به افتخار شکوه زنان حماسهساز ایرانی
برای خار چشمان بدخواهان وطن!
به احترام شهیدان «افسانه عقیلا» و «نصرت افتخاری»
#تصویرسازی
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
🔹«غذای نیمروز» تازهترین فیلم بلند سینمایی مجید مجیدی در کسوت کارگردان، موفق به کسب عنوان بهترین اثر
🇮🇷 باغیرت
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۲: جعفر خود را به نشنیدن زد و مسلم گفت: «آن طور که جبرئیل طبیب
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۳:
جعفر از مسلم پرسید:
«چه طور است این بالا؟»
- در این چند باری که افتخار دادهاید این جا خدمت برسم، هر بار خوف کردهام! جرأت نمیکنم به شما و چشم انداز کنار نرده، نزدیک شوم! اگر سالم به پایین برگردم سجدهی شکر میکنم! جایی است در همسایگی ابرها و قلهها و طایران بلند پرواز، و برازندهی مقام والای شما! هر چند جایگاه در خور چون شمایی عرش برین است و بس!
جعفر شاد شد و گفت:
«تعبیر قشنگی بود! شعری بر این اساس برایم بساز و تقدیم کن. اگر استادانه باشد، شاید گفتم به خطی خوش بنویسند و این جا بیاویزند. طوری باشد که ابوزکار بتواند تصنیفی ماندگار بر اساس آن بسازد. دوست دارم ابوزکار و گروه نوازندگان میان سیصد مغنیه نشسته باشند و شاه بیت شعر را همسرایی کنند!»
مسلم و ابوزکار دست به چشم و سر بردند و تعظیم کردند. جعفر وزیرش را برای مسلم انداخت.
- این نزد تو باشد تا بدانی که باید هر چه زودتر شعر را با این سوار برایم بفرستی. به عنوان پیش پرداخت، حوالهی بدرهای زر را برایت خواهم نوشت.
مسلم وزیر را بوسید و میان صفحهی شطرنج گذاشت.
ـ من هنوز نتوانستم آن چنان که شایسته است از بزرگواریتان در نوشتن آن نامه، برای رهایی دعبل، تشکر کنم. شرمندهام نکنید! شعر را تقدیم میکنم و هیچ نمیخواهم. خدا کند همیشه سایهتان برقرار باشد و این حقیر همواره مشمول بزرگواریتان باشم!
جعفر لبخند زد و انجیری برایش انداخت.
ـ بخور که مثلش را در بغداد گیر نمیآوری.
انجیری درشت و زرد بود. مسلم آن را درسته در دهان گذاشت و آرام جوید و سر تکان داد.
ـ انگار از بهشت آمده!
جعفر با خشنودی سر تکان داد. خواجه پیش آمد و نامههایی را که از پیشکار گرفته بود، جلوی جعفر، روی میز کوچکی گذاشت. دعبل سینه صاف کرد و گفت:
«مرا بی گناه گرفتند و تازیانه زدند. دو روزی در حبس بودم. نامهات رهایم کرد. به همراه استادم آمدم تا تشکر کنم. هرچند اگر کارگزاران و مأموران شما اهل داد و انصاف بودند نباید بیگناهی به زندان میافتاد و شلاق میخورد.»
جعفر نگاه و لبخندش را متوجه کنیز کرد. مُهرش را از جیب در آورد و به او داد. نشست.
ـ آری انصاف نبود وگرنه باید زبانت را نیز میبریدند و ترتیبی میدادند که سالها در سیاهچال بمانی!
دعبل بی صدا خندید.
ـ همین دو روز که مزهی انصاف از نوع بنی عباس را چشیدم برایم بس است!
هنوز دور چشمش اندکی کبود بود. مسلم برای آن که بحث را عوض کند گفت:
«او را ببخشید! سادهدل است و آداب نمیداند. گذشت زمان، ملایمش خواهد کرد. چه طور است شعری از او انتخاب شود و ابوزکار با صوت داوودیاش بخواند و چنان تنبور را به ناله درآورَد که گویی درخت طوبا به نغمه درآمده است!»
جعفر نامهای برداشت تا بخواند، اما به آسمان بغداد خیره شد.
ـ نگران نباش مسلم! شراب هر چه گستر باشد، لذت بخشتر است! کسی که بر نیمی از جهان حکومت میکند و هارون او را چون چشمانش دوستش دارد، باید سینهای گشاد چون این آسمان داشته باشد! من و پدرم تنها کسانی هستیم که میتوانیم بدون کسب اجازه بر هارون وارد شویم. خلیفه مرا که میبیند، آغوش میگشاید و میخندد و میگوید چرا دیر دیر به سراغم میآیی. حال با این همه قدرت و پشتوانه، دعبل هر چه گوید و بسراید، مایهی تفریح من است!
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 حملهی یونانیان به سارد (از شهرهای در تصرف هخامنشیان) و واکنش هخامنشیان
📎
✍🏼 #بازدارندگی در برابر دشمن اگر از بین برود، هیچ چیز و هیچ کسی امنیت نخواهد داشت. با این وجود اگر دشمن غلطی کرد باید آن چنان او را لگدمال کرد که تا سالها و قرنها تکرار چنان غلطی در مخیلهاش هم نگنجد.
🪞 #آینهی_عبرت
تاریخ، بدون دستکاری
………………………………………
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
🌱 @zendegeezibast
╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۳: جعفر از مسلم پرسید: «چه طور است این بالا؟» - در این چند ب
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۴:
نامه را سرسری خواند. نی در مرکب زد و جملهای بالای آن نوشت. نامه را روی تخت انداخت تا کنیز مُهرش کند. کنیز انگشت خضاب شدهاش را که ناخنی بلند و طلایی رنگ داشت، روی بیتی از دفتر شعر گذاشت و به جعفر گفت:
«این شعر را گوش کن:
وقتی دیدگانم را میگشایم، بسیاری را میبینم، ولی انسانی نمیبینم!»
برگشت به دعبل نگاه کرد و گفت:
«کاش میگفتی ما را چه میبینی!»
جعفر گفت:
«به گمانم در آغلِ گوسفندان از خواب بیدار شده و این شعر را گفته است.»
بلند خندید. دعبل هم خندید.
ـ بله جایی بود شبیه آن پایین، شبیه این بالا.
مسلم به سرفه افتاد و کنیز قهقههای زد.
ـ خدایا چه قدر این شاعر، مرد نترسی است! حیف که با این زبانش، زیاد زنده نخواهد ماند!
مسلم آهسته به دعبل گفت:
«چرا نمی توانی زبان به کام بگیری؟ این خُزعبلات به جای تشکر است؟»
دعبل نیز آهسته طوری که جعفر بشنود گفت:
«کلوخ انداز را پاداش سنگ است! نگوید تا نشنود!»
جعفر پرسید:
«برخی از بزرگان که به اینجا میآیند، به لکنت میافتند و سراپا میلرزند. کافی است اشارهای کنم تا سرهایی بریده شود و والیانی را عزل، و داراییهایشان را مصادره کنند. چه گونه است که تو نمیهراسی؟»
ـ آنها یا واهمه دارند که از تبهکاریهایشان باخبر شده باشی و یا به سکههای طلا و قدرتت چشم طمع دارند. من نه گناهی کردهام، نه طمعی دارم. به نان و کشکی میسازم و سخنی میگویم که مقبول پروردگارم باشد.
- سالوس (چرب زبانی) را کنار بگذار دعبل! پس برای چه به این جا آمدهای؟ باید به مسجد میرفتی.
- برای دو مطلب آمدم. یکی این که بگویمت هر چه بُرجت را بالاتر ببری. اگر از آن بیفتی، سختتر در هم میشکنی. اگر امروز میتوانی با اشارهای جانی بستانی و فرمانروایان سرزمینهایی را همانند این مهرههای شطرنج جابهجا کنی، دستی را هم باور داشته باش که میتواند در لحظهای با تو چنین کند. دوم آن که به من بگویی فرزند رسول خدا کجاست و چرا رهایش نمیکنید؟
جعفر تأملی کرد. پیالهی خونی را برداشت و بیرون انداخت.
ـ در هر گوشهای از این سرزمین پهناور، شورشی و فتنهای است. هارون از آل ابی طالب بیش از دیگران وحشت دارد. میپندارد همهی این خیزشها و طغیانها زیر سر آنهاست تا سرنگونش کنند. برای همین توهّم، بر آنها سخت میگیرد. سیاهچالها پر است از علویان. تر و خشک با هم میسوزند. تو کدامشان را می گویی؟
ـ خود بهتر میدانی کدام بزرگ مرد را می گویم!
ـ اگر مرادت امام رافضیان موسیبنجعفر است، همین نزدیکیهاست. او هم مانند تو زبان گزندهای دارد و به کسی باج نمیدهد. اگر ذرهای نرمش نشان میداد چنین حال و روزی نداشت و از زندانی به زندانی نمیافتاد. برای خودش قصری و خدم و حشمی داشت و هر کدام از فرزندانش را به کاری میگمارد.
ـ برای آن که شب نرنجد، روز نمیتواند نور خود را مخفی کند! بگو کجاست؟ بگذار ببینمش.
ـ الحق که پیرو همان امامی! او در زندان «فضل ابن ربیع» است. فضل کسی است که چشم دیدن برمکیان را ندارد. اگر به او توصیه کنم که بگذارد به دیدن موسی بروی، بیدرنگ این موضوع را به گوش هارون میرساند تا مرا از چشم خلیفه بیندازد.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪵 نقاشی روی چوب
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۴: نامه را سرسری خواند. نی در مرکب زد و جملهای بالای آن نوشت.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۵:
مسلم چشمکی به جعفر زد و پرسید:
«یعنی راهی نیست؟ امروز چشم امید همه به کیاسَت و تدبیر شما برامکه است!»
جعفر برخاست و به دعبل نزدیک شد.
ـ شاید بتوانم با یک تیر، دو نشان بزنم. هارون را نسبت به «فضل بن ربیع» بدگمان میکنم تا موسی را به ما بسپارد و تو بتوانی هر وقت مایل بودی، او را ببینی. شرطش آن است که هارون را مدح کنی و خشنودش سازی. برایش قصیدهای بساز و بیاور. خودم تو را نزد او میبرم.
- کاش به جای این خوش خدمتیها، در اندیشهی جلب رضایت فرمانروایی بودی که حکومتش جاودان و قدرت و داراییاش بی پایان است!
جعفر شانهی دعبل را فشرد.
حوصلهی موعظه را ندارم. هر چیز به جای خود. از موقعیتی که پیش آمده استفاده کن. در جوانی میتوان نداری رو تحمل کرد، ولی سالخوردگی و نداری، سخت است. نرمش و پختگی نشان بده و برای آن روزها چیزی بیندوز!
دعبل دفترها را از کنیز گرفت و به طرف در راه افتاد. برگشت و سری به تأسف تکان داد.
ـ از کجا معلوم که به سالخوردگی برسم! خدایی که اکنون روزیام میدهد، در آن زمان هم فکری برای این بندهی بینوایش میکند. تو مراقب باش عمری بلند بیابی تا از آن چه به فراوانی اندوختهای، بهره ببری.
جعفر رفت و خود را روی تخت انداخت.
ـ بس کن! موعظه هم اندازهای دارد! این جا میآیم که از آدم و عالم و بایدها و نبایدها دور باشم. به پیشنهادم بیشتر فکر کن. تصمیم دارم خانهای و ماهیانهای برایت در نظر بگیرم. این بار که نزدم آمدی میخواهم چون موم نرم باشی وگرنه نیایی بهتر است. امروز خلوتم را آشفتی و شعری هم نخواندی.
دعبل در را باز کرد.
ـ از همسایگی ابرها به زمین باز میگردم. فرصتی لازم است تا آن پایین، بیشتر به خودم و زندگیام بیندیشم.
جعفر آرام آرام روی بالشتی لم داد و نامهی دیگری را برداشت.
ـ برو! پذیرایی باشد برای دیداری دیگر.
از برج که پایین آمدند، دعبل به اسب نزدیک شد تا نوازشش کند. غلام نگذاشت. چانهی مسلم گرم شده بود. عصبانی بود و دستهایش را در هوا تاب میداد.
ـ من خیرخواهی را در حقت تمام کردم! تو را به جایی بردم که بسیاری از شعرای دربار آرزویش را دارند! جعفر هر کسی را آن بالا راه نمی دهد. فرصتی طلایی بود که از دست دادی! میتوانستی دلش را به دست آوری و به آلاف و اُلوف برسی. حیف که خیرهسری! اگر پشت گوشَت را دیدی، دیگر آن بالا را می بینی!
ـ همان عرش برین را میگویی! خوب آن مردک را بالا بردی و کنار خدا نشاندی! این کارها از من برنمیآید. جواب خدا را چه میدهی؟
ـ دست از یاوهگویی بردار! کمتر دیده بودم جعفر برای شاعری رافضی و پلیدزبان، این قدر بزرگواری و شکیبایی به خرج دهد! به راستی که قدرنشناسی!
ـ باید استغفار کنم که با تو همراه شدم! عاقلانه نیست که به افولکنندگان، آویزان شویم. خجالت نمی کشد که زنان را محافظ خودش قرار داده!
ـ خلوتسرای خودش است. خودش میداند. به کسی مربوط نیست. خدا میداند اگر تو جای او بودی چه میکردی! خدا شتر را میشناخته که به آن بال نداده است. من شعری را که میخواهد برایش میسرایم و بدرهای را هم که وعده داده میگیرم. شعر است دیگر، هر چه مبالغهآمیزتر بهتر. خداوند دولتشان را مستدام بدارد! اگر دولت برمکیان همچنان برقرار بماند، من میتوانم دیوار خانهام را از خشتهای طلا بسازم! تو هم برو نان و کشکت را بخور و آروغهایی بزن که زَهرهی اطرافیانت را بترکاند.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پویانمایی
افزایش سرسامآور قیمت بنزین در آمریکا
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۵: مسلم چشمکی به جعفر زد و پرسید: «یعنی راهی نیست؟ امروز چشم ا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۶:
ـ بنی عباس و اعوان ایشان، اهل خدعهاند. جایی یک درهم خرج میکنند که بدانند دیناری سود میبرند. من حق دارم محاسبه کنم قرار است از کجای خودم بِبُرم و جلویشان بیندازم.
ـ چهار بیت شعر، این حرفها را ندارد!
ـ برای چه میخواهد شعرت را به دیوار بیاویزد؟
ـ تا ببیند و لذت ببرد.
- من و تو و جعفر و هارون میمیریم، اما شعر نمیمیرد. آیندگان در آیینهی شعرمان، ما و روزگارمان را میبینند.
مسلم در سرسرا، یکی از شاعران نامدار دربار را که «ابوالعتاهیه» نام داشت دید و به سویش راه افتاد. دو سه قدم که رفت. روی برگرداند و گفت:
«اگر بگذارند شعری از تو بماند و یا شعرهایی را به تو نبندند که میخواهند.»
دعبل پیش رفت و به ابوالعتاهیه سلام کرد و دستش را فشرد. ابوالعتاهیه که لاغر و زشت بود، از مسلم پرسید:
«این مرد بلند بالا و درشت اندام کیست؟ چه چهرهی بامَهابت و گیرایی دارد!»
مسلم آهی کشید و گفت:
«خرفت شدهای استاد؟ ملکالموتِ من، دعبل خزاعی!»
ابوالعتاهبه با دندانهای نامرتب و زردش خندید و دعبل را در آغوش گرفت.
ـ شعرهای خوبی از تو شنیدهام. سبک سُرایش تو را میپسندم. بیش از آن، از آزادگیات خوشم میآید. کاش من هم میتوانستم مثل تو باشم! میخواهم بیشتر ببینمت.
به مسلم گفت:
«سهشنبه شب، خانهام محفلی است. ابونواس هم می آید. دعبل را بیاور.»
دعبل از قصر جعفر بیرون آمد و نگاهی به برج و گنبدهای مارپیچ و قرمز و آبی اطراف آن انداخت. برج از بیرون چندان بلند و با ابهت نبود. آن چه را در آن ساعت از سر گذرانده بود، برایش مثل خوابی کوتاه و گذرا جلوه میکرد. دیدن کنیز جعفر او را به یاد زلفا انداخته بود. از نبود او یک خلأ در خود می دید که جایش را چیزی جز با او بودن پر نمیکرد. نمیدانست او در چه شرایطی است. آیا باز حبسش کرده بودند؟ باز مجبورش کرده بودند آن لباسها را بپوشد؟ تا کی میتوانست مقاومت کند؟ آنها هزاران راه و حیله برای فریب و اجبار در اختیار داشتند. کسانی بودند که شیطان را درس میدادند، چه رسد به فرشتهای ضعیف و بی پناه.
پاهایش او را به سوی قصر ابراهیم موصلی میکشاند. تا به خود آید و بایستد، صد قدمی رفته بود. ایستاد. آن قصر با دیوارهای بلندش، مانند آهنربایی، او را به سوی خود میکشید. شمشیرش را همراه نداشت. حتی خنجری با خود نیاورده بود. اگر نگهبانهای قصر او را میدیدند میشناختند و به خدمتش میرسیدند. جلوتر نرفت. پای بازگشت هم نداشت. میان چهار راهی ایستاده بود. اسب و گاریها از کنارش میگذشتند و او آنها را نمیدید.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ خط خودکاری
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #پویانمایی سه بعدی «نبردبادبادکها»
به کارگردانی و تهیهکنندگی «الهام ابراهیمی» که روایتی پرتعلیق و فانتزی از آینده است. که از امروز پر سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمده است!
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄