eitaa logo
💫 «رو به راه»
827 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
خلاقیت یک نقاش🤗 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۹: مسلم هر دو دست را تکان داد، یعنی کافی است.   ـ خوب گوش کن!
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۰: پیشکاری ویژه آن دو را به سرعت از باغ و بستان هایی بزرگ و پر گل و گیاه و از چند صحن و سرای پر نقش و نگار و شلوغ گذراند. اعیان و اشراف خوش لباسی که با صاحب منصبان و مستوفیان گفت‌و‌گو می کردند، با دیدن پیشکار ویژه، خود را عقب می کشیدند و راه باز می کردند، بیش‌تر لباس‌ها و کلاه‌ها ایرانی بود. فراوان بودند عرب‌هایی که برای خوشایند برمکیان، لباس ایرانی پوشیده بودند. از ایوانی بلند و از سه در تو در توی سنگین و بزرگ که هر یک با ده نگهبان، محافظت می شد و از راهرویی گذشتند و از پلکانی مارپیچ بالا رفتند. به برجی مرتفع رسیدند که  بلندتر از هر برج دیگری در بغداد بود. این برج در ارتفاع  بالا با پل‌هایی به ساختمان‌های اطرافش متصل بود. در آن جا که شبیه حیاط خلوتی بود، پنجاه سرباز نگهبانی می‌دادند. اسبی که دعبل زیباتر از آن را ندیده بود، گوشه‌ای ایستاده بود. غلامی با ملایمت بر پشتش قَشو می‌کشید. مسلم آهسته گفت: «اسب محبوب جعفر است.» ـ خدایا چه اسبی! کاش می شد به جای ملاقات با جعفر، اجازه می‌دادند ساعتی همین جا بایستیم و این نازنین را تماشا کنیم! حیف از این اسب! مسلم چشم غره‌ای رفت و لب به دندان گزید. پیشکار در برج را باز کرد. داخل فضای دودکش مانند آن شدند. در آن میان، اتاقکی چوبی بود. از بالا طنابی ضخیم به آن وصل بود. هر سه توی اتاقک ایستادند. پیشکار زنگوله‌ای را از میخی برداشت و تکان داد. صدای آن در برج پیچید. کبوتری آن بالاها بال بال زد. اتاقک از جا کنده شد و آرام آرام بالا رفت. دعبل هیجان زده بود. تاکنون چنین چیزی ندیده بود. مسلم توضیح داد: «جایی بالای برج، دو گاو نر قوی با شلاق غلامی در دایره ای به حرکت در می آیند و چرخ چوبی بزرگی را حول محورش می‌چرخانند که در نتیجه طناب کشیده می‌شود و این اتاقک بالا می رود. همیشه از این بالا رفتن و دوباره پایین آمدن بدم می آید. ترسناک است.» - نترس! شبیه ماجرای چرخ چاه است و دلو. فقط این یکی، چاهی است در آسمان. - جعفر خیلی احتراممان کرده که به خلوتگاه خود راهمان می دهد. قدر اهل هنر را می داند. دعبل گفت: «می داند نخستین بار است که به دربار آمده‌ام. می خواهد مرا مرعوب مقام و موقعیتش کند. همین که ببیند خود را باخته ام و جلال و جبروتش چشمم را پر کرده، ارضا می شود. من اما چنین فرصتی به او نمی‌دهم. اگر آن طور پیش بینی کرده، احساس حقارت کردم و تسلیمش شدم و طوق بندگی‌اش را به گردن انداختم، این بار برای آن که تحقیرم کند، شاید در اسطبلش، مرا به حضور بپذیرد!» مسلم با آرنج به پهلویش زد تا در حضور پیشکار، مراقب زبانش باشد. دعبل گفت: «نگران نباش. این‌ها شبیه سگان دست آموزند. آموخته‌اند تا دستور ندارند، چیزی نشنوند و نبینند. کورند و کر. این یکی شاید حق نداشته باشد با جعفر حرف بزند. برمکیان دوست دارند آداب و رسوم دربار دوره‌ی ساسانی را از نو زنده کنند. کجای این شکوه و جلال، شبیه ساده زیستی پیامبر است، خدا داند! دیگر کسی به دین کاری ندارد.» ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
دست‌آورد ترامپ از حمله به ایران 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 فرارسیدن سالگشت زادروز حضرت زینب (درود خدا بر ایشان) مبارک. 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 محدودیت پوشش و حجاب توسط دولت صهیونیست حاکم بر سرزمین آذربایجان «کمال شرف» 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄