بندهارو دونهدونه و با دقت از گردنم باز میکنم.
شاید هم نه اونقدر بادقت.
به اندازه کافی گردنم سنگین شده که نتونم تحمل زیادی به خرج بدم.
نمیدونم.
گاهی آدم راهی برای نجات پیدا نمیکنه.
اما شاید،
شاید،
آدمیزاد اگر سبکتر باشه بهتر بتونه رها بشه...
کاش اونقدری بزرگ شده بودم که همین الان یه بلیط مشهد میگرفتم و پرت میشدم توی بغل امام رضا.