4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 فرارسیدن سالگشت زادروز حضرت زینب (درود خدا بر ایشان) مبارک.
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 محدودیت پوشش و حجاب توسط دولت صهیونیست حاکم بر سرزمین آذربایجان
#پویانمایی
«کمال شرف»
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹«غذای نیمروز» تازهترین فیلم بلند سینمایی مجید مجیدی در کسوت کارگردان، موفق به کسب عنوان بهترین اثر جشنوارهی بوسان کرهی جنوبی شد.
🔹مجیدی پس از دریافت جایزهی خود گفت: «با افتخار میخواهم این جایزه را به مردم شجاع و دلیر ایران تقدیم کنم که در طول سالیان سال، شجاعانه ایستادگی کردند، زیر بار ظلم نرفتند و همچنان نیز مقاومت میکنند.»
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۰: پیشکاری ویژه آن دو را به سرعت از باغ و بستان هایی بزرگ و پر
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۱:
رو کرد به پیشکار.
- درست است؟
پیشکار نامههایی را که در دست داشت به سینه فشرد و جوابی نداد.
اتاقک تاب میخورد و آرام دور خودش میچرخید و درون استوانهی برج که به تدریج تنگ میشد، بالا میرفت. از پنجرههای اتاقک و از روزنههای برج میدیدند که چهگونه از زمین فاصله میگیرند. مسلم خود را به دیوارهی اتاقک چسباند.
- هر چه سن آدمی بالا میرود، بیشتر از ارتفاع میترسد. دارم سرگیجه میگیرم.
- چشمانت را ببند و خودت را جای این جعفر بیچاره بگذار که باید هر روز از این چاه معکوس، بالا و پایین برود!
باز مسلم به پهلویش زد. دعبل به روی خود نیاورد.
- راه برگشتی نیست. انگار کن نمایش سرگرم کنندهای است که داری از آن لذت میبری! برای من که لذتبخش است. مرا به یاد برج بابل میاندازد. میرویم تا نمرود را ببینیم!
مسلم سر در گوش دعبل گذاشت.
- بس کن! یادت باشد که از محل زندانی بودن موسی بن جعفر چیزی نمیدانی. اگر لازم بداند. خودش به تو خواهد گفت.
پس از دقیقهای به بالاترین نقطه رسیدند. خواجهای دری از برج را باز کرد. اهرم چرخدندهای را چرخاند. پلی چوبی و کوچک پایین آمد و یک سرش روی ورودی اتاقک گذاشته شد. پیشکار با زبانهای آهنی، پل را به کف اتاقک محکم کرد. هر سه از پل گذشتند و وارد سرای بزرگ و مجلل شدند. نسیم خنکی می وزید و پردهها را تکان میداد. دعبل به سوی نردههای فلزی رفت و از آن ارتفاع، نیمی از بغداد و حصار و کشتزارها و باغها و کوههای دور دست را تماشا کرد.
- نترس! بیا پایین را نگاه کن تا ببینی چه قدر قد کشیدهایم. آدمها اندازهی مورچه شدهاند. باید مراقب باشید زیر پا لهشان نکنی.
مسلم نزدیک شد و نرده را محکم گرفت.
- این موج، شبیه مأذنه است، فقط خیلی بزرگتر و بالاتر.
خواجه رفت تا آمدن مهمانها را خبر دهد. پس از لَختی بازگشت با صدای نجوامانند و تیز گفت:
«داخل شوید!»
دعبل لبخند زنان و شادمان از منظرهای که از شهر دیده بود با مسلم همراه شد. از دری نقرهای با گل میخهای طلایی گذشتند و پا به ایوانی گذاشتند که انگار رو به آسمان، آغوش گشوده بود. جعفر و کنیزی زیبا کنار نردهها، روی تختی نشسته بودند و شطرنج بازی میکردند. موهای خرمایی کنیز آن قدر بلند بود که در اطرافش بر فرش ابریشمین ریخته بود. جعفر برمکی مرد زیبایی بود که لباس ایرانی از حریر زرشکی رنگ از یکی از شانههایش آویخته بود. به چشمان درشتش سرمه کشیده بود. بالاتنهاش عریان بود. جبرئیلِ طبیب، شاخی میان دو کتفش گذاشته بود و مشغول حجامتش بود. سر باریک شاخ را میمکید. توی پیالهای، تا نیمه خون بود. جعفر در همان حال، وزیر سفیدش را که از عاج بود، بالا گرفته بود و میاندیشید در کدام خانه بگذارد. ابوزکار آهسته بر تنبور پنجه میزد و شعری را به آواز، زمزمه میکرد. شش زن زیبارو که در لباس و آرایش و قد و اندام همانند بودند و خنجری مرصع، تیر کمربند زرینشان بود، در اطراف ایستاده بودند. دعبل با خنده به جعفر گفت:
«بعید میدانم بر این بلندا، چنگال مرگ به تو برسد! درود بر تو!»
مسلم آستین دعبل را کشید و سلام و تنظیم کرد. جعفر جواب آنها را نداد. وزیر را مانند عقابی که بر شکارش فرود میآید، پایین آورد و اسب سیاه را زد و از صفحه بیرون پراند. لبخندی زد و نگاه تمسخرآمیزی به کنیز انداخت. دعبل مزاحآمیز گفت:
«از آداب بزرگی یکی آن است که جواب سلام مهمان را ندهد.»
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۱: رو کرد به پیشکار. - درست است؟ پیشکار نامههایی را که در دس
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۲:
جعفر خود را به نشنیدن زد و مسلم گفت:
«آن طور که جبرئیل طبیب و پدرش بختیشوع میگویند اگر همهی آن چه را توصیه میکنند، انجام دهم و شراب نخورم، می توانم بالای صد و بیست سال عمر کنم. افسوس که از شراب نمی توان گذشت! من به صد سال نیز راضیام.
کنیز تعظیمی کرد و بیآن که عجله کند، در مقابل نگاه نگران جعفر، وزیر سیاه را به آرامی بر چند خانه لغزاند و با پوزخندی گفت:
«کاش به جای آن حرکت آتشین، دقت میفرمودید که در اطرافتان چه میگذرد.»
سربازی را که جلوی شاه سفید بود زد و وزیر را در آن خانه گذاشت.
مرا ببخشید! کیش و مات!
جعفر راست نشست و به مهرهها خیره شد. جبرئیل ناچار شد شاخ را از میان دو کتف او بردارد و خون درون آن را توی پیاله بریزد. پیاله پر شد. دایرهی خونین بر پشت جعفر را با دستمالی تمیز کرد. زخمهای کوچک نیشتر، خود را نشان داد. جعفر وقتی دید کارش تمام است، با پا به شاه سفید زد و آن را انداخت. پیاله را از کنار ظرف انگور و انجیر برداشت و خونش را به آسمان بغداد پاشید. آزرده خاطر نگاهی به دعبل انداخت. دعبل گفت:
«شاه را که انداختی، مطلبی به ذهنم رسید. اگر امان دهی بگویم. از تصورش میخواهم آن قدر بخندم که رودهبر شوم!»
جعفر برای اولین بار به او نگاه کرد و به علامت موافقت، تبسمی نشان داد. دعبل گفت:
«این حرفم نزدت امانت باشد. آرزو کردم کاش خلیفه نیز اینجا بود! در آن صورت اگر موفق میشدم هر دوتان را همزمان از این برج باشکوه، پایین بیندازم تا مثل بلا بر سنگفرش های سرسرا نازل شوید، نامم برای همیشه در تاریخ میماند.»
کنیز جلوی خندهاش را گرفت. جعفر اخمی کرد و به مسلم گفت:
«به راستی قدمتان شور بود! باغی را که کنار دجله داشتم باختم. درختان انجیر بی نظیری دارد! این انجیرها از آن جاست. امروز یادم رفت صدقه بدهم. باید برای خودم، اسپند و کُندر دود کنم. چشم خوردم.»
دعبل گفت:
«در عوض، قدممان برای این گیسو خانم مبارک بود! روزی که از چشمت افتاد، میتواند به آن باغ برود و دل به این خوش کند از انجیرهایی میخورد که دیگر جعفر از آن نصیبی ندارد!»
جبرئیل حیرت زده به او نگاه کرد و ابوزکار دقیقهای بود که شعر را از یاد برده و پنجهاش از حرکت بازمانده بود. کنیز این بار نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
دعبل به او گفت:
«البته اگر سر حرفش بماند آن باغ را به تو بدهد! هزار وعده خوبان یکی وفا نکند.»
کنیز، باز خندید.
- چه مرد زبان آور و ظریفی است! کیست این؟
جعفر به کمک طبیب لباس پوشید و ایستاد. انگشتان دو دست را به میان موهایش کشید و مرتبشان کرد.
- دعبل است.
- به قیافهاش میآید از زمینداران اهواز باشد.
- زمینش کجا بوده فلک زده! سرمایهاش همین زبانی است که دارد. شاعر رافضی است.
- نامش را نشنیدهام.
- تا زمانی که عقل به سرش نیامده، نمیگذاریم نامش بر سر زبانها بیفتد وگرنه شعرهای خوبی دارد. آمده تا از آخرین بافتههایش برایمان بخواند.
دعبل گفت:
«البته شما زحمت خودتان را بکشید و به وظیفهتان عمل کنید، اما به لطف الهی، گاه میبینم شعری را که دیروز گفتهام، امروز مردم کوچه و بازار برای هم میخوانند.»
کنیز از نگاه جعفر ترسید که باز بخندد. مسلم چند قدمی پیش رفت و دفترهای شعر را لبهی تخت گذاشت.
کنیز، اولین دفتر را برداشت و ورق زد.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
به افتخار شکوه زنان حماسهساز ایرانی
برای خار چشمان بدخواهان وطن!
به احترام شهیدان «افسانه عقیلا» و «نصرت افتخاری»
#تصویرسازی
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
🔹«غذای نیمروز» تازهترین فیلم بلند سینمایی مجید مجیدی در کسوت کارگردان، موفق به کسب عنوان بهترین اثر
🇮🇷 باغیرت
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۲: جعفر خود را به نشنیدن زد و مسلم گفت: «آن طور که جبرئیل طبیب
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۳۳:
جعفر از مسلم پرسید:
«چه طور است این بالا؟»
- در این چند باری که افتخار دادهاید این جا خدمت برسم، هر بار خوف کردهام! جرأت نمیکنم به شما و چشم انداز کنار نرده، نزدیک شوم! اگر سالم به پایین برگردم سجدهی شکر میکنم! جایی است در همسایگی ابرها و قلهها و طایران بلند پرواز، و برازندهی مقام والای شما! هر چند جایگاه در خور چون شمایی عرش برین است و بس!
جعفر شاد شد و گفت:
«تعبیر قشنگی بود! شعری بر این اساس برایم بساز و تقدیم کن. اگر استادانه باشد، شاید گفتم به خطی خوش بنویسند و این جا بیاویزند. طوری باشد که ابوزکار بتواند تصنیفی ماندگار بر اساس آن بسازد. دوست دارم ابوزکار و گروه نوازندگان میان سیصد مغنیه نشسته باشند و شاه بیت شعر را همسرایی کنند!»
مسلم و ابوزکار دست به چشم و سر بردند و تعظیم کردند. جعفر وزیرش را برای مسلم انداخت.
- این نزد تو باشد تا بدانی که باید هر چه زودتر شعر را با این سوار برایم بفرستی. به عنوان پیش پرداخت، حوالهی بدرهای زر را برایت خواهم نوشت.
مسلم وزیر را بوسید و میان صفحهی شطرنج گذاشت.
ـ من هنوز نتوانستم آن چنان که شایسته است از بزرگواریتان در نوشتن آن نامه، برای رهایی دعبل، تشکر کنم. شرمندهام نکنید! شعر را تقدیم میکنم و هیچ نمیخواهم. خدا کند همیشه سایهتان برقرار باشد و این حقیر همواره مشمول بزرگواریتان باشم!
جعفر لبخند زد و انجیری برایش انداخت.
ـ بخور که مثلش را در بغداد گیر نمیآوری.
انجیری درشت و زرد بود. مسلم آن را درسته در دهان گذاشت و آرام جوید و سر تکان داد.
ـ انگار از بهشت آمده!
جعفر با خشنودی سر تکان داد. خواجه پیش آمد و نامههایی را که از پیشکار گرفته بود، جلوی جعفر، روی میز کوچکی گذاشت. دعبل سینه صاف کرد و گفت:
«مرا بی گناه گرفتند و تازیانه زدند. دو روزی در حبس بودم. نامهات رهایم کرد. به همراه استادم آمدم تا تشکر کنم. هرچند اگر کارگزاران و مأموران شما اهل داد و انصاف بودند نباید بیگناهی به زندان میافتاد و شلاق میخورد.»
جعفر نگاه و لبخندش را متوجه کنیز کرد. مُهرش را از جیب در آورد و به او داد. نشست.
ـ آری انصاف نبود وگرنه باید زبانت را نیز میبریدند و ترتیبی میدادند که سالها در سیاهچال بمانی!
دعبل بی صدا خندید.
ـ همین دو روز که مزهی انصاف از نوع بنی عباس را چشیدم برایم بس است!
هنوز دور چشمش اندکی کبود بود. مسلم برای آن که بحث را عوض کند گفت:
«او را ببخشید! سادهدل است و آداب نمیداند. گذشت زمان، ملایمش خواهد کرد. چه طور است شعری از او انتخاب شود و ابوزکار با صوت داوودیاش بخواند و چنان تنبور را به ناله درآورَد که گویی درخت طوبا به نغمه درآمده است!»
جعفر نامهای برداشت تا بخواند، اما به آسمان بغداد خیره شد.
ـ نگران نباش مسلم! شراب هر چه گستر باشد، لذت بخشتر است! کسی که بر نیمی از جهان حکومت میکند و هارون او را چون چشمانش دوستش دارد، باید سینهای گشاد چون این آسمان داشته باشد! من و پدرم تنها کسانی هستیم که میتوانیم بدون کسب اجازه بر هارون وارد شویم. خلیفه مرا که میبیند، آغوش میگشاید و میخندد و میگوید چرا دیر دیر به سراغم میآیی. حال با این همه قدرت و پشتوانه، دعبل هر چه گوید و بسراید، مایهی تفریح من است!
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 حملهی یونانیان به سارد (از شهرهای در تصرف هخامنشیان) و واکنش هخامنشیان
📎
✍🏼 #بازدارندگی در برابر دشمن اگر از بین برود، هیچ چیز و هیچ کسی امنیت نخواهد داشت. با این وجود اگر دشمن غلطی کرد باید آن چنان او را لگدمال کرد که تا سالها و قرنها تکرار چنان غلطی در مخیلهاش هم نگنجد.
🪞 #آینهی_عبرت
تاریخ، بدون دستکاری
………………………………………
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
🌱 @zendegeezibast
╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─