📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و پنجم | یک حس تازه
روز بعد، رها دوباره روی نیمکت کنار پنجره نشست.
برگهی کوچکی که ماهان بهش داده بود هنوز داخل دفترش بود.
نیکی پرسید:
«چیه که هی نگاهش میکنی؟»
رها سریع دفتر رو بست.
«هیچی!»
نیکی خندید.
«رها... تو یه چیزی رو از من قایم میکنی.»
رها چیزی نگفت.
فقط به ماهان که کنار پنجره نشسته بود نگاه کرد.
شاید...
یک حس تازه داشت آرامآرام شروع میشد.
#پارت_چهل_و_پنج
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و ششم | امتحان دوباره
صبح، معلم وارد کلاس شد و گفت:
«هفتهی آینده یک امتحان مهم داریم.»
رها آه کشید.
«بازم امتحان؟!»
ماهان خندید.
«این بار هم میتونی موفق بشی.»
رها گفت:
«پس باید دوباره معلم خصوصی من بشی!»
ماهان لبخند زد.
«باشه.»
#پارت_چهل_و_شش
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و هفتم | کتابخانه
بعد از مدرسه، رها و ماهان برای درس خواندن به کتابخانه رفتند.
رها چند دقیقه به کتابش نگاه کرد.
«ماهان؟»
«هوم؟»
«چرا همیشه کمکم میکنی؟»
ماهان کمی فکر کرد.
«چون دوست ندارم ببینم کسی برای چیزی که براش مهمه تلاش میکنه و تنها بمونه.»
رها لبخند زد.
«حرف قشنگی بود.»
#پارت_چهل و_هفت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و هشتم | حرف نیکی
نیکی موقع برگشت کنار رها راه میرفت.
«رها...»
«چیه؟»
«فکر کنم ماهان واقعاً دوست داره باهات حرف بزنه.»
رها سریع گفت:
«نه بابا! ما فقط دوستیم.»
نیکی خندید.
«منم همینو گفتم.»
رها چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«ولی... بودن کنارش رو دوست دارم.»
نیکی لبخند زد.
«همین برای شروع کافیه.»
#پارت_چهل و_هشت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و نهم | باران دوباره
عصر دوباره باران گرفت.
رها جلوی مدرسه ایستاد و به آسمان نگاه کرد.
ماهان کنارش آمد.
«بازم چتر نیاوردی؟»
رها خندید.
«نه.»
ماهان چترش رو باز کرد.
«پس بیا تا ایستگاه.»
رها زیر چتر ایستاد.
این بار دیگر هیچکدام مثل دفعهی اول خجالت نمیکشیدند.
فقط آرام راه میرفتند.
#پارت_چهل و_نه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاهم | کنار هم
روز بعد، رها زودتر از همیشه به کلاس رسید.
ماهان کنار پنجره نشسته بود.
رها کیفش را گذاشت و گفت:
«صبح بخیر.»
ماهان لبخند زد.
«صبح بخیر.»
رها کنار او نشست و به بیرون نگاه کرد.
پنجره همان پنجره بود.
نیمکت همان نیمکت.
اما برای رها...
همهچیز کمی فرق کرده بود.
شاید بعضی آدمها فقط وارد زندگی آدم نمیشوند؛
گاهی باعث میشوند یک جای معمولی، تبدیل به جای موردعلاقهات شود.
#پارت_پنجاه
#نیمکت_کنار_پنجره
سلام سلام بچه هااا🥲🫂👩🏻
اگه میبینید این چند وقته نیستم بدونید ایتام اصلا بالا نمیاد💔🥲
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و یکم | یک روز معمولی
صبح کلاس مثل همیشه شلوغ بود.
نیکی با عجله وارد شد.
«رهااا! یه خبر دارم!»
رها خندید.
«باز چی شده؟»
نیکی گفت:
«هفتهی بعد مسابقهی بین کلاسهاست!»
رها با تعجب گفت:
«جدی؟»
سام از آن طرف کلاس گفت:
«این یکی دیگه قراره حسابی شلوغ بشه.»
ماهان فقط لبخند زد.
#پارت_پنجاه_و_یک
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و دوم | مسابقه
معلم گفت:
«برای مسابقه باید چند نفر از هر کلاس انتخاب بشن.»
نیکی دستش رو بالا برد.
«من هستم!»
رها خندید.
«تو که حتی نمیدونی چه مسابقهایه.»
نیکی گفت:
«مهم نیست! من پایهام. 😂»
سام هم اسمش رو نوشت.
ماهان به رها نگاه کرد.
«تو شرکت نمیکنی؟»
رها گفت:
«هنوز نمیدونم.»
ماهان گفت:
«فکر کنم بتونی موفق بشی.»
رها لبخند زد.
«پس شاید شرکت کردم.»
#پارت_پنجاه_و_دو
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و سوم | تمرین
بعد از مدرسه، گروه برای مسابقه تمرین کرد.
رها اولش کمی مضطرب بود.
ماهان گفت:
«آروم باش. عجله نکن.»
رها نفس عمیقی کشید.
«باشه.»
دوباره امتحان کرد و این بار موفق شد.
نیکی با ذوق گفت:
«دیدی گفتم میتونی؟!»
رها به ماهان نگاه کرد.
«ممنون.»
ماهان لبخند زد.
«خواهش میکنم.»
#پارت_پنجاه_و_سه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و چهارم | تشویق
روز مسابقه رسید.
رها کمی استرس داشت.
ماهان قبل از شروع گفت:
«فقط به خودت اعتماد کن.»
رها لبخند زد.
«سعی میکنم.»
مسابقه شروع شد.
رها با تمرکز جوابها رو میداد.
از بین جمعیت، صدای نیکی بلند شد:
«رهاااا! تو میتونی!»
رها خندید.
و با انرژی بیشتری ادامه داد.
#پارت_پنجاه_و_چهار
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و پنجم | نتیجه
مسابقه تمام شد.
همه منتظر اعلام نتیجه بودن.
مجری اسم کلاسشون رو اعلام کرد:
«مقام اول... کلاس دهم!»
نیکی از خوشحالی پرید بالا.
رها باورش نمیشد.
ماهان لبخند زد.
«دیدی گفتم میتونی؟»
رها با ذوق گفت:
«این بار واقعاً تونستم!»
ماهان جواب داد:
«میدونستم.»
رها برای چند لحظه فقط به لبخندش نگاه کرد.
#پارت_پنجاه_و_پنج
#نیمکت_کنار_پنجره