𝗋𝗈𝗌ᜳ𝖾 𝗅︎𝖺𝖽𝗒 ͡͡ ͡ᩘ
عاشقشم. خاطره هایی رو برام زنده میکنه که خیلی دلتنگشونم
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
-سهراب سپهری-
پدر
چیزی که هرگز نمیتوانستم درک کنم این بود کهتو
چطور حس نمیکردی تا چه حد این گفته ها و قضاوت هایت برایمدردناک و ننگآور
بودند؛ انگار که تو از قدرت خودت بی خبر بودی. -نامه به پدر فرانتس کافکا
که ایران چوباغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نار و بهی بشکنند
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزهها خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشهٔ بد منه در میان
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بیخرد