eitaa logo
«روزنه»
18 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب درین روزن تا در نظر آییم!
مشاهده در ایتا
دانلود
برای روزهایی که از روزنهٔ کوچکی هنوز، هرچند به سختی، نور امید خود را به قلب آدمی می‌تاباند.
از ننوشتن بیزار شدم. اینجارو زدم که بیشتر بنویسم. حرف‌ها مدت زیادیه پشت گلوم خیس خوردن.
احتمالا قرار نیست اینجا چیزی جدی باشه. برای گفتن از روزمرگی‌هاست.
عادت ندارم بعد از نماز صبح گوشی دست بگیرم. چون سراغ گوشی اومدن هم وقت زیادی ازم می‌گیره و هم کلافه و مضطربم می‌کنه. امروز مجبور شدم برای یه چیزی بیام سر گوشی و دیدم چه‌قدر همه ماشالا از کانالا و گروه‌ها گرفته تا پیامای شخصی همه پر و شلوغ بود. چه سحرخیز شدید تازگی من خبر ندارم!
نمی‌دونم واقعا چه حکمتی داره که در تمام روزهای هفته هیچ خبری نیست و در یک روز تمام برنامه‌های جهان جمع میشن. خدایا منظورت اینه می‌خوای قوه اختیار ما رو امتحان کنی ببینی درست کار می‌کنه که بتونیم از بینشون انتخاب کنیم یا نه؟
یه جلسه‌ای اومدم. فضا تماماً نخبگانی. یک سری استاد آقا نشستن با میانگین سنی حداقل چهل، چهل‌وپنج. منم تنها دختر جمع نشستم این گوشه تک و تنها.
«روزنه»
یه جلسه‌ای اومدم. فضا تماماً نخبگانی. یک سری استاد آقا نشستن با میانگین سنی حداقل چهل، چهل‌وپنج. منم
عکاس جلسه از دیدن یک چهره زنانه در این جمع آنقدر هیجان‌زده شد تا نشستم اومد یه چندتا عکس پرتره ازم گرفت. کاش خوب افتاده باشم‌. نمیشه بگم بفرسته برام؟
چه حرف درستی زد آقای رهدار! گفت ما عالمان دینی‌مون رو اگر کسی ازمون بپرسه مسجدِ آقای فلانی کجاست، پاسخی نداریم چون این افراد در فضای اندیشکده‌ها و فضاهای نخبگانی خودشون رو محصور کردن. باوجود اینکه باید بین مردم میومدن. باید هرکدوم حداقل یک مسجدی داشتن که مردم بتونن بهشون مراجعه کنن...
واقعا یادم نمیره هیچوقت که چه‌قدر امتحان امروز حرص داد بهم. امتحان نیم‌ساعته با پاسخ‌های دست‌نویس و کندی اینترنت و سامانه:)
از وقتی که فهمیدم در میان ما هستی به هرکسی که می‌رسم سلام می‌کنم! _مهدی زارعی
از تموم همین حرف‌ها و شایعه‌های رایج حرف زد. از اینکه چندهزار نفر کشته شدن. ازینکه خودی داره می‌کشه. از دخترخالهٔ پسرعمهٔ همسایه‌شون و جاری همکار خواهرشوهرش نمونه و مثال آورد. هرچی گفتم قبول نکرد. صدام بالا رفت. پایین اومد. بغض کردم. و اون لحظه‌ای که می‌کوبیدم به سینه‌ام و می‌گفتم من جگرم ازینکه میگی فلان گروه مردم رو کشتن و نمی‌بینی این همه مسجد و خیریه و مغازه و... آتیش گرفته رو می‌سوزه، گریه‌ام زورش از تحملم بیشتر شد و زدم زیر گریه. می‌گفت چرا گریه می‌کنی اگه می‌دونستم گریه می‌کنی نمی‌گفتم. اصلا نباید بحث اعتقادی و سیاسی کرد:) و من مدت زیادی از ته قلبم و با تموم وجود هق‌وهق گریه کردم. از این شرایط گریه کردم. ازینکه چه‌قدر مگه دشمنمون خوب کار کرده که آدما عقلشون ر‌و کنار می‌زنن و هرچیزی رو می‌پذیرن، ازینکه آدما اینطوری فکر می‌کنن، ازینکه خیلی از کسایی که می‌شناسمشون و دور و برم هستن به این حال افتادن، ازینکه ما چه‌قدر انگار هیچ کاری نکردیم، ازینکه انقدر بینمون فاصله افتاده، ازینکه دیگه چه کاری از دستمون بر میاد و... و دلم سوخت. دلم سوخت برای تک‌تک اونایی که جونشون رو کف دستشون گرفتن و رفتن و هنوز آدما اینطوری فکر می‌کنن. و واقعا گیج و پریشون و کلافه‌ام کرد. و نمی‌دونم باید چه کار کرد؟ چی شد که هیچ حرف مشترکی بین ما و این آدما نموند؟ چرا عقلانیتی برای حرف‌های ما قائل نیستن؟ و هزارتا حرف و سوال توی ذهنمه. و قلبم در سوز و گدازه.
در این شب سیاهم گم‌گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون‌آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار ازین بیابان وین راه بی‌نهایت...