eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
267 دنبال‌کننده
39 عکس
10 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاه و دوم | مسابقه معلم گفت: «برای مسابقه باید چند نفر از هر کلاس انتخاب بشن.» نیکی دستش رو بالا برد. «من هستم!» رها خندید. «تو که حتی نمی‌دونی چه مسابقه‌ایه.» نیکی گفت: «مهم نیست! من پایه‌ام. 😂» سام هم اسمش رو نوشت. ماهان به رها نگاه کرد. «تو شرکت نمی‌کنی؟» رها گفت: «هنوز نمی‌دونم.» ماهان گفت: «فکر کنم بتونی موفق بشی.» رها لبخند زد. «پس شاید شرکت کردم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاه و سوم | تمرین بعد از مدرسه، گروه برای مسابقه تمرین کرد. رها اولش کمی مضطرب بود. ماهان گفت: «آروم باش. عجله نکن.» رها نفس عمیقی کشید. «باشه.» دوباره امتحان کرد و این بار موفق شد. نیکی با ذوق گفت: «دیدی گفتم می‌تونی؟!» رها به ماهان نگاه کرد. «ممنون.» ماهان لبخند زد. «خواهش می‌کنم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاه و چهارم | تشویق روز مسابقه رسید. رها کمی استرس داشت. ماهان قبل از شروع گفت: «فقط به خودت اعتماد کن.» رها لبخند زد. «سعی می‌کنم.» مسابقه شروع شد. رها با تمرکز جواب‌ها رو می‌داد. از بین جمعیت، صدای نیکی بلند شد: «رهاااا! تو می‌تونی!» رها خندید. و با انرژی بیشتری ادامه داد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجاه و پنجم | نتیجه مسابقه تمام شد. همه منتظر اعلام نتیجه بودن. مجری اسم کلاس‌شون رو اعلام کرد: «مقام اول... کلاس دهم!» نیکی از خوشحالی پرید بالا. رها باورش نمی‌شد. ماهان لبخند زد. «دیدی گفتم می‌تونی؟» رها با ذوق گفت: «این بار واقعاً تونستم!» ماهان جواب داد: «می‌دونستم.» رها برای چند لحظه فقط به لبخندش نگاه کرد.