eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
267 دنبال‌کننده
39 عکس
10 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و یکم | روز جشن حیاط مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود. رها با استرس به سالن نگاه کرد. نیکی دستش رو گرفت. «نگران نباش، همه‌چی خوب پیش می‌ره.» رها نفس عمیقی کشید. «امیدوارم.» ماهان از دور گفت: «رها!» رها برگشت. ماهان لبخند زد. «موفق باشی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و دوم | اجرا اسم کلاسشون اعلام شد. رها روی صحنه رفت. اولش کمی دستپاچه بود، اما وقتی چشمش به دوستانش افتاد، آرام‌تر شد. نمایش شروع شد. همه‌چیز عالی پیش رفت. وقتی اجرا تمام شد، صدای تشویق سالن رو پر کرد. رها لبخند زد. از گوشه‌ی سالن، ماهان هم براش دست زد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و سوم | بعد از اجرا رها از روی صحنه پایین اومد. نیکی سریع بغلش کرد. «عالی بودی!» سام هم گفت: «دیدی گفتم خوب می‌شه؟» ماهان نزدیک شد. «واقعاً خوب بود.» رها لبخند زد. «ممنون.» ماهان گفت: «بهت گفته بودم بهت اعتماد دارم.» رها چند لحظه ساکت موند. این جمله بیشتر از تشویق‌های سالن خوشحالش کرده بود.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و چهارم | یادگاری بعد از جشن، بچه‌ها مشغول جمع کردن وسایل بودن. رها کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد. ماهان کنارش اومد. «خسته‌ای؟» رها گفت: «یکم.» ماهان یه برگه‌ی کوچیک بهش داد. رها با تعجب پرسید: «این چیه؟» «یادگاری از جشن.» روی برگه نوشته بود: «بهترین اجرا برای بهترین هم‌نیمکتی.» رها لبخند زد. «خیلی قشنگه.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و پنجم | یک حس تازه روز بعد، رها دوباره روی نیمکت کنار پنجره نشست. برگه‌ی کوچکی که ماهان بهش داده بود هنوز داخل دفترش بود. نیکی پرسید: «چیه که هی نگاهش می‌کنی؟» رها سریع دفتر رو بست. «هیچی!» نیکی خندید. «رها... تو یه چیزی رو از من قایم می‌کنی.» رها چیزی نگفت. فقط به ماهان که کنار پنجره نشسته بود نگاه کرد. شاید... یک حس تازه داشت آرام‌آرام شروع می‌شد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و ششم | امتحان دوباره صبح، معلم وارد کلاس شد و گفت: «هفته‌ی آینده یک امتحان مهم داریم.» رها آه کشید. «بازم امتحان؟!» ماهان خندید. «این بار هم می‌تونی موفق بشی.» رها گفت: «پس باید دوباره معلم خصوصی من بشی!» ماهان لبخند زد. «باشه.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و هفتم | کتابخانه بعد از مدرسه، رها و ماهان برای درس خواندن به کتابخانه رفتند. رها چند دقیقه به کتابش نگاه کرد. «ماهان؟» «هوم؟» «چرا همیشه کمکم می‌کنی؟» ماهان کمی فکر کرد. «چون دوست ندارم ببینم کسی برای چیزی که براش مهمه تلاش می‌کنه و تنها بمونه.» رها لبخند زد. «حرف قشنگی بود.» و_هفت
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و هشتم | حرف نیکی نیکی موقع برگشت کنار رها راه می‌رفت. «رها...» «چیه؟» «فکر کنم ماهان واقعاً دوست داره باهات حرف بزنه.» رها سریع گفت: «نه بابا! ما فقط دوستیم.» نیکی خندید. «منم همینو گفتم.» رها چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «ولی... بودن کنارش رو دوست دارم.» نیکی لبخند زد. «همین برای شروع کافیه.» و_هشت
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و نهم | باران دوباره عصر دوباره باران گرفت. رها جلوی مدرسه ایستاد و به آسمان نگاه کرد. ماهان کنارش آمد. «بازم چتر نیاوردی؟» رها خندید. «نه.» ماهان چترش رو باز کرد. «پس بیا تا ایستگاه.» رها زیر چتر ایستاد. این بار دیگر هیچ‌کدام مثل دفعه‌ی اول خجالت نمی‌کشیدند. فقط آرام راه می‌رفتند. و_نه
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاهم | کنار هم روز بعد، رها زودتر از همیشه به کلاس رسید. ماهان کنار پنجره نشسته بود. رها کیفش را گذاشت و گفت: «صبح بخیر.» ماهان لبخند زد. «صبح بخیر.» رها کنار او نشست و به بیرون نگاه کرد. پنجره همان پنجره بود. نیمکت همان نیمکت. اما برای رها... همه‌چیز کمی فرق کرده بود. شاید بعضی آدم‌ها فقط وارد زندگی آدم نمی‌شوند؛ گاهی باعث می‌شوند یک جای معمولی، تبدیل به جای موردعلاقه‌ات شود.
سلام سلام بچه هااا🥲🫂👩🏻 اگه میبینید این چند وقته نیستم بدونید ایتام اصلا بالا نمیاد💔🥲
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاه و یکم | یک روز معمولی صبح کلاس مثل همیشه شلوغ بود. نیکی با عجله وارد شد. «رهااا! یه خبر دارم!» رها خندید. «باز چی شده؟» نیکی گفت: «هفته‌ی بعد مسابقه‌ی بین کلاس‌هاست!» رها با تعجب گفت: «جدی؟» سام از آن طرف کلاس گفت: «این یکی دیگه قراره حسابی شلوغ بشه.» ماهان فقط لبخند زد.