eitaa logo
💫 «رو به راه»
827 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۳: جعفر از مسلم پرسید: «چه طور است این بالا؟» - در این چند ب
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۴: نامه را سرسری خواند. نی در مرکب زد و جمله‌ای بالای آن نوشت. نامه را روی تخت انداخت تا کنیز مُهرش کند. کنیز انگشت خضاب شده‌اش را که ناخنی بلند و طلایی رنگ داشت، روی بیتی از دفتر شعر گذاشت و به جعفر گفت: «این شعر را گوش کن: وقتی دیدگانم را می‌گشایم، بسیاری را می‌بینم، ولی انسانی نمی‌بینم!» برگشت به دعبل نگاه کرد و گفت: «کاش می‌گفتی ما را چه می‌بینی!» جعفر گفت: «به گمانم در آغلِ گوسفندان از خواب بیدار شده و این شعر را گفته است.» بلند خندید. دعبل هم خندید. ـ بله جایی بود شبیه آن پایین، شبیه این بالا. مسلم به سرفه افتاد و کنیز قهقهه‌ای زد. ـ خدایا چه قدر این شاعر، مرد نترسی است! حیف که با این زبانش، زیاد زنده نخواهد ماند! مسلم آهسته به دعبل گفت: «چرا نمی توانی زبان به کام بگیری؟ این خُزعبلات به جای تشکر است؟» دعبل نیز آهسته طوری که جعفر بشنود گفت: «کلوخ انداز را پاداش سنگ است! نگوید تا نشنود!» جعفر پرسید: «برخی از بزرگان که به این‌جا می‌آیند، به لکنت می‌افتند و سراپا می‌لرزند. کافی است اشاره‌ای کنم تا سرهایی بریده شود و والیانی را عزل، و دارایی‌هایشان را مصادره کنند. چه گونه است که تو نمی‌هراسی؟» ـ آن‌ها یا واهمه دارند که از تبهکاری‌هایشان باخبر شده باشی و یا به سکه‌های طلا و قدرتت چشم طمع دارند. من نه گناهی کرده‌ام، نه طمعی دارم. به نان و کشکی می‌سازم و سخنی می‌گویم که مقبول پروردگارم باشد. - سالوس (چرب‌ زبانی) را کنار بگذار دعبل! پس برای چه به این جا آمده‌ای؟ باید به مسجد می‌رفتی. - برای دو مطلب آمدم. یکی این‌ که بگویمت هر چه بُرجت را بالاتر ببری. اگر از آن بیفتی، سخت‌تر در هم می‌شکنی. اگر امروز می‌توانی با اشاره‌ای جانی بستانی و فرمانروایان سرزمین‌هایی را همانند این مهره‌های شطرنج جا‌به‌‌جا کنی، دستی را هم باور داشته باش که می‌تواند در لحظه‌ای با تو چنین کند. دوم آن که به من بگویی فرزند رسول خدا کجاست و چرا رهایش نمی‌کنید؟ جعفر تأملی کرد. پیاله‌ی خونی را برداشت و بیرون انداخت. ـ در هر گوشه‌ای از این سرزمین پهناور،  شورشی و فتنه‌ای است. هارون از آل ابی‌ طالب بیش‌ از دیگران وحشت دارد. می‌پندارد همه‌ی این خیزش‌ها و طغیان‌ها زیر سر آن‌هاست تا سرنگونش کنند. برای همین توهّم، بر آن‌ها سخت می‌گیرد. سیاهچال‌ها پر است از علویان. تر و خشک با هم می‌سوزند. تو کدامشان را می گویی؟ ـ خود بهتر می‌دانی کدام بزرگ مرد را می گویم! ـ اگر مرادت امام رافضیان موسی‌بن‌جعفر است، همین نزدیکی‌هاست. او هم مانند تو زبان گزنده‌ای دارد و به کسی باج نمی‌دهد. اگر ذره‌ای نرمش نشان می‌داد چنین حال و روزی نداشت و از زندانی به زندانی نمی‌افتاد. برای خودش قصری و خدم و حشمی داشت و هر کدام از فرزندانش را به کاری می‌گمارد. ـ برای آن که شب نرنجد، روز نمی‌تواند نور خود را مخفی کند! بگو کجاست؟ بگذار ببینمش. ـ الحق که پیرو همان امامی! او در زندان «فضل‌ ابن‌ ربیع» است. فضل کسی است که چشم دیدن برمکیان را ندارد. اگر به او توصیه کنم که بگذارد به دیدن موسی بروی، بی‌درنگ این موضوع را به گوش هارون می‌رساند تا مرا از چشم خلیفه بیندازد. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪵 نقاشی روی چوب 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
✍ خط خودکاری 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۴: نامه را سرسری خواند. نی در مرکب زد و جمله‌ای بالای آن نوشت.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۵: مسلم چشمکی به جعفر زد و پرسید: «یعنی راهی نیست؟ امروز چشم امید همه به کیاسَت و تدبیر شما برامکه است!» جعفر برخاست و به دعبل نزدیک شد. ـ شاید بتوانم با یک تیر، دو نشان بزنم. هارون را نسبت به «فضل‌ بن‌ ربیع» بدگمان می‌کنم تا موسی را به ما بسپارد و تو بتوانی هر وقت مایل بودی، او را ببینی. شرطش آن است که هارون را مدح کنی و خشنودش سازی. برایش قصیده‌ای بساز و بیاور. خودم تو را نزد او می‌برم. - کاش به جای این خوش خدمتی‌ها، در اندیشه‌ی جلب رضایت فرمانروایی بودی که حکومتش جاودان و قدرت و دارایی‌اش بی پایان است! جعفر شانه‌ی دعبل را فشرد. حوصله‌ی موعظه را ندارم. هر چیز‌ به جای خود. از موقعیتی که پیش آمده استفاده کن. در جوانی می‌توان نداری رو تحمل کرد، ولی سالخوردگی و نداری، سخت است. نرمش و پختگی نشان بده و برای آن روزها چیزی بیندوز! دعبل دفترها را از کنیز گرفت و به طرف در راه افتاد. برگشت و سری به تأسف تکان داد. ـ از کجا معلوم که به سالخوردگی برسم! خدایی که اکنون روزی‌ام می‌دهد، در آن زمان هم فکری برای این بنده‌ی بی‌نوایش می‌کند. تو مراقب باش عمری بلند بیابی تا از آن چه به فراوانی اندوخته‌ای، بهره ببری. جعفر رفت و خود را روی تخت انداخت. ـ  بس کن! موعظه هم اندازه‌ای دارد! این جا می‌آیم که از آدم و عالم و بایدها و نبایدها دور باشم. به پیشنهادم بیش‌تر فکر کن. تصمیم دارم خانه‌ای و ماهیانه‌ای برایت در نظر بگیرم. این بار که نزدم آمدی می‌خواهم چون موم نرم باشی وگرنه نیایی بهتر است. امروز خلوتم را آشفتی و شعری هم نخواندی. دعبل در را باز کرد. ـ از همسایگی ابرها به زمین باز می‌گردم. فرصتی لازم است تا آن پایین، بیش‌تر به خودم و زندگی‌ام بیندیشم. جعفر آرام آرام روی بالشتی لم داد و نامه‌‌ی دیگری را برداشت. ـ برو! پذیرایی باشد برای دیداری دیگر. از برج که پایین آمدند، دعبل به اسب نزدیک شد تا نوازشش کند. غلام نگذاشت. چانه‌ی مسلم گرم شده بود. عصبانی بود و دست‌هایش را در هوا تاب می‌داد. ـ من خیرخواهی را در حقت تمام کردم! تو را به جایی بردم که بسیاری از شعرای دربار آرزویش را دارند! جعفر هر کسی را آن بالا راه نمی دهد. فرصتی طلایی بود که از دست دادی! می‌توانستی دلش را به دست آوری و به آلاف و اُلوف برسی. حیف که خیره‌سری! اگر پشت گوشَت را دیدی، دیگر آن بالا را می بینی! ـ همان عرش برین را می‌گویی! خوب آن مردک را بالا بردی و کنار خدا نشاندی! این کارها از من برنمی‌آید. جواب خدا را چه می‌دهی؟ ـ دست از یاوه‌گویی بردار! کمتر دیده بودم جعفر برای شاعری رافضی و پلیدزبان، این قدر بزرگواری و شکیبایی به خرج دهد! به راستی که قدرنشناسی! ـ باید استغفار کنم که با تو همراه شدم! عاقلانه نیست که به افول‌کنندگان، آویزان شویم. خجالت نمی کشد که زنان را محافظ خودش قرار داده! ـ خلوتسرای خودش است. خودش می‌داند. به کسی مربوط نیست. خدا می‌داند اگر تو جای او بودی چه می‌کردی! خدا شتر را می‌شناخته که به آن بال نداده است. من شعری را که می‌خواهد برایش می‌سرایم و بدره‌ای را هم که وعده داده می‌گیرم. شعر است دیگر، هر چه مبالغه‌آمیزتر بهتر. خداوند دولتشان را مستدام بدارد! اگر دولت برمکیان همچنان برقرار بماند، من می‌توانم دیوار خانه‌ام را از خشت‌های طلا بسازم! تو هم برو نان و کشکت را بخور و آروغ‌هایی بزن که زَهره‌ی اطرافیانت را بترکاند. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افزایش سرسام‌آور قیمت بنزین در آمریکا 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۵: مسلم چشمکی به جعفر زد و پرسید: «یعنی راهی نیست؟ امروز چشم ا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۶: ـ بنی عباس و اعوان ایشان، اهل خدعه‌اند. جایی یک درهم خرج می‌کنند که بدانند دیناری سود می‌برند. من حق دارم محاسبه کنم قرار است از کجای خودم بِبُرم و جلویشان بیندازم. ـ چهار بیت شعر، این حرف‌ها را ندارد! ـ برای چه می‌خواهد شعرت را به دیوار بیاویزد؟ ـ تا ببیند و لذت ببرد. - من و تو و جعفر و هارون می‌میریم، اما شعر نمی‌میرد. آیندگان در آیینه‌ی شعرمان، ما و روزگارمان را می‌بینند. مسلم در سرسرا، یکی از شاعران نامدار دربار را که «ابوالعتاهیه» نام داشت دید و به سویش راه افتاد. دو سه قدم که رفت. روی برگرداند و گفت: «اگر بگذارند شعری از تو بماند و یا شعرهایی را به تو نبندند که می‌خواهند.» دعبل پیش رفت و به ابوالعتاهیه سلام کرد و دستش را فشرد. ابوالعتاهیه که لاغر و زشت بود، از مسلم پرسید: «این مرد بلند بالا و درشت اندام کیست؟ چه چهره‌ی بامَهابت و گیرایی دارد!» مسلم آهی کشید و گفت: «خرفت شده‌ای استاد؟ ملک‌الموتِ من، دعبل خزاعی!» ابوالعتاهبه با دندان‌های نامرتب و زردش خندید و دعبل را در آغوش گرفت. ـ شعرهای خوبی از تو شنیده‌ام. سبک سُرایش تو را می‌پسندم. بیش از آن، از آزادگی‌ات خوشم می‌آید. کاش من هم می‌توانستم مثل تو باشم! می‌خواهم بیش‌تر ببینمت. به مسلم گفت: «سه‌شنبه شب، خانه‌ام محفلی است. ابونواس هم می آید. دعبل را بیاور.» دعبل از قصر جعفر بیرون آمد و نگاهی به برج و گنبدهای مارپیچ و قرمز و آبی اطراف آن انداخت. برج از بیرون چندان بلند و با ابهت نبود. آن چه را در آن ساعت از سر گذرانده بود، برایش مثل خوابی کوتاه و گذرا جلوه می‌کرد. دیدن کنیز جعفر او را به یاد زلفا انداخته بود. از نبود او یک خلأ در خود می دید که جایش را چیزی جز با او بودن پر نمی‌کرد. نمی‌دانست او در چه شرایطی است. آیا باز حبسش کرده بودند؟ باز مجبورش کرده بودند آن لباس‌ها را بپوشد؟ تا کی می‌توانست مقاومت کند؟ آن‌ها هزاران راه و حیله برای فریب و اجبار در اختیار داشتند. کسانی بودند که شیطان را درس می‌دادند، چه رسد به فرشته‌ای ضعیف و بی‌ پناه. پاهایش او را به سوی قصر ابراهیم موصلی می‌کشاند. تا به خود آید و بایستد، صد قدمی رفته بود. ایستاد. آن قصر با دیوارهای بلندش، مانند آهن‌ربایی، او را به سوی خود می‌کشید. شمشیرش را همراه نداشت. حتی خنجری با خود نیاورده بود. اگر نگهبان‌های قصر او را می‌دیدند می‌شناختند و به خدمتش می‌رسیدند. جلوتر نرفت. پای بازگشت هم نداشت. میان چهار راهی ایستاده بود. اسب و گاری‌ها از کنارش می‌گذشتند و او آن‌ها را نمی‌دید. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ خط خودکاری 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 سه بعدی «نبرد‌بادبادک‌ها» به کارگردانی و تهیه‌کنندگی «الهام ابراهیمی» که روایتی پرتعلیق و فانتزی از آینده است. که از امروز پر سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمده است! 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 لشکر بی‌بازگشت (از حوادث آخر الزمان)  🪴 هنرڪده‌ی «رو به راه» 🪴 @rooberaah ━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۶: ـ بنی عباس و اعوان ایشان، اهل خدعه‌اند. جایی یک درهم خرج می
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۷: از مدرسه که بیرون آمد بی‌اختیار به میوه‌فروشی رفت. ثقیف که کتاب‌ها را در بغل داشت، خیره نگاهش می‌کرد. سر در نمی‌آورد. دور یکی از چشمان میوه‌فروش سیاه بود، با دیدن دعبل خشکش زد. به خود که آمد دست کرد و چوبدستی را برداشت و به سختی از روی چارپایه‌اش برخاست. دعبل مانند خواب زده‌ها رفت و نگاهی به پستو و خمره انداخت. لحظه به لحظه‌ی آن چه را که گذشته بود به خاطر می‌آورد و باز مرور می‌کرد تا چیزی فراموش نشود. میوه‌فروش چوبدستی را بالا برد. دعبل توجهی به او نداشت. میوه‌فروش دست نگه داشت و از نزدیک به او نگاه کرد. دعبل به در تکیه داد و همراه با آهی، زیر لب گفت: «همسفر!» میوه‌فروش پوزخندی زد و به ثقیف گفت: «این که پاک دیوانه شده! بیا ببرش.» ثقیف آستین دعبل را گرفت و کشید. دعبل به خود آمد و از دکان بیرون رفت. میوه‌فروش برگشت و نشست و با خودش گفت: «بی چاره! خودش مجنون شد، مرا هم ناکام گذاشت. هم خودش تازیانه خورد، هم من.» لب‌ها را در هم کشید. ـ باید همان موقع با این چماق ناکارش می‌کردی که نقشه‌ات را خراب نکند. حالا گیرم که زدی و این مردک مزاحم را کشتی، فایده‌ای که ندارد. این بار می‌گیرند و گردنت را می‌زنند. دعبل پا سست کرد تا خود‌گویی‌های میوه‌فروش را بشنود. ـ حقا که عجب لعبتی بود! مثل گنجی رفت توی خمره و من در را به رویش بستم؛ مثل غزالی که به دام می‌افتد. انگشت‌ها را مقابل صورتش از هم باز کرد و تکان داد. ـ در چنگم بود؛ اما مفت از دستم رفت. ای بی‌لیاقت! تا صد سال دیگر هم چنین شانسی در خانه‌ات را نمی زند! قسمت نبود. شاید قسمت بود و نصیب نشد. هر چه شد و هر چه نشد، آن ماهرو از چنگم رفت. پرنده از قفس پرید و رفت. رفت که رفت. افسوسش ماند برای همیشه. کاش از یادم می‌رفت که چه گوهری را از دست دادم! فکر و خیالش مرا خواهد کشت. شک ندارم که مرا می‌کُشد. دعبل راه افتاد و به ثقیف گفت: «از او خوشم نمی‌آید؛ ولی درکش می‌کنم.» ثقیف اخم کرد و انگشت اشاره دست آزادش را تکان داد. ـ اگر این گُنده، ثمن را دزدی می‌کرد تا حالا او را کشته بودم. دعبل ایستاد. ـ برگردیم کارش را بسازیم؟ ثقیف آستینش را کشید. ـ حالا که ندزدیده، درکش کنیم راحت‌تر نیست؟ ـ من هم همین را گفتم. راه افتادند و رفتند. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی‌ رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست... 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۷: از مدرسه که بیرون آمد بی‌اختیار به میوه‌فروشی رفت. ثقیف که
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۸: هوا رو به تاریکی می‌رفت. دعبل توی اتاق تلوتلو می‌خورد و کتاب و دفترها و آنچه جلوی پایش بود را لگد می‌کرد. شعر‌هایی را که می‌سرود، آهسته با خود می‌خواند. وقتی می‌پسندید، قلم در مرکب می‌زد و روی طاقچه‌ی پشت پنجره، توی دفتری می‌نوشت. روی حرکاتش تمرکز نداشت. ـ کسی می‌تواند بار دیگر مرا به آن کاروان برساند که سفرش را ماه پیش به پایان برده است؟ آیا کنار آن چاهِ بین راه، هنوز سلما در باد ایستاده است و برای وضو، آب می‌خواهد؟ دستش می‌لرزید. نوشتن در آن نور کم برایش سخت بود. قلم روی کاغذ، آرام نمی‌گرفت. تُنگ خالی روی طاقچه بود و پیاله‌ای روی فرش. ثقیف پینه‌سوزی آورد و کنار دفتر گذاشت. بی آن‌که حرفی بزند و یا به صاحبش نگاه کند، مشغول جمع کردن دفتر‌ها و کتاب‌ها شد. دعبل به آنچه نوشته بود، نگاه کرد. از خط‌های کج‌وکوله و چکه‌های مرکب خوشش نیامد. برگ را از دفتر کند بر روی شعله‌ی  پینه‌سوز گرفت. کاغذ که شعله‌ور شد، آن را از پنجره بیرون انداخت. دستش اندکی سوخت‌ به روی خود نیاورد. به ثقیف زل زد. ـ کدام گوری بودی تا حالا؟ ـ زغال از بازار و علف برای اسب. حالا رسیده‌ام خانه. ـ پس ثمن کدام گوری است؟ ـ توی مطبخ. در را بسته. ترسیده از شما. دعبل دست‌ها را بالا برد و چرخید. ـ من ترس دارم؟ چه چیزی در من بی چاره، ترسناک است جز زبانم؟ باز تلو‌تلو خورد. به طاقچه تکیه کرد. با چانه به تُنگ اشاره کرد. ـ پُرش کن و بیاور و خودت گورت را گم‌ کن. ثقیف ایستاد و قدمی عقب گذاشت.   ـ هر چیز دیگر گفتید زود آوردم. این نه. دعبل تلوتلوخوران خود را به طاقچه‌ی مقابل رساند و تُنگ را برداشت. به دهان برد. قطره‌ای نمانده بود. سعی کرد چشمانش را کامل باز کند و با هوشیاری حرف بزند. ـ هر چیز دیگری که گفتم؟ آفرین به تو! پس چندان هم نا‌سپاس و فرومایه نیستی! بی‌معطلی به قصر جناب ابراهیم موصلی بی‌قواره برو. پیرمردی است که پشت لبش خیلی بلند است. شاید یک وجب. بوی غذایی که به دهان می‌برد به خیمه‌ی دماغش نمی‌رسد! خندید. ـ باید ببینی‌اش اُعجوبه‌ای است برای خودش! باید قصرش را ببینی. بگو دعبل گفت سلما را بی‌معطلی بدهید ببرم. بگو دو برابر پولی که داده می‌دهم. قول می‌دهم. من زیر حرفم نمی‌زنم. بگو جای او آن جا نیست. دست روی سینه‌اش کوبید. ـ جای او این جاست. بگو او نیمه‌ی گمشده‌ی دعبل بی چاره است. بگو اگر خدا او را برای من آفریده، خانه‌ی آن مردک بی‌قواره چه می‌کند؟ نه، این را نگو می‌رنجد. بگو تو که سپاهی از دختران مُغَنّی داری، بگذار این یکی، مرغ خوش‌خوانِ خلوت دعبل باشد که در هفت آسمان، یک ستاره هم ندارد. برو و زود او را بیاور. او را با کجاوه بیاور.  نمی‌خواهم نگاه نامحرم به او بیفتد. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅