منِ احمق که جرمو انداختم گردن مادرم و دارم تحمل می کنم اون توی زندان باشه و من این جا…
هامون،آخ هامون… با من بدی،ازم متنفری اما هیچ وقت هیچ وقت نمیتونم منکر بشم که آدم خوبی هستی .همیشه بهت حسودیم میشه،به اینکه انقدر با وجدانی،به اینکه رابطه ت با خدا خوبه و نمازت قضا نمیشه،به اینکه بی خیال غرورت چهارشنبه شب ها میری حرم امام رضا .به عجزت وقتی سجده می کنی. به مهربونیت به این پسر بـچه!
سر بلند می کنه و با چشم هایی سرخ شده میگه:
_تا وقتی این جاست نذار بهش سخت بگذره!
لبخندی می زنم و از ته دل و رضایت مندانه میگم:
_خیالت راحت!
از بچه ها خوشم نمیومد درست،حوصله شونو نداشتم درست،اما وقتی برای هامون مهم بود دل منم می خواست که با رضایت کمکی بهش بکنم.
بدون اینکه بدنشو بالا بکشه روی تخت می خوابه و با همون لحن سرد همیشگیش می گه:
_برو بیرون می خوام بخوابم .
هیکل بزرگ و مردونه ش رو که توی قاب لباس های سیاه بود رو از نظر می گذرونم و بی حرف از اتاق بیرون میرم.
****
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت90
-خوبم....فقط یکم سرده
روم نمی شد بگم می ترسم بیام بالا...از طرفی هم می ترسیدم بگم نمیرم باال و تفریح بقیه رو خراب کنم.سعی کردم
ارامشمو حفظ کنم..احسان دوباره گفت:
-راه که بیفتیم گرمتون میشه.....می خواین یه چیزی بدم بپوشین؟
گفتم:
-نه نه ممنون
احسان نگاهش رو به سمت پارکینگ چرخوند و عصبی گفت:
-چرا نمیان؟...نمی دونم یه ماشین پارک کردن اینقدر طول میکشه
بهنام پوزخندی زد و اروم کنار گوش من گفت:
-خوب بلدی ناز و عشوه بیای....سرما رو بهانه کردی که چی؟
نگاهش نکردم....فقط اروم گفتم:
-چرا دست از سرم بر نمی دارین....
-حواسم بهت هستو اینکارا رو می کنی....ولت کنم چه کارا که نمی کنی
نگران باال رفتن از کوه بودم..کارای بهنامم شده بود غوز بالا غوز....دلشوره گرفته بودم و احساس تهوع می
کردم...فکرم کار نمی کرد که بخوام جواب بهنامو بدم..سرم رو پایین انداختم و هی به خودم تلقین می کردم.. بقیه
چه طور می رن و بر می گردن؟ تو هم مثل اونا..چیت از بقیه کمتره....دائم همین جمالتو تکرار می کردم که ایمان
گفت:
-اومدن..راه بیفتین...اونا هم میرسن
و خودش جلو تر از بقیه حرکت کرد
ایمان و سیاوش جلو می رفتن پشت سرشون هم بهنام و احسان بودن...بعد ما دخترا و اخر هم ایدا و سامان......طوی
تمام طول مسیر انقدر استرس داشتم که نمی تونستم حرف بزنم....ایناز و غزل درباره همه چیز حرف می زدن ولی
من همش به این فکر می کردم که چه طوری باید این راهو برگردم..کالفه بودم.... تا اینجایی که اومده بودیم زیاد پر
شیب و سخت نبود ولی وقتی باالتر رو نگاه می کردم می ترسیدم...باید از سنگ و صخره های نسبتا بلند هم رد می
شدیم...غزل که دید چیزی نمی گم گفت:
-ساقی.....
نگاهش کردم
-حالت خوبه؟انگار یه جوری شدی
گفتم:
-راستشو بخوای....هیچی ولش کن
غزل ایستاد و گفت:
-باید بگی چته...رنگت که پریده....حرفم که نمی زنی....زود باش بگو چی شده
ایستادم ..ایناز هم ایستاد و به ما نگاه می کرد...برگشتم تا ببینم ایدا و شوهرش کجان.....داشتن اروم اروم می اومدن
و هنوز باهامون فاصله داشتن...گفتم:
-باشه می گم ولی تو رو خدا به کسی نگین...باشه؟
هر دو متعجب کمی به من نزدیک شدن....گفتم:
-خوب...خوب من از کوهنوردی میترسم
هنوز جمله از دهنم خارج نشده ود که هر دو شون با هم زدن زیر خنده...ناراحت نگاشون می کردم.....ایناز میون
خنده هاش گفت:
-ساقی....تو یه نگاه به این کوه....نه کوه که چه عرض کنم بیشتر شبیه تپه است تا کوه ....بنداز...جون من این کجاش
ترس داره؟هان
و دوباره خندید.غزل متوجه ناراحتی من شد سریع لبخندشو جمع کرد و گفت:
-از چی می ترسی
دیدم بهتره واقعیتو به این دو نفر بگم و خودم رو راحت کنم...شاید بتونن کاری واسم بکنن..پس گفتم:
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت89 شدم دایی حمید :مبارک باشه عسل خانم ولی یه چیزی بگم ار شام خیلی برای تو خل
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت90
اومده بودن خواستگاری تازه عجب خواستگاریم شد فکنم میخوان بیان باهامون شمال
ساف نشستم که باصدای خاله زهرا برگشتم سمتش
خاله زهرا:عسل جان خوب شدما زودتر امدیم تورو برای ارشام گرفتیما
ارشام سرشو گرفت بالا گفت :
ـ چطور مگه مامان جان
ـ باصدایی زن دایی ارشام برگشت سمتش
زن دایی:اخه عزیزم ماامده بودیم عسل جون رو برای سیامکم خواستگاری کنیم
عسل :
یهو ارشام قرمز شد ازجاش بلند شد که منم ازترس بلند شدم
ارشام :بهتره این حرفارو کناربذارین
ـسیامک :هه چراجوش میاری عسل زنته دیگه چرامی ترسی
نکنه دوست نداره
ارشام :
دیگه چیزی نفهمیدم باعصبانیت به سمتش رفتم تو دوقدمیش رفتم با تنفر نگاش کردم امدم
یقشو بگیرم که بابا و عمو جدام کردن
ببین فقط یبار دیگه پیش من اسم عسل رو بیاری دهنتو گل میگیرم فهمیدی ؟؟؟
عسل امد سمتم دستمو گرفت بردم طرف کاناپه خودش رفت برام یه لیوان اب اورد که با
خوردنش اروم تر شدم عسل کنارم نشست بافاصله که خودم اون
فاصله رو پر کردم دستمو انداختم دور شونش وبه خودم فشوردمش میدونم راحت نیس ولی
نمیدونم چرا اروم میشم وقتی تو بغلم میگیرمش
بعداز نیم ساعت حرف زدن دایی عسل رفتن وسایلشون رو جمع کنن عرشیا و رز از امدن
سیاوش خوشحال شدن حتی عسل با سیاوش مشکلی نداشتم
ولی سیامک رو میخواستم له کنم زیر پام
عسل بلند شد ازکنارم معذرت خواهی کرد رفت تا استراحت کنه
عسل :
اه چرا سیا مک میخواد با ما بیاد با امدن دایی اینا مشکلی نداشتم ولی از امدن سیامک معلومه
که بهم خوش نمیگذره از کنار ارشام بلند شدم ازهمه
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت89 من آرامش نمیشه.همین که یکی واقعا نگرانم می شه خو شحال میشم.از وقتی اومدی
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت90
رو خواستگاری کرد.. تارا اون دختر قشممن و ملرور با یه پیرمرد زندگی
میکنه!هر چقدر هم سالار خان قشنگ بود ولی...تارا عا شق چشم و ابروو
نشد!عاشق چی شد؟اصلا عاشق شد؟حرفهای خودم و تارا توی این مدت برام
مرور شد.هر چی من بیشتر میگفتم اون کمتر جواب میداد.اعتصاب غذا...به
پای بابا افتادناو..اشکهای مامان... تارا واسه اولین بار از بابا سیلی
خورد..ولی باز هم مصمم بود.تموم شد!همه چی...تارا از خونه ی ما رفت.تارا
آرمانها رو تنها گذاشت و احتشام شد.!
ساکم رو بستم و مقنعه ام رو جلو کشیدم.منم باید می رفتم!گوشیم رو
برداشتم.به جای خالی تارا نگاه کردم.اون رفت! خداحافظ.مامان که روی
سجاده او خوابش برده بود .خداحافظی از بابا هم از
دور... رفتم سوار آژانس شدم.تنها سوار اتوبوس شدم و به سمت
تهران،شروع یه زندگی جدید و رویای جدید به راه افتادم.
آناهیتا پرید سمتم و گفت:سلام رویا خانووووم...وای قربون دستت!همه گفتن
دندونت چه خوب شده!خیلی کرتیم.
خندیدم و گفتم:بعد بگو رستم پورا بدن!اگه اونا نبودن که باید کل زندگیمونو
می ریختیم رو دایره تا نصف پول ویزیتت رو بدیم.
ترانه گفت:آی رویا...این دندون آسیای منم درد میکنه!
من:نه بابا...میخواین بگم اون دکتره بیاد اینجا دندونای همتون رو یه نگاهی
بندازه؟!
صدای پگاه او مد:اینا بیجن ...همه که نمی ذارن دکتر معا نه
کنه
سیما زد توی سرش و گفت:خفه بی شعور.بی تربیت!
گفتم:گلاره رو نمی بینم!کوو؟
پگاه متعجب گفت:یعنی نمیدونی؟انتقالی گرفت واسه شیراز!
من:نه؟
ترانه:آره باو..
من:حیف شدا...
ترانه گفت:چی خبر از خونه؟تارا مرغ نشد؟
نفسی کشیدم و ساکم رو گوشه ی هال پرت دادم و گفتم:چرا اتفاقا...الان
خونه ی بیته!دیروز عروسیش بود!
سیما نشست کنارم و گفت:جدی میگی؟فکر کردم دروغه..جدی تارا با سالار
خان ازدواج کرد!؟
سرم رو تکون دادم.اووو.
آنا:سالار خان کیه؟
پگاه:مرد پولدار همدان.رو پول میخوابه...پیر بود من موندم تارا چرا ازدواج
کرد؟
انا:پول..بوی پول به مشامش خورده...طمع کرده حتما.
من:نه..تارا به خاطر پول نمیخواست...هیچ وقت داغ چیزی رو دلش نمونده
بود.حتما به قول خودش عاشقش شده بود!
بلند شدم و رفتم تو اتاقم.فردا..دانشگاه...لعنت به این زندگی..
گوشیم زنگ خورد.آرتمن؟!
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت89 کردم که رزا اینجا نباشد نگاهی از الی در به داخل انداختم که شهاب را روی
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت90
به آشپزخانه رفتم و برعکس هر روز شهاب را در حال خوردن صبحانه دیدم در دل لعنتی به شانسم فرستادم و سالم
آرامی کردم که سر تکان داد، برای خودم چای ریختم و روی صندلی رو به روی شهاب نشستم سر به زیر انداختم تا
از نگاه خیره اش در امان باشم که صدایش سکوت را شکست
-انگار دیشب خوابت میومد که جواب سوالم رو ندادی!
خدایا حالا چه جوابی بدهم در ذهنم کلمات را کنار هم می چیدم تا جوابی پیدا کنم ولی با ورود سونیا نفسی از سر
آسودگی کشیدم که از چشم شهاب دور نماند و نیشخندی زد سونیا کنارمان نشست و با لحنی پر از شوخی گفت:
-خوب با هم خلوت کردید ها
شهاب آخرین جرعه ی قهوه اش را خورد و از جایش بلند شد رو به سونیا کرد
-اگه می خوای بیای سریع آماده شو
سونیا سری تکان داد که شهاب از کنارم گذشت و بیرون رفت
سونیا لقمه ای خامه در دهان گذاشت و گفت:
-آماده شو توام بیا
ابرویی باال انداختم و جواب دادم
-کجا؟!
می خوام برم خرید برای تولد دوستم توام اگه دوست داری بیا شهاب رو به زور راضی کردم، اگه بیای مجبورش می
کنم ناهار رو با هم بخوریم موافقی؟
کمی فکر کردم از خانه ماندن که بهتر بود! و البته با وجود شهاب عالی می شد
سری به نشانه موافقت تکان دادم که از جایش بلند شد و گفت:
-پس پاشو بریم آماده شیم اآلن صداش در میاد
لبخندی به رویش زدم و پشت سرش به راه افتادم شلوار مشکی براق و تیشرت دکلته و کت مشکی تیپ جذابی را
برایم به وجود آورد موهای لختم را شانه زدم و آرایش ملایمی روی صورتم نشاندم کیف دستی مشکی رنگم را
برداشتم و بعد از پوشیدن کفش های مشکی ام از خانه خارج شدم شهاب را دیدم که پشت به من با تیپ مشکی
کنار ماشین ایستاده بود و با سونیا که پیراهن آبی تا روی زانویش پوشیده بود و آرایش غلیظی داشت در حال گفت و
گو بود
چند پله را پایین رفتم که با نزدیک شدنم سونیا مرا دید
-خوشتیپ کردی شیطون میخوای دلبری کنی؟
سر به زیر انداختم و خندیدم که شهاب هم به سمتم برگشت و نگاهی به تیپم انداخت و در حالی که سوار ماشین می
شد آرام گفت:
-موفق هم شد
در دلم قند آب شد نگاهی به سونیا که با لبخند نگاهم می کرد انداختم؛ به سمت ماشین رفتیم سونیا درب عقب را
باز کرد و من هم جلو نشستم از حیاط بیرون رفتیم که همان لحظه گوشی شهاب زنگ خورد و تماس را وصل کرد
نمی دانستم چه چیزی می گفت اما با هر کلمه اش اخم سونیا غلیظ تر می شد
بعد از پایان تماسش سونیا همچون بمبی منفجر شد
-اگه اون میاد ما رو برگردون خونه؛ اون باشه من هیچ جا نمیام
هاج و واج به سونیا که تند تند حرف می زد نگاه کردم و با جمله ی شهاب به سمت اش برگشتم
-باید به بودن رزا کنار من عادت کنی
حرفش همچون پتکی بر سرم فرود آمد می دانم منظورش بامن بود
نگاهم را به بیرون دوختم و بغضم را فرو دادم...
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃