eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
2هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💕رنگ ها محو می شوند، معبدها فرو می ریزند، امپراطوری ها سقوط می کنند، ولی..!!!! مهربانی جاودانه است مهربانی بهترین هدیه خداست ازهم دریغش نکنیم @roman_ziba
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت104 * به محض طی کردن آخرین پله،نگاهم به نگاه غم زده ی هاله تلاقی می کنه.رو بر می
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 لبخندی روی لبم میاد،برای اولین باره که دلم اطاعت می خواد نه سرپیچی.برای همین زمزمه می کنم: _چشم! پیاده می شم تا حس خوبم رو از جمله ی آخرش زایل نکنه،هر چند به خاطر خودش و آبروی خودش گفت اما این روزها انقدر نیاز به توجه داشتم که همین جمله هم کلی حس خوب بهم القا کرد.البته دیدن مزار هاکان از دور و همچنین صدای گریه و جمع عذاداران سیاه پوش کافیه تا تمام غم دنیا به دلم سرازیر بشه. چشمه ی اشکم باز هم بدون خستگی می جوشه. خدایاسخته،خیلی سخته! بهم قدرت دادی که الان اینجام اما کمه،این قدرت برای تحمل این درد کمه،ناچیزه.کمر خم می کنه. پام یاری جلو رفتن رو ندارن،هامون جلوتر از من داره میره اما من هر قدمی که بر می دارم درد رو توی تک تک سلول هام احساس می کنم. لب می گزم و صدای هاکان رو می شنوم: _هیش!انقدر دست و پا نزن بذار به هر دومون خوش بگذره. نگاهم به قاب عکس روی قبر میوفته،قدم دیگه ای برمی دارم و باز هم می شنوم: _خیلی خواستنی هستی،نمی تونم ازت دست بکشم. اولین قطره ی اشک سرازیر میشه،لعنت به این صداها که به این واضحی توی گوشم منعکس میشه: _خیلی وقته چشمم دنبالته،نگو که نفهمیدی! به جمعیت ملحق میشم .سنگینی نگاه همه رو حس می کنم،برام عجیبه چطور کمرم خم نشده و صاف ایستادم. یه مردی اونجا ایستاده و قرآن می خونه،از هر طرف صدای گریه میاد، جمعیت زیادی اومدن،جمعیت زیادی اشک ریختن و من از ته دل آرزو می کنم حداقل اون لحظه فراموش کنم مسبب همه ی این ها منم . صدای پچ پچی رو از پشت سرم می شنوم: _مادرِ این دختره هاکان و کشته،میگن به خاطر این بوده.خدا می دونه دخترش چه گندی زده انداخته گردن اون خدابیامرز. لب هام رو روی هم فشار میدم. _نگاش کن با چه رویی هم اومده اینجا،هر کی دیگه جاش بود خجالت می کشید از صد کیلومتری این جا رد بشه. _آره والا،معلوم نیست چقدر سلیطه ست که از رو نرفته. یه صدای دیگه ای بهشون ملحق میشه: _من دیدم از ماشین هامون پیاده شد،از هامون بعیده بخواد این دختر رو برسونه.واقعا کارش زشت بود. _از کجا می دونی؟شاید دختره گریه زاری کرده دل هامونم به رحم اومده. _خدا لعنتشون کنه ببین چه آتیشی به جون این خانواده انداختن. قدمی فاصله می گیرم تا نشنوم اما مگه این پچ پچ ها تمومی دارن؟نگاهم به عکسی میوفته که کنارش نوار سیاه کشیده شده. تصویر زیبا از جوون بیست و چهار ساله ای که برق چشم هاش دل هر جنبنده ای رو می سوزوند حتی منو! معصومیت چهره ش نشون نمی داد چه کار وحشتناکی با من کرده،اگه نشون می داد شاید باور حرف من برای بقیه راحت تر می شد .. دستی سر شونم می شینه،بر می گردم و با دیدن فروزان دختر عمه خانم آه از نهادم بلند میشه. لبخندی می زنه و میگه: _خوبی عزیزم؟ خوب می دونم مهربونیش چقدر الکیه،برای همین به تکون دادن سرم اکتفا می کنم و دوباره به قاب عکس هاکان خیره میشم اما دست بر نمی داره و زیر گوشم زمزمه می کنه: _رابطتون با هاکان خیلی خوب بود نه؟اگه اشتباه نکنم دوست پسرت بود! فقط زمزمه می کنم: _اشتباه می کنی،هاکان فقط دوست من بود. تمسخر آمیز می خنده: _پس این که الان توی قبر خوابیده عوارض دوستی با شماست! سکوت می کنم،اون ادامه میده: _چی کار کردی که هامون مجبور شد صیغه ت کنه؟ نگو علاقه که باور نمی کنم.هامون از دخترای بچه سال خوشش نمیاد،معلومه مجبورش کردی! کلافه چند ثانیه چشم هامو می بندم،کافیه دیگه!بر می گردم و کوبنده جواب می دم: _آره،چاقو گذاشتم بیخ گلوش مجبورش کردم عقدم کنه ربطش به شما چیه؟ پوزخندی می زنه: _عقد؟از کی تا حالا به یه صیغه ی موقت میگن عقد؟ _صیغه رو نمی دونم اما به همون خطبه ی دائم،النکاح و سنتی میگن عقد،همون که اسم دو نفر می ره توی شناسنامه ی هم. جا می خوره،اما با همون موضع جبهه گیرانش میگه: _یعنی میگی هامون عقدت کرده؟هه…خوش خیال. خدایا من حالم آشفته تر از اونه که بخوام با این کل کل کنم،صاف می ایستم و در حالی که سعی دارم حالم رو بروز ندم میگم: _اگه برام مهم بودی حتما صفحه ی دوم شناسناممو نشونت می دادم بفهمی خیال کی باطله! کم میاره،در ظاهر جوابش رو دادم اما خشنود نیستم از این حاضر جوابی.دلم از جای دیگه پره،به این راحتیا خالی نمیشم. نگاهم به هامون میوفته،اون سمت با اخم ایستاده و با دست هایی گره خورده به مزار هاکان چشم دوخته.عینک زده اما می تونم غم چشماش رو بفهمم. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 رمان قصاص پارت اول خلاصه: شاید برای همه پیش اومده باشه که میون روزمرگی ها ، جایی
ریپلای به ابتدای رمان بسیار جذاب قصاص آرامش دختری که یک شب مورد تعرض پسر همسایشون قرار می گیره و از ترس آبرو سکوت می کنه،قافل از اینکه همون شب حامله شده و باید… @roman_ziba پارتهای هیجانی و جذاب رمان داره شروع میشه
#پروفایل @roman_ziba
#پروفایل @roman_ziba
تو تموم زندگیمے فقط پیش تو آرومم فقط با تو جهان خوبہ؛ چقدر بد عادتم کردے، نباشے حالم آشوبہ... @roman_ziba
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت105 لبخندی روی لبم میاد،برای اولین باره که دلم اطاعت می خواد نه سرپیچی.برای همین
🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 قرائت قرآن تموم میشه و نوبت به روضه خونی می رسه،روضه ای که دل خونِ همه رو خون تر می کنه.مخصوصا هاله و خاله ملیحه که با گریه ها و ناله هاشون اشک همه رو در آوردن! نمی دونم چقدر از زمان می گذره تا اینکه مرد بالاخره تموم می کنه.انقدر که زیر آفتاب ایستادم و خاطرات رو مرور کردم و اشک ریختم باز هم همون سرگیجه ی لعنتی به سراغم اومده،نگاهم به هامون میوفته.گفت اگه حالت بد شد بگو اما نمی خواستم باری روی شونه هاش باشم،ناچارا کمی از جمعیت فاصله می گیرم. در ظاهر کسی حواسش به من نبود اما در واقع همه زیر چشمی منو نگاه می کردن و پچ می زدند. می خوام سرم رو پایین بندازم که فروزان رو می بینم،کنار هامون ایستاده و با اعتراض حرف می زنه،استرس می گیرم از فکر این که حرف هام رو کف دست هامون یا بقیه بذاره.اگه هامون صلاح می دونست به همه می گفت عقدم کرده،اگه نگفت لابد صلاح نبوده و منِ احمق باز هم گند زدم. وقتی اخم های در هم رفته ی هامون رو می بینم مطمئن میشم که فروزان زهر خودش رو ریخته.تیر خلاصم با نگاه سرزنش گرانه ی هامون خورده میشه. با همون جدیت چیزی به فروزان میگه که کرک و پرش می ریزه و عقب نشینی می کنه.هامون به سمتم میاد،قبل از این که بهم برسه دو زن نا آشنایی مقابلم می ایستند،یکی که جوون تر بود نگاهی به سر تا پام می ندازه و نه چندان دوستانه میگه: _تو دختر زهرایی؟ فقط به تکون دادن سر اکتفا می کنم،زنی که به ظاهر جاافتاده تره با کلامی زهر دار به قلب تیکه پارم نیشتر می زنه: _چطوری روت شده بیای این جا؟جوون مردم و دستی دستی کشتین حالا اومدی سر خاکش که داغ دل مادر بدبختش و تازه کنی؟ لب هام می لرزن،با صدایی که علنا می لرزه به حرف میام: _من واقعا… _مشکلی پیش اومده؟ کلام لرزونم توسط قدرت کلام هامون قطع میشه،با التماس نگاهش می کنم،سرش رو به طرف اون دو زن می چرخونه و منتظر نگاهشون می کنه،زن میانسال با غمی که عجیب بوی مصنوعیت میده،میگه: _تسلیت میگم هامون خان غم آخرتون باشه،نمی دونید چقدر برای هاکان ناراحتم،حیف بود جوون به اون سرزندگی!خدا داغ به دل اونی بندازه که این داغ و به دلتون انداخت. این حرف دنیایی رو روی سرم خراب می کنه،حال بدم،بدتر میشه.حس می کنم نور اون خورشید کم سو و کم سو تر میشه.دارم پس میوفتم که دستی حمایت گر دست های یخ زدم رو توی دست می گیره.نفسم قطع میشه،این بار نه از سرگیجه بلکه از این حس حمایتی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم. نگاه دو زن حیرت زده یه انگشت های هامون که لابه لای انگشت هام فرو رفته دوخته میشه.نه تنها اونا،بلکه توجه ی خیلی ها به من جلب شده از جمله هاله و فروزان. فشاری به دستم وارد میشه و بهم حس قدرت القا می کنه. زن کم سن و سال تر با بهت میگه: _شما… هامون وسط حرفش می پره و طوری قاطع حرف می زنه از تحکم کلامش کسی جرئت نفس کشیدن هم نداشته باشه: _قبل از اینکه دهنتون به یاوه گویی و نفرین باز بشه حرفتون رو توی دهنتون مزه مزه کنید.من داغ دار برادرمم اما شما با این نفرین اون هم توی این روز از خدا خواستید داغ دار زنمم بشم. مات می مونم از این حرف،تمام سرگیجه،خاطرات بد،حس های منفی با همین جمله از وجودم دور و دور میشن و جای خودشون رو به یه حس نوپا میدن،حسی که با شنیدن جمله ی حمایت گرهامون توی دلم جرقه زد.چیزی مثل یه شوک قوی بابرق،یا خیلی قوی تر… نمی دونم،تنها چیزی که می دونم جایگاه هامون بود که علارغم نگاه توبیخ گرانه ش،علارغم دعوا هاش،سیلی هاش،پررنگ شده بود.اون قدر پررنگ که بی اراده برگردم و به نیم رخش خیره بشم،اخم داشت،گرفته بود،داغ داشت،از من بیزار بود اما باز حمایت کرد.باز من رو شرمنده ی مردونگیش کرد. هیچ کس حرف نمی زنه،حتی زبون زن نمی چرخه تا عذرخواهی کنه.دستم توسط هامون کشیده میشه،دنبالش می رم.دور از جمعیت کنار شیر آب می ایسته،دستم رو رها می کنه.عینکش رو از چشمش بر می داره و خم میشه،شیر آب رو باز می کنه و مشتی پر از آب کرده و به صورتش می زنه،بارها و بارها تکرار می کنه و من بدون پلک زدن نگاهش می کنم.حالش اون قدر داغون به نظر می رسه که من غافل میشم از حال خراب خودم و با نگرانی می پرسم: _خوبی هامون؟ جوابم رو نمیده،شیر آب رو می بنده و بلند میشه. چند ثانیه ای چشم روی هم می بنده و سرش رو،رو به آسمون بلند می کنه.صدای نفس های کشدار و بلندش دلم رو می سوزونه،سیبک گلوش بالا و پایین میره.غافل از حضور من زیر لب زمزمه می کنه: _منو ببخش داداشم! دلم می گیره از این همه غم تلمبار شده روی دلش،حق داره.از کسی دفاع کرده بودکه قاتل برادرشه.از طرفی نفرت قلبش،از طرفی وجدانش که حتی برای من هم به درد میومد. پلک هاش رو باز می کنه و با اون عینک مارک،قرمزی چشم هاش رو پنهون کرده و فقط زمزمه می کنه: _بریم. و من از خدا خواسته،نمی گم زوده،نمیگم بمون و تا آخر مراسم باش در کمال خودخواهی میرم و سوار ماشینش میشم. *** 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 رمان قصاص پارت اول خلاصه: شاید برای همه پیش اومده باشه که میون روزمرگی ها ، جایی
ریپلای به ابتدای رمان بسیار جذاب قصاص آرامش دختری که یک شب مورد تعرض پسر همسایشون قرار می گیره و از ترس آبرو سکوت می کنه،قافل از اینکه همون شب حامله شده و باید… @roman_ziba پارتهای هیجانی و جذاب رمان داره شروع میشه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کانال رمان زیبا روز ولنتاین را به همه عاشقا تبریک میگوید عشقتان جاودان @roman_ziba
موفقیت این نیست که هیچ وقت اشتباه نکنی ... بلکه هیچ وقت یک اشتباه را دوبار مرتکب نشی ... @roman_ziba
هیچوقت حسرت زندگی آدمایی که از درونشون خبر نداری رو نخور هر قلبی یه دردی دارہ و نحوہ ابرازش هم متفاوته بعضی‌ها آن را توی چشماشون پنهان می‌کنند و بعضی ها توی لبخندشون! @roman_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💕عشق را هر جایی که می‌روی جاری کن. بگذار هر کس که به نزد تو می آید، هنگام رفتن شادمان تر از لحظه ورود باشد @roman_ziba