اووه سیزده نفرید که کلا سه تاتون سین میکنید؟ حالا بگید چرا میری توی تلگرام فعالیت میکنی.
[الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه]
خدایا قلبی به من عنایت کن که شوقش او را به تو نزدیک کند...
تو به من نزدیکی و من از تو دور. تو مرا خواندهای و من نشنیده گرفتهام. بگو چگونه میتوانم دوباره این روی سیاه و دامن آلودهام را بیاورم برایت؟ بیایم بگویم هرچه سال قبل قول داده بودم از خاطرم رفته. بگویم درست است سی روز در خانهات را به رویم باز گذاشته بودی و نسیم رحمتت همهٔ وجودم را گرفت، اما تا کمی فاصله گرفتم تو را از یاد بردم. ولی تو مهربانتر از آن بودی که مرا از یادت ببری. هرچه من فقط در گرفتاریهایم رو به سویت کردم، تو در همهٔ لحظههای خوشی و ناخوشی دستت روی شانهام بود. هرسال با خودم میگویم شاید این آخرین رمضانت باشد. قدرش را بدان! هدرش نده! امتدادش را در ماههای دیگر رها نکن. بعد دوباره که میافتم وسط بالاوپایینهای دنیا منِ فراموشکارِ خسرانزده، دوباره یادم میرود که به چه عجز و التماسی به خانهٔ تو آمده بودم... امسال یک بار دیگر داری نشانم میدهی که هوایم داری. که حواست به منِ بندهٔ نافرمانت هست. که اگر ذرهای کار خوب کردهام سریع برایم جمعش کردهای که رسیدن به رمضان امسال را از دست ندهم. و هرزمان بدی کردم، مثل مادری که میخواهد کار اشتباه کودکش را نادیده بگیرد که بلکه تکرارش نکند، رویت را چرخاندهای و نگاهم نکردهای. که کیسهٔ گناههایم کمتر سنگینی کند. حالا، این لحظات، من ایستادهام در برابرت. درهای ماه رحمتت دوباره به رویم باز شده. نمیدانم چگونه شکرِ دوباره رسیدن به این روزها را به جا بیاورم. نگرانم. نگران اینکه نکند بازهم کم قدر بدانم. خواستههایم سمت و سویشان غلط باشد. کاهلی کنم و این روزها هم برود. نگرانم و برای همین که بتوانم قدر این روزهایت را بدانم هم دست به دامن خودت میآویزم. من برای آنکه به تو برسم هم از خودت کمک میخواهم. چون به جز تو کسی را ندارم که چیزی از او بخواهم. پس خودت قلبم را به خودت نزدیک کن. دستهای دعایم را با آرزوی رسیدن به خودت پر کن. و مثل همیشه هوایم را داشته باش. بگذار لحظه به لحظهٔ این ماه را با قدردانی نفس بکشم. چون نمیدانم که ماه رمضان دیگری در پروندهٔ زندگیام نوشتهای یا نه. شاید این آخرین رمضانم باشد...
#با_تو_میگویم
مصاف بود و جنگ بود
امام ما حذر نکرد
فدائیان خویش را
برای خود سپر نکرد!
به روی قلب میهنم
به افتخار حک کنید
که مَرد بود رهبرم،
فرار از خطر نکرد!
سید حمیدرضا برقعی
هدایت شده از ماه در دست(فائزه امجدیان)
به یاد خندههای تو، ستاره گریه میکنم
کمی که خوب میشوم، دوباره گریه میکنم...
«شب شعرِ آرزوها»
در آرزوهایم دیده بودم،
سالها بعد که شعرم پخته شد و دفتر شعری مهیا کردم و کلمههایم قدر و ارزش خوانده شدن پیش شما را پیدا کردند، من هم قرعه به نامم بخورد و بیایم خانهٔ شما، بنشینم پیش پایتان، شعر بخوانم و کلمههایم پروانه شوند و دور سرتان بگردند.
در آرزوهایم یک شبِ میلاد امام حسنی بود که از همهٔ شبهای میلاد شادتر بودم. بهترین لباسم را به تن میکردم. از ذوق سر از پا نمیشناختم. راه میافتادم میآمدم خانهٔ شما برای شعر خواندن. در آرزوهایم آن روز سبز بود و روشن و نورانی!
در آرزوهایم برایتان شعر میخواندم تصور میکردم که با چه واژههایی تحسینم میکنید؟ «خوب است»؟ «احسنت»؟ «آفرین»؟ چه فرقی میکرد البته. هرچه میگفتید و هر واژهای از دهان شما بیرون میآمد گهربار بود و ارزشمند و قند مکرر. و من قابش میکردم و میچسباندم به دیوار سینهام.
در آرزوهایم تصور کرده بودم یک قابی وجود داشته باشد که هم من در آن حضور داشته باشم هم شما. در آرزوهایم خیلی چیزها دیده بودم.
فکر میکردم ابرمردها ماندنی هستند. فکر میکردم قرار است تا من هستم و ایرانی هست شماهم باشید. اصلا وجود و حضورتان در خیال من یک چیز باقی و همیشگی بود.
مگر میشد که نباشید؟ انگار آدمی که همیشه هوا را نفس میکشد، بگوید میتواند بدون هوا نفس کشیدن را تصور کند! همینقدر بدیهی. اسطورهها در ذهنم همیشه ماندنی بودند. و شما اسطورهایترین فرد زندگیام بودید. فکر میکردم اینکه هربار پیش از افطار میگویم خدایا علَم جمهوری اسلامی ایران را با دستان سیدعلی خامنهای به دست امام زمانم بده، از همان دعاهایی میکنم که مطمئنم مستجاب شده است و فقط برای یادآوری هر شب تکرارش میکنم.
اگر بخواهم از شما بگویم. اگر بخواهم از حسرتی که هرلحظهٔ این روزها در نبودنتان میکشم بگویم، کتاب کتاب باید بنویسم. اما حالا که این دنیای دوستنداشتنی، نعمت شعر خواندن برای شما را از من گرفته و نمیتوانم زمان را به عقب ببرم، میخواهم سعی کنم شاعر خوبی بشوم برایتان. میخواهم شاعر خوبی بشوم که زمانی که با آقایمان بازگشتید، در شب شعر صاحبالزمانیها، برایتان شعر بخوانم. میخواهم برابر شما روسپید باشم. حتی اگر این دنیای روسیاه شما را از ما گرفته است.
اسطورهها از خاطر نمیروند. شما در خاطر من زندهاید و برایتان شاعرتر خواهم شد. به امید احسنتی، بارکاللهی... که شاید شبی در رویا، زیر گوشم زمزمه کنید...
#این_روزها
«روزنه»
ما جدی جدی در بخشی از تاریخ به دنیا اومدیم که کاملا معنی "ظَهرَ الفساد فی البرّ و البحر" رو حتی به ص
اصلا هربار که این عبارت رو میگم دونهدونه جنایتهای اتفاق افتاده در جهان از جلوی چشمم رد میشه. از غزه بگیر تا قلب تهران!
آقای ما! «ظَهرَ الفساد فی البرّ و البحر»...
استاد متعهد اونیه که واسه کلاس کارگاه شعر موضوع شرایط روز رو داده. هرچی هم این آدم سختگیری کنهها من هی بیشتر از قبل ازش خوشم میاد.