eitaa logo
«روزنه»
18 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب درین روزن تا در نظر آییم!
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم در این جنگ اخیر دور و بر ویرانه‌های زندگی مردم قدم گذاشته‌اید یا نه. نمی‌دانم دیده‌اید آجر به آجر آرزوهایی که روی زمین ریخته را یا نه. نمی‌دانم چه‌قدر تا به حال لمس کرده‌اید جنگ را. ما در محلهٔ‌مان شهید داده‌ایم. خیلی زیاد. خانواده‌های شهید. دختربچه، پسربچه، زن، مرد. همین آدم‌هایی که توی محلهٔ ما قدم می‌زدند خانه‌هایشان ویران شده و خودشان آسمانی شده‌اند. حالا امشب بعد از مدت‌ها که قدمم نمی‌کشید پیاده راه بیوفتم محل حادثه را ببینم و فقط بابا با ماشین دور و بر آنجا چرخانده‌ بودمان، بالاخره با قدم‌های خودم بالای سر حادثه رفتم. گفته بودم مدرسهٔ زمان دبستانم هم آسیب دیده بود؟ نگفته بودم. اما آسیب دیده. شیشه‌هایش ریخته. کلاس‌هایش خراب شده. دیوارش به خون شهدا رنگین شده. خانه‌ها را می‌گفتم. آن خانه‌هایی که با خاک یکی شده بودند. پایم را روی زمین گذاشتم و جای قدم‌هایم را نگاه کردم. یعنی آن دخترک دبستانی با قدم‌‌هایش روی همین زمین دویده بود و بازی کرده بود؟ یعنی این آدم‌هایی که تا همین چند هفته پیش توی همین محله می‌رفتند و می‌آمدند الان به ابرها تکیه داده‌اند؟ بغض گلویم را می‌فشرد. به پرچم ایران نگاه می‌کنم. دخترکی می‌آید جلوتر. _عمو میشه از مبینا برامون بگی؟ مبینا هم‌کلاسیم بود. خیلی دختر خوبی بود. میشه بگی کجا شهید شد؟ مرد بسیجی نگاهی به قد و قوارهٔ نیم‌وجبیِ دخترک روسری صورتی کرد. +مبینا دوستت بود؟ دختر خوبی بود؟ به مبینا افتخار کن! تو یه رفیق شهید داری که تا همیشه کنار توعه! دخترک فسقلیِ رفیق مبینا سرش را پایین می‌اندازد. انگار بغض گلوی او را هم رها نمی‌کند. این طفلک‌ها چه چیزها که با این چشم‌هایشان دیده‌اند. بغض گلویم را می‌فشرد. احساس می‌کنم روی ویرانهٔ آرزوهای این خانواده‌ها قدم می‌زنم. با خودم فکر می‌کنم خدا می‌داند رنگ جنگ کی از این خیابان‌ها پاک شود...
مناسبات انسانی بین آدم‌ها واقعا خسته‌کننده و ملال‌آوره. بابت چیزهای بیهوده و بی‌ارزشی باید رنج بکشیم که اصلا نمی‌فهممشون. آدما مدام بابت چیزهای بی‌ارزش از دست هم ناراحت میشن و هم رو ناراحت می‌کنن و دل‌هاشون از کینه هم سیاه میشه. و خدا می‌دونه چه‌قدر چه‌قدر چه‌قدر همیشه آرزوم بود می‌شد در جهانی و با آدم‌هایی زیست کرد که انقدر نسبت به هم بی‌رحم نباشن. زندگی رو ساده بگیرن. به چیزهای بی‌ارزش اهمیت ندن. مدام آمادهٔ دلخوری از هم نباشن. از دردهای هم گروکشی نکنن. و فقط زندگی کنن! مثل انسان! به دور از هر ماجرای مسخره‌ای. اما هرچه‌قدر بزرگ‌تر شدم بیشتر فهمیدم چنین جهانی وجود نداره و آدمی نیست که اینطوری فکر کنه و زندگیشو بکنه. و مسبب اول همه این چیزا هم زبانه. زبان برّنده. دقیقا با همین تشدید و شدت. که مدام مثل خنجری آدما از قلب این بیرون می‌کشنش و توی قلب اون یکی فرو می‌برنش. حتی گاهی هم توی قلب خودشون. و من احساس می‌کنم در این جهان مثل یه کودک بی‌پناه موندم و توان هضم این دنیا و آدم‌هاش رو ندارم. کاش می‌شد به دنیای دیگه‌ای رفت که اونجا آرامش باشه. :)
قسمت اول؛ استاد سرش را بالا گرفت و گفت همین خانم فلانی که دختر فلان شخص بزرگ و مشهورِ کشور است هم شاگرد ما بود! ادبیات فارسی می‌خواند. پشت همین میز و‌ صندلی‌هایی که شما نشسته‌اید. دفعه اولی که از یکی از اساتید این گزاره را شنیدم چشم‌هایم از ذوق و تعجب برق زد! یعنی همین جا؟ همین رشته؟ او هم همین‌جا از حافظ و سعدی خوانده؟ همین جا از قصه‌های دلاورانهٔ شاهنامه شنیده؟ این مشابهت و هم‌رشته بودن با او زیر زبانم مزه کرد و برایم جالب و لذت‌بخش بود. قسمت دوم؛ قرار بود اسم دانشکده را تغییر دهند. اسم قبلی روی دست نیروهای خدماتی از نردبان پایین می‌آمد و اسم جدید، حرف به حرف بالا می‌رفت. منتظر بودیم ببینیم در نهایت چه خواهد شد که اعلام کردند اسم دانشکده به دانشکدهٔ بشری تغییر کرده است. راستش را بخواهی کمی هم زد توی ذوقمان که این اسم‌های دخترانه به دبیرستان می‌آید نه دانشکده! اما خب‌. گذشت. عادت کردیم بگوییم ساختمان بشری. قسمت سوم؛ دخترِ شهیدِ امامِ شهید، دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه ما بود. همان کسی که استادها نامش را آورده بودند. همان کسی که ذوق کرده بودم در رشتهٔ ما درس خوانده. خودش بود. بشری ساداتِ حسینی خامنه‌ای‌. وقتی فهمیدم ذهنم پرکشید تا دانشکده. تصویر نام دانشکده قاب شد جلوی صورتم. دانشکدهٔ بشری. انگار خدا می‌دانست قرار است این قصه برسد به این نقطه و دانشجوی این دانشکده که از قضا فرزندِ امام ما بوده شهید شود و وجود نامش بر روی دانشکده معنای دیگری پیدا کند. خدا کار را آسان کرده بود. به دل تصمیم‌گیران انداخته بود اسم آن دانشکده بشری باشد که حالا هر وقت پای ما به آن ساختمان باز شود یاد او بیوفتیم. یاد بانوی شهیدی که همان‌جا واژه به واژه درس آموخته بود. حالا اینکه اسم دانشکدهٔ‌مان بشری‌ست را طور دیگری دوست دارم. کاش بشری خانم حسینی خامنه‌ای هم از آن بالاها نگاه ویژه‌ای به ما و این دانشکده بیاندازد‌. که سخت به دعای او و پدرش محتاجیم.
نماز روزهای یکشنبه ماه ذی‌القعده رو بخونین. منم دعا کنین. باتشکر.
وقتی آدما بهم میگن با خوندن این متنت بغض کردیم، به جونمون نشست، خوشمون اومد یا اینطور چیزایی؛ ته دلم یه دختربچهٔ موخرگوشی که دستش رو گرفته پشتش و خودش رو با ناز تکون میده و دامنش می‌رقصه؛ زنده میشه. بعد دلم می‌خواد بیشتر بنویسم. کلمه‌هام رو پرواز بدم برسونم به قلب آدما.
ولی خب. این روزا خیلی اینطوری شدم که نوشتنمم شده مثل شعر گفتن. اصلا نمی‌تونم با کوشش بنویسم. باید یه دفعه کلمه‌ها تو سرم بجوشن و بیان بریزن رو صفحه کیبورد.
هدایت شده از فاطمه عارف‌نژاد
می‌سپری فرشته‌ها صحنُ چراغونی کنن آسمونا برا جشن آینه‌گردونی کنن باد بیاد جارو کنه، بارون بیاد آب بپاشه همه رو قاصدکا دعوت به مهمونی کنن می‌سپری که خادما به هرکی اومد خونه‌تون یه سبد سیب و سلام و سحر ارزونی کنن می‌سپری کبوترا یه وقتی سردشون نشه فکری واسه‌شون تو برفای زمستونی کنن می‌سپری ابرا بیان پشت درای حرمت با دو خط اذن دخول دلا رو بارونی کنن خدا می‌بخشه همه گناهکارای عالمُ اگه چش تو چشمت ابراز پشیمونی کنن جمع می‌شن پروانه‌ها دور کتاب‌دعاهامون تا بتونن زیارتنامه‌تُ روخونی کنن روزای اردیبهشتی دوست دارن تموم سال برا گلدونای آستان تو باغبونی کنن قحطیِ هرچی که باشه، می‌دونم دستای تو می‌تونن دنیامونُ غرق فراوونی کنن @fatemeh_arefnejad
تموم شبکه‌های تلوزیون از امام رضا میگه، حرم رو نشون میده و من فقط بغض می‌خورم. حرفای بین من و شما باید بین خودمون بمونه آقای امام رضا. دلم نمی‌خواد این اشکا جایی به جز روی سنگای حرمت بریزن.
دلم گرفته برایت نشانه‌ای بفرست...
راستش را بخواهید داستان من و شما با همه فرق دارد. با اینکه مهر همهٔ خانوادهٔ‌تان توی دل ما جای خودش را دارد، شما برایم جور دیگری هستید. توی قلبم اگر فقط یک اتاق داشته باشم آن برای شماست. از همان بچگی، از همان روزهایی که وسط تمام بازی‌های کودکانه‌ام دور صحن با چادر گل‌دار می‌دویدم ولی وقتی می‌رسیدم روبه‌روی گنبدطلایی میخکوب می‌شدم، مهرتان در قلبم زنده است. اصلا قلبم به شوق شماست که در سینه می‌کوبد. همیشه یادم هست آن گره‌هایی که هیچکس با دست که نه با دندان هم نمی‌توانست باز کند را شما با گوشه نگاهی باز کرده‌اید. البته این علاقه فقط به همینجا بر نمی‌گردد، نه. بارها شده خواسته‌ام، زانو زده‌ام برابرتان، اشک ریخته‌ام و نشده! اما نشدن هم اگر از گذر راه شما برسد خیر است. اصلا آدم دوست دارد از کسی مثل شما بخواهد خواسته‌هایش را حتی اگر نشود! به حرم شما که می‌آیم هرگز کسی مرا گم نمی‌کند. یادم هست آخرین بار وقتی دوستم می‌خواست توی حرم پیدایم کند راهش را گرفته بود و آمده بود پیدایم کرده بود. بدون نشانی دادن. آخر او می‌دانست همان نقطه‌ای شما را زیارت می‌کنم که گنبد طلایی رنگتان از همه جا پرفروغ‌تر است. همان نقطهٔ طلاییِ صحن انقلاب. که مثل آدم‌هایی که گمشده دارند، همیشه سراسیمه خودم را به آن نقطه می‌رسانم. نفس عمیق می‌کشم، بعد آرام‌آرام، طوری که شیرینیِ چشم در چشم شدن با شما را ذره‌ذره مزه کنم، سرم را بالا می‌آورم. بعد مست می‌شوم از نسیمی که می‌وزد. اشک سر می‌خورد روی گونه‌هایم. و گوش تا گوش لبخند می‌شوم. بعد انگار سرم به سنگ خورده باشد، همهٔ خواسته‌هایم را فراموش می‌کنم. می‌نشینم خیره می‌شوم به گنبد. احساس می‌کنم دارم توی چشم‌های شما نگاه می‌کنم. مثل وقت‌هایی که دستم را در شبکه‌های ضریح محکم گره می‌کنم و احساس می‌کنم دست‌های تو را گرفته‌ام. آه می‌بینی! خیالاتی شده‌ام. طوری دارم از حضورم توی خانه‌تان می‌گویم که انگار همین الان نشسته‌ام وسط صحن انقلاب. آقای امام رضا من یادم نمی‌رود اولین کربلایمان را از شما گرفتم. آن وقت‌ها که قد و قواره‌ام چند وجب بیشتر نبود و می‌دیدم قلب مادرم از عشق حسین(ع) می‌سوزد. راستش من انقدر شما را دوست داشتم که بلد نبودم آرزوی حرم امام دیگری را به دل بکشم. اما آن موقع، وقتی اشک‌های همیشگی مادرم بی‌تاب‌ترم کرد. ایستادم روبه‌روی ضریح و گفتم کربلای مامان را بدهید! همه از شما کربلا می‌گیرند. پس ماهم می‌خواهیم! بعدترها وقتی نشسته بودیم توی بین‌الحرمین به خودم می‌بالیدم. احساس می‌کردم داستان کربلا آمدنمان یک قول و قرار سرّی بین خودمان است. کیفور بودم ازینکه حرفم را گوش کرده بودید. بعدترها هرچه بیشتر قد کشیدم و قد غصه‌هایم از من هم بلندتر شد، باز هم همهٔ خواسته‌هایم را آوردم در خانهٔ شما. خودم را بند کردم به هر نشانه‌ای که از شما برسد. هرجا عدد هشت دیدم با یادتان لبخند زدم. هرکجا اسمتان را شنیدم به فال نیک گرفتم. عمیق‌ترین گریه‌هایم را روبه‌روی گنبد شما اشک به اشک روی کاشی‌ها ریختم. ناگفته‌ترین حرف‌هایم را در گوش شما گفتم. و حالا، حالا منی که از وقتی چشم باز کردم مهر شما توی قلبم بود، بی‌تابانه‌تر از همیشه محتاج نگاه شما هستم. محتاج کوچک‌ترین نشانه‌ای که دلم را گرم کند. آقای امام رضا! ایران و ایرانی به جز شما امید به کسی نبسته است. در این روز تولدتان مثل همیشه به ما نگاه کن. و امیدمان را ناامید نکن وگرنه تاب نمی‌آوریم!
قبلنا توانمندی بیشتری در پنهان کردن حالم در چهرم داشتم. تازگی این توانمندیم کم شده انگار‌. در همه چیز حالم متبلور میشه. توی صدا. توی قیافه. توی رفتار. ای بابا. فکر کنم دیگه جونِ قبلا برای پنهان کردنِ خودم رو ندارم...
یعنی وقتی با ابروهای درهم و چهرهٔ افتاده و صدای کم‌جون در جواب بابا که یه دفعه پرسید خوبی، گفتم خوبم، باورش نشد؟ حیف.