eitaa logo
💫 «رو به راه»
826 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 لشکر بی‌بازگشت (از حوادث آخر الزمان)  🪴 هنرڪده‌ی «رو به راه» 🪴 @rooberaah ━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۶: ـ بنی عباس و اعوان ایشان، اهل خدعه‌اند. جایی یک درهم خرج می
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۷: از مدرسه که بیرون آمد بی‌اختیار به میوه‌فروشی رفت. ثقیف که کتاب‌ها را در بغل داشت، خیره نگاهش می‌کرد. سر در نمی‌آورد. دور یکی از چشمان میوه‌فروش سیاه بود، با دیدن دعبل خشکش زد. به خود که آمد دست کرد و چوبدستی را برداشت و به سختی از روی چارپایه‌اش برخاست. دعبل مانند خواب زده‌ها رفت و نگاهی به پستو و خمره انداخت. لحظه به لحظه‌ی آن چه را که گذشته بود به خاطر می‌آورد و باز مرور می‌کرد تا چیزی فراموش نشود. میوه‌فروش چوبدستی را بالا برد. دعبل توجهی به او نداشت. میوه‌فروش دست نگه داشت و از نزدیک به او نگاه کرد. دعبل به در تکیه داد و همراه با آهی، زیر لب گفت: «همسفر!» میوه‌فروش پوزخندی زد و به ثقیف گفت: «این که پاک دیوانه شده! بیا ببرش.» ثقیف آستین دعبل را گرفت و کشید. دعبل به خود آمد و از دکان بیرون رفت. میوه‌فروش برگشت و نشست و با خودش گفت: «بی چاره! خودش مجنون شد، مرا هم ناکام گذاشت. هم خودش تازیانه خورد، هم من.» لب‌ها را در هم کشید. ـ باید همان موقع با این چماق ناکارش می‌کردی که نقشه‌ات را خراب نکند. حالا گیرم که زدی و این مردک مزاحم را کشتی، فایده‌ای که ندارد. این بار می‌گیرند و گردنت را می‌زنند. دعبل پا سست کرد تا خود‌گویی‌های میوه‌فروش را بشنود. ـ حقا که عجب لعبتی بود! مثل گنجی رفت توی خمره و من در را به رویش بستم؛ مثل غزالی که به دام می‌افتد. انگشت‌ها را مقابل صورتش از هم باز کرد و تکان داد. ـ در چنگم بود؛ اما مفت از دستم رفت. ای بی‌لیاقت! تا صد سال دیگر هم چنین شانسی در خانه‌ات را نمی زند! قسمت نبود. شاید قسمت بود و نصیب نشد. هر چه شد و هر چه نشد، آن ماهرو از چنگم رفت. پرنده از قفس پرید و رفت. رفت که رفت. افسوسش ماند برای همیشه. کاش از یادم می‌رفت که چه گوهری را از دست دادم! فکر و خیالش مرا خواهد کشت. شک ندارم که مرا می‌کُشد. دعبل راه افتاد و به ثقیف گفت: «از او خوشم نمی‌آید؛ ولی درکش می‌کنم.» ثقیف اخم کرد و انگشت اشاره دست آزادش را تکان داد. ـ اگر این گُنده، ثمن را دزدی می‌کرد تا حالا او را کشته بودم. دعبل ایستاد. ـ برگردیم کارش را بسازیم؟ ثقیف آستینش را کشید. ـ حالا که ندزدیده، درکش کنیم راحت‌تر نیست؟ ـ من هم همین را گفتم. راه افتادند و رفتند. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی‌ رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست... 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۷: از مدرسه که بیرون آمد بی‌اختیار به میوه‌فروشی رفت. ثقیف که
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۸: هوا رو به تاریکی می‌رفت. دعبل توی اتاق تلوتلو می‌خورد و کتاب و دفترها و آنچه جلوی پایش بود را لگد می‌کرد. شعر‌هایی را که می‌سرود، آهسته با خود می‌خواند. وقتی می‌پسندید، قلم در مرکب می‌زد و روی طاقچه‌ی پشت پنجره، توی دفتری می‌نوشت. روی حرکاتش تمرکز نداشت. ـ کسی می‌تواند بار دیگر مرا به آن کاروان برساند که سفرش را ماه پیش به پایان برده است؟ آیا کنار آن چاهِ بین راه، هنوز سلما در باد ایستاده است و برای وضو، آب می‌خواهد؟ دستش می‌لرزید. نوشتن در آن نور کم برایش سخت بود. قلم روی کاغذ، آرام نمی‌گرفت. تُنگ خالی روی طاقچه بود و پیاله‌ای روی فرش. ثقیف پینه‌سوزی آورد و کنار دفتر گذاشت. بی آن‌که حرفی بزند و یا به صاحبش نگاه کند، مشغول جمع کردن دفتر‌ها و کتاب‌ها شد. دعبل به آنچه نوشته بود، نگاه کرد. از خط‌های کج‌وکوله و چکه‌های مرکب خوشش نیامد. برگ را از دفتر کند بر روی شعله‌ی  پینه‌سوز گرفت. کاغذ که شعله‌ور شد، آن را از پنجره بیرون انداخت. دستش اندکی سوخت‌ به روی خود نیاورد. به ثقیف زل زد. ـ کدام گوری بودی تا حالا؟ ـ زغال از بازار و علف برای اسب. حالا رسیده‌ام خانه. ـ پس ثمن کدام گوری است؟ ـ توی مطبخ. در را بسته. ترسیده از شما. دعبل دست‌ها را بالا برد و چرخید. ـ من ترس دارم؟ چه چیزی در من بی چاره، ترسناک است جز زبانم؟ باز تلو‌تلو خورد. به طاقچه تکیه کرد. با چانه به تُنگ اشاره کرد. ـ پُرش کن و بیاور و خودت گورت را گم‌ کن. ثقیف ایستاد و قدمی عقب گذاشت.   ـ هر چیز دیگر گفتید زود آوردم. این نه. دعبل تلوتلوخوران خود را به طاقچه‌ی مقابل رساند و تُنگ را برداشت. به دهان برد. قطره‌ای نمانده بود. سعی کرد چشمانش را کامل باز کند و با هوشیاری حرف بزند. ـ هر چیز دیگری که گفتم؟ آفرین به تو! پس چندان هم نا‌سپاس و فرومایه نیستی! بی‌معطلی به قصر جناب ابراهیم موصلی بی‌قواره برو. پیرمردی است که پشت لبش خیلی بلند است. شاید یک وجب. بوی غذایی که به دهان می‌برد به خیمه‌ی دماغش نمی‌رسد! خندید. ـ باید ببینی‌اش اُعجوبه‌ای است برای خودش! باید قصرش را ببینی. بگو دعبل گفت سلما را بی‌معطلی بدهید ببرم. بگو دو برابر پولی که داده می‌دهم. قول می‌دهم. من زیر حرفم نمی‌زنم. بگو جای او آن جا نیست. دست روی سینه‌اش کوبید. ـ جای او این جاست. بگو او نیمه‌ی گمشده‌ی دعبل بی چاره است. بگو اگر خدا او را برای من آفریده، خانه‌ی آن مردک بی‌قواره چه می‌کند؟ نه، این را نگو می‌رنجد. بگو تو که سپاهی از دختران مُغَنّی داری، بگذار این یکی، مرغ خوش‌خوانِ خلوت دعبل باشد که در هفت آسمان، یک ستاره هم ندارد. برو و زود او را بیاور. او را با کجاوه بیاور.  نمی‌خواهم نگاه نامحرم به او بیفتد. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅