eitaa logo
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
5.3هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
747 ویدیو
74 فایل
ھوﷻ 📩رمانهای عاشقانه ی مذهبی را❣️ با ما بخوانید. 💚 🔔 #رمان انلاین هم داریم روزی دو رمان ظهر #روژان فصل ٣ و شب #فالی‌دراغوش‌فرشته در خدمتتونیم. 🌸کپی رمانها بدون اجازه ادمین جایز نیست وپیگرد دارد 🚫 🆔 @Ad_noor1 👈 تبلیغات و ارتباط
مشاهده در ایتا
دانلود
... باز هم مثل همیشه ناتوانم و محتاج کمکت ... و من به کمک شما امیدوارم ... کمکم کن دوباره فاطمه رو به زندگی برگردونم از طرفی فاطمه به روزی فکر کرد که برای اولین بار داشتند از شهر و دیارشون کوچ میکردند، اون روز با این که روز خیلی بدی بود، اما ته دل فاطمه گرم بود ... انگار همه اون مشکالت حل شدنی بود ... یادش می اومد خیلی از دست سهیل شاکی بود، اما دلش آروم بود ... اما الان... با نبود علی ... دلش یخ زده بود، از خودش جدا شده بود، هر لحظه با یادآوری چهره معصوم علی آرزو میکرد کاش به جای اون مرده بود ... آروم با خودش زمزمه کرد: کفر نگو فاطمه ... کفر نگو ... میدونست علی هم اینجوری ناراحته... پس باید عوض میشد ... به جنگلهای کنار جاده نگاهی کرد و لبخندی زد، هیچ راهی به ذهنش نمیرسید، فقط توی دلش به خدا گفت: خدایا من اینجا و توی این ماشین دارم به عجز خودم از فراموش کردن اون اتفاق شوم اعتراف میکنم ... اگر من بنده شمام و اگر شما خدای منید، بدونید من معترفم که هیچ کاری برای برگشتن به زندگی عادی از دستم بر نمیاد... پس به حق تمام بنده های خاصتون خودتون نجاتم بدید ... کی و چه جوریش هم با خودتون ... +++ پرستار رو به فاطمه کرد و گفت: خانم شاه حسینی؟ -بفرمایید، اینم جواب آزمایشتون، تبریک میگم بله فاطمه نگاهی به برگه آزمایش انداخت... خون خونش رو میخورد، انگار تمام تنش داغ شده بود، لبش رو گاز گرفت ... حدسش درست بود ... عصبانی برگه رو مچاله کرد توی کیفش و دست ریحانه رو گرفت و از آزمایشگاه خارج شد. به ریحانه قول داده بود ببرتش پارک، برای همین به سمت پارک حرکت کردند، ریحانه با دیدن تاب و سرسره دست مادرش رو رها کرد و به سمتشون دوید، فاطمه هم نیمکتی انتخاب کرد و نشست، دوباره برگه رو از کیفش بیرون آورد و نگاه کرد، نوشته بود 6 هفته، یعنی هنوز جون نگرفته بود ... خدا رو شکر ... شاید میشد کاری کرد ... احساس میکرد به هیچ وجه انرژی به دنیا آوردن یک بچه دیگه رو نداره ... اما باید حتما به سهیل میگفت .. اونم حق داشت بدونه ... مطمئنا اونم راضی نمیشه با این اوضاع و احوال این بچه به دنیا بیاد ... اوضاع روحی فاطمه خیلی خوب نبود، سهیل هم این رو میدونست، پس مشکلی نبود ... خسته ریحانه رو صدا زد و گفت: مامان جون زود می خوایم بریم ها ... دارد... 📝نویسنده:مشکات _مجازه 🚫 . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 برای دسترسی به قسمت اول رمان به کانال ریپلای با پیام سنجاق شده در کانال مراجعه کنید👇👇👇 @repelay
.🌾🌹🌾🌹🌾🌹🌾🌹 🌹🌾🌹🌾🌹🌾🌹 🌾🌹🌾🌹🌾🌹 🌹🌾🌹🌾🌹 🌾🌹🌾🌹 🌹🌾🌹 🌾🌹 🌹 بِسمِ‌اللّهِ‌الرَحمٰنِ‌الرَحیمَ✨ 🌾رمان بـازمانده🌹 صدای کسی را می شنوم که بدون بلندگو برایمان مداحی می کند: _نمی شه باورم که وقته رفتنه/تمام این سفر بارش روی دوش منه... بخون... بخون تا شاید کمی گریه کنم... بخون تا بفهمم حضرت زینب چی کشیده... اخ بمیرم برای حضرت زینب... تمام محارمش و توی نصف روز از دست داد... تابحال خواهر و مادر های زیادی برادر و یا پسرشون شهید شده... ولی این فرق داره... محمد جلوی چشمم شهید شد... مثل حضرت زینب مردم کمی که وایساده اند با صدای مداح گریه می کنند... اما من چرا نمی توانم گریه کنم... اشک هایم بند آمده... خیره ام به محمد.. می ترسم گریه مانع دیدنش در این لحظات آخر شود... نفیسه خانم مواظب من است ابی به صورتم می پاشد و می گوید: _گریه کن عزیزم... گریه کن... دق می کنی و بعد خودش گریه می کند هیچ واکنشی نشون نمی دهم.... وقتی پدر و کمیل میخواهند محمد و توی قبر بگذارند، دستانم را دور کفنش حلقه می کنم و نمی گذارم ببرنش... صدای گریه بلند می شود.... مادر با این حرکت من انگار از بهت بیرون می اید و گریه اش در می آید... کمیل میخواهد دستم را از دور کفن باز کند که باز دستانم را سفت دور کفن حلقه می کنم.. _کجا میخوای بری؟../چرا من و نمی بری.../ حسین این دم اخری.../چقدر شبیه مادری.. قرارمون چی شد؟!... که بی قرار هم باشیم.. کمیل دستانم را جدا می کند و تا بخواهم کاری انجام دهند... با پدر محمد را درون جایگاه ابدی اش می گذارند... این قبر کوچک و تاریک برایش تنگ نیست... پدر داخل قبر رفته و کمی تربت خاک کربلا را روی محمد می ریزد و اشکانش جاری می شود... خودم را جلو می کشم و به داخل قبر نگاه می کنم..... ریحانه و سارا شانه هایم را می گیرند و نمی گذارند جلوتر بروم... دلم میخواهد از ته دل جیغ بکشم ولی نمیتوانم... احساس خفگی می کنم... علی کنارم می ایستد... لرزش شانه هایش به وضوح پیداست... خاک هارا روی کفنش می ریزند... نه نریزید... میخواهم التماس کنم ولی نمیتوانم... مثل نوزاد تازه متولد شده نمیتوانم حرف بزنم.. دست و پا می زنم..به دور و بر نگاه می کنم..... نگاه ملتمسانه ام را به سارا و ریحانه می دوزم... میخواهم بگویم: _نریزید.. روی برادرم خاک نریزید... اما نمیتوانم.. ریحانه و سارا نگرانم شده اند... همین که آخرین سنگ لحد را رویش می گذارند... تمام امیدم می رود... و چشمانم سیاهی می رود و از پشت سر می افتم... 🚫کپی فقط با رضایت و هماهنگی با نویسنده حلال است. 🚫در غیر این صورت نویسنده به هیچ عنوان راضی نیستند. 🌹 🌾🌹 🌹🌾🌹 🌾🌹🌾🌹 🌹🌾🌹🌾🌹 🌾🌹🌾🌹🌾🌹 🌹🌾🌹🌾🌹🌾🌹 🌾🌹🌾🌹🌾🌹🌾🌹