درحالی که میشد الان امروز که اولِ صبح یه روز توی بهاره، از خونه برم بیرون و بهار رو توی ریههام نفس بکشم و بعد بشینم سر کلاس و از صائب خوندن و گرهگشایی از ابیاتش لذت ببرم؛ حالا نشستم توی رختخواب، پشت این صفحهٔ بیجان و صدای استاد رو میشنوم. بلند میشم و پنجره رو باز میکنم که شاید بوی بهار بیاد. که شاید بشه بابت اینکه آخرین روزای کارشناسی خوندنم توی خونهام کمتر غصه بخورم. ولی دریغ.
استاد میخونه؛
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفتهست...
پرت میشم به اون روزی که این رو نوشته بودم توی جزوهام و زیر نور لطیف پاییز که توی کلاس افتاده بود هزارتا عکس ازش گرفتم. بعد با خودم فکر میکنم همون روزا چهقدر دلم میخواست چند روز هم که شده یه تعطیلیای از آسمون بیاد و باعث بشه دیگه نخوام برم دانشگاه و بتونم اینطوری به روحِ خستهام یه تنفس مصنوعی بدم!
حالا با خودم فکر میکنم که ای آدمیزاد چهقدر توی هر وضعیتی هستی داری دنبال یه چیز دیگه میگردی و از موقعیت اونطوری که باید استفاده نمیکنی... ای آدمیزاد...
زورم نمیرسید. انگار دستها و پاهایم را گرفته باشند و از چهارطرف بکشند و با مسخرگی توی صورتم بگویند چرا فرار نمیکنی؟ زورم نمیرسید به هیچ طرفی. زورم نمیرسید و گیر افتاده بودم...