eitaa logo
«روزنه»
18 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب درین روزن تا در نظر آییم!
مشاهده در ایتا
دانلود
شوخی خوبی نبود.🥲
هدایت شده از 「 ایــھامـ」
• . بیابان در بیابان تشنه یک قطره بارانیم ترک خورده، پر از دردیم از غصه فراوانیم زمین دور خودش میگردد و ماهم به دور او اسیر دور باطل، رفت و آمد های یکسانیم شبیه یک کلاف پیچ در پیچ گره خورده کلافه، منزوی، آشفته و سر در گریبانیم همه چون کور مادر زاد صبح و شاممان یکسان... همه در بند تاریکی، میان نور حیرانیم شبیه دود بی‌سامان میان باد سرگردان فرار از خویش کردیم و به هر سمتی گریزانیم به حال خویش میخندیم، میگرییم، میمیریم جهانِ رنج و اندوهیم، ما، مایی که انسانیم بهار ای وعده سرسبز! بی‌تردید می‌آیی تو می‌آیی زمانی که زمستانِ زمستانیم یقینا آخر این داستان فصل بهاری هست اگر پایان تویی، در آرزوی فصل پایانیم..! _ایهام🪴🤍
می‌گویند امشب شبِ ولادت شماست. یعنی اگر آفتاب فردا برآید شما قدم بر فرقِ ترک‌خوردهٔ زمین می‌گذارید. بعد این آدمی‌زاده‌ها طمع جان شما را می‌کنند و حضرت حق شما را از دیده‌ها پنهان و یا نه چشمان ما را از دیدنتان محروم می‌کند. هزار و چهارصد و چند سال می‌گذرد و می‌رسد به امروزِ ما‌. زمین نفس‌هایش به زور بالا می‌آید. هوا دلگیر و مه‌آلود است. آدم‌ها انگار گم شده‌اند. مسیر سخت پیدا می‌شود. راه ناهموار و دور و توشهٔ ما کم است. رسیده‌ایم به کمرهٔ کوه. به آنجا که نه دلت می‌آید برگردی و نه نای بالا رفتن داری. هر قدمی که برمی‌داریم اگر کمی سهل‌انگاری کنیم، پرت شده‌ایم. و اگر جای پایمان محکم و درست باشد، یک قدم به خورشید نزدیک‌تر شده‌ایم. ابرها این روزها بدجور خودشان را در آسمان آفتابی می‌کنند. مدام دست‌هایشان را روی صورت خورشید گرفته‌اند که نور نتواند به آدم‌ها برسد. نور راه خودش را پیدا می‌کند. اما راه رسیدنش پرپیچ‌وخم است. به سختی خودش را به قلب ما می‌رساند. و ما آفتابگردان‌ها اگر نور به قلبمان نرسد، می‌میریم! این روزها نور به سختی به قلب ما می‌رسد. راهمان را به دشواری می‌بینیم. بشر در آستانهٔ گم شدن است. روی لبهٔ تیغِ حق و باطل مثل بندبازها قدم برمی‌دارد. یا به مقصد حق می‌رسد و یا به ورطه هلاکت می‌افتد. برای ما، برای این زمینِ خون‌خورده، برای این آسمانِ مه‌گرفته، برای این آدمیزادِ راه‌گم‌کرده؛ یکی دو نفس بیشتر باقی نمانده. یکی دو نفس که برآورند و چشمی ببندند و باز کنند و شما در برابرشان قد علم کرده باشی. این روزها اما امید بیش از همیشه در رگ‌های جهان رخنه کرده است. نمی‌گذارد کسی سر جایش بنشیند و شربت اندوه سربکشد و غم بخورد. اصلا اگر امیدی نبود که دیگر نمی‌ماند. راستش من فکر می‌کنم من و ما و این جهانِ به انتظار ایستاده، همین که می‌دانیم قرار است شما بیایید، زنده مانده‌ایم. همین که به صبح موعود فکر می‌کنیم. سال‌هاست مادربزرگ‌ها و مادرهای ما خیابان‌ها را به یاد شما آب و جارو می‌کنند. چای دم می‌کنند. زلف‌هایشان را شانه می‌کشند. نرگس توی گلدانشان می‌گذارند. و از پشت پنجره منتظرند تا تو قباکشان از درگاه در خانهٔ‌شان بگذری. که البته حتما گذشته‌ای. گاهی فکر می‌کنم اینکه تو بین مایی خیلی حس عجیبی دارد. یعنی شاید بین روضهٔ امام حسین(ع) آن کسی که غریبانه گوشه‌ای بی‌صدا اشک می‌ریخت شما بودی؟ یا آنکه وقتی غم داشتم بی‌هوا وسط خیابان لبخندی حوالهٔ صورتم کرد. یا او که به آرامی پیرمردی را از میان خیابان می‌گذراند. نمی‌دانم. حتما هستی و بوده‌ای. اما گذشته از این‌ها، بگذار چشم‌هایمان شما را ببینند. بگذار عطر نرگسِ قبایت را نفس بکشند. بگذار این زمین دوباره زنده شود. نجاتمان بده از این عالمی که بدون شما دیگر کم‌رمق و بی‌رونق است. تو را به جانِ مادرت زهرا که بندِ دل شما به دلش گره خورده، برگرد و بیا. که تا نیایی این گره کور از کار بشر باز نخواهد شد.
[کربلا] مامان همیشه به مولودی گرفتن برای امام حسین(ع) اعتقاد خاصی داشت. این را از بچگی یادم هست. اصلا از مامان بود که یادگرفتم که جشن اهل‌بیت فقط برای دست زدن و شادی نیست و باید حاجت هم بخواهم. حتی اگر نمِ اشکی چشم‌هایم را تر کند. آن سال خاله‌ام مولودی گرفته بود برای ولادت امام حسین(ع). مامان که همیشه آرزوی کربلا را به دلش می‌کشید، موقع خواندن از امام حسین همینطور که دست می‌زد، اشک‌هایش به دنبال هم روی صورتش پایین می‌آمدند‌. دلش پر می‌کشید برای کربلا. مداح با غصه و تعجب نگاهش کرد. مامان آخر مجلس به او گفت که دلش کربلا می‌خواهد. خیلی وقت است که کربلا می‌خواهد. او هم برایش دعا کرد. جشن تمام شد. روز بعد اول صبح بابا زنگ زد که پاسپورت‌هایمان آماده‌ است؟ مامان متوجه نمی‌شد بابا چه می‌گوید. این را ما از پریشانی‌اش در پشت تلفن می‌فهمیدیم. بابا می‌گفت می‌خواهد نیمه‌شعبان ببردش کربلا. مامان هم مانده بود بخندد یا گریه کند. بابا می‌گفت امام حسین جورش کرده! نمی‌دانم چطور و چگونه گذشت که رفتیم دنبال پاسپورت و مقدمات سفر و نیمهٔ شعبان، کربلا بودیم :) همانجا بود که عقلِ شش‌ساله‌ام فهمید توی شادی اهل‌بیت هم می‌شود واقعی و از ته دل گریه کرد و حاجت خواست و آن‌ها هم می‌دهند! مطمئن شدم که آنچه بخواهی می‌دهند...
[می‌خواستم خودم باشم!] تمام متانتی که از خود سراغ داشتم را جمع کردم و نشستم روی صندلی. روبه‌رویم سه نفر نشسته بودند که هرکدام به نحوی براندازم می‌کردند. سوالاتشان را پرسیدند تا رسید به اینجا که؛ «راهپیمایی شرکت می‌کنی؟» گفتم بله. گفت:« هرسال می‌روی راهپیمایی ۲۲بهمن؟» از اول منتظر همین سوال بودم. هرچند وقتی می‌شنیدم که چنین چیزهای می‌پرسند تا بسنجند تو قرار هست معلم خوبی برای بچه‌های ایران باشی یا نه، نمی‌خواستم باور کنم. اما خب گویا حقیقت داشت. بعد با خودم فکر می‌کردم اگر از من چنین سوالی را بپرسند باید چه بگویم؟ بد است اگر بگویم در این ۱۸ سالِ زندگی‌ام هرگز مامان و بابا دستم را نگرفته‌اند به زور ببرند راهپیمایی و فقط بعضی سال‌ها که توانسته‌ام به خوابِ شیرینِ صبح یک روز تعطیل غلبه کنم با آن‌ها راهپیمایی رفته‌ام؟ بد می‌شود اگر بگویم تمام دههٔ فجرها یا سرود «بهمن خونین جاویدان» خوانده‌ام یا دکلمه نوشته‌ام و سر صف خوانده‌ام یا اینکه از در و دیوار مدرسه آویزان بوده‌ام که پرچم ایران نصب کنم و توی دلم پر از شادی و افتخار بوده اما انقلاب برایم در راهپیمایی رفتن خلاصه نشده چون نتوانسته‌ام اثرش را درک کنم؟ بد می‌شود اگر بگویم الان تازه اول راه شناختنِ خودم و جهان پیرامونم هستم و دلم می‌خواهد انقلاب را با جان و عقلم آن گونه که هست فهم کنم بعد سراغ حرکت‌های نمادین بروم؟ همهٔ این‌ها را توی سرم مرور کرده بودم. هم‌کلاسی‌هایم می‌گفتند اگر رفتی مصاحبه حواست جمع باشد که بگویی هر سال راهپیمایی ۲۲بهمن را شرکت می‌کنی و نمازجمعه رفتنت هم ترک نمی‌شود! همهٔ آن‌ هم‌کلاسی‌هایم که انقلاب که هیچ، اسلام را هم به زور قبول داشتند، قرار بود پشت میز مصاحبه همین‌ها را بگویند. اما من از اول با «او» بسته بودم. با خودم فکر کرده بودم که اگر مثلا با این دروغ مصلحتی بخواهند مرا پای کلاس درس راه بدهند آن وقت دستمزدی که قرار است بگیرم چه؟ شک و شبهه‌دار نمی‌شود؟ دلم نمی‌خواست راهی که عاشقش بودم را با دروغ شروع کنم چون نیازی به دروغ نمی‌دیدم. قبل از مصاحبه به بابا گفتم نمی‌خواهم مثل بقیه دروغ بگویم. می‌خواهم آنجا که می‌روم خودم باشم. من این کشور و انقلابش را با وجودم دوست دارم. اگر چیزی بپرسند که جوابش این حُب را عیان کند پس جواب‌های من هم کارساز است. اگر هم نشد، در دام دروغ نمی‌افتم. من اگر بخواهم یک روز معلم باشم صداقت را نباید کنار بگذارم. بابا هم تشویقم کرد. گفت که اصلا مهم نیست حتی اگر من را نپذیرند. گفت راه برای تو زیاد است. تو به «او» توکل کن. هرآنچه که خیر تو باشد رقم می‌خورد. قلبم محکم شد. برگشتم به اتاق مصاحبه. سه نفری منتظر پاسخ من بودند. لبخندی زدم و گفتم: راستش هرسال نه. اما چندباری شرکت کرده‌ام. دوست دارم که شرکت‌ کنم‌ها! اما هرسال قسمت نشده. چیزی روی کاغذش نوشت. کات، بهمن ۱۴۰۱. بعد از آن ماجراهای پیش آمده، تازه فهمیده بودم حرکت عمومی مردم توی خیابان‌ها چه‌قدر اهمیت دارد. تازه فهمیده بودم مرگ بر آمریکا و اسرائیل و جانم فدای رهبر را می‌خواهم از صمیم قلبم بگویم. تازه فهمیدم که اگر قدمی در راه جمهوری اسلامی بردارم، خدا قدم‌هایم را می‌شمارد و برای در راه حق بودن برایم حسنه می‌نویسد. که جمهوری اسلامی ایران، حق است. من به آنِ فهمیدن ۲۲بهمن رسیده بودم. بعد از آن شورِ حرکت به پاهایم افتاد‌. تازه دلم خواست فقط به جای پشت صحنه بودن توی خیابان بیایم. و مثل همان آدم‌هایی که از قاب تلوزیون نشانشان می‌داد و با ذوق از حضورشان در راهپیمایی احساس خرسندی می‌کردند بشوم. شاید زمان زیادی طول کشید. اما من همین را می‌خواستم‌.‌ اینکه نترسم و خودم باشم. اینکه حرکتی را تقلیدی انجام ندهم و پای دلم مرا به حرکت وادار کند. نمی‌دانم آن روز بعد از آن همه دوندگی در راه مصاحبه علت ردشدنم چه بود. اما هرچه که بود خدا گذاشته بودش که درس من باشد. که به من بفهماند راه بهتری را برایم گذاشته و در آنچه از آن دورم کرده برایم درس و حقیقتی قرار است وجود داشته باشد. حالا امسال بیش از همیشه ذوقِ راه رفتن در خیابان‌های جمهوری اسلامی ایران را دارم. بیش از همیشه این کشور را می‌خواهم و دوست دارم برایش قدمی بردارم. و حالا هم از حرف آن‌هایی که نمی‌خواهد در این راه باشم نمی‌ترسم. چون این خودِ من است که فهمیده و خواسته که حالا قدمی در این راه بردارد. این من است که بیش از همیشه ایران و انقلابش را دوست دارد.
اووه سیزده نفرید که کلا سه تاتون سین می‌کنید؟ حالا بگید چرا میری توی تلگرام فعالیت می‌کنی.
[الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه] خدایا قلبی به من عنایت کن که شوقش او را به تو نزدیک کند... تو به من نزدیکی و من از تو دور. تو مرا خوانده‌ای و من نشنیده گرفته‌ام. بگو چگونه می‌توانم دوباره این روی سیاه و دامن آلوده‌ام را بیاورم برایت؟ بیایم بگویم هرچه سال قبل قول داده بودم از خاطرم رفته. بگویم درست است سی روز در خانه‌ات را به رویم باز گذاشته بودی و نسیم رحمتت همهٔ وجودم را گرفت، اما تا کمی فاصله گرفتم تو را از یاد بردم. ولی تو مهربان‌تر از آن بودی که مرا از یادت ببری. هرچه من فقط در گرفتاری‌هایم رو به سویت کردم، تو در همهٔ لحظه‌های خوشی و ناخوشی دستت روی شانه‌ام بود. هرسال با خودم می‌گویم شاید این آخرین رمضانت باشد. قدرش را بدان! هدرش نده! امتدادش را در ماه‌های دیگر رها نکن. بعد دوباره که می‌افتم وسط بالاوپایین‌های دنیا منِ فراموشکارِ خسران‌زده، دوباره یادم می‌رود که به چه عجز و التماسی به خانهٔ تو آمده بودم... امسال یک بار دیگر داری نشانم می‌دهی که هوایم داری. که حواست به منِ بندهٔ نافرمانت هست. که اگر ذره‌ای کار خوب کرده‌ام سریع برایم جمعش کرده‌ای که رسیدن به رمضان امسال را از دست ندهم. و هرزمان بدی کردم، مثل مادری که می‌خواهد کار اشتباه کودکش را نادیده بگیرد که بلکه تکرارش نکند، رویت را چرخانده‌ای و نگاهم نکرده‌ای. که کیسهٔ گناه‌هایم کمتر سنگینی کند. حالا، این لحظات، من ایستاده‌ام در برابرت. درهای ماه رحمتت دوباره به رویم باز شده. نمی‌دانم چگونه شکرِ دوباره رسیدن به این روزها را به جا بیاورم. نگرانم. نگران اینکه نکند بازهم کم قدر بدانم. خواسته‌هایم سمت و سویشان غلط باشد. کاهلی کنم و این روزها هم برود. نگرانم و برای همین که بتوانم قدر این روزهایت را بدانم هم دست به دامن خودت می‌آویزم. من برای آنکه به تو برسم هم از خودت کمک می‌خواهم. چون به جز تو کسی را ندارم که چیزی از او بخواهم. پس خودت قلبم را به خودت نزدیک کن. دست‌های دعایم را با آرزوی رسیدن به خودت پر کن. و مثل همیشه هوایم را داشته باش. بگذار لحظه به لحظهٔ این ماه را با قدردانی نفس بکشم. چون نمی‌دانم که ماه رمضان دیگری در پروندهٔ زندگی‌ام نوشته‌ای یا نه. شاید این آخرین رمضانم باشد...
هدایت شده از مبتسمین
تصویر دست این دختربچه رو دیدید؟ دست همین دختربچه‌ی مینابی صدای فریاد سوزناک "اللهم سدد رمیهم" دختربچه‌ی فلسطینی لبخند معصومانه‌ی ملینا این‌ها خدا دارند خدای همه‌ی این مظلومان، ظالمان جهان رو خوار و ذلیل خواهد کرد.
مصاف بود و جنگ بود امام ما حذر نکرد فدائیان خویش را برای خود سپر نکرد! به روی قلب میهنم به افتخار حک کنید که مَرد بود رهبرم، فرار از خطر نکرد! سید حمیدرضا برقعی
انگار صد سال است بی‌کس و کار شده‌ام...
هدایت شده از  راضیه مظفری
نفرین به من که بی تو نفس میکشم هنوز...
به یاد خنده‌های تو، ستاره‌ گریه میکنم کمی که خوب می‌شوم، دوباره گریه می‌کنم...