💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت90 _از عمو می ترسی؟ لب می گزم .حتی این بچه هم فهمید چقدر ترسو شدم. باز همون لب
🌺🌺🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌿
🌿
#پارت91
نگاهم رو دور اتاق مطالعه ی هامون که حالا توسط تخت و کمد و خرس بزرگ قرمز رنگ اشغال شده بود می گذرونم و زیر لب زمزمه می کنم :خیلی مَردی انصافا!
این تخت و این کمد در واقع مال من نه،مال محمد رضا بود .با این که به زودی عمل داشت اما هامون داشت آرزوهای کوچولوشو برآورده می کرد .چقدر این کارش قشنگ بود!
شب قبل بدون اینکه توجه به ظاهر و بدن زخم و زیلی و کثیف محمد نگاه کنه تختش رو باهاش قسمت کرد و صبح زود اونو با خودش بیمارستان برد.
دقیقا ساعت چهار ظهر هم مثل دیروز همراه محمد رضا به خونه اومد و چندی بعد زنگ آیفون نوید آوردن این وسایل ها رو داد.
دیدن ذوق محمد رضا حتی برای منم قشنگ بود،انقدر بالا پایین پرید،انقدر تشکر کرد که آخر هم به گریه کردن افتاد اما در نهایت پرید روی تخت سفید با رو تختی مشکی که روش طرح یه ماشین بزرگ قرمز رو داشت .به همین راحتی هامون آرزوی بزرگ یه پسر بچه رو برآورده کرد و چقدر خوب بود که یه آدم رویاهای بزرگ یه شخص دیگه رو تحقق ببخشه .
قدمی به جلو برمیدارم و به محمد رضا که روی تختش غرق خوابه نگاه می کنم،بچه انقدر ذوق کرده بود که خوابش برد .
در اتاقش رو می بندم و به اتاق هامون می رم،دیشب باز کابوس بدی دیدم و تا خود صبح بیدار بودم. خواب مادرم رو،خواب دیدم توی زندان چند نفر بهش حمله کردن و دارن کتکش می زنن،انقدر خواب وحشتناکی بود با جیغ از خواب پریدم و اولین چیزی که به چشمم اومد هامون بود که انگار طبق معمول وضو گرفته بود و داشت می رفت تا نماز صبحش رو بخونه.
نگاه وحشت زدم رو دید و خیره نگاهم کرد،اشک هایی که از ترس ریخته بودم رو دید و کلی حرف با چشماش بارم کرد .اما آخر طاقت نیاورد و به آشپزخونه رفت و لیوان آبی به دستم داد و بدون این که حرفی بزنه به اتاقش رفت .
شاید همین حرکتش بهم جسارت داده بود تا بخوام بهش خواهش کنم اجازه بده مادرم رو ببینم.
چند تقه ای به در میزنم،با مکث صدای مردونه ش رو می شنوم :
_بیا!
در رو باز می کنم و می بینمش،روبه روی آینه ایستاده و داره آخر دکمه ی بلوزش رو می بنده،طبق معمول سیاه!
_چی میخوای؟
مردد داخل میرم و در رو می بندم،کمربند چرم سیاهش رو از روی تخت بر میداره و مشغول بستن دور شلوار خوش دوختش میشه .این که بهم نگاه نمی کنه کارم رو سخت تر کرده،عادت نداشتم کسی حواسش جای دیگه باشه و بتونم حرف بزنم .لب هامو با زبون تر می کنم و به کلمات ذهنم جسارت میدم و به حرف میام.
_هامون…
از توی آینه نگاهی بهم می ندازه ، مقدمه چینی نمی کنم و با عجز میگم:
_اجازه میدی برم دیدن مامانم؟
با تحکم و بدون مکث میگه:
_نه!
قاطعیت کلامش ناامیدم می کنه اما دوباره شانسم رو امتحان می کنم :
_خواهش می کنم!دارم دیوونه میشم.
سری با تایید تکون میده و به سمتم میچرخه،آرومه اما توی نگاهش چیزی هست که وجودم رو میلرزونه،صداش رو می شنوم.
_اجازه میدم بری!
چشمام برق می زنه،اما جمله ی بعدیش تمام ذوقم رو کور می کنه:
_برو به جرمت اعتراف کن .دیشب توی خواب با ناله اسم مامانتو صدا می زدی .این یعنی عذاب وجدان داری!پس تمومش کن و برو کلانتری همه چیزو بگو!
با مکث خیره به چشمای نم زدم ادامه میده:
_منم طلاقت میدم،نگران نباش اجازه نمیدم سرت بره بالای چوبه ی دار .ولی باید مجازاتی که حقته رو بکشی .
🌿
🌺🌿
🌺🌺🌿
🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت90 -خوبم....فقط یکم سرده روم نمی شد بگم می ترسم بیام بالا...از طرفی هم می ترس
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت91
-تا حاالش بد نبوده راه سختی رو نیومدیم ولی بالاتر صخره داره......من با باال اومدن مشکلی ندارم ولی وقتی می
خوام بیام پایین...اونوقت از ترس نمی تونم تکون بخورم...پایین اومدن از کوه واسم سخته...توی شیب کنترل پاهامو
از دست میدم....می ترسم پرت شم پایین
غزل متوجه ترس شدیدم شد.. نگاهی جدی به من کرد به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
-خوب چرا دیشب نگفتی؟
-راستش اگرم می گفتم شماها باور نمی کردین....فکر می کردین می خوام بهانه بیارم و نیام
غزل لبخندی زد و گفت:
-راستم می گی من که باورم نمی شد..الانم از این قیافته که حرفتو باور کردم...اشکالی نداره تا ایستگاه بعد بالا
میریم..تا اونجا راه خوبه....اونوقت یه فکری واست می کنیم خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-عالیه....ولی نمی خوام کاری کنی که بقیه کوهنوردیشون خراب بشه ها...
خندید و گفت:
-نترس...بریم توی راه یه فکری می کنیم
و دستم رو کشید و راه افتاد...ایناز هم دنبال ماس راه افتاد..تا برسیم ایستگاه انقدر پیشنهادای مسخره و خنده دار
می دادن که منم ترسو فراموش کرده بودم..از بس خندیده بودم لپام درد گرفته بود....پسرا نشسته بودن و
استراحت می کردن.....ما هم رفتیم وکنارشون نشستیم....ایمان نگاهی به ما کرد و گفت:
-انگار خیلی داره بهتون خوش می گذره نه؟نگاشون کن..
ایناز باز هم خندید و گفت:
-به .من که واقعا تا حاال خیلی خوش گذشته...هیچ وقت توی عمرم اینقدر نخندیده بودم.
بعد نگاهی به من کرد و گفت:
-همه اش هم به خاطر ساقیه
احسان نگاهی به من کرد و گفت:
-نمی دونستم ساقی خانم شوخ و بذله گو هم هستن..باید به محاسنشون این یکی رو هم اضافه کرد
بهنام جدی گفت:
-خیلی چیزا هست که درباره ساقی خانم نمی دونی
و نگاهی به من کرد...نیش کالمش به وضوح توی صداش مشخص بود..چیز نگفتم..ایدا و سامان رسیدن و مانع ادامه
بحث شدن..ایدا رو به جمع گفت:
-خسته شدیم...شماها گرسنه نیستین؟
غزل گفت:
-من خیلی گشنمه
سیاوش هم گفت:
-منم
بقیه هم یکی یکی اعالم گرسنگی کردن....همون جا نشستیم و شروع به خوردن ساندویچ های نون و پنیری که ایدا
اورده بودکردیم....خیلی چسبید....چایی هامون رو خورده بودیم که احسان بلند شد و گفت:
-خوب پاشین که ظهر شد
دوباره استرس اومده بود سراغم..نگاهی به غزل کردم....متوجه نگاه من شد..چشمکی به من زد و رو به جمع گفت:
-بچه ها من دیگه نمی تونم بیام باال....شماها برین..من همین جا میشینم تا بیاین...
بهنام سریع گفت
-نمیای؟
غزل گفت:
-باور کن نمی تونم بهنام..نمی دونم چرا احساس تهوع می کنم
-نمیشه غزل....بلند شو.....غیر ممکنه بذارم تنها بمونی اینجا
نگاه پر از تشکری به غزل کردم و رو به بهنام گفتم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت90 اومده بودن خواستگاری تازه عجب خواستگاریم شد فکنم میخوان بیان باهامون شمال
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت91
معذرت خواهی کردم رفتم سمت اتاقم تارسیدم خودمو انداختم روی تخت تایکم درازبکشم که
دراتاقم بازشد ازجام بلندشم که ارشامو دیدم مثل گاو
سرشو اورد تو
ـ بهت یاد ندادن درزدن رو
ـ دره اتاق زنمه
ـ نه بابا
بدون توجه به من امد روی تخت نشست گفت:
_میخوام قبل اینکه بریم شمال یه چیزایی بهت بگم
بهش نگاه کردم شروع کرد :
ـ اصلا خوش ندارم دور ور این سیامکه ببینمت هرجا من رفتم توام میایی فهمیدی
ـ امردیگه ای نداری قراره مااین بود که تو کارهم دخالت نکنیم
باعصبانیت ازجاش بلند شد ازاتاق رفت بیرون طوری درو کوبید بهم که ازجا پریدم
پسره ی دیونه حسووود خخخخ
یه چرت کوچولو زدم که باصدای مامان بیدارشدم پاشو اماده شو داریم میریم دیگه
ـ الان میام پایین
پاشدم مانتو شالمو پوشیدم ورژمو تمدید کردم کیفمو برداشتم رفتم پایین همه اماده بودن
وداشتن وسایل رو جمع میکردن
ـ مامان کاری نداری ؟؟
ـ نه فقط این سبدو ببر تو ماشین بخورید
ـ اها باشه مرسی
رفتم بیرون چشم گردوندم ارشامو ببینم ولی نبود
ـ چیه دنبال اقاتون میگردی
ـ برو اونور سیامک حوصله ندارم
ـ اگه نرم
خواستم جوابشو بدم که ارشام امد منم بدو بدو رفتم پیشش
عسل :
ارشام با قیافه ی برزخی داشت نگام میکرد اروم خم شد در گوشم با لبخندی که بیشتر شبیه پوز
خند بود گفت :مگه بهت نگفتم دور ور سیامک نرو هاان
؟؟
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت90 رو خواستگاری کرد.. تارا اون دختر قشممن و ملرور با یه پیرمرد زندگی میکنه!ه
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت91
-بله؟
-سلام رویا..
-سلام.خوبی؟
-خوبم.من کی بهت گفتم یه زنگ به من بزن!کارت داشتما..
-وقت نشد!خوب..کاری داشتی؟
-میخوام ببینمت!
-نمیشه از پشت تلفن بگی؟
-بیا خونمون..بزار مامانمم ببینتت.
- حا لت خو به آرتمن؟من بیام بگم دوست آرتمنم؟ یا بگم دوست
امیررایام؟بگم اومدم چی کنم؟
خندید و گفت:بیا اونش با من!بگو مشاور کاری آرتمنم،اومدم چند تا چیز
بهب بدم! اصلا بیام که چی بگی؟یه جای دیگه قرار بزار!
-بیا از اونجا می برمت جاهای بهتر...
من:آرتمن اصلا درسته؟من و تو جز چند تا مهمونی و بیرون رفتن با هم
ارتباطی نداشتیم.فق دو تا دوست!
-یعنی تو خونه ی دوستت نمیری؟بیا رویا...خووس میگذره!
-بیام پلی ستیشن بازی کنیم یا ایکس باکس؟می خوای خا له بازی
کنیم؟آرتمن بگو کارت رو...
صدای قهقهه او میومد.خودمم خنده ام گرفت.
- می خوام عمه بازی کنیم.رو یا اصلا دوسمممت دارم خو ن مون رو
ببینی...نمیشه؟!میخوای دوستات رو هم بیار...
-دیگه چی؟کودکستانه؟روشون زیاد میشه..زرت زرت می برمشون مهمونی.
-چته؟پس چرا نمیای؟بهونه ی بعدی...
-زهرمار...باشه.میام ولی سوتی بدی کشتمت!نیای بگی دوستمه ها..من
همکارتم و پرونده برات اوردم.اصلا بگو منشیتم!
-نترس.بیا.ساعت شش شب خوبه؟
-اوکی.خداحافظ!
- خداحافظ.
حالا اینو کجای دلم بزارم؟!میرم ببینم چی میگه..آرتمن همون دو ست امیررایا
بود.خیلی خوب بود و با حال. اخلاقش با حال بود.رفتم حموم.مو هام رو
خشد کردم و با هزار زور و زحمت بستم.یه مانتوی بلند سبز کاهویی پوشیدم
و یه شلوار مشکی..یه پیرهن طلایی آستین بلند هم زیرو پوشیدم.شال سبزم
رو روی سرم انداختم و کیفم رو برداشتم.بازم بدون آرایب...چند تا پوشه و
جزوه گرفتم دستم و آماده ی رفتن شدم.کفشهای پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم
که گلهای سفید و صورتی با برگهای سبز روو بود.در رو باز کردم. شات همه
دراومد.
آنا:کجا به سلامتی؟
-خونه ی آرتمن
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت90 به آشپزخانه رفتم و برعکس هر روز شهاب را در حال خوردن صبحانه دیدم در دل
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت91
نیم ساعتی را در سکوت طی کردیم و بالاخره به جایی زیبایی از شهر رسیدیم که شهاب ماشین را به کوچه ای که پر
از آپارتمان بود هدایت کرد و کنار آپارتمان سر به فلک کشیده ای توقف کرد، گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و
تماس گرفت چیزی گفت که صدای ظریف و پر عشوه ی رزا در ماشین پیچید و چند دقیقه بعد درب بزرگ آپارتمان
باز شد و رزا خارج شد
پس اینجا خانه ی رزا بود!
نیم تنه ی قرمز رنگ و شلوار سفیدش تیپ مسخره ای را برایش به ارمغان آورده بود پوزخند زدم و نگاهم را از او
گرفتم و به رو به رو خیره شدم اما او با پررویی تمام درب جلو را باز کرد و منتظر ماند که من پیاده شوم و جایم
بنشیند؛ با دیدن سکوتم چیزی زیر لب گفت و کنار سونیا جای گرفت از حرصی که در نگاهش بود لبخندی ملیح
روی لبم نقش بست
شهاب ماشین را به حرکت در آورد و لحظاتی بعد کنار مرکز خرید بزرگی توقف کرد، همگی پیاده شدیم که رزا با
عشوه به سمت شهاب رفت و بوسه ای به گونه اش زد و دست در دست شهاب گذاشت، از کنار من و سونیا رد شدند
و با عشوه دستی به موهایی که به تازگی آنها را بلوند کرده بود کشید نگاه پر از نفرتم را حواله اش کردم و پشت
سرشان به راه افتادم
سونیا که از حال خرابم خبر داشت کنارم ایستاد و دستم را گرفت سعی داشت با نشان دادن مغازه های پر از اجناس
زیبا سرگرمم کند ولی من تمام حواسم سمت شهابی بود که جلوتر از ما همراه رزا در حال خندیدن بود، با ضربه ای
که به پهلویم خورد به سمت سونیا برگشتم که با حرص گفت:
-هیچ معلوم هست حواست کجاست؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم
- چیزی گفتی؟
موهایی که روی پیشانی اش ریخته بود را کنار زد و با نگاهی دلسوزانه جواب داد
-با این کارت فقط خودت رو عذاب میدی، میبینی که اونا خوشن و این حالت برای شهاب مهم نیست
از حرفش ناراحت شدم ولی درست می گفت من فقط باعث ناراحتی خودم می شدم، نگاهی به شهاب که وارد بوتیک
لباس فروشی شد انداختم چشم روی هم فشردم و رو به سونیا گفتم
-منم میشم مثل خودش بی تفاوت، چطوره؟
لبخندی زد و جواب داد
-اگه بتونی روی حرفت بمونی عالیه
سری تکان دادم و کنار هم قدم زدیم بعد از چند لحظه سونیا گفت:
-برنامه ای برای آیندت نداری؟
به خاطر ناگهانی بودن حرفش در جایم ایستادم و بعد از مکث کوتاهی جواب دادم
-اگه بشه می خوام برم کالس و زبان اینجا رو یاد بگیرم
لبخندی زد و به گفتن》عالیه《اکتفا کرد، در سکوت به ویترین مغازه ها نگاه می کردیم که چشمم به پیراهن دنباله
دار شیری رنگی خورد نزدیک رفتم که سونیا هم پشت سرم آمد، دلم می خواست لباس را به تن کنم با این که پولی
همراه نداشتم ولی وارد بوتیک شدم قبل از ورود شهاب را دیدم که تنها به سمت ما می آمد، به سمت فروشنده رفتم
کالفه بودم که حرفم را نمی فهمد نگاهی عاجزانه به سونیا انداختم که منظورم را فهمید و رو به مرد فروشنده چیزی
گفت که لباس را برایم آورد؛ لباس را برداشتم و وارد اتاق پُرو شدم
به سختی آن را به تن کردم و در آیینه به خودم نگاه کردم، لباس با ظرافت خاصی که داشت هیکلم را در بر گرفته
بود و پوست سفیدم زیبایی لباس را دو چندان کرده بود در را باز کردم و سونیا را صدا زدم جلوی آیینه ایستادم که
در باز شد از آیینه به درب دید نداشتم و به خیالم که سونیا بود گفتم:
-بهم میاد مگه نه؟
صدای مردانه ای که گفت》معرکس《باعث تند شدن تپش قلبم شد و به سرعت سر برگرداندم و...
نگاهم به نگاه حریص شهاب گره خورد که از روی صورتم به یقه ی باز لباسم سر خورد و شیطنت در نگاهش موج زد،
شُکه بودم و نمی دانستم چه بگویم انتظار دیدن شهاب را نداشتم و از طرفی شنیدن حرفی که زده بود حس شیرینی
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃