📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و دوم | مسابقه
معلم گفت:
«برای مسابقه باید چند نفر از هر کلاس انتخاب بشن.»
نیکی دستش رو بالا برد.
«من هستم!»
رها خندید.
«تو که حتی نمیدونی چه مسابقهایه.»
نیکی گفت:
«مهم نیست! من پایهام. 😂»
سام هم اسمش رو نوشت.
ماهان به رها نگاه کرد.
«تو شرکت نمیکنی؟»
رها گفت:
«هنوز نمیدونم.»
ماهان گفت:
«فکر کنم بتونی موفق بشی.»
رها لبخند زد.
«پس شاید شرکت کردم.»
#پارت_پنجاه_و_دو
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و سوم | تمرین
بعد از مدرسه، گروه برای مسابقه تمرین کرد.
رها اولش کمی مضطرب بود.
ماهان گفت:
«آروم باش. عجله نکن.»
رها نفس عمیقی کشید.
«باشه.»
دوباره امتحان کرد و این بار موفق شد.
نیکی با ذوق گفت:
«دیدی گفتم میتونی؟!»
رها به ماهان نگاه کرد.
«ممنون.»
ماهان لبخند زد.
«خواهش میکنم.»
#پارت_پنجاه_و_سه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و چهارم | تشویق
روز مسابقه رسید.
رها کمی استرس داشت.
ماهان قبل از شروع گفت:
«فقط به خودت اعتماد کن.»
رها لبخند زد.
«سعی میکنم.»
مسابقه شروع شد.
رها با تمرکز جوابها رو میداد.
از بین جمعیت، صدای نیکی بلند شد:
«رهاااا! تو میتونی!»
رها خندید.
و با انرژی بیشتری ادامه داد.
#پارت_پنجاه_و_چهار
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجاه و پنجم | نتیجه
مسابقه تمام شد.
همه منتظر اعلام نتیجه بودن.
مجری اسم کلاسشون رو اعلام کرد:
«مقام اول... کلاس دهم!»
نیکی از خوشحالی پرید بالا.
رها باورش نمیشد.
ماهان لبخند زد.
«دیدی گفتم میتونی؟»
رها با ذوق گفت:
«این بار واقعاً تونستم!»
ماهان جواب داد:
«میدونستم.»
رها برای چند لحظه فقط به لبخندش نگاه کرد.
#پارت_پنجاه_و_پنج
#نیمکت_کنار_پنجره